تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




عشق بی ثمر و پایان تلخ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:ّFarshad
آخرین ارسال:maryam76
پاسخ ها 6

عشق بی ثمر و پایان تلخ

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    ّFarshad آواتار ها
    سلام
    من پسری 22 ساله هستم که دو سال قبل با دختری در اینترنت آشنا شدم (الان 21 سالشه). اون زمان من معاون یکی از انجمن های مطرح ایران بودم که 90% افرادی که با نرم افزار و بازی سروکار دارند حداقل چند بار از اون سایت استفاده کردند. به خاطر مشکلی که براش پیش اومده بود منو تو یاهو مسنجر آدد کرد و اونجا دوستی ما شروع شد. البته یه دوستی ساده چون تو اون برهه هر دومون با یکی دیگه دوستی تقریباً عاشقانه داشتیم. تو این مدت هر از گاهی با هم چت میکردیم و حرف میزدیم. بعد از چند هفته شکست خیلی بدی خورد و من سعی کردم کمکش کنم تا به روال عادی زندگی برگرده. این اولین شکستش نبود، زندگی خیلی سختی داشته! قبل از این شکست، 4 سال عاشق پسری بود که اون پسر به خاطرش دست به یک خودکشی ناموفق زده بود و به خاطر فرار از سربازی و اصرار مادرش از ایران فرار میکنه و پناهندگی میگیره و به آمریکا میره و وقتی پدر و مادر اون پسر به خواستگاریش میان پدرش مخالفت میکنه و میگه اگه دخترم رو میخواین با آقا پسرتون تشریف بیارین. وقتی من باهاش دوست شدم خیلی ضربه خورده بود و تازه داشت به زندگی نرمالش برمیگشت که اون شکست بعدی رو خورد. از قضا من هم تو رابطه ای که داشتم شکست خوردم و این باعث شد ما به هم نزدیک تر شیم. دختر خیلی خوبی بود: با ادب، مهربون، جذاب، برونگرا، شوخ و طناز، شیطون، پرحرف، احساساتی، از دخترای هم سن خودش خیلی عاقل تر بود.
    ولی خیلــــــــــــی حساس و زودرنج! تو این مدت خیلی به نزدیک شده بودیم ولی من نمیخواستم وارد تعهدی بشم که آمادگیش رو ندارم برای همین ازش میخواستم به چشم داداشش نگام کنه ولی معلوم بود اون اینجوری به من نگاه نمیکنه. اواخر اسفند 91 بود که دوباره داغون شد.با هزار زحمت فهمیدم اون پسری که دومین شکستش رو با اون خورده برگشته و ازش خواسته که دوباره رابطشون مثل اول شه ولی اون دوست نداره.
    فکر میکردم که بخاطر منه که داره این فرصت رو از اون پسر میگیره برای همین ازش خواستم که رابطه ش رو با من قطع کنه و به اون پسر یه فرصت بده تا خودش رو نشون بده. چون من تو اون برهه محیا رو فقط دوست خودم میدونستم و نمیخواستم الکی بلاتکلیف من باشه. الان که فکر میکنم میبینم خیلی سنگدل بودم که این کار رو باهاش کردم. محیا فرصت رو به اون پسر نداد که هیچ 5 ماه تنهای تنهای موند تا این که یک روز تو فیسبوک با دوستم حرف زد و فهمید که با کسی دوست نیستم. همون روز بهم اس داد (روز 22 ماه رمضون (مرداد 92) بود؛ شب قبلش احیا بود و من از خدا خواسته بودم اگر خودت صلاح میدونی منو با یه دختر خوب آشنا کن) خیلی سورپرایز شدم چون بعد از 24 ساعت خود به خود وارد زندگیم شده بود. گذشته از اون مرداد تولدش بود و من دو هفته بعدش رفتم تهران و برای اولین بار رو در رو دیدمش.
    روز خیلی خوبی بود، دوست داشت با مادرم برم و بینمش ولی من آمادگی گفتن به مادرم رو نداشتم برای همین تنها رفتم. یه دو ساعتی با هم بودیمو بعد تا در دانشگاه رسوندمش و رفت داخل
    اون لحظه فقط یه جمله به خودم گفتم: این همون دختریه که حاضرم واسه به دست آوردنش دست به هر کاری بزنم.
    ولی رابطه مون خیلی زودتر از این فکرش رو بکنید شکرآب شد. دو روز بعدش محیا غیب شد. تلفن خاموش، فیسبوک دی اکتیو، دوستاش بی خبر!
    بعد از 10 روز بهم زنگ زد تا پیشوازمو گوش بده ! منم عصبی هر چی از دهنم در اومد بهش پروندم که بعد فهمیدم تو این 10 روز تصادف کرده بود و اصرار شدیدی داشته که دوستاش نفهمن
    از اونجا تا آذر 92 رابطه مون خیلی ساده و دوستانه پیش رفت و کم کم تونستم دوباره اعتمادش رو به دست بیارم و دوستای صمیمی تری با هم باشیم، اونقدری که پسوورد فیسبوکش رو بهم داد تا عکس پروفایلش رو من واسش عوض کنم. میدونستم تو این مدت با یکی دیگست، هر از گاهی وسوسه میشدم برم مسیجای فیسبوکشو بخونم ولی سریع گارد میگرفتم و منصرف میشدم، نمیتونستم اعتمادی که به من کرده بود سوء استفاده کنم. تا این که از پست های فیسبوکش فهمیدم با دوستش به هم زده و داغونه.
    6 دی روز تولدم بود که بهم گفت فرشاد میتونم یه چیزی ازت بخوام؟ گفتم چی؟ گفت قول میدی جوگیر نشی؟ گفتم بگو گفت با من دوست میشی؟ گفتم باشه
    این بهترین هدیه ای بود که میتونست بهم بده. من که خیلی دوسش داشتم، اونم خیلی زود بهم وابسته شد و عاشقم شد. تو این 3 ماه من خوشبخت ترین پسر دنیا بودم. حاضر بودم هر کاری براش انجام بدم، هــــــر کاری! تا این که عید شد و هم خانواده اونا و هم ما رفتیم مسافرت. اونا جنوب و ما شمال.
    حالم اصلاً خوب نبود، خیلی عصبی بودم! هر چند ماه یه چند روزی اینجوری میشم معمولاً، این باعث شد محیا ازم دلخور شه، چند بارم اون چشای خوشگلشو خیس کردم
    خواستم تغییر کنم ولی انگار نمیشد. رفتم فیسبوک دیدم یه پسره زیر پستش کامنت داده که عاشقتم
    من بهش شک کردم و خیلی باهاش تند برخورد کردم، در صورتی که چیزی بینشون نبود و من اشتباه کردم ولی بعدشم واقعاً معذرت خواهی کردم ، با این حال نتونست منو ببخشه و باهام تموم کرد
    اگه اون 3 ماه که بالاتر گفتم بهترین روزام بودن این چند روز بدترین روزای عمرم بودن
    خیلی دوسش داشتم، نمیخواستم از دستش بدم. صبح تا شب کارم شده بود نشستن گوشه اتاق
    اونقدر داغون بودم که همه چی رو واسه مامانمم تعریف کردم
    یه دو هفته ای همین طوری گذشت تا این که یه روز محیا بهم زنگ زد، جواب ندادم
    دوباره زنگ زد، جواب ندادم
    دفعه ی سوم برداشتم، خیلی راحت میتونه منو بخندونه. بین خنده هامون گفت فرشاد میخوام یه اعترافی کنم
    گفتم چی؟!! گفت میخوام یه اعترافی کنم گفتم: بگو گفت: من همیشه دوست داشتم زن تو باشم
    با این جمله هُرررری دلم ریخت
    دوباره رابطه مون شروع شد ولی این محیا دیگه اون محیایی که بود نشد. هر چقدر سعی کردم که بشه نشد که نشد. تودار شده بوده بود، دیگه هر حرفی رو به من نمیزد. خیلی کمتر زنگ میزد و پیام میداد
    بیشتر من پیام میدادم تا اون
    دوباره داغون بود بدتر اینکه به من حرفی نمیزد! شیطون بالاخره تونست بره تو جلدم، میخواستم بدونم چشه، چرا اینجوری شده. رفتم تو فیسبوکش و چند تا پیامای آخرش رو خوندم
    تو یکی از اونا واسه دوستش توضیح داده بود که یکی از همکلاسیای دانشگاهش رو دوست داره. اونقدری که رفته به پسره این رو ابراز کرده و شمارشو داده ولی بعداً فهمیده پسره دوست دختر داره
    خیلی داغون شدم، کمرم با دیدن اون پیام شکست. کسی که واسش میمیرم عاشق یک دیگه شده
    دیگه خواستم منطقی رفتار کنم، گفتم دوباره میتونم به خودم وابستش کنم
    10 روز اول ماه رمضون تهران بودم ولی اون حتی یه بار سعی نکرد منو ببینه
    15 مرداد تولدش بود، گفتم اگه منم رابطه رو دوباره درستش میکنم. پارسال تولدش به شوخی میگفت باید واسم تبلت بخری اینجوری باشه اونجوری باشه! خیلی دوست داشت. منم از اردیبهشت سعی داشتم سود بورس م رو جمع کنم و یکی واسش بخرم تا خوشحال شه و خریدم
    به جز اون یه کلیپ 5 دقیقه ای هم واسش ساختم که تو اون تولدشو تبریک گفتم و دلیل دوست داشتنمو بهش با کلیپ آرت و انیمیشن و متن ابراز کردم
    میخواستم روز تولدش برم تهران ولی چند روز قبلش دوباره داغون شدم و نتونستم خودم باشم. یه استاتوس زده بود تو واتس آپ : تو روحت که نفهمیدی چقد دوست داشتم
    من فکر کردم اینو واسه یه پسر نوشته و بازم بی خودی عصبی شدم سرش داد زدم که واسه خودم متاسفم که این کلیپ رو ساختم و بیشتر از اینکه فکر کردم حرفی که در رابطه با ازدواج زده بودی واقعی بوده. فکر نمیکردم بهم خیانت کنی و اینا
    اونم خیلی عصبی شد و گفت این رو واسه دوست دختره دوران دبیرستانش گذاشته و منظورش پسر نیست و تا 1 روز هیچی نگفت
    بازم شب احیا شد رفتم از خدا خواستم که محیامو بهم برگردونه و دوباره اونو عاشقم کنه، خیلی اشک ریختم اون شب
    فرداش بهم پیام داد که دیگه بهم pm نده خودتم خوب میدونی رابطه مون به هیچ جا نمیرسه
    (در صورتی که من از بس دوسش دارم به مامانو پسر عمه و دختر عمه و هر کسی که فکر بکنید از محیا گفته بودم)
    گفتم جونم به جونش بنده و رابطه رو تموم نکنه ولی قبول نکرد و گفت اگه بخوای میمونم ولی باهات ازدواج نمیکنم نمیتونم با کسی باشم که بهم شک داره
    منم گفتم باشه برو فقط بدون واسه چی شک داشتم. بعدشم بهش گفتم بخاطر تودار بودنش مجبور شدم برم تو فیسبوکش و از اینم خبر دارم که عاشق همکلاسیشه
    بعدشم گفت تو از اعتمادم سو استفاده کردی و این که ازم متنفــــــره
    پارسال شب احیا بعد از اینکه که از خدا خواستم منو با یه دختر خوب آشنا کنه در عرض 24 ساعت اونو بهم داد و امسال بعد از اینکه ازش خواستم همون دختر رو عاشقم کنه در عرض 24 ساعت اونو ازم گرفت

    رابطه ای نداشتیم تا چند روز قبل که تولدش بود من بهش اس دادم و تبریک گفتم. اونم ازم به خاطر اون کلیپ که ساختم تشکر کرد و تمـــــــام
    گذشته از اینا بگم من هنوزم عاشقشم و امیدوارم دوباره برگرده
    ازتون میخوام راهنماییم کنین
    شما که از دور رابطه مون رو نگاه میکنید بهتر میتونید بسنجیدش و برعکس من و دوستام احساسی نظر نمیدید که لیاقتمو نداشت و خودش برمیگرده التماست میکنه و فراموشش کن، به درک و این حرفا
    فکر میکنید باید رابطه رو دوباره زندش کنم و اگه آره چه جوری؟
    فکر میکنید باید فراموشش کنم؟
    ممنون میشم راهنماییم کنید و نظرتون رو بگید
    پاسخ با نقل و قول

  2. عشق بی ثمر و پایان تلخ  سپاس شده توسط anahid

  3. ارسال:2#
    سلام دوست گرامی
    به همیاری خوش اومدید .
    من ماجرای شمارو خوندم . به نظرم بهتره کمی به هم فرصت بدید .
    گذر زمان درستش می کنه


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  4. عشق بی ثمر و پایان تلخ  سپاس شده توسط m1392,maryam76,ّFarshad,ترنّم

  5. ارسال:3#
    maryam76 آواتار ها
    سلام دوست عزیز به نظر من بهتره فراموشش کنی...
    خودت توی پروفایل فیس بوکش خوندی که عاشق یه نفر دیگست پس بهتره محیا رو فراموش کنی...
    چون اگه دوباره باهم دوست بشین اون همیشه تو ذهنش تو رو با همکلاسیش مقایسه میکنه و اینجوری برای هردوتون سخته میشه و هر دو عذاب می کشید
    پاسخ با نقل و قول

  6. عشق بی ثمر و پایان تلخ  سپاس شده توسط m1392,rahe shab,samin66,ّFarshad,النا18

  7. ارسال:4#
    samin66 آواتار ها
    با سلام؛
    خیلی خوبه که این بار سعی کردید از مشورت استفاده کنید.
    هم شما به ایشون فرصت دادید و هم ایشون به شما. وقتی دختری که به این راحتی عاشق میشه و به این راحتی متنفر میشه، آیا این فرد میتونه بهترین شریک زندگی باشه؟ از کجا معلوم مجددا بعد ازدواج این خانوم به فکر عشق های قبلیش نیفته؟! زندگی واقعیت است برادر من! شوخی نیست! یک عمر باید با انتخابت زندگی کنی. درسته شما عاشقش هستید. ولی میدونید که عشق شرط لازم برای پایداری زندگی نیست. مطممئن باشید خود این دختر خانوم هم به هیچ وجه به شما جواب مثبت نمیده مگر از روی ناچاری! چون خط و خطوط قرمزی را که برای شما تعیین کرده بود شکستید. اگر ایشون هم با کسی مشورت کند مسلما بهش میگن که پسری که همین اول از اعتمادت سوء استفاده کنه، به درد زندگی مشترک نمیخوره. حالا توجیه شما هر چی میخواد باشه. شما گفتید که از خداوند خواستم دختر خوبی مقابلم بزاره و 24 ساعت بعد گذاشت! مطمئنید که این همان دختر خوب بود؟؟؟؟؟؟// شاید خدا میخواست دو ماه بعد دختر خوبی را مقابلتون بذاره. ولی گفت قبلش بذار بنده ام رو امتحان کنم، بعد اگه سربلند بیرون اومد اون دعاشو مستجاب میکنم. ولی عشق این دختر اونقدر جلو چشم و عقلتون حجاب گذاشت که نتونستید هیچ کس رو ببینید.
    برادر من! فراموش کردن فردی خیلی سخت است ولی غیر ممکن نیست. اگر واقعا میخواهید مسیر درست را بدانید پس سعی کنید با توکل به خدا از نو شروع کنید. اما نه رابطه دوستی با کسی. منظورم روند عادی زندگیتان را. سپس در موقعیت مناسب اجازه دهید خانواده دختری را با معیارهایی که شما میخواهید برایتان انتخاب کند. برادرم! قطعا هنوز خداوند شما را فراموش نکرده است. پس به آینده ای روشن امیدوار باشید.
    و فراموش نکنید که ما در اینجا بدون طرفداری از فردی خواست و به دور از احساسات شما را راهنمایی میکنیم.
    موفق باشید.
    ویرایش توسط samin66 : 2014_08_18 در ساعت 20:22
    بعد یک عمر زندگی و تجربه تازه دارم درک میکنم،
    توجه به علائقم و برای خودم زندگی کردن یعنی چی!!!!!
    پاسخ با نقل و قول

  8. عشق بی ثمر و پایان تلخ  سپاس شده توسط fateme7393,m1392,maryam76,ّFarshad,النا18,ترنّم

  9. ارسال:5#
    ّFarshad آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط samin66 نمایش پست ها
    با سلام؛
    خیلی خوبه که این بار سعی کردید از مشورت استفاده کنید.
    هم شما به ایشون فرصت دادید و هم ایشون به شما. وقتی دختری که به این راحتی عاشق میشه و به این راحتی متنفر میشه، آیا این فرد میتونه بهترین شریک زندگی باشه؟ از کجا معلوم مجددا بعد ازدواج این خانوم به فکر عشق های قبلیش نیفته؟! زندگی واقعیت است برادر من! شوخی نیست! یک عمر باید با انتخابت زندگی کنی. درسته شما عاشقش هستید. ولی میدونید که عشق شرط لازم برای پایداری زندگی نیست. مطممئن باشید خود این دختر خانوم هم به هیچ وجه به شما جواب مثبت نمیده مگر از روی ناچاری! چون خط و خطوط قرمزی را که برای شما تعیین کرده بود شکستید. اگر ایشون هم با کسی مشورت کند مسلما بهش میگن که پسری که همین اول از اعتمادت سوء استفاده کنه، به درد زندگی مشترک نمیخوره. حالا توجیه شما هر چی میخواد باشه. شما گفتید که از خداوند خواستم دختر خوبی مقابلم بزاره و 24 ساعت بعد گذاشت! مطمئنید که این همان دختر خوب بود؟؟؟؟؟؟// شاید خدا میخواست دو ماه بعد دختر خوبی را مقابلتون بذاره. ولی گفت قبلش بذار بنده ام رو امتحان کنم، بعد اگه سربلند بیرون اومد اون دعاشو مستجاب میکنم. ولی عشق این دختر اونقدر جلو چشم و عقلتون حجاب گذاشت که نتونستید هیچ کس رو ببینید.
    برادر من! فراموش کردن فردی خیلی سخت است ولی غیر ممکن نیست. اگر واقعا میخواهید مسیر درست را بدانید پس سعی کنید با توکل به خدا از نو شروع کنید. اما نه رابطه دوستی با کسی. منظورم روند عادی زندگیتان را. سپس در موقعیت مناسب اجازه دهید خانواده دختری را با معیارهایی که شما میخواهید برایتان انتخاب کند. برادرم! قطعا هنوز خداوند شما را فراموش نکرده است. پس به آینده ای روشن امیدوار باشید.
    و فراموش نکنید که ما در اینجا بدون طرفداری از فردی خواست و به دور از احساسات شما را راهنمایی میکنیم.
    موفق باشید.
    سلام
    حرفاتون با همه ی تلخیاش، بینهایت به من کمک کرد. خیلی بهم لطف کردید که باهام رُک حرف زدید.
    الان، این لحظه مطمئنم که تصمیم درستی میگیرم
    ازتون ممنونم
    ܔܔܢܜ کـــــــــــاش گاهی زنــــــــــــــــــدگی از اینا داشت [□] [ιι] [▻] [▻▻] ܜܔܔܢ
    پاسخ با نقل و قول

  10. عشق بی ثمر و پایان تلخ  سپاس شده توسط fateme7393,m1392,maryam76,samin66,النا18,ترنّم

  11. ارسال:6#
    maryam76 آواتار ها
    خوشحالم که samin66تونست با حرفاش کاری کنه که تو تصمیم عاقلانه رو بگیری من برات آرزوی موفقیت میکنم دوست عزیز
    پاسخ با نقل و قول

  12. عشق بی ثمر و پایان تلخ  سپاس شده توسط ّFarshad

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •