تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




خودمو باختم به آخره خط رسیدم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:beniamin
آخرین ارسال:clinical psychologist
پاسخ ها 6

خودمو باختم به آخره خط رسیدم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    من پسری ۲۷ ساله لیسانس.سال ۹۱ با خانومی ۳ سال از خودم بزرگتر آشنا شدم و دل بستم بعد از ۱ سال دوستی نامزد کردیم ایشان۱بار ازدواج کرده و همسرش فوت کرده بود.در دورانه دوستی خیلی حساس بود به نگاه کردنه من و حتی اگه ۱ لحظه میرفتم تو فکر و حواسم پرت میشد قهر میکرد و ۲ روز موبایلش را خاموش می کرد بعد با التماس من آشتی میکردیم.بعد از نامزدی ایشان به تلوزیون نگاه کردنه من حساس بود و حتی اگر با خانومی حرف میزدم ناراحت می شد حتی تو فامیل. مادر ایشان مریض بود بعد از نامزدی ما فوت کرد من خیلی کمک میکردم بعد از کارم میرفتم بیمارستان و تا صبح می موندم بعد از انجا می رفتم سر کارچون نمی خواستم نامزدم تنها باشه.تصادف کرد با ماشینش داغون شد ماشین کلی هزینه کردم.ولی از این همه حساسیتش که به یقه پیراهنم که بازه و تلوزیون نگاه کردنم گیر می داد خسته شدم و زدم بیرون از خونشون . باباش زنگ زد بعد از ۱ هفته رفتیم که صحبت کنیم و مشکل حل بشه ولی نامزدم به من و خانوادم کلی توپیدو من را خورد کرد خلاصه نشد آشتی کنیم من بعد از ۳ هفته زنگ زدم به باباش گفت که نمی خواد میگه تو مرد زندگی نیستی بعد پدرم زنگ زد همین حرفا را زد . بعد من نامه دادم به باباش و باهاش قرار گذاشتم سره خاک مامانش که بیا آشتی کنیم اومد ولی باهام حرف نزد هرچی التماس کردم حرف نزدو رفت الان ۳ماه گذشته و من کارمو از دست دادم چون خیلی ناراحتم نمی دونم چیکار کنم باختم
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    piroo آواتار ها
    سلام دوست عزیز
    به همیاری خوش آمدید
    توضیحاتتون خوندم با توجه به توضیحاتتون نشون میده که این حساسیت کم کم به سمت وسواس و شک کشیده شده و چون یه بار ازدواج کرده بود و این ازدواج دومش بود این شک مزید بر علت شد و با توجه به بزرگتر بودن خانم حساسیت ها و بعضی مشکلات وجود دارد. حالا چند سوال:
    1) آیا تا به حال باهاش در مورد این حساسیت ها حرف زدید؟
    2) سطح تحصیلات خانم؟
    3)سطح اجتماعی خانواده شما و خانم؟
    4) وضعیت مالی خانواده شما و خانم؟

    موفق و خوشبخت باشید.
     چشم دل باز کن که جان بینی                       آنچه نادیدنی ست آن بینی                                                         خدایا نگهبانی چون تو دارم و باز هم نا امیدم ؟ 
    پاسخ با نقل و قول

  3. خودمو باختم به آخره خط رسیدم  سپاس شده توسط m1392

  4. ارسال:3#
    مرسی از کمکتون بله بار ها حرف زدم راجبه حساسیتش ومشاور هم رفتیم ولی ۱ هفته خوب بود باز شروع می شد وقتی گیرای علکی می داد حس میکردم تو زندانم و خیلی تنهام,سطح تحصیلات ایشان فوق دیپلم,وضع مالی من خوبه خانه دارم ماشین و در آمد نسبتا خوب ایشان نیز خانه دارد و ماشین از بیمه عمر که شوهرش فوت کرده بود مبلغ خوبی میگرفت
    من همه جوره تو سختیها کنارش بودم با تمامه بد اخلاقی ها و کتک زدناش این اواخر انقدر بد رفتار میکرد باهام حتی تو جمع که من از خودم بدم میومد فکر می کردم انگار ان مرده و من زن نمی دانم چرا خوبی ها. و فدا کاریهای من را نمی دید ,ولی با تمامه اینا حاضر بودم بسازم و تحمل کنم,چرا نمی خواست حتی به حرفام گوش بده چرا نخواست برای آخرین بار حرف بزنیم? اطرافیانم میگن پای ۱ نفر دیگه در میان بوده
    باهم لوازمه خانه هم خریده بودیم و قرار بود شهریور بریم خانه خودمون, من خیانت نکردم بارها ثابت کردم ولی ایشان طوری رفتار کرد که انگار من کاری. کردم, خیلی سوال های بی جواب تو سرمه نمی دانم چیکار کنم



    پاسخ با نقل و قول

  5. خودمو باختم به آخره خط رسیدم  سپاس شده توسط piroo

  6. ارسال:4#
    نقل قول نوشته اصلی توسط beniamin نمایش پست ها
    مرسی از کمکتون بله بار ها حرف زدم راجبه حساسیتش ومشاور هم رفتیم ولی ۱ هفته خوب بود باز شروع می شد وقتی گیرای علکی می داد حس میکردم تو زندانم و خیلی تنهام,سطح تحصیلات ایشان فوق دیپلم,وضع مالی من خوبه خانه دارم ماشین و در آمد نسبتا خوب ایشان نیز خانه دارد و ماشین از بیمه عمر که شوهرش فوت کرده بود مبلغ خوبی میگرفت
    من همه جوره تو سختیها کنارش بودم با تمامه بد اخلاقی ها و کتک زدناش این اواخر انقدر بد رفتار میکرد باهام حتی تو جمع که من از خودم بدم میومد فکر می کردم انگار ان مرده و من زن نمی دانم چرا خوبی ها. و فدا کاریهای من را نمی دید ,ولی با تمامه اینا حاضر بودم بسازم و تحمل کنم,چرا نمی خواست حتی به حرفام گوش بده چرا نخواست برای آخرین بار حرف بزنیم? اطرافیانم میگن پای ۱ نفر دیگه در میان بوده
    باهم لوازمه خانه هم خریده بودیم و قرار بود شهریور بریم خانه خودمون, من خیانت نکردم بارها ثابت کردم ولی ایشان طوری رفتار کرد که انگار من کاری. کردم, خیلی سوال های بی جواب تو سرمه نمی دانم چیکار کنم

    با سلام و ضمن عرض خوش آمد به شما دوست و برادر گرامی
    میشه گفت که اینجا چندین بحث وجود داره:
    ابتدا اینکه ایشون از شما بزرگتر هستند و از نظره بحثه بلوغ و شرایط زیست شناختی ایشون از شما جلوتر هستند.
    یک خانم 27 ساله با یک مرد 27 ساله از نظره پختگی قابل مقایسه نیستند و اگر سن خانم هم بیشتر باشه که این تفاوت بیشتر میشه
    دلیلش هم برمیگرده به همون بحثه زودتر به بلوغ جسمی،جنسی رسیدن و پختگی روانی.
    اینجور خانم ها معمولا خودشان را با تجربه تر و پخته تر از طرف مقابلشون که سن کمتری داره میدونند و دوست دارند که وی را تحت کنترل داشته باشند و احساس میکنند که طرف مقابلشون کم تجربه است ضمن اینکه ایشون یک بار هم قبلا ازدواج کرده اند و تجربه زندگی مشترک را داشته اند
    امکانش هست بفرمایید همسر قبلی ایشون چطوری فوت کردند؟
    نکته بعدی اینکه ایشون مادرشون را از دست داده اند و خب از نظر خودشون شاید فکر میکنند نیازمند توجه بیشتری از جانب شما هستند و اینکه آیا این دید ایشون صحیح هست یا نه باید بگم همدردی کردن خوبه اما اینکه این اتفاق بهانه ای بشه برای جلب توجه شما و جلب محبت شما کاره درستی نیست.
    اینکه میگید به یقه بازه شما هم گیر میده و یا به تلوزیون نگاه کردنه شما دلیل این به اصطلاح گیر دادن از نظره ایشون چی هست؟
    مطلب بعد اینکه این شکاک بودنه ایشون میتونه ریشه اش در ازدواج قبلیشون و یا تجربیاتی که تا حالا داشته اند باشه که نیازمند بررسی بیشتر هست.
    فرضیه دیگری که هست اینه که شاید ایشون به این خاطر که از شما سن بالاتری دارند و یکبار هم ازدواج کرده اند و به اصطلاح بیوه هستند این نگرانی را داشته باشند که شما به خاطره شرایطی که ایشون دارند یه وقتی ترکشون کنید و عاشق کسی دیگه ای بشید که ازشون جوان تر، زیباتر و دارای شرایط بهتری باشه. چراکه متاسفانه در جامعه ما دید خوبی نسبت به خانم های مطلقه و بیوه وجود نداره. گاهی وقت ها هم حرف های اطرافیان میتونه این طرز فکر را در ایشون ایجاد کنه.
    البته ما اختلالی به اسم پارانویید هم داریم که ممکنه ایشون بهش دچار باشند که نیاز به بررسی تخصصی داره.
    ممکنه نیاز باشه حتی ایشون به روانپزشک هم مراجعه کنند.
    در رابطه با اینکه ایشون شما را کتک میزنند هم به نظر میرسه شما مرزها را خوب مشخص نکردید.و بیشتر ایشون شبیه مادری هستند که پسرش را کتک میزنه.البته گاهی وقت ها هم دست خوده فرد نیست و ناشی از یک اختلال هست که نیازمند درمانه
    به طور کلی باید به شما بگم که شما دارید با فردی ازدواج می کنید که تجربیات تلخی مثله از دست دادن همسر و مادرش را داشته و سن بالاتری از شما داره و مطمئنا شما را کم تجربه تر میدانه و نباید انتظار زندگی با یک فرده عادی را داشته باشید چراکه ایشون شرایطشون خاص هست و باید به شیوه خاصی باهاشون رفتار کنید.
    ایشون طبق حرفه شما باید 30 سال سنشون باشه و خب بعد از 30 سالگی بچه دار شدن خانم ها ریسکش زیاد تر میشه به دلیل ضعیف شدن تخمک ها و کم شدن باروری آنها پس در نتیجه شما باید زودتر و قبل از نهایت 35 سالگی بچه دار بشید و ایشون از شما زودتر پیر خواهند شد و شما جوانتر خواهید بود و فکر میکنید آیا میتونید در آن هنگام هم نسبت به ایشون وفادار باشید و در کنارشون زندگی کنید؟
    باید خودتان فکر کنید و تمامی جوانب را در نظر بگیرید و ببینید آیا میتونید با شرایط ایشون باهاشون ازدواج کنید یا خیر؟
    توصیه آخرم هم به شما این هست که هر طوری که هست شغلتون را حفظ کنید.شرایط فعلی شما را درک میکنم و میدونم که انسان وقتی ذهنش درگیر باشه نمیتونه به خوبی از پس وظایفی که برعهده داره بر بیاد اما باید بدونید که شغله شما و استقلال مالی خودش یک امتیاز برای شما تلقی میشه خصوصا در این شرایط بده اقتصادی و اشتغال و اگر ایشون با شما آشتی کنند و ازدواج کنید بی کاری شما مشکلات جدیدی را در زندگی مشترکتون بوجود میاره و اگر یک درصد هم ایشون مایل به زندگی با شما نباشند شما بدون شغل در آینده برای ازدواج به مشکل خواهید خورد.
    ویرایش توسط clinical psychologist : 2014_08_26 در ساعت 16:47
    گدای عشق نباشید

    بخشنده عشق باشید

    انسانهای زیبا همیشه خوب نیستند

    اما انسانهای خوب همیشه زیبایند
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:5#
    ایشان همسرش را در تصادف از دست داده بود ۱۰ سال پیش, به من میگفت خیره میشی به خانوم هایی تلوزیون نشان میدهد و پیراهن که می پوشی یقه ات را باز می گذاری برای جلب توجه در صورتی که اینگونه نبود و وقتی باهم دوست بودیم ایشان من را اینگونه دیدو پسندید
    راستش خیلی ناراحت بودم و کارم را از دست دادم و ایشان هم دیگه همه چیز را تمام شده می داند و بر نمی گردد
    دونباله کار رفتم ولی انقدر حالم بده که نمی دانم چیکار کنم بیرون نمیرم چون میترسم که ببینمش با کسی تو خیابان وقتی زن و شوهر ها را می بینم که دست در دست هم با هم هستند حسرت می خورم و حالم بدتر می شود یه جورایی به آخر راه رسیدم
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:6#
    نقل قول نوشته اصلی توسط beniamin نمایش پست ها
    ایشان همسرش را در تصادف از دست داده بود ۱۰ سال پیش, به من میگفت خیره میشی به خانوم هایی تلوزیون نشان میدهد و پیراهن که می پوشی یقه ات را باز می گذاری برای جلب توجه در صورتی که اینگونه نبود و وقتی باهم دوست بودیم ایشان من را اینگونه دیدو پسندید
    راستش خیلی ناراحت بودم و کارم را از دست دادم و ایشان هم دیگه همه چیز را تمام شده می داند و بر نمی گردد
    دونباله کار رفتم ولی انقدر حالم بده که نمی دانم چیکار کنم بیرون نمیرم چون میترسم که ببینمش با کسی تو خیابان وقتی زن و شوهر ها را می بینم که دست در دست هم با هم هستند حسرت می خورم و حالم بدتر می شود یه جورایی به آخر راه رسیدم
    سلام
    در هنگام دوستی نه شما و نه ایشون نسبت به هم تعهدی نداشتید و ایشون هم شاید در ابتدا، رابطه با شما را یک دوستی گذرا می دیدند
    اما ازدواج با دوستی خیلی فرق داره.شما شاید دور و برتون دختران زیادی باشند و براتون هم اهمیتی نداشته باشه که چه لباسی می پوشند، چه رفتارهایی انجام میدهند، با چه کسانی رابطه دارند اما وقتی یکی از اونها بشه همسره شما نحوه دیدتون و برخوردتون نسبت به اون فرد عوض خواهد شد و به اصطلاح نسبت بهش غیرتی میشید.
    در خانم ها هم چنین چیزی وجود داره و در نامزد شما هم با توجه به اتفاقاتی که تجربه کرده و شرایطی که داره این قضیه شدیدتر هست
    البته بستن یقه در حد نرمال هم خیلی کاره سختی نیست و میتونه نگرانی ایشون را هم برطرف کنه
    همانطور که گفتم ایشون کیس خاصی هستند و برخورد خاصی را هم می طلبه
    در رابطه با کار هم بیکار بودن فقط باعث میشه فکر و خیاله بیشتری کنید و افسردگی بگیرید چراکه سرگرم بودن و در اجتماع مشارکت داشتن و تعامل با مردم خودش تاثیر درمانی مفیدی داره.
    اگر فکر می کنید با توجه به شرایط ایشون می تونید باهاش زندگی کنید مجددا خوتون پیش قدم بشید و باهاش صحبت کنید.
    گدای عشق نباشید

    بخشنده عشق باشید

    انسانهای زیبا همیشه خوب نیستند

    اما انسانهای خوب همیشه زیبایند
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •