تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




عصبی شدن مامانم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:سلماء
آخرین ارسال:سلماء
پاسخ ها 32

صفحه‌ها (4): صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

عصبی شدن مامانم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    سلماء آواتار ها
    جشم ,حتما سعی میکنم به توصیه هاتون عمل میکنم تا مامانم دوباره همون مامان شاد و سالم قبلی بشه.

    ممنونم ازتون
    خدای خوبم ,یار همیشگی من در همه ی لحظات بهم صبری بزرگ بده تا موفق ترین بشم و ارزوهای مامانم رو براورده کنم
    پاسخ با نقل و قول

  2. عصبی شدن مامانم  سپاس شده توسط elnaz.t,m1392,rahe shab,مهرسا62

  3. ارسال:12#
    سلماء آواتار ها
    سلام

    من امروز یه خرابکاری کردم ,یعنی دست خودم نبود ,نمیدونم چی شد.

    چند ساعت قبل داشتم نتایج ارشد رو نگاه میکردم ,اصلا حواسم نبود مامانم پشت سرم ایستاده ,وقتی دید جلوی رشته ی قبولی چیزی ننوشته ,فهمید که ارشد قبول نشدم ,مامان خودش هم میدونست رتبه ام خوب نشده بود و امسال قبول نمیشم ,ولی یهویی شروع کرد به داد زدن ,انقدر داد زد ,بعدش خودش رو زد ,به زور خودم رو نگه داشته بودم ,بغلش کردم تا خودش رو نزنه ولی منو انداخت زمین و حرفی زد که باورم نمی شد.

    من چند ماه قبل یه خواستگار 45 ساله داشتم که همسر اولش بچه دار نمی شد و میخواست باهام ازدواج کنه تا براش بچه بیارم ,اون موقع مامان اونو از خونه انداخته بود بیرون ولی امروز گفت باید بهش جواب مثبت بدم و قبول کنم, اصلا باورم نمیشه ,مامان خودش هم همسر مردی شده بود که قبلا ازدواج کرده بود و خیلی سختی کشید تا مجبور شد طلاق بگیره, اصلا باورم نمیشه مامان ازم خواسته باهاش ازدواج کنم

    من نمیخوام ,من یه دختر23 ساله هستم ,این درست نیست همسر یه مرد 45 ساله بشم ,من چیکار کنم ؟ مامان باهام حرف نمیزنه و میگه تا قبول نکنم ,باهام حرف نمیزنه ,من ترجیح میدم بمیرم ولی زن اون مرد نشم

    چیکار کنم مامانم رو قانع کنم ؟ چیکار کنم ؟ این انصاف نیست
    خدای خوبم ,یار همیشگی من در همه ی لحظات بهم صبری بزرگ بده تا موفق ترین بشم و ارزوهای مامانم رو براورده کنم
    پاسخ با نقل و قول

  4. عصبی شدن مامانم  سپاس شده توسط m1392,piroo

  5. ارسال:13#
    piroo آواتار ها
    سلام
    اول ارشد قبول نشدید ایرادی نداره تلاش می کنید اگر بخوای سال دیگه بخونید حتما موفق میشید و اصلا همه چیز درس نیست.
    در مورد حرفی که مادرتون زدبهترین کاری که بتونید او را راضی کنید که از این فکر بیرون بیاد بیاید با آرامش و مهربونی اول یه بوسه به پیشانیش بزنید و بعد یه خورده قربون صدقش برید بعد بگید گیرم من قبول کنم فکر می کنید خوشبخت میشم بگید مادر عزیزاحترامت برای من لازمه و روی سر من جا داریولی خودت درد کشیده این موضوع هستی خودت میدونی که چه جور عذابی داره بازم میگی که این کارو بکنم فکر نمی کنی ممکنه من هم مثل شما بشم هیچ چیزی از آینده معلوم نیست و از این حرف ها ولی به آرامی و آرامش و زبون مهربونی. انشاالله مشکلتون حل میشه.
    موفق و خوشبخت و سلامت باشید.
     چشم دل باز کن که جان بینی                       آنچه نادیدنی ست آن بینی                                                         خدایا نگهبانی چون تو دارم و باز هم نا امیدم ؟ 
    پاسخ با نقل و قول

  6. عصبی شدن مامانم  سپاس شده توسط m1392,rahe shab,مهرسا62,سلماء

  7. ارسال:14#
    rahe shab آواتار ها
    سلام سلما خانم

    توی پست بالا براتون نوشته بودم که مادر شما ، تورو تنها ثمره ی زندگیش میبینه ، وقتی حال و اوضاعش بهم میریزه و تمام افکار منفی سراغش میاد ، خوشبختی های خودش رو روی یه اتفاق خوب که انتظارش رو میکشه ، سوار میکنه. حالا اون چیزی که مادرت انتظارش رو میکشیده خراب شده. قطعا رفتاری از این بهتر ازش انتظار نمیره.
    از طرفی سرو سامون گرفتن شما براش توی اولویت زندگی قرار داره ، اینها در کنار عدم صبر و تحملش هست ، حالا خودتون عمق ماجرا رو تخمین بزنید.


    چند تا راهکار با هم پی بگیرید که هم دیگه رو تکمیل کنن تا از این مخمسه نجات پیدا کنید.

    مراقب رفتارتون باشید ، اصلا در مقابل مادرتون قد علم نکنید که وضعیت از اینی که هست خراب تر میشه.

    2»» شرایطی که در پست های قبل گفتم رو رعایت کنید و فقط مادرتون رو امیدوار کنید.

    3»»» از طرفی به یکی از فامیل های مادریتون بگید که با مادرت صحبت کنه ، اگر داییتون باشه خیلی بهتره ، چون مادرتون برادرش رو قطعا باید دوست داشته باشه و حرفش رو زمین نمیندازه

    4»»»» اگر اون آقا برای خواستگاری از شما حاضر شدن ، شما به نحوی که مادرتون نفهمن بهش بگو که مادرتون سرطان پستان داشته و شرایطش خیلی بده ، ازش خواهش کنید که تمام شدن این رابطه از طرف اون باشه.

    قطعا مردی که شما رو برای بچه دار شدن بخواد این موضوع رو ادامه نمیده.

    5»»»»» با مادرتون عاشقانه صحبت کنید ، بغلش کنید ، ببوسیدش و ناراضی بودن تون رو در کمال احساسات بهش بگید و ازش بخواید که نظرش رو عوض کنه.
    به نوعی از احساسات مادرانش استفاده کنید


    اگر به مادرتون با رفتار ها و شرایط روحیه بدین ، و به ادامه ی زندگی امیدوارش کنید ، امیدهاش تقسیم میشه برای همین دیگه با از دست رفتن یک امید اوضاعش بهم نمیریزه.

    فقط خواهشی که دارم احساسات مادرتون رو کنترل کنید ؛ شما توی این شرایط اجازه ندارید عصبانی بشید ، اجازه ندارید هر کاری که به ذهنتون میرسه انجام بدید ، مدیریت بحران داشته باشید.
    پاسخ با نقل و قول

  8. عصبی شدن مامانم  سپاس شده توسط anahid,m1392,مهرسا62,سلماء

  9. ارسال:15#
    سلماء آواتار ها
    سلام اقای راه شب

    ولی من خراب کردم ,نگید رفتارم اشتباه بوده که میدونم اشتباه کردم ,ولی اصلا دست خودم نبود ,همینکه مامان اون حرف رو زد ,من باصدای بلند و بی اختیار فقط گریه کردم ,انتظار شنیدن هرچی رو داشتم غیر از این ازدواج اجباری..

    بعدش مامان بغلم کرد و گفت که بخاطر من داره این کارو انجام میده ,گفت میترسم بمیرم و تو زیر منت خاله ها و دایی هات بمونی ,گفت توی این یه ماه که این تصمیم رو گرفته ,چون از عکس العمل من میترسیده ,همش ناراحت بوده و عصبی شده بود.

    احساس میکردم یهویی زیر پام خالی شده ,چند ساعت بعد مامانم رو بغل کردم و بوسیدمش و از دلش دراوردم .

    بله ,اون اقا فقط بخاطر بچه قصد ازدواج داره ,من به یکی از دایی هام گفتم ,اون متاسفانه تو شهر خودمون نیست ,ولی گفته حتما با مامان حرف میزنه.

    میدونم رفتارم اشتباه بوده ولی اون لحظه اصلا ذهنم کار نمیکرد,ذهنم پر هستش از علامت های سوالی که واسشون هیچ جوابی ندارم..

    فعلا که با مامان اشتی کردم, واسش شام خوشمزه پختم و از دلش دراوردم ,باید مامان رو راضی کنم,من تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم با اون اقا ازدواج کنم.

    سعی میکنم دیگه حتما به توصیه هاتون عمل کنم و خودم رو کنترل کنم

    ممنونم
    خدای خوبم ,یار همیشگی من در همه ی لحظات بهم صبری بزرگ بده تا موفق ترین بشم و ارزوهای مامانم رو براورده کنم
    پاسخ با نقل و قول

  10. عصبی شدن مامانم  سپاس شده توسط anahid,m1392,rahe shab,مهرسا62

  11. ارسال:16#
    rahe shab آواتار ها
    صحبت های شما نشون میده که تشخیص درست بوده ، خیلی خوشحال شدم ، امید وارم که کانون خانوادتون از این که هست گرم تر بشه.

    بابت دیر شدن پاسختون هم عذر خواهی میکنم.

    موفق باشد
    پاسخ با نقل و قول

  12. عصبی شدن مامانم  سپاس شده توسط anahid,m1392,مهرسا62,سلماء

  13. ارسال:17#
    سلماء آواتار ها
    از ظهر که این اتفاق افتاده ,خیلی منتظرتون بودم ,هی میومدم ببینم پاسخ دادید یا نه ,همینکه چند دقیقه پیش اومدم و دیدم پاسخ دادید ,خیلی خوشحال شدم.

    ممنونم که وقتتون رو در اختیارم گذاشتید

    ممنون
    خدای خوبم ,یار همیشگی من در همه ی لحظات بهم صبری بزرگ بده تا موفق ترین بشم و ارزوهای مامانم رو براورده کنم
    پاسخ با نقل و قول

  14. عصبی شدن مامانم  سپاس شده توسط m1392,مهرسا62

  15. ارسال:18#
    سلام سلمای عزیزم
    الان که دارم مینویسم ساعت نزدیک پنج صبحه یه ساعتی میشه که رسیدیم خونه.
    حالم خوب نبود چون از یه تصادف وحشتناک که میتونست باعثه خیلی اتفاقای وحشتناک شه جون سالم بدر بردیم.
    باور کن با وجود خستگی زیاد روح و جسمم اولین جایی که دلم میخواست بیام همین فضای مجازی بود
    اینجا دوستای معرکه ای پیدا کرد که عاشقشونم.
    وقتی تاپیکت رو خوندم دنیا رو سرم خراب شد ذهنم خیلی بهم ریخت .
    کلی تو راه درموردت با همسرم صحبت کردیم یه چیز برام خیلی جالب و ستودنی بود اونم صبرو سادگیت بود.
    میدونم سخته شاید نتونم با همه وجودم درکت کنم اما اینرو خوب میدونم سلمایی که من دیدم سلمایی نیست که هر مشکلی بتونه راحت از پا ذرش بیاره.
    مادر مهربون و دوست داشتنی داری بدون اگه چیزی هم گفته بخاطرشرایط سخت بیماریشه .حالا که خودم مادرم درکش میکنم سخته سلماء خیلی سخته برای یه مادر تو این شرایط باشه چیزایی که گفته از روی نگرانی بوده که درموردت داره نذار این فکرای منفی آزارش بده تا میتونی بهش روحیه بده تو خونه شاد باش تا میتونی ذهنش رو از فک کردن به این چیزا دور کن.
    مادری که با این شرایط سخت دختر سالم و خوبی مثل تو رو تربیت کرده حتما از پس این مشکل هم برمیاد.
    تموم میشه سلماء نگران نباش گلم.
    برات از ته قلبم دعا میکنم.
    برگشتنی یادم اومد سلماء یادم رفت تابلوهای نقاشیت رو ببینم برام عکساشون رو ایمیل کن:tongue:

    مگه میشه تو نباشی
    تو مثل نفس میمونی
    دستای گرمتو کاشکی تو بدستم برسونی
    بی تو قلبم بی پناهه
    میمیرم وقتی که نیستی
    مگه میشه باورم شه
    که تو پیشم دیگه نیستی
    پاسخ با نقل و قول

  16. عصبی شدن مامانم  سپاس شده توسط anahid,rahe shab,سلماء

  17. ارسال:19#
    سلماء آواتار ها
    سلام ابجی مهرسای مهربونم

    چی شده ابجی جونم ؟ خوشحالم که سالم هستید و اتفاقی نیفتاده ,ما هم یک بار به طور شدید تصادف کردیم و ماشین داییم داغون شد ولی خدارو شکر هممون سالم موندیم,شوک بعد از تصادف خیلی سخت تر هستش

    مامانم هم از شما خیلی خوشش اومده بود ,هر روز از شما و حرفاتون میگه ,میگه خیلی مامان خوب و فداکاری هستید و خوش بحال آریا که همچین مامان مهربونی داره

    ممنونم از لطفی که بهم داری ابجی گلم ,فعلا که خودم امروز رفتم سرکار اون اقا و باهاش حرف زدم ,اصلا خودش خبر نداشت با کی قراره ازدواج کنه ,چون خونه ی ماهم فقط خواهرش اومده بود .گفت که با مامانم حرف میزنه و مخالفتش رو به مامانم میگه .

    باشه ابجی جونم ,منم یادم رفت نقاشی هام رو بهتون نشون بدم وقتی رفتید ,یادم افتاد ,بعدش هم این اتفاقات افتاد و اصلا فراموش کردم بهتون زنگ بزنم و ببینم رفتید یا نه .چشم ,حتما میفرستم .

    ممنونم ابجی مهرسای مهربون و خوب خودم
    خدای خوبم ,یار همیشگی من در همه ی لحظات بهم صبری بزرگ بده تا موفق ترین بشم و ارزوهای مامانم رو براورده کنم
    پاسخ با نقل و قول

  18. ارسال:20#
    سلماء آواتار ها
    سلام

    امروز رفتم سراغ اون اقا ,بعد از دو روز تونستم پیداش کنم ,وقتی منو دید ,گفت دخترم تو قبلا شاگردم بودی ؟ چقدر قیافه ات اشناست .

    وقتی خودم رو معرفی کردم ,گفت یادم افتاد ,تو زرنگ ترین و شیطون ترین دانش اموزی بودی که تا حالا داشتم ,چون خیلی زرنگ بودی ,بخاطر شیطونی هات هرگز نمیتونستم بهت عصبانی بشم.

    گفت چی شده یاد این معلم قدیمی ات افتادی ؟

    دیگه گریه ام گرفت ,رفته بودم جدی حرف بزنم ولی نتونستم ,با گریه گفتم من نمیخوام زن شما بشم ,باهام ازدواج نکنید ,خودتون بهم یاد دادید تلاش کنم و درس بخونم ,خودتون کمکم کردید تو کنکور قبول بشم ,نمیدونم چرا سرنوشت اینجوری منو جلوی شما قرار داده ولی خواهش میکنم باهام ازدواج نکنید ,به پاش افتادم و گفتم خواهش میکنم با مامانم حرف بزنید و عقب بکشید..

    گفت دختر خوبم برو بیرون و نگران نباش

    امروز روز خیلی بدی بود ,جلوی مردی نشستم که 22 سال ازم بزرگتر بود و ازش خواهش کردم باهام ازدواج نکنه,کسی که خیلی بهم کمک کرده ب.ود و نمیدونم چرا خدا اونو جلوی من گذاشت ,امیدوارم زجری رو که امروز کشیدم ,هیچوقت هیچ دختری تجربه نکنه....من هرگز به پای کسی نیفتاده بودم ,دلم میخواد خدا بهم بگه چرا ,فقط دلیل این کارو میخوام بدونم ...
    خدای خوبم ,یار همیشگی من در همه ی لحظات بهم صبری بزرگ بده تا موفق ترین بشم و ارزوهای مامانم رو براورده کنم
    پاسخ با نقل و قول

  19. عصبی شدن مامانم  سپاس شده توسط anahid,hojjat,مهرسا62

صفحه‌ها (4): صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •