تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




شکست عشقی و ناتوانی در تصمیم گیری برای ازدواج با فرد جدید زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:Ayda65
آخرین ارسال:گیتار
پاسخ ها 13

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

شکست عشقی و ناتوانی در تصمیم گیری برای ازدواج با فرد جدید

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    حال بد پس از گذشت 2 سال از رابطه و سردرگمی در رابطه جدید

    سلام
    من 28 سالمه. در خانواده ای زندگی میکنم که همه زن هستیم. پدرو مادرم تو بچگیه من اختلاف شدیدی داشتن. از وقتی عقلم رسید با هم اختلاف داشتن و در راه دادگاه بودن که طلاق بگیرن تا پدرم تو این گیرو دار یه بیماری سخت گرفت و فوت کرد. من موندم و دو خواهر بزرگتر و مادرم . تو یه شهر کوچیک زندگی میکردیم که یک سال بعد از فوت پدرم از اونجا عملا فرار کردیم و به تهران آمدیم. من فوق العاده درسم خوب بود ولی همیشه به خودم میگفتم چرا ما چهار نفر هیچ کس رو تو این دنیا نداریم و اینقدر تنهاییم. همیشه آرزوم بود که یه عشق پیدا کنم و خودم و خونوادم رو نجات بدم. تا اینکه دانشگاه یک شهر دیگه قبول شدم و رفتم. اونجا سال اول دانشگاهم شاگرد اول دانشگاه بهم پیشنهاد آشنایی داد. منم سریع عاشقش شدم ولی همون اولین بار ملاقاتمون بهش گفتم که من تنها هدفم ازدواجه و دوستی نیست. اون بی وجود هم با اینکه هدفش ازدواج نبود برای اینکه من رو از دست نده قبول کرد. رابطمون عادی گذشت من شیفتش بودم و اون هم انگار خیلی دوستم داشت. احساس میکردم بدبختیام داره تمام میشه با یه عشق! انگار سیندرلای اون دانشگاه بودم. ولی چون قصد اون جدی نبود سال آخر من کنار کشیدمو اون هم هیچ تلاشی برای ادامه نکرد فقط یه خداحافظی عاشقانه نثارم کرد. بعد از 3 سال همین!
    نمی دونید به من چی گذشت تا با این جدایی کنار اومدم...
    در همین حین فوق لیسانس قبول شدم. بازم یه شهر دیگه. 2 سال گذشت و تو این مدت چند نفر بهم پیشنهاد آشنایی دادن ولی من دیدم هنوز دلم پیشه اونه و نمیتونم کس دیگری رو جایگزینش کنم. حتی تا پای عقد با یک نفر پیش رفتم ولی نتونستم. اصطلاحا به خاطر عشق باهاش تماس گرفتم و اون هم گفت که هنوز منو دوست داره و میخواد دوباره با من شروع کنه!
    الان میفهمم این هم از روی نامردیش بوده چون دقیقا همون زمان دچار افسردگیه شدید شده بود و با اینکه تو یکی از بهترین دانشگاههای تهران درس میخوند حتی نمیتونست بره امتحاناش رو پاس کنه و من انگار فرشته نجاتش بودم!
    من که عاشقش بودم قبول کردم و با شدت خیلی بیشتری دوستش داشتم. اون هم انگار شدت عشقش بیشتر شده بود. نگو فقط به فرشته نجاتش وابسته شده بود.خانواده من در این حین از تهران رفتند و متاسفانه متاسفانه و متاسفانه به من اعتماد کردند و خانه تهران رو در اختیار من گذاشتند.
    این شد که اصرارهای اون آقا برای ملاقاتمون در خانه ما شروع شد... "ما که حتما با هم ازدواج می کنیم، ما که الان شرایطش رو داریم نذار از هم جدا بمونیم بیا بهترین خاطرات رو بسازیم، من تا آخرش هستمو ...." 6 ماه تمام تو سر من خوند تا من راضی شدم با خوندن صیغه محرمیت تو خونه ببینمش. من اهل نماز و خدا هستم و اون اولین نفری بود که باهاش رابطه جدی داشتم.
    دیگه دنیا بهشت شد. تهران و من و اون تنها و یه خونه دربست!
    منی که تو زندگیم هیچ انگیزه ای نداشتم شده بودم یه بمب انرژی. هر روز یه لباس جدید، یه آرایش جدید، غذای جدید، به خودم میرسیدم، خونه رو مثل بهشت میکردم برای وقتایی که اون میومد پیشم. دنیام قشنگ شده بود. انگیزه، شادی، عشق، حسهای خوب و بی نظیر. اونم که نه سرکار میرفت نه به کارای دانشگاهش میرسید. روحیش خوب نبود و من دائم بهش روحیه می دادم و کمکش می کردم. ولی از این کار لذت میبردم. میگفتم دارم برای عشقم تلاش میکنم.
    خلاصه کنم مثل یه مادر دورش گشتم. خدا خودش شاهده. اگه من نبودم از فوق لیسانس اخراجش کرده بودن. 4 سال طول کشید آخرم من کمکش کردم پایان نامشو انجام بده. برای سربازیش کلی پارتی جور کردم تا بهترین اداره دولتی بپذیرندش. هر روز زندگی اون بهتر میشد و من وابسته تر. توی این مدت هم سالی یک بار خانوادش رو میفرستاد خواستگاری و میرفتن تا سال دیگه. که من فکر نکنم قصد ازدواج نداره. نمیگم قصد نداشت. وجودشو نداشت. قصدش آبکی بود برای از دست ندادن فرشته نجاتش. خلاصه ما به مرحله ازدواج نزدیک شدیم. اون درسش تمام شد. سربازیش ردیف شد برگشت شهر خودشون پیش مامان جونش. اینجوری بگم دیگه نیازش به من تقریبا تمام شده بود.
    تا اینکه من احمق گفتم من حق طلاق میخوام. همین رو بهانه کرد و همه چیز رو به هم زد!!!! البته منم لجباز بودم ولی این چیزی نبود که 7 سال از عمرم رو که به پاش ریختم با اون همه عشق و تلاش یه شبه نابود کنه. نه گفت من به این دختر قول دادم. نه گفت این دختر من و نجات داده، نه گفت عشق کیلویی چند؟ نه گفت من با این دختری که تا حالا دست یه نانحرم بهش نخورده بود 2 سال رابطه داشتم. بین خانواده ها بحث شد...
    من نابود شدم. نتونستم تنهایی تحمل کنم و رابطه داشتنم رو به مادرم گفتم. دیگه روز من شب شد.
    مادرم ازم متنفر شد. زنگ زد به اون هرچی خواست بهش گفت. ولی یه پدر بالای سرم نبود یه مرد نبود که بره حق من رو بگیره. دستمون به هیچ جا بند نبود. چند بار تو این مدت رفتم سراغش که دوباره شروع کنیم اولش گفت باشه و هر بار بعد از چند روز گفت نه من نمیخوام.
    افسرده شدم . وسواس فکری گرفتم. دست و دلم به هیچ کاری نمیره بعد از 2 سال! از خانوادم متنفر شدم. قدرت دوست داشتن رو از من گرفت.
    حالا اون همه چیز داره و من فقط یه عالمه فکرو خیال و گذشته نابود شده.
    تو هیچ جای تهران نمیتونم پا بذارم ولی اون از تهران رفته و راحت تو شهرش زنگی میکنه
    خانه ای که با هزار بدبختی تهیه کرده بودیم برام هرگوشش شده عذاب
    مجبور شدم از تهران برم و تو یه شهر کوچک با خانوادم باشم
    اعصاب مادر و خواهرام از دست من به هم ریخته و افسرده شدن. من شدم مایه عذابشون
    خواهرام سنشون رفته بالا و هنوز ازدواج نکردند خودشون کلی مشکل دارند. منم شدم مزید برعلت.
    رابطم با خدا افتضاح شده. امیدم رو کلا از دست دادم
    دوباره احساس میکنم یه آینده نامعلوم و چهار تا زن افسرده
    همه دوستام با عشقشون ازدواج کردن و من حاصلم از عشق فقط ناکامی بود
    خلاصه داغون داغونم.
    1 ساله که آمدم پیش خانوادم تو یه شهر کوچک. اینجا میرم سر کار و چند ماه بعد از ورودم یکی از همکارام به من پیشنهاد ازدواج داد.
    راضی شدم که باهاش آشنا شم ولی اینقدر افسرده هستم و روحیم خسته هست که هنوز نتونستم بعد از 10 ماه بهش علاقه مند بشم.
    من دوست دارم تو زندگیم عشق داشته باشم و دوست ندارم یه ازدواج مصلحتی بدون دوست داشتن همه عمر گرفتارم کنه.
    از یک طرف به این دلایل میگم بهش جواب منفی بدم از طرفی میگم معلوم نیست کار من با این افسردگیم به کجا میرسه، برم باهاش ازدواج کنمو یه زندگی معمولی رو شروع کنم
    پسر خوبیه و خیلی دوستم داره. ولی عشقی بهش ندارم
    موندم چه کار کنم
    وسواس فکری گرفتم
    ببخشید طولانی شد
    توی این دو سال تقریبا پیش 8 مشاور رفتم ولی متاسفانه هیچ کدو نتونستن کمکم کنند. امیدوارم که اینجا بتونم از کمک شما استفاده کنم. چون از رنجی که روحم داره میبره خسته شدم.
    ببخشید خیلی طولانی شد
    ممنون میشم کمکم کنید

    این تاپیکیه که من 2 سال پیش چند ماه قبل از به هم خوردن رابطم تو سایت همدردی گذاشتم، شاید بتونه کمک کنه حال و هوای اون موقع من و مشکلاتم رو بهتر درک کنید
    نامزدم از کل احساس مسئولیت فقط استرسشو داره نمی ره دنبال کار
    پاسخ با نقل و قول

  2. شکست عشقی و ناتوانی در تصمیم گیری برای ازدواج با فرد جدید  سپاس شده توسط anahid

  3. ارسال:2#
    maryam76 آواتار ها
    سلام عزیزم تاپیکتو خوندم...
    به نظر من یه اشتباه بزرگ تو زندگیت کردی و اونم رابطه داشتن با عشقت بوده...هرچقدر هم که هم دیگرو دوست داشته باشین یا به هم نیاز داشته باشین به نظر من این کارو نباید میکردین...
    ولی یه سوال داشتم شما که با هم صیغه کرده بودین مدرکی هم داشتین یا اینکه توی خونه و خودتون خوندین؟؟؟؟
    به نظر من پسره خیلی نامرده البته ببخشید که اینو میگم ولی هر چقدر که آدم تو زندگیش مشکل داشته باشه در این مورد باید پای کاری که کرده بمونه نه اینکه زیرش بزنه...ولی بهتره دیگه خودتو کوچیک نکنی و باهاش دیگه حرف نزنی.....مثلا تحصیل کردست نباید این کارو میکرد هرچقدر هم افسردگی بگیره...واقعا که آدم از دست اینجور آدما حرص میخوره
    ببخشید که من نظر دادم مشاوره های خوبی اینجان امیدوارم که کمکت کنن
    پاسخ با نقل و قول

  4. شکست عشقی و ناتوانی در تصمیم گیری برای ازدواج با فرد جدید  سپاس شده توسط anahid,m1392

  5. ارسال:3#
    samin66 آواتار ها
    با سلام؛
    به همیاری خوش آمدید.
    زندگی شما مثل زندگی هر فرد دیگری فراز و نشیب هایی داشته است. شاید اشتباه کرده باشید ولی کار خلاف شرع نکردید چرا که به گفته خودتو صیغه بودید.
    الان هم دیگر زمان این نیست که بنشینید و به گذشته فکر کنید و آه و حسرت خورید و خودتون را سرزنش کنید. باید عاقلانه با همفکری دوستان پیش برید تا زندگی اول خودتون بعد خانوادتون رو نجات بدید. چون تنها کسی که در درجه اول میتونه زندگیتونو نجات بده خود شما هستید. قبل از هر چیزی اجازه دهید این سوال را بپرسم:
    این فردی که در حال حاضر خواستگار شماست، آیا از مشکلاتی که قبلا داشتید اطلاع دارد؟ تا چه حد؟
    بعد یک عمر زندگی و تجربه تازه دارم درک میکنم،
    توجه به علائقم و برای خودم زندگی کردن یعنی چی!!!!!
    پاسخ با نقل و قول

  6. شکست عشقی و ناتوانی در تصمیم گیری برای ازدواج با فرد جدید  سپاس شده توسط anahid,m1392,rahe shab

  7. ارسال:4#
    شیطان درون آواتار ها
    پست ویرایش گردید
    مدیران انجمن لطفا این پست را حذف و کاربر خاطی را اخراج نمایند
    با تشکر
    ویرایش توسط clinical psychologist : 2014_08_22 در ساعت 17:27
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:5#
    نقل قول نوشته اصلی توسط samin66 نمایش پست ها
    با سلام؛
    به همیاری خوش آمدید.
    زندگی شما مثل زندگی هر فرد دیگری فراز و نشیب هایی داشته است. شاید اشتباه کرده باشید ولی کار خلاف شرع نکردید چرا که به گفته خودتو صیغه بودید.
    الان هم دیگر زمان این نیست که بنشینید و به گذشته فکر کنید و آه و حسرت خورید و خودتون را سرزنش کنید. باید عاقلانه با همفکری دوستان پیش برید تا زندگی اول خودتون بعد خانوادتون رو نجات بدید. چون تنها کسی که در درجه اول میتونه زندگیتونو نجات بده خود شما هستید. قبل از هر چیزی اجازه دهید این سوال را بپرسم:
    این فردی که در حال حاضر خواستگار شماست، آیا از مشکلاتی که قبلا داشتید اطلاع دارد؟ تا چه حد؟
    ممنون از توجهتون
    نه اطلاعی ندارند
    خودشون همون اول رابطه گفتند که من در مورد روابط قبلیت نمیپرسم و تو هم هیچ وقت نگو
    منم چیزی بهشون نگفتم
    البته خدا خیلی به من لطف داشته و من به عنوان یک دختر مشکل جسمی برام پیش نیومده، هرچند که لایق این لطف خدا نیودم ولی انگار اون به بی لیاقتی من نگاه نکرده
    پاسخ با نقل و قول

  9. شکست عشقی و ناتوانی در تصمیم گیری برای ازدواج با فرد جدید  سپاس شده توسط anahid,m1392

  10. ارسال:6#
    خواهش می کنم اگر کسی هست به من کمک کنه
    حال من خیلی بده
    سرم داره از این همه فکروخیال منفجر میشه،
    خاطراتش بعد از 2 سال هنوز هر لحظه با منه و دائم هم داره پررنگتر میشه
    2 سال گذشته و دیگه وقتشه که حال من خوب شده باشه اما هیچ اثری از بهبودی نیست
    کمکم کنید
    روحم داره عذاب میکشه
    انگار یک زندانی توی وجود منه که دائم داره شکنجه میشه
    کمکم کنید
    پاسخ با نقل و قول

  11. شکست عشقی و ناتوانی در تصمیم گیری برای ازدواج با فرد جدید  سپاس شده توسط anahid

  12. ارسال:7#
    rahe shab آواتار ها
    سلام دوست عزیز

    وقت شما بخیر.

    تا به حال به یک پیانو نگاه کردی؟؟؟ یه ساز، تشکیل شده از مجموعه ی کلایوی های سیاه و سفید برای نوختن آهنگ. حالا اگر زندگی رو در قالب یه پیانو تجسم کنیم ،روزگار قشنگ رو کلایوی های سفید و روزگار تلخ رو کلایوی های مشکی تشکیل میده. اگر از یه نوازنده سوال کنی ، بهت اینطوری میگه که :زمانی میشه آهنگ زیبایی نواخت که از هر دوی این کلایوی ها استفاده کرد.

    پس روز های تلخ برای زندگی ما انسانها نیازه. شاید تلخ باشه ، اما تا زمانی که تلخی نباشه شیرینی معنی نداره.

    یه مَثل قدیمی میگه ، شکست پل پیروزی ، یعنی چی؟؟؟ یعنی این که تا زمانی که شکستی وجود نداشته باشه ، آزمون و خطایی نباشه ، موفقیتی اتفاق نمی افته ، پس نباید برای شکست هایی که توی زندگی تجربه کردی افسرده باشی. چون در تربیت فرزندات و کمک کردن به کسایی که ازت کمک میخوان ، خیلی پخته تر عمل میکنی و این یعنی چیزی که خیلی ها آرزوش رو دارن.

    اصلا بزار به موضوع یه جور دیگه نگاه کنیم ، کاش هیچ مشکلی توی زندگیمون به وجود نمی اومد ؛ کاش سرنوشتمون اینقدر غم نداشت. . .


    یادمه چند روز پیش یکی از دوستان توی تاپیک مناجات با خدا از امام صادق نقل کرده بود:
    حضرت صادق علیه السلام فرمود:

    رسول خدا (ص ) فرمود: خداى عزوجل فرماید بعزت و جلالم سوگند من بنده اى كه بخواهم رحمتش كنم از دنیا بیرون نبرم تا اینكه

    هر گناهى كرده است (عوضش را) یا بوسیله بیمارى در تنش ،

    یا به تنگى در روزیش ،

    یا با ترس و هراس در دنیایش ،

    و اگر باز هم چیزى بماند مرگ را بر او سخت كنم ،

    و بعزت و جلالم سوگند بنده اى را كه بخواهم عذاب كنم از دنیا بیرون نبرم

    تا هر كارى نیكى انجام داده (عوض كاملش ) را باو بدهم :

    یا بفراخى در روزیش ،

    و یا بسلامت در تنش ،

    و یا بآسودگى خاطر در دنیایش ،

    و اگر باز هم چیزى باقى ماند مرگ را بر او آسان كنم


    اصول كافى جلد 4 صفحه 180

    پس خیلی چیزا بدست آوردی ، خدا خیلی داره بهت کمک می کنه ، وجود خواستگارت ، سلامت تنت و خیلی چیزا که خودت زیر فشار های مشکلاتت خاکش کردی.

    تا حالا به داشته هات فکر کردی؟ خواهرات مادرت ، که شاید بخاطر اشتباهت ازت دلخور باشن ، اما هر کاری کنن نمیتونن دوستت نداشته باشن ؛ میتونی ازشون بپرسی. . .

    یکی از اشتباهاتی که ما دائما توی زندگیمون تکرارش میکنیم ، این هست که امروز رو برای غمش ناراحتیم و فردا و آینده ها رو برای غم امروز. گذشته ای که گذشت باید برای همیشه دفن بشه. این که دیروز چی به تو گذشته ، مهم نیست ، مهم اینه که ازش چه تجربه ای بدست آوردی که به درد بخور هاش رو باید نگه داشت و بقیش رو در گورستان ذهن دفن کرد.

    یه برگ کاغذ بردار و تمام چیز هایی که آزارت میده رو روی اون بنویس ، همه چیز رو ؛ بعد بشین کنارش و با دستای خودت آتیشش بزن ، اینقدر که دیگه هیچ آثاری ازش توی ذهنت نگه نداشته باشی ؛ چون قراره با کمک هم زندگی جدیدی رو از اول شروع کنیم.

    یه بسم الله بگو و با تمام انرژی شروع کن.

    ما منتظریم
    ویرایش توسط rahe shab : 2014_08_22 در ساعت 23:08
    پاسخ با نقل و قول

  13. شکست عشقی و ناتوانی در تصمیم گیری برای ازدواج با فرد جدید  سپاس شده توسط anahid,m1392,mozhghan

  14. ارسال:8#
    نقل قول نوشته اصلی توسط rahe shab نمایش پست ها
    سلام دوست عزیز

    وقت شما بخیر.

    تا به حال به یک پیانو نگاه کردی؟؟؟ یه ساز، تشکیل شده از مجموعه ی کلایوی های سیاه و سفید برای نوختن آهنگ. حالا اگر زندگی رو در قالب یه پیانو تجسم کنیم ،روزگار قشنگ رو کلایوی های سفید و روزگار تلخ رو کلایوی های مشکی تشکیل میده. اگر از یه نوازنده سوال کنی ، بهت اینطوری میگه که :زمانی میشه آهنگ زیبایی نواخت که از هر دوی این کلایوی ها استفاده کرد.

    پس روز های تلخ برای زندگی ما انسانها نیازه. شاید تلخ باشه ، اما تا زمانی که تلخی نباشه شیرینی معنی نداره.

    یه مَثل قدیمی میگه ، شکست پل پیروزی ، یعنی چی؟؟؟ یعنی این که تا زمانی که شکستی وجود نداشته باشه ، آزمون و خطایی نباشه ، موفقیتی اتفاق نمی افته ، پس نباید برای شکست هایی که توی زندگی تجربه کردی افسرده باشی. چون در تربیت فرزندات و کمک کردن به کسایی که ازت کمک میخوان ، خیلی پخته تر عمل میکنی و این یعنی چیزی که خیلی ها آرزوش رو دارن.

    اصلا بزار به موضوع یه جور دیگه نگاه کنیم ، کاش هیچ مشکلی توی زندگیمون به وجود نمی اومد ؛ کاش سرنوشتمون اینقدر غم نداشت. . .


    یادمه چند روز پیش یکی از دوستان توی تاپیک مناجات با خدا از امام صادق نقل کرده بود:
    حضرت صادق علیه السلام فرمود:

    رسول خدا (ص ) فرمود: خداى عزوجل فرماید بعزت و جلالم سوگند من بنده اى كه بخواهم رحمتش كنم از دنیا بیرون نبرم تا اینكه

    هر گناهى كرده است (عوضش را) یا بوسیله بیمارى در تنش ،

    یا به تنگى در روزیش ،

    یا با ترس و هراس در دنیایش ،

    و اگر باز هم چیزى بماند مرگ را بر او سخت كنم ،

    و بعزت و جلالم سوگند بنده اى را كه بخواهم عذاب كنم از دنیا بیرون نبرم

    تا هر كارى نیكى انجام داده (عوض كاملش ) را باو بدهم :

    یا بفراخى در روزیش ،

    و یا بسلامت در تنش ،

    و یا بآسودگى خاطر در دنیایش ،

    و اگر باز هم چیزى باقى ماند مرگ را بر او آسان كنم


    اصول كافى جلد 4 صفحه 180

    پس خیلی چیزا بدست آوردی ، خدا خیلی داره بهت کمک می کنه ، وجود خواستگارت ، سلامت تنت و خیلی چیزا که خودت زیر فشار های مشکلاتت خاکش کردی.

    تا حالا به داشته هات فکر کردی؟ خواهرات مادرت ، که شاید بخاطر اشتباهت ازت دلخور باشن ، اما هر کاری کنن نمیتونن دوستت نداشته باشن ؛ میتونی ازشون بپرسی. . .

    یکی از اشتباهاتی که ما دائما توی زندگیمون تکرارش میکنیم ، این هست که امروز رو برای غمش ناراحتیم و فردا و آینده ها رو برای غم امروز. گذشته ای که گذشت باید برای همیشه دفن بشه. این که دیروز چی به تو گذشته ، مهم نیست ، مهم اینه که ازش چه تجربه ای بدست آوردی که به درد بخور هاش رو باید نگه داشت و بقیش رو در گورستان ذهن دفن کرد.

    یه برگ کاغذ بردار و تمام چیز هایی که آزارت میده رو روی اون بنویس ، همه چیز رو ؛ بعد بشین کنارش و با دستای خودت آتیشش بزن ، اینقدر که دیگه هیچ آثاری ازش توی ذهنت نگه نداشته باشی ؛ چون قراره با کمک هم زندگی جدیدی رو از اول شروع کنیم.

    یه بسم الله بگو و با تمام انرژی شروع کن.

    ما منتظریم
    rahe shabe عزیز
    از توجهت ممنونم
    من تا الان به اندازه یه دفتر 1000 برگ نوشتم و خط خطی کردمو پاره کردمو ریختم سطل آشغال
    فایده نداره
    من گیر کردم
    تو اون آدم گیر کردم
    تو اون گذشته گیر کردم
    گاهی فکر میکنم تنها راهم اینه که به اون برگردم
    با هرخفت و خواری که شده
    میخوام برای بار دهم برم دنبالش
    التماسش کنم که بذاره برگردم پیشش
    هر رفتاری هم باهام بکنه برام مهم نیست
    فقط بذاره یه گوشه تو زندگیش باشم
    مطمئنم اونجوری حالم از حال الانم بهتر خواهد بود
    خال من هر روز داره بدتر میشه
    خوره افتاده به جونم
    هر لحظه میخوام برگردم پیشش
    کمکم کنید دارم دیوونه میشم
    سر کار دائم پا میشم میرم تو سرویس بهداشتی چند دقیقه گریه میکنم و برمیگردم
    سرم داره منفجر میشه
    چه کار کنم با این همه اتفاق قبول کنه دوباره شروع کنیم
    خدا چرا کمکم نمیکنی
    پاسخ با نقل و قول

  15. ارسال:9#
    samin66 آواتار ها
    سلام
    باشه برید مجددا به ایشون رجوع کنید.
    اون موقع که این همه کار براش انجام دادید، جوابتون رو اینجوری داد؛ حالا که دیگه همه چی تموم شده و دیگه به نظر اون فرد شما براش خیری ندارید چرا باید شما رو قبول کنه. هر چی بیشتر سعی کنید خودتونو به ایشون بقبولانید بیشتر احساس تنفر نسبت به شما پیدا میکنه. باید عاقلاااااااااانه پیش برید. نه اینکه عقل و منطق رو کاملا تعطیل کنید و راه احساسی که معلوم نیست به کجا میرسه رو در پیش بگیرید.
    ببینید قبول داریم سخته. خیلی هم سخت. مخصوصا اینکه شما محبت های زیادی هم به ایشون کردید. ولی خب دیگه، الان مطمئنا ایشون هم برای خودشون و آینده شون برنامه ریزی کردند و احتمالا شما جایی در این برنامه ریزی ندارید. پس بهتره شما هم یه برنامه ریزی خوب برای آینده تون کنید و اوضا ع روحتون را بدتر از این نکنید. اگر تونستید به خودتون بقبولانید که رابطه مجدد اشتباه است و باید مسیر تازه ای رو در پیش بگیرید، ما هم ان شالله در این مسیر تازه کمکتون میکنیم. چون امر مشاوره اجباری نیست. شما در صورتی که تمایل داشته باشید ما کمکتون می کنیم.
    دوست عزیز؛ خداوند منتظر شماست، منتظر دعاهای بیشتر و صبوری شما.
    موفق باشید.
    بعد یک عمر زندگی و تجربه تازه دارم درک میکنم،
    توجه به علائقم و برای خودم زندگی کردن یعنی چی!!!!!
    پاسخ با نقل و قول

  16. شکست عشقی و ناتوانی در تصمیم گیری برای ازدواج با فرد جدید  سپاس شده توسط m1392,sadaf21

  17. ارسال:10#
    rahe shab آواتار ها
    سلام دوست عزیز

    من دقیقا شرایط شما رو درک میکنم.

    دل بریدن دقیقن مثل مردن میمونه ، بغض گلوی آدم رو منفجر میکنه ، اینقدر که چشم ، با اشک چشم ، با هم بیرون میاد. راه نجات چیه؟؟؟ به قول شما فقط بودنش ، حتی اگر شده یه گوشه کوچکش از زندگیش!!!

    اما سوال من اینه ؛ در آینده چی؟؟؟ مطمئنن جواب شما اینه : هر چی میخواد بزار بشه ولی من از این حال و هوا بیرون بیام.

    اما من نظر دیگه ای دارم.

    زمانی که بهش برگردی ، چون این فرصت رو آخرین فرصت میدونی ، نمیخوای بزاری از دست بره ، برای همین میشینی و التماسش میکنی ، التماس میکنی که بمون ، منو بخواه!!در صورتی که اون قلبا شما رو نمیخواد ، هر کاری که در توان داری میکنی ، با این وجود شاید برگرده ، اما به نحوی بر میگرده که از خودش متنفرت کنه. پس قطعا دوباره این رابطه تموم میشه.

    اونوقته که شما میمونی با یه شخصیت له شده ، با یه شخصیت لگد مال شده که از هرچی مرده متنفره!!! اونوقته که شما فاصله ی از الان تا زمانی که دوباره تموم میشه ، عمرت رو تلف میکنی ، نه محبتی در کاره ، نه عشقی نه وصالی و نه هیچ چیز دیگری ، فقط تنها یادگارش برای شما ، از دست رفتن اعتماد به نفسه که نمیدونی چی درسته چی غلط ؛ یه شخصیت حساس که حاضره تا آخر عمرش گرسنه بمونه ، اما برای ساده ترین چیز ها توی زندگیش خواهش نکنه ، حتی به همسری که تمام وجودش رو وقفت میکنه. هیچ وقت هیچ چیزش رو باور نمیکنی.

    اما الان یه شخصیتی برای خودت داری که هنوز اجازه ی تعرض بهش رو ندادی. الان هنوز جا داری که زندگیت رو بسازی ، میدونم که الان عینه یه شهر جنگ زده ای که تمامش رو تخریب کردن ، اما تا زمانی که نسازیش دوباره زیبا نمیشه.

    برای خودت ارزش قائل شو ، برای غرورت ارزش قائل شو و بپذیر که اون دیگه رفته ، دیگه مرده ، تا زمانی که حضورش رو احساس میکنی همین آشه و همین کاسه. از اعماق وجودت برای مرگش مراسم بگیر و بزار خودیت خودت باقی بمونه.

    نترس ، دنیا به آخر نرسیده ، اون باشه یا نباشه ، ما باشیم یا نباشه ، دنیا ادامه داره ، پس خودت ،زندگیت ، ایمانت رو وقف یه آدم مرده نکن.

    مرده یعنی کسی که دیگه نیست ، حالا چه حضور فیزیکی داشته باشه چه نداشته باشه.

    بزار سهم خودت رو برای ادامه پیدا کنی ، کسی که خلقتش با خلقتت اجین شده ، کسی که حاضره هر کاری بکنه ، فقط ترو برای محبت کردن بهت بخواد ، معادل قطره های اشکت خون گریه کنه ، نه کسی که احساساتت براش ارزشی نداره ، آدمی که سهم خودت باشه ، میتونی سرش حساب کنی ، کسی که سهمت نباشه ، خیلی جاها کم میاره.
    پاسخ با نقل و قول

  18. شکست عشقی و ناتوانی در تصمیم گیری برای ازدواج با فرد جدید  سپاس شده توسط m1392,sadaf21

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •