حراج گنج



روی شیشه نوشته: “قیمت ها شکسته شد” . . . . ما پشت ویترین صف می کشیم تا شاید کلاهی یا پیراهنی را ارزانتر از آنچه می ارزد، بفروشند.
صف می کشیم و نوبت می گذاریم . . . . هول می زنیم . . . . از هر کدام دو تا می خریم برای روزهای مبادایی که گاهی اصلاً نمی آیند. . !
مردی گنجی را حراج کرده است.
گنجی را بی بها می فروشد.
گفته لازم نیست چیزی بدهید!
یعنی اگر گفته بود لازم است، ما چیزی درخور این معامله نداشتیم . . .
گفته: “فقط ظرف بیاورید! ظرف!” حجمی که در آن بشود چیزی ریخت. گنجایش گنج!
هیچ کس نمی آید … هیچ کس صف نمی بندد …
مرد فریاد می زند : «کیلاً بغیر ثمنٍ لو کان له وعاء» بی بها پیمانه می کنم اگر کسی را ظرفی باشد»
. . . . و ظرف نیست
و گنجایش ظرف در هیچ کس نیست …
ما از کنار این حراج بزرگ، خیلی ساده می گذریم و می دویم سمت جایی که جورابی را به نصف معمولش می فروشند . . .
ظرف های ما این دل های انگشتانه ای است! چه چیز در آن جا می شود که او بخواهد بی بها به ما ببخشد؟؟
ما به اندازه “یک پیاله گندم عشق” هم جا نداریم. کف دستی دانایی اگر در ما بریزند پر می شویم! سرریز می کنیم و غرور از چشم ها و زبان هامان بیرون می تراود …
با ما چه کند این ابر مرد که گنجی را حراج کرده است؟؟
گم شده ایم. سرگردان در کوچه های زمین! نشانی در دست، مبهوت به تمام درهای بسته نگاه می کنیم.
هیچ کدامشان شبیه دری نیستند که ما گم کرده ایم! شبیه جایی نیستند که روزی از آن راه افتادیم و حالا دلمان می خواهد به آن برگردیم . .
مرد ایستاده کنار دیوار کوچه. ما گیج و سردرگم از کنارش رد می شویم. دستمان را می گیرد. یک لحظه چشم در چشم می شویم …
می گوید: «کجا؟!»
می گوییم: «رهامان کن، پی جایی می گردیم!»
می گوید: «من بلدِ راهم! پی ام بیایید . . . می رسانمتان.»
می گوییم: «نه! خودمان می گردیم، خودمان می یابیم.»
می گوید: «این کوچه، زمین است! نشانی شما اصلاً مال این طرف ها نیست!»
مکث می کند. زیر لب می گوید: «ءَإَنَا بِطُرُقِ السَّماءِ اَعْلَمُ مِنّى بِطُرُقِ الاَرْض . . . من به راه های آسمان داناترم تا راه های زمین.»
ما می گوییم: «نه! گمشده ی ما، همین جا لابلای آدم های زمین است.»
از کنارش می گذریم و باز گم می شویم . . . بیشتر از قبل!
می گوید: «پیش از آنکه بروم، سوالی بپرسید»
ما می خندیم: «سوال؟! کی حوصله دارد چیزی بپرسد؟!
ما همه چیز را می دانیم. ما اینقدر با این خاک پست، هم عیار شده ایم که همه ی فراز و فرودهایش را می شناسیم. همه ی تپه ها و دره ها را!
مرد می پرسد: «مگر همه ی جهان، همین خاک است؟»
ما می گوییم: «بله! برای ما بله …»
و تا بخواهد چیزی بگوید می خندیم.
یکی مان به مسخره می گوید: «تو اگر دانایی، موهای سر مرا بشمار!!»
و چشم های مرد به اشک می نشیند.
مرد، خبر بزرگ است، "نباء عظیم"!!
و ما عادت داریم خبرهای بزرگ را تکذیب کنیم و دل ببندیم به خبرهای کوچک. به اینکه امروز چی ارزان شده؟!!!!!!!!
یا در کدام اداره میز می دهند یا … .
ما خبرهای بزرگ را تکذیب می کنیم . . . .
علی را!
نباء عظیم را باور نمی کنیم و علی مجبور می شود نفرینمان کند.
چه نفرینی؟!
خدایا مرا از این ها بگیر!
از این بالاتر نمی شد چیزی گفت.
مردمی که بودن او را نمی فهمند، باید به نبودنش گرفتار شوند..


ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ

برگرفته از از کتاب "خدا، خانه دارد" اثر فاطمه شهیدی