سلام

من با توجه به بعضی خلا ها که توی دوران مجردیم داشتم ... الان حس حسادت نسبت به محبتهایی که شوهرم نسبت به دیکران داره میکنم

این حسادت من باعث میشه حرفهایی بزنم که شوهرم ناراحت بشه متلا محکومش کنم که تو با من عین بقیه رفتار میکنی

اخه من دوست دارم رفتارهای شوهرم برای من تک باشه و برای هیچکس دیگه انجام نده

چندروز پیش باز این حس حسادت امد سراغم و براش گفتم که همانطور که در دوران قبل از ازدواج گفته بودی من زن سومت هستم و مادر و خواهرت زن اول و دومت هستند

در صورتی که اون قبل از ازدواجمون از این جمله که من دوتا زن دارم برای دلیل ازدواج نکردنش برای دیگران میگفت و اما من دیروز ازش استفاده کردم

مثلا وقتی مامانش یه چیزی هوس بکنه بدون اینکه به شوهرم بگه ...شوهرم براش میخره

در صورتی که من وقتی چیزی هوس کنم هیچکس رو ندارم بهش بگم ... بابام که اینقدر رو بهمون نداده باهاش راحت باشیم و همچنین وضع اقتصاد الان دلم نمیاد به بابام بگم

و شوهرم هم که الان عقد هستیم و راه دور هستیم ... وهمچنین دلیل دیگه ام اینکه شوهرم خرج خانواده شان رو میده و باخودم میگم شوهرم اینقدر بتونه خواسته های مامان و آبجیش رو برطرف

کنه و من اگه بهش نیازهام رو بگم نامردی هست و اون کم میاره.... و من تمام خواسته هام و نیازهام رو باید کار کنم و براورده کنم

در صورتی که من یکی رو نیاز دارم که بهش تکیه کنم ....ولی ندارم و به شوهرم هم نمیتونم بگم ... چون حتی برای پاس چکهاش که کسری داره به من میگه از کسی براش قرض کنم یا از حقوق خودم بهش میدم و اون به قول خودش طوری توی خانواده خرج میکنه که همیشه هرچی بخوان فراهم باشه و باز به قول خودش که حرف پیش امد میگفت "از مامانم هم میتونی بپرسی من حتی یکبار هم برای خرج خونه از کسی پول قرض نکرد"

من چطور میتونم با مردی که هنوز یکسال نیست ازدواج کردم اینطور راحت باشم و اون رو تکیه گاه بدونم در صورتی که اون فقط هوای خانواده اش رو داره که یه بار برای خرج خونه کم نیاره و اونها هم

همیشه همه چیزداشته اند و یه کم قناعت هم نکرده اند ولی خانواده من غذای خوب رو وقتی که مهمان دارم تهیه میکنند و مامانم هیچ فشاری به بابام نمیاره واگه به بابام فشار بیاره : بابام غر میزنه


خلاصه دیروز اینطوری بهش گفتم که من برات یکی یه دونه نیستم

و اون عصبانی شد و گفت " چرا هرسری توی این 8 ماه چیزی که ربط نداره به خانواده ام میچسبونی؟؟"

و در ادامه گفت" من چه رفتاری میکنم که تو از این حرفها میزنی؟؟؟" خیلی اسرار کرد ولی سکوتی تمام وجودم رو گرفت که نتونستم حرف زنم زبانم قفل شده بود

آخه چی میگفتم به نظرتون درست بود تمام این حرفها که براتون نوشتم رو بهش میگفتم؟///

و اون از سکوت من خیلی عصبانی شد و گفت هر بار سکوت کردی و نیامدی تا این مشکلمون رو حل کنیم

.... این رو هم بگم که من درد دلامو مینویسم و اون میدونه

اون گفت باشه برو حرف دلت رو بنویس با این رفتارت من رو عریبه فرض میکنی و من هم از این به بعد باهات حرف نمیزنم درد دل نمیکنم مثل خودت سکوتی میکنم که همه بفهمن و با این کارات اخر زندگیمون معلومه

و من باز هیچی نمیگفتم ...فقط بهش گفتم بیا درمورد این موضوع حرف نزنیم و بذاریمش کنار ولی اون قبول نکرد و گفت هرسری ازش گذشتیم که تا الان کش پیدا کرده

و اینطور شد که از امروز صبح سکوت شوهرم هم شروع شذ

کمکم کنید لطفا