تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




کمکم کنید ،حالم خوب نیست زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:آی ناز 70
آخرین ارسال:تبسّم
پاسخ ها 13

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کمکم کنید ،حالم خوب نیست

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام

    من ای ناز هستم ،23 ساله و لیسانس .بهمن ماه از دانشگاه فارغ التحصیل شدم.

    حالم اصلا خوب نیست ،از مشاوران سایت و از کسایی که تاپیکم رو میخونند ،خواهش میکنم کمکم کنند.

    وقتی ترم 3 دانشگاه بودم،تو چت با پسری اشنا شدم ،حدود 8 ماه با هم هرشب حرف میزدیم ،بعد از 8 ماه قرار گذاشتیم و همدیگه رو دیدیم ،پسر خیلی خوب و متینی بود ،تا یک سال همدیگه رو زود زود میدیدیم و باهم بیرون میرفتیم ،با اخلاق و رفتارش که اشنا میشدم ،کم کم بهش داشتم علاقمند میشدم ،بین ما حرفی از علاقه نبود ،اونم خیلی عادی باهام رفتار میکرد تا اینکه بعد از یکسال بهم پیشنهاد ازدواج دادند ،منم گفتم اگه مامانم قبول کنه ،منم قبول میکنم.

    پسر خیلی خوبی بود ،با ایمان و اهل کار و درس بود ،از 8 سالگی کار میکرد ،اون موقع هم که باهم اشنا شدیم ،هم کار میکرد و هم درس میخوند ،خلاصه دستش تو جیب خودش بود.

    بعد از اون رابطمون رفته رفته خیلی بیشتر شد ،بهم خیلی محبت میکرد ،بهم روحیه می داد و تشویقم می کرد تا درس بخونم ،بهم محبت میکرد ،محبتی رو که هرگز از پدرم ندیده بودم ،از نظر مالی و روحی همیشه و همه جا کنارم بود ،به خونوادش هم همه چیز رو گفته بود ،تا اینکه دو سال از رابطه ی ما گذشت ،ما قهر و اشتی خیلی زیاد داشتیم که همیشه مقصر من بودم ،چون هرگز تو زندگیم مردی نبود و ندیده بودم که با مرد چجوری باید رفتار کرد ،

    بعد از دو سال من اونو به مامانم معرفی کردم و قرار گذاشتیم و مامانم اونو دید ،مامان خیلی ازش خوشش اومده بود و می گفت مرد زندگی هستش و حتما میتونه منو خوشبخت کنه .

    یه چیزی یادم رفت ،مامانم چند ساله مریض هستند و تحت درمان هستند ،ما رابطمون رفته رفته عمیق تر میشد ،یعنی چجوری بگم ،خجالت میکشم ،باهم راحت بودیم ،هرکاری غیر از رابطه ی جنسی ،من هرکز اجازه ندادم کار به رابطه ی جنسی برسه ،یه جورایی خوشم میومد بهم محبت میکرد.

    بعد از چند ماه خونواده ی اون هم به دیدن من و مامان اومدند ،خونواده ی خوب و مهربونی داشت ،مشکل بزرگی که این وسط بود ،فقیر بودن ما بود ،اگه تو دوران دانشگاه ،اون نبود ،من نمیتونستم درس بخونم ،اون همیشه بهم پول میداد و بهم می گفت فقط به درسم فکر کنم ،انقدر تشویقم کرد تا معدلم رو از 12 به 16.75 رسوندم ،همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا اینکه خونوادش گفتند دیگه نباید باهام رابطه داشته باشه ،چون ما خیلی فقیریم ،البته خیلی فقیرتر بودیم ،الان بهتره ،وضعمون در حدی بد بود که حتی حموم و یخچال هم تو خونمون نداشتیم ،مامانم تو قابلمه اب گرم میکرد و حموم میکردیم ولی الان خیلی خوبه وضعمون.

    اون هرچقدر تلاش کرد ،مامانش راضی نشد ،بهم گفت باید جدا شیم ،چون اگه ازدواج هم بکنیم ،مامانش انقدر بهم سرکوفت میزنه و اذیتم میکنه تا ازش جدا بشم،بهم گفت درسم رو خوب بخونم و تلاش بکنم تا شاید یه روزی بهم رسیدیم ،از اون موقع روزای سخت من شروع شد ،هر روز و هر شب گریه میکنم ،اونم حالش بده ،اون خیلی تشویقم میکرد تا ارشد قبول بشم ،بهمن کنکور ارشد دارم ،با اینکه جدا شدیم و دیگه حرف نمیزنیم ،ولی بعضی وقت ها بهم اس میده و ازم خواهش میکنه تا بعضی وقت ها بهش اس بدم و از زندگیم و حالم بهش بگم

    اون واقعا دوسم داره و برام هرکاری کرده ،منم خیلی دوسش دارم،چون مرد زندگی هستش و میتونست خوشبختم کنه و سختی های گذشته ام رو جبران کنه،

    خواهش میکنم کمکم کنید تا اروم بشم ،خیلی حالم بده ،کلافه ام ،داغونم ،فقط گریه میکنم ،انقدر باخدا حرف میزنم و ازش میخوام کمکم کنه ،من باهاش خیلی خاطره دارم ،همه ی اون خاطره ها یکی یکی داره از جلوی چشمم رد میشه ،زندگی بدون اون برای من خیلی سخته، اون واسم یه تکیه گاه محکم بود که همیشه کمکم کرد ،حتی الان هم سعی میکنه بهم روحیه بده ،چیکار کنم تا اروم بشم ؟ نمیتونم فراموشش کنم فقط میخوام کمی اروم بشم و بشینم پای درسم، یعنی فقر باید منو از کسی که دوسش دارم ،جدا کنه ؟ خب من که نمیخواستم فقیر باشیم

    ببخشید طولانی شد ،خیلی وقته با کسی حرف نزده بودم

  2. کمکم کنید ،حالم خوب نیست  سپاس شده توسط anahid,m1392,کوثر حبیبی

  3. ارسال:2#
    dark light آواتار ها
    سلام...بنظرم بیشتر از شما اون آقا پسر و مادرش نیاز به مشاوره و همفکری داره.ایشون از بچگی کار کرده روی پای خودش بوده حالا بهترین وقته برای تصمیم گیری نسبت به آینده و ازدواج.ایشون دیگه مرد هستن و نباید اینقدر در انتخاب ها خانواده بهش اجبار کنه.مادرش یک انتخاب غیرمنطقی رو داره بهش تحمیل میکنه و اون پسر هم توانایی پافشاری روی انتخاب خودش رو نداره.بهت گفته اگر ازدواج کنیم مامانش اینقدر اذیت میکنه و سرکوفت میزنه که جدا شید؟؟ اینجاست که هم اون پسر هم مادر باید بفهمه که دوره کودکی و رابطه یک طرفه مادر و فرزند گذشته و حالا زمان انتخاب فردی و استقلاله و اگر واقعا نمیتونه از زیر سلطه مادرش خارج بشه پس هنوز آمادگی ازدواج رو نداره.شما هم سعی کن بر خودت مسلط باشی و این رو بدونی که هیچ شکستی پایان راه نیست چون همه راه های زندگی از درون خود ماست که بوجود میان.پس تا وقتی زنده ای به خودت ایمان و آرامش بده
    چون به قله‌ها می‌رسم خود را همواره تنها می‌بینم
    از شما چه کسی می‌تواند ایستاده بر بلندی‌ها بخندد؟

    فردریش نیچه

  4. کمکم کنید ،حالم خوب نیست  سپاس شده توسط anahid,m1392,کوثر حبیبی

  5. ارسال:3#
    سلام دوست گرامی
    شرایطتون درک میکنم انشالله که مشکلتون حل بشه .
    برای حل این مشکل باید یک بزرگتر پاپیش بزاره . کسی که مادر اقا پسر قبولشون داشته باشه مثلا یه روحانی مورد اعتماد یا هرکسی که مادر ایشون بهش اعتماد دارند .
    دومین راه حل این هست خود دوست پسرتون هر چند وقت یکبار بحث پیش بکشند
    البته دوست عزیز هم کفو بودن و داشتن سطح مالی نسبتا یکسان از شرایط ازدواج هست البته نه شرط اصلی .
    چقدر خانواده دوست پسرتون وضع مالی شون از شما بهتره ؟
    خدایا :
    هیچ چیز به اندازه تنهایی برایم لذت بخش نیست

  6. کمکم کنید ،حالم خوب نیست  سپاس شده توسط m1392

  7. ارسال:4#
    سلام
    ایشون تا الان همیشه با مامانشون مخالفت کردند ،مادرشون با کار کردنش ،با رشته ای که میخونه ،با محل کارش ،با همه چی مخالف بوده ،حتی وقتی میخواست واسه خودش گوشی بخره ،مامانش خیلی مخالفت کرد ،سه سال و نیم تلاش کرد مامانش رو راضی کنه ولی نشد. نمیتونند در این مورد خیلی پافشاری کنند ،چون میگه مامانم کسی هستش که اذیتت میکنه.

    خونواده ی اونا هم خیلی سختی کشیدند ،تا چند سال پیش اونا هم خیلی فقیر بودند ،حمید خیلی تلاش میکنه و شب ها هم کار میکنه ،حمید مهندس مکانیک هستش و شرکت طراحی و تولید قطعات صنعتی داره ،قبلا شب ها هم سر کار میرفت ،با تلاش حمید وضعشون بهتر شده ،اونا وضعشون خیلی خوب نیست ،ولی خب تا حدودی به هم نزدیک هستیم ،یعنی اونا کمی از ما بهتر هستند.

    متاسفانه مامانش سر لج افتاده و اصلا قبول نمیکنه ،حمید هم میگه باید مامان راضی بشه ،البته همیشه بهم میگه اگه درساتو خوب بخونی و تلاش کنی تا وضعتون بهتر بشه ،مطمئنم مامانم هم راضی میشه.

    من وقتی عصبی میشم ،یه کار بدی انجام میدم که اصلا اختیارش دست خودم نیست و خودم هم میدونم کارم خیلی اشتباهه ولی نمیتونم ترکش کنم ، ولی نمیدونم اجازه دارم اینجا بگم یا نه، خواهش میکنم کمکم کنید
    ویرایش توسط سجاد صالحی : 2014_08_10 در ساعت 16:21 دلیل: ترکیب پست های متوالی

  8. ارسال:5#
    سلام عزیزم به همیاری خوش اومدی
    اگه این اقا واقعا بخوادت برمی گرده و خانوادشو راضی می کنه شما هم صبور باش سعی کن فعلا فقط به درست فکر کنی .
    در مورد مشکل دیگت خصوصی جوابت رو میدم . پیامت رو چک کن .

    و اما دختر خوب
    برای رسیدن به ارامش سعی کن ارتباطت رو با خدا قوی و صمیمانه تر کنی نماز بخون دعا کن از خدا کمک بخواه مشکلت رو رفع کنه قران بخون خودم به شخصه به ارامش بعد خوندن قران اعتقاد دارم و هربار که دلم می گیره قران می خونم خیلی خیلی اروم میشم .
    موفق باشی عزیزم
    ویرایش توسط niloofarabi : 2014_08_09 در ساعت 00:21 دلیل: ترکیب دو پست


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد


  9. کمکم کنید ،حالم خوب نیست  سپاس شده توسط m1392,کوثر حبیبی

  10. ارسال:6#
    دوستان خواهش میکنم درباره ی مشکلم فکرای بد نکنید ،من دختر هوس باز و بدی نیستم و خدا تنها دوستی هستش که دارم ،خدا رفیقمه،چون پدر و مادرم از هم جدا شدند و وضع مالیمون هم خوب نیست ،هیچ دوستی ندارم ،حتی یه خواستگار هم ندارم ،فقط لطفا درباره ی من فکرهای بد نکنید ،خودم هم میدونم کارم خیلی خیلی زشته​ ،لطفا یکی از دوستان کمکم کنه ترکش کنم ،خواهش میکنم

  11. ارسال:7#
    سلماء آواتار ها
    سلام دوست خوبم

    به همیاری خوش امدی

    من مشاور نیستم ،فقط میخوام بگم جای خوبی اومدی ،حتما مشاوران خوب این سایت بهت کمک خواهند کرد .

    دوست خوبم اینجا ما همگی با هم دوست هستیم ،هرگز کسی درباره ی شما فکر بدی نمیکنه ،مشکلت رو هم تا حدودی میتونم حدس بزنم .

    نگران نباش ،حتما دوستان این سایت بهت کمک میکنند
    خدای خوبم ,یار همیشگی من در همه ی لحظات بهم صبری بزرگ بده تا موفق ترین بشم و ارزوهای مامانم رو براورده کنم

  12. کمکم کنید ،حالم خوب نیست  سپاس شده توسط m1392

  13. ارسال:8#
    علی سردار آواتار ها
    باعرض سلام وتحیت خدمت الناز.من چن صباحی بیشترنیست که به جمع اضافه شدم،میشه مشکلتو یه باربازگوکنی،شاید بتونم کمکت کنم.

  14. کمکم کنید ،حالم خوب نیست  سپاس شده توسط m1392,سجاد صالحی

  15. ارسال:9#
    ببخشید دوستان یعنی هیچ کدوم از مشاورهای این سایت نمینونن بهم پاسخ بدن ؟ یعنی مشکلم اینقدر ساده هستش ؟ من نمیخواستم وقت کسی رو بگیرم ،فقط انتظار کمک و راهنمایی داشتم ولی فکر کنم اینجا هم جون فقیرم کسی بهم پاسخ نمیده

  16. ارسال:10#
    کوثر حبیبی آواتار ها
    سلام آی ناز جان

    اصلا اینجوری فکر نکن که چون فقیر هستی کسی بهت پاسخ نداده اصلا اینطور نیست بذار به حساب اینکه مشاورین تالارهم امکان داره سرشون گرم مشکلات زندگی خودشون باشه و بالاخره میدونی که مشاورین هم مشکل دارن خب

    و اما در مورد این حرفت که گفتی "
    یعنی فقر باید منو از کسی که دوسش دارم ،جدا کنه ؟ خب من که نمیخواستم فقیر باشیم
    "

    باید بگم که نخیر این که شمارو فعلا جدا کرده موضوع فقر نیست بلکه این بهانه ای هست که به کار برده شده ( حالا از سمت هر کسی )تا شما جدا باشید

    من با این موضوع کاری ندارم که طرف مقابل یا حالا مادرشون چه فکری میکنن و آیا اشتباه فکر میکنن یا نه و اصلا فکر کردن به این موضوع هیچ راه کاری رو باعث نمیشه چون اونها خودشون باید تصمیم بگیرن که چه اقدامی بکنن و در برابر هر تصمیمی مسئول هستن
    و البته همینطور شما ، شما هم نباید با فکر کردن به فکر و ذهنیت دیگران زندگی کنی و لحظه ها و زمان هارو از دست بدی

    شما الان هر چه که هستین با هر وضعیتی و شرایطی که براتون رقم خورده به این فکر کنید که در این شرایط چه کارهایی میتونید انجام بدین تا برای خودتون و جامعه تون مفید باشید و برای خودتون هدف گذاری کنید برای بهتر شدن وضعیت فعلی تون

    اگر به این اعتقاد داشته باشید که هر اتفاقی میخواد بیوفته خارج از اراده ی خداوند نیست ، پذیرش این موضوع که الان درگیرش هستین براتون راحت تر خواهد بود و آروم تر میشید

    دنبال اهداف واقعی در زندگی میرید و فقط منتظر سرنوشت و تقدیر نمی مونید.

    آدمی باید هدف گذاری کنه و در جهت اهدافش قدم برداره و با توجه به تغییر شرایط دوباره اهداف و برنامه ی جدید و باز حرکت و این روند به همین صورت ادامه خواهد داشت

    پس شما هم سعی کن با این روند طبیعی پیش بری وگر نه عقب می مونی و این عقب موندن بعد ها باعث حسرت میشه

    چه بسیارن افرادی که در فقر محض بودن ولی الان با تلاش و امید به خدا جزو افراد سرآمد جامعه محسوب میشن چون به خدا و استعداد هایی که در وجودشون قرار داده شده ایمان داشتن و در جهت شکوفایی حرکت کردن

    آدمی در هر شرایطی که باشه ، چه فقیر چه غنی ، چه سالم چه با نقص عضوی و در کل هر شرایطی، اگر به خدا و خودش و اینکه خدا خواسته که وجود داشته باشه و در این جهت استعداد های لازم برای موفق شدن در اون شرایط رو در وجودش نهاده ، ایمان داشته باشه ، هیچ مانعی نمیتونه فرد رو از تلاش باز بداره

    افسردگی رو بذار کنار یه نفس عمیق بکش از خدای خودت به خاطر اینهمه نعمت شکر کن و ازش کمک بطلب و حرکت کن

    آنچه که باید بشه میشه و آنچه که نباید بشه نمیشه ما آدما فقط موظف هستیم تلاش کنیم و دست از تلاش برنداریم و هیچ وقت از لطف خدا نا امید نشیم

    بقیه ی کار رو بذار به عهده ی خود خدا و همیشه به خاطر داده هاشو نداده هاش شکر کن

    و اما یه نکته هم در مورد نحوه ی ارتباط شما هست که باید بگم و مطمئنا خود شما هم میدونید اینکه نوع ارتباطتون درست نبوده و نباید اجازه میدادین تا قبل از ازدواج رابطه تا این حد صمیمی بشه و از کجا معلوم که دوری العانتون به خاطر گناهان مرتکب شده در گذشته نباشه !

    از گناهان توبه کنید و سعی کنید اگر رابطه ای هم هست کنترل شده باشه و البته در جهت شناخت برای ازدواج باشه که اگر فعلا حرفی از ازدواج نیست و آقا هنوز اقدامی در جهت رضایت مادرشون نتونستن انجام بدن فعلا هیچ ارتباطی نباشه تا طرفین بتونن به دور از احساسات به مسائل فعلی زندگی خودشون بپردازن و مطمئنا این روند بسیاری از مشکلات شخصی رو هم کنترل میکنه

    یه پیشنهاد هم دارم

    چرا شما هم مثل افراد دیگه ای که مشکل مالی دارن همزمان با درس به دنبال یه منبع درآمد نیستین ؟ این کار از نظر روحی بسیار مفید خواهد بود و همچنین کمکتون میکنه که وضعیتتون رو هم تغییر بدین

    همزمان که برای ارشد میخونید دنبال یه کار باشید و برای این موضوع برنامه ریزی بکنید تا هر دو خوب پیش بره

    موفق باشید
    ویرایش توسط کوثر حبیبی : 2014_08_09 در ساعت 23:49
    بسم الله الرحمن الرحیم

    و هرگز در زمین به کبر و ناز راه مرو( و غرور و نخوت مفروش) که به نیرو زمین را نتوانی شکافت و به کوه در سربلندی نخواهی رسید.


    آیه ی 37 سوره ی اسراء

  17. کمکم کنید ،حالم خوب نیست  سپاس شده توسط anahid,m1392,sadaf21,سایا

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •