تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




به نظر شما من با این آقا ازدواج کنم؟باوجود مخالفت خونوادم.توروخداکمکم کنید.افسرده شدم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:شاپرک
آخرین ارسال:ترانه1378
پاسخ ها 42

صفحه‌ها (5): صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

به نظر شما من با این آقا ازدواج کنم؟باوجود مخالفت خونوادم.توروخداکمکم کنید.افسرده شدم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:21#
    میدونم کسی که بخواد فیلم بازی کنه خیلی راحت میتونه اما باورکنین اگه زن یکم زرنگ باشه بالاخره یه جایی مشخص میشه امکان نداره مگه این که گفتم زن واقعا ابله ویا واقعا عاشق کوروکر اون مرد باشه.اما من پولی واسه زضا خرج نکردم ازمن هیچ سواستفده ای نشد تو این دوسال چه مالی و چه غیراون.با سختی کارمیکرد (تو کلینیک دامپزشکی)و پولامونو خرج نمی کردیم و واسه آیندمون پس انداز می کردیم.همه ی خونوادش و فامیلش میدونستن که منو انتخاب کرده .اما اونم مثل من خیلی دوست داشت که یه نفر واقعا اونو واسه خودش دوست داشته باشه واونو واسه خودش بخواد و اینو بهم چندبارگفت که نمیخواد کسی به خاطر پولو موقعیت پیشنهاد ازدواجشو قبول کنه و باهاش زندگی کنه.نمی دونم.......
    آدم خیلی فعال وبا روابط اجتماعی خیلی قوییه و مامان منم میگه این خوب نیست چون بادخترای زیادی حرف میزنه و خطرناکه...واقعا موندم از طرفی ترسمم زیاد شده و میگم نکنه باهاش ازدواج کنمو بعد تغییر کنه و....چون از سنش میترسم..
    راستی اگه مشاورخوبی تو مشهد میشناسین لطفا معرفی کننین.ممنونم
    پاسخ با نقل و قول

  2. به نظر شما من با این آقا ازدواج کنم؟باوجود مخالفت خونوادم.توروخداکمکم کنید.افسرده شدم  سپاس شده توسط نرگس,سلماء

  3. ارسال:22#
    من تا سه شنبه نمی تونم بیام تو سایت اما توروخدا راهنماییهاتونو دریغ نکنین.شبو روزم شده فکرکردن ....واقعا به کمک همتون احتیاج دارم.ازاینکه تونستم حرفامو به کسی بیان کنم خیلی خوشحالم.لطفا منو تنها نذارین.ممنون از همه ی شما دوستای گلم
    پاسخ با نقل و قول

  4. به نظر شما من با این آقا ازدواج کنم؟باوجود مخالفت خونوادم.توروخداکمکم کنید.افسرده شدم  سپاس شده توسط نرگس,سلماء

  5. ارسال:23#
    شما سه راه رو عنوان کردین که پیش روی دارین

    1- اینکه پدر ایشان پیشقدم شده و با پدر شما صحبت کنند
    2- اینکه تا 5 سال دیگه به رابطه دوستی ادامه دهید
    3- از هم جدا شید تا 5 سال دیگه ایشان به خواستگاری شما بیاد

    از سه راهی که گفتید باز به اعتقاد من راه اول از همه منطقی تره. بله در فرهنگ ما دقیقا اینطوریه که پسر وقتی میخواد حسن نیتشو ثابت کنه با خانوادش یا از طریق خانوادش پا پیش میذاره.
    به نظر من چرا که نه. "در شرایط شما" بهترین فکره.
    ببینم خانواده ی رضا در سطحی هستن که بتونن کمکش کنن؟ یا اصطلاحا دستشو بگیرن...حمایتش کنن یا هر چیز دیگه ای؟؟
    اگه واقعا عاشق شما باشه و خانوادش شاهد عذاب کشیدنش باشن حتم داشته باشین تا جایی که از دستشون بر میاد ناخوداگاه کمکش میکنن.
    من باز هم متوجه نشدم. خانواده ی شما شرط ازدواج رو صرفا روی اتمام سربازی و درس و دانشگاه گذاشتن؟ یعنی ملاک های دیگه مثل خانه و ماشین و عروسی فلان و غیره اهمیت نداره؟
    من میخواستم بگم اگه شرایط دیگه ای مثل خانه و ... هم هست اینها یزی نیستن که بشه ادعا کرد با اتمام تحصیل و دانشگاه بدست بیاد. من خیلی رک بهتون گفتم اون پسری که دانشگاه و سربازیش تموم میشه نه تنها چیزی بدست نیاورد تازه باید از نقطه ی صفر یه راه جدیدو پیش بگیره و یا به قول عامیانه تازه اول بدبختیاشه

    راه دوم: گفتین این رابطه ی دوستی رو تا 5 سال دیگه ادامه بدین... نمیگم محاله... اتفاقا میشه... ولی شما حساب کن با این دو سالی که گذشته اونوقت میشه 7 سال دوستی...
    بماند آن بلاتکلیفی ها و سختی های خاص خودش...
    من بازهم براتون تعیین تکلیف نمیکنم...و به عنوان یه پسر بهتون میگم, دوست پسر داری هم مثل شوهر داری و همسر داری سیاست و مدیریت خاص خودش رو میخواد و اصلا به این آسونی ها هم نیست. اگر میخوای دوست پسرت همیشه مال خودت باشه باید کاری کنی که همیشه احساس خطر کنه. تا لحظه ی آخر برات بجنگه... همیشه تشنه ی بدست آوردنت باشه.باید در تمام این 5 سال احساس کنه که هر لحظه میتونه تو رو از دست بده. هرگز...هرگز...هرگز این جمله رو به کار نبر که ما مثل زن و شوهر میمونیم و من دیگه زن تو به حساب میام. حتی اگه واقعا تو دلت اینطوری باشه هرگز این جمله رو به زبونت نیار. چون بزرگترین اشتباهته.
    همین که خیالش راحت بشه که تا هروقت که بخواد تورو داره. همین که خیالش راحت باشه که تا 5 سال دیگه به پاش میشینی همین که خیالش راحت بشه که بهش وابسته ای براش عادی میشی و دیگه هیچ جذابیتی برای شروع زندگی مشترک زیر یه سقف براش نداری.
    همیشه باید یه جا بذاری که احساس خطر کنه. که اگه غفلت کرد ممکنه تورو از دست بده. که تو کسی نیستی , عروسک دستش نیستی که به هر سازش برقصی.
    اینم بگم همه ی پسرا واسه دوستی میرن سمت اون دختری که راحت تر خودشو تسلیم میکنه. اون دختری که ببخشید هرزه تره. غرور نداره. نجابت نداره
    ولی زمانی که یه پسری بخواد ازدواج کنه و پای تعهد پیش بیاد معیارها صد و هشتاد درجه تغییر جهت میدن. اونوقته که میرن سمت اون دختر سرسخته. اون دختری که بهشون جواب منفی میده. اون دختری که سخت بدست میاد. اون دختری که به پاش نشستن و واسه بدست آوردنش خون دل خوردن و اشک ریختن.

    ببین اگر هم میخوای 5 سال رابطه دوستی رو ادامه بدی باید تالحظه ی آخر براش جذاب بمونی, نباید عادی بشی, باید تمام انگیزه ها رو براش برای شروع زندگی مشترک زنده نگه داری... تو نباید توی این 5 سال خیلی خودتو مشتاق نشون بدی... باید بذاری نود درصد مواقع اون بیاد سمتت. نباید بگی کاش الان سر خونه زندگی خودمون بودیم ...هیچوقت نباید بگی. باید کاری کنی. طوری رفتار کنی که اون همیشه این جمله رو بگه. یه کم که خودتو مشتاق نشون بدی پس فردا بهت میگن دختره از خدا خواسته بود.

    باید بفهمه که به جز اون برای تو موقعیت های بهتری چه برای دوستی و چه برای ازدواج هست. هیچوقت نباید فکر کنه آسمون باز شده و اون جلوی پای تو افتاده و شاهزاده ی رویاهات شده.

    نباید تو این 5 سال حتی لحظه ای احساس کنه که شاهزاده ی رویاهای توئه. تو باید فکر کنی و احساس کنی که پرنسس اونی.
    بهش بگو...خیلی راحت بگو و نترس ...بگو رضا من به خاطر پاکیته که قبولت کردم وگرنه موقعیت های خیلی بهتری داشتم, بگو پاکیه یه پسر برای من اولویت اوله. اینو بگو که حساب کار دستش بیاد که اگه دست از پا خطا کنه و به دختر دیگه ای فکر یا نگاه کنه تورو برای همیشه از دست میده....

    توی این 5 سال نباید بذاری...هیچوقت نباید بذاری فکر کنه که تورو بدست آورده.... از همین الان هم این جمله ی "ما دیگه زن و شوهریم" "ما مال همدیگه ایم" رو دیگه به زبون نیار. یه چیز میدونم که دارم بهت میگم.
    به زبون آوردن این جمله بزرگترین اشتباهیه که ممکنه رسما باعث بشه که هرگز ازدواج نکنین.


    راه سوم هم شدنیه! ولی سرانجام و مقصدش محاله! اصلا منطقی نیست. این نظر من بود.

    من باز هم نمیخوام واسه همه چیز قطعیت تعریف کنم که هیچ چیزی قطعی نیست. من اگه بخوام راه جلوت بذارم همون راه شماره ی 1 (که اگه جواب بده که عالیه)

    ولی اگه نمیتونی جدا بشی. اگه فکر میکنی با جدا شدن نابود میشی. یا انقدر وابسته شدی که دیگه تنهایی نمیتونی. راه دوم پیشنهاد منه. بذار دوست پسرت بمونه. ولی چنان باید با سیاست و سنجیده عمل کنی که تو این 5 سال به جای اینکه براش عادی بشیو ازت سیر بشه انقدر واسه بدست آوردنت تشنه بشه که ببینی یه مجنون واقعیه... که به عشق بدست آوردنت بره کوه بیستون بکنه (مثال) که دیگه درس و دانشگاه و سربازی هیچی به حساب نیاد.
    ولی اینکه آه من مال توئم همسرم. صد هزار سال هم به پات میشینم و به کسی نگاه نمیکنم ببخشید سند قتل روح و آینده ی خودتو بدست خودت امضا کردی.

    بین 1 و 2 باید تصمیم بگیری. 1 که دیگه به بزرگترها مربوط میشه و باید خودتو کنار بکشی.(هیچوقت هم جلوی خانوادت خودتو مشتاق و عاشق و خاطرخواه یک پسر نشون نده اینو واقعا ازت میخوام... بذار خانوادت فکر کنن که تمام اصرار ازدواج از اونه و تو هم به خاطر مثلا پایبندیش...به خاطر اینکه پسر خوبیه قبولش کردی و نه چیز دیگه)

    ولی اگه دو رو انتخاب کردی بازهم سوال یا مشکلی بود بگو تا بیشتر بهت توضیح بدم
    پاسخ با نقل و قول

  6. به نظر شما من با این آقا ازدواج کنم؟باوجود مخالفت خونوادم.توروخداکمکم کنید.افسرده شدم  سپاس شده توسط elnaz.t,سلماء

  7. ارسال:24#
    m1392 آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط شاپرک نمایش پست ها
    ممنون از وقتی ک برای مشکل من اختصاص دادین.پس بذارین حرفاییرو اینجا بنویسم که تا حالا به کسی به جز خدای خودم و رضا نزده بودم.
    من دختری بودم که هیچوقت اهل این روابط و دوستی های پوچ نبودم و این روابطو فقط وقتی قبول داشتم که بخوام با اون پسر ازدواج کنم.من دخترباایمانی بودم و از وقتی که به سن بلوغ رسیدم همیشه از خدا خواستم که فقط وقتی احساساتمو با کسی درگیر کنم که اون فرد مورد نظر من باشه و بخوام تا آخرعمر بااون زندگی کنم.همیشه ی همیشه از خدا خواستم که کسیو طرف من بفرسته که واقعا باایمان باشه و واقعا عاشق واقعی من باشه.همیشه یک زندگی نه مرفه نه عالی از لحاظ مادی اما فقط پرازعشق وعلاقه اول به خدا و بعد هم به همدیگه رو خواستم.میدونین چون خداخودشو تو خیلی جاها بهم ثابت کرده و دعاهامو مستجاب کرده واسه همین یه ایمان قلبی خیییی خیلییی شدید تو دلم بهم میگه و میگفت که رضا همونیه که همیشه از خدا خواستمش چون نمیدونم چرا اما مطمینم که خدا با من بازی نمی کنه.همیشه سرنمازام قبل از اینکه رضا تو زندگیم پیدا بشه از خدا خواستم که یک دوست داشتن واقعی رو نصیبم کنه و خودمم حاضر بودم و هستم که اگه عشق واقعی تو زندگیم پیدا بشه با بدترین شرایط بسازم و قناعت کنم.بعداز پیدا شدن زضا هم هرروز و هرلحظه از خدا خواستم که اگه همون مردی که میخوام نیست هرچقدزودتر بهم نشون بده.ازش خواستم که بااحساساتم بازی نشه.همیشه هم تورابطم باهاش ترس داشتم وبهشم می گفتم که میترسم نکنه اونی که من میخوام نباشه.اما ازوقتی که انقدرمخالفت خونوادمو دیدم و همش داستانای با فرجام بد از بقیه شنیدمو خوندم حالا ترسم هزار برابر شده...نمیدونم واقعا گیجم.میگم شاید بقیه راست میگنو بهتره تموم شه همه چی...میتونمم رابطرو تموم کنم چون صبرزیادی دارم.اما نمیدونم ته دلم چرا یه صدایی هست که بعضی وقتا بهم میگه زضا همونه ودلیلشم اینه که ازخدا باتوجه به چیزاییکه ازش خواستم انتظار ندارم که باهام اینکارو بکنه.نمیدونم شایدم بعداز چندسال بفهمم که دلیل این رابطه چی بوده.....
    اگه بخوام فراموشش کنم شاید چند ماه بهم خیلی سخت بگذره اما میتونم با این قضیه کنار بیام.اما میترسم از این که تو زندگی بعدیم با کس دیگه همیشه حسرت عشقو دوست داشتنو بخورم ممکنه همسرایده آل از لحاظ علمی ومالی همه چی پیدا کنم اما میدونم که اینا نمیتونه منو راضی کنه....درواقع میتونم با این قضیه کنار بیام اما هیچوقت فراموش نمیشه....
    سلام شاپرک عزیز

    دوستان واقعا راهنمایی های خوبی کردن ومن خودمم خیلی استفاده کردم.

    اما چرا با این نقل قول خواستم باهات حرف بزنم؟

    همه این حرفهایی که زدی رو همه دخترها میزنن،وتو رویاهاشون دارن.نمیدونم شاید از نوشته هام ناراحت بشی،ولی خب چون خودم تجربه

    کردم و چنین تفکراتی داشتم و مثل شما دقیقا به این فکر میکردم که چیزی رو که از ته دلم از خدا بخوام ودلم روشن باشه که حتما اون چیزی

    که من انتظارش رو دارم برام می افته.

    وقتی نوشته های این پستت رو خوندم یاد خودم افتادم،دقیقا همین حرفهارو میزدم،من نمیخوام درمورد آقا رضا حرفی بزنم نه،درمورد تفکرات

    وخواسته هات از خدا میخوام بگم:

    بذار راحت باهات حرف بزنم وتجربه خودمو در این مورد بهت بگم:منم تا 1 سال ونیم پیش همین حرفها رو با خودم میزدم،از خدا چنین فردی

    رو برا زندگیم میخواستم،دلم هم روشن بود که چون از ته دلم از خدا میخوام حتما به خواسته هام میرسم،منم تا سن 25 سالگی اصلا به

    دوستی برای ازدواج رو هم بدمیدونستم،تو شرایطی قرار گرفتم(ازدواج کردن همه دخترای فامیل که ازم کوچکتربودن،شنیدن کلی حرف بخاطر

    اینکه هنوز ازدواج نکردم و...کلی حرفها واتفاقات که نمیخوام درموردش چیزی بگم)آقایی بهم پیشنهاد ازدواج داد،دقیقا همه اون چیزهایی که

    من تو ذهنم داشتم واز خدا میخواستم رو داشت(عین همون حرفهایی که شما زدی شایدم خیلی چیزهای بیشتر ونزدیکتر به اون فردی که

    من تو ذهنم داشتم رو داشت)باخودم گفتم این همون فردی هست که من از خدا میخواستم،خدا صدامو شنیده ودعام رو مستجاب کرده،

    میگفتم من از ته دلم از خدا خواستم وقتی بیشتر باهاش حرف میزدم ودقیقا اون اخلاق و رفتاری که من داشتم رو میگفت دیگه رفته رفته

    علاقم بیشتر میشد که منو واقعا دوست داره،ومنو واسه خودم میخواد و واقعا اون فردی هست که من میخوام.همه چیزرو هم عالی میدیدم

    که واقعا اون کسی که من میخوام هست ودقیقا هرچیییییییییییییییییز که من میخوام رو داره چون تو فکرم اینا بود میگفتم نیمه گمشده منم

    این هست واز هر نظر باورش داشتم ودوسش میداشتم.چون تو فکرم اینا بود دیگه چیزهای دیگه رو نمیدیدم.

    نمیخوام دیگه ادامه جریانم رو بگم که طولانی میشه ودرست هم نیست چون هدفم هم فقط بیان کردن این تفکرات بود که هرکسی داره و

    با دیدن کسی که چندتااز اون خصوصیات رو داره عاشقش میشه و...

    شاپرک جان فقط بخاطر تفکراتت واون چیزی که از خدا میخواستی والان در آقا رضا میبینی تصمیم نگیرچون همه تفکرات وخواسته های ما درست

    نیست،ماها از خدا میخواییم ودقیقا اون چیزی رو میبینیم که از خدا خواسته بودیم(به چشم ما اینطور دیده میشه)ولی بدون هیچ کار خدا بی حکمت

    نیست.

    موفق باشی
    پروردگارا: تنها تو را می پرستم وتنها از تو یاری می جویم.
    پاسخ با نقل و قول

  8. به نظر شما من با این آقا ازدواج کنم؟باوجود مخالفت خونوادم.توروخداکمکم کنید.افسرده شدم  سپاس شده توسط elnaz.t,سلماء

  9. ارسال:25#
    ممنون که کمکم کردین.اما میشه لطفا بگید که چیشد اون آقایی که میگفتین؟اونی که فکرمیکردین نبود؟خیانت کرد؟
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:26#
    m1392 آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط شاپرک نمایش پست ها
    ممنون که کمکم کردین.اما میشه لطفا بگید که چیشد اون آقایی که میگفتین؟اونی که فکرمیکردین نبود؟خیانت کرد؟

    سلام شاپرک خانم

    متنفرشدن این لینک تایپیک من هستش،اگه تونستی مطالعه کنی متوجه میشی که چه اتفاقی برام افتاده،

    وبعدش من چه بلایی سر خودم آوردم که الان هم ردش رو بدنم هست.

    من نمیخوام بگم که آقا رضایی که شما درموردش میگین هم چنین قصدی دارن،اصلا و ابدا چنین فکری ندارم وامیدوارم که واقعا همون فردی

    باشن که شما دوست دارید. فقط میخوا بگم به خاطرات تفکراتت وخواسته هات ورفتارهایی که از طرف مقابلت میبینی چنین برداشتی

    نکن که حتما و دقیقا همون فردی هست که من میخواستم.

    منم الان دیگه به این فکر نمیکنم که قصدش واقعا سوء استفاده بوده چون ممکن اون هم اون موقع اشتباه کرده والان پشیمون هست،پس

    بخشیدمش به این فکر میکنم که حتما قسمت نبوده.

    شاپرک جان اگر شما قسمت هم باشید وخواست خداباشه که بهم برسید هیچ کس نمیتونه جلو داربشه خدا کاری میکنه وحتی شده

    در عرض چنددقیقه نظر خونوادت رو عوض میکنه،ولی اگه نخواد هرکسی هم که بخواد به هرطریقی با خونوادت صحبت کنه واونارو راضی

    کنه اصلا قبول نمیکنن.

    پس همه چیزرو بسپر به خود خدا و آسوده خاطر باش.

    (خدارا آنگونه شناختم که هر آنچه من میخواستم نشد و هر آنچه خدا خواست همان شد)


    شاید درست نباشه من این حرفهارو بزنم درمورد خدا که چنان خجالت زده هستم وبدترین بنده خدا ولی این جمله رو واقعا درک کردم.


    سعادتمند وخوشبخت باشی.
    پروردگارا: تنها تو را می پرستم وتنها از تو یاری می جویم.
    پاسخ با نقل و قول

  11. به نظر شما من با این آقا ازدواج کنم؟باوجود مخالفت خونوادم.توروخداکمکم کنید.افسرده شدم  سپاس شده توسط elnaz.t,rahe shab,سلماء

  12. ارسال:27#
    ممنون از جوابتون.
    نمیدونم چی بگم.واقعا متاسفم......
    شما چه مدت باهم درارتباط بودین که بعدش این اتفاق واستون افتاد؟؟رفتارای اون آقاچجوری بود؟شماازرفتاراش متوجه چیزی نشدین؟خیلی ابراز علاقه میکرد؟چجوری ابراز علاقه می کرد؟ومیشه لطفا بگین چندسالش بود؟
    پاسخ با نقل و قول

  13. ارسال:28#
    m1392 آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط شاپرک نمایش پست ها
    ممنون از جوابتون.
    نمیدونم چی بگم.واقعا متاسفم......
    شما چه مدت باهم درارتباط بودین که بعدش این اتفاق واستون افتاد؟؟رفتارای اون آقاچجوری بود؟شماازرفتاراش متوجه چیزی نشدین؟خیلی ابراز علاقه میکرد؟چجوری ابراز علاقه می کرد؟ومیشه لطفا بگین چندسالش بود؟
    سلام

    چه مدت در ارتباط بودیم؟ بعداز 5 روز اون اتفاق برام افتاد،که به گفته خودشون بخاطر من اومده بودن شهرماکه درمورد استرس ومسایل کاریشون

    توضیحاتی رو بهم بدن،(ما تو یه شهر نبودیم فقط از طریق تلفن واس ام اس در ارتباط بودیم)همدیگه رو دیده بودیم بار اول که ایشونم به

    قصد ازدواج شمارمو گرفتن تا باهم آشنا بشیم برای ازدواج.

    وقتی که برای اولین بار اونم برای چنددقیقه کوتاه همدیگه رو دیده بودیم ایشون تو اون چند لحظه که بعدش تلفنی در ارتباط بودیم

    که همون تو صحبت اول پشت تلفن همه اخلاق ورفتارومنو همونطورکه بودم بهم میگفت،منم که همیشه از خدا میخواستم کسی

    که واقعامنو میخوادو دوسم داره بدون اینکه من چیزی بگم متوجه میشه که من چطور دختری هستم(خب این چیزها تو ذهنم بود)

    که این آقا هم دقیقا تو اولین صحبتمون به اینها اشاره کرد،نوع پوشش طوری بود که من برا همسر آیندم تصور میکردم،تفکرش در

    مورد احترام به بزرگترها(از حرف زدنشون)مشخص بود،حتی سغل وحرفه ای که داشتن (من عاشق اون حرفه بودم وهمیشه فکر

    میکردم بکروز با همچین فردی ازدواج میکنم)(رویا بافی میکردم)ولی میگفتم چون از ته دلم میخوام حتما با همچین فردی ازدواج

    میکنم و...

    درمورد براز علاقه:دقیقا همون کلمات وجملاتی که من دلم میخواست بشنوم رو به زبون می آوردن دقیقا همون کلمات وجملا

    میدونید ایشون منو بهتراز خودم شناخته بودن خیلی بهتر.(نمیدونم شایدم واقعا بهم علاقه داشتن).

    چند سالشون خب 33 سالشون بود و6 سال ازم بزرگتر بودن.

    نمیخواستم تو تایپیک شما درمورد خودم حرف بزنم بخاطر همون لینک تایپیکم روبراتون گذاشته بودم ولی خب گفتم شاید حرفام

    کمکی بهتون بکنه که تصمیم درستی بگیرید توضیح دادم.

    شرمندم از اینکه زیاد شد.
    پروردگارا: تنها تو را می پرستم وتنها از تو یاری می جویم.
    پاسخ با نقل و قول

  14. به نظر شما من با این آقا ازدواج کنم؟باوجود مخالفت خونوادم.توروخداکمکم کنید.افسرده شدم  سپاس شده توسط سلماء

  15. ارسال:29#
    ممنون از وقتی که واسم گذاشتین.به نطر شما حالا من چیکارکنم؟
    پاسخ با نقل و قول

  16. ارسال:30#
    یه چیز دیگه هم هست اینکه رضا هم ته دلش از ازدواج میترسه،میترسه از اینکه نتونه از پسش بربیاد و بعدا پیش خونواده یمن غرورش خورد بشه.به منم اینو گفته که از مخارج و مسایل ازدواج خیلی میترسه و واسش هنوز زوده ...
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (5): صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •