تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




به نظر شما من با این آقا ازدواج کنم؟باوجود مخالفت خونوادم.توروخداکمکم کنید.افسرده شدم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:شاپرک
آخرین ارسال:ترانه1378
پاسخ ها 42

صفحه‌ها (5): صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین

به نظر شما من با این آقا ازدواج کنم؟باوجود مخالفت خونوادم.توروخداکمکم کنید.افسرده شدم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام به همه.23 سالمه.دختری بودم که اهل روابط دوستی نبودم وکلا این روابطو زمانی قبول دارم که بخوام با فردموردنظرم ازدواج کنم.تقریبا ازدوسال پیش رابطمو با پسری ک به من علاقه زیادی داشت شروع کردم.چون خیلی اهل کار و درسه وخیلی هم موفقه.رضا هم(اسمش رضاست)اهل اینجور روابط نبودو واسه ازدواج اومد جلو.تو این مدت منو رضاهمو خوبشناختیمو از انتخابمون مطمین شدیم و واسه آیندمون کلی برنامه ریختیم.من دیگه اونو شوهرم میدونستم واونم منو زنش.این تابستون مامانش واسه خواستگاری زنگ زد خونمون....اما......خونواده ی من به شددددددددددت مخالفن.چون رضا سه سالو نیم از درسش مونده و 2تا ورودی ازمنم تو دانشگاه عقبتره و سربازی هم نرفته.کار داره اما کارش ثابت نیست.و بااین مسیله که همسن هستیمم مخالفن.از لحاظ خونوادگی هم تقریبا هم سطحیم فقط یه کوچولو شاید وضع ما بهتر ازاونا باشه.
    توروخدا بگید من چیکارکنم جلو خونوادم وایسم یا رضارو فراموش کنم چون خونوادم گفتن اگه اونو میخوای باید قید ماروبزنی کمکم کنییید
    ویرایش توسط niloofarabi : 2014_08_28 در ساعت 13:38 دلیل: حذف پیشوند.
    پاسخ با نقل و قول

  2. به نظر شما من با این آقا ازدواج کنم؟باوجود مخالفت خونوادم.توروخداکمکم کنید.افسرده شدم  سپاس شده توسط rahe shab,نرگس

  3. ارسال:2#
    mellatkhah آواتار ها
    توصیه من به شما :

    1- صبر کنید تا درس دانشگاه آقا رضا تمام شود
    2- ایشان به سربازی بروند تا بتوانند جایی استخدام یا مشغول کار شوند
    3- روابط خودتان قطع کنید که به درس دانشگاه شما و رضا خان لطمه ای نخورد

    4- برای ازدواج موردهای بهتری ممکن است برایتان پیش بیاید . عجله نکن !
    پاسخ با نقل و قول

  4. به نظر شما من با این آقا ازدواج کنم؟باوجود مخالفت خونوادم.توروخداکمکم کنید.افسرده شدم  سپاس شده توسط Maryam313,نرگس

  5. ارسال:3#
    نقل قول نوشته اصلی توسط mellatkhah نمایش پست ها
    توصیه من به شما :

    1- صبر کنید تا درس دانشگاه آقا رضا تمام شود
    2- ایشان به سربازی بروند تا بتوانند جایی استخدام یا مشغول کار شوند
    3- روابط خودتان قطع کنید که به درس دانشگاه شما و رضا خان لطمه ای نخورد

    4- برای ازدواج موردهای بهتری ممکن است برایتان پیش بیاید . عجله نکن !
    یعنی من واسش صبرکنم؟5 سال صبرکنم؟نمیشه....خیلی سخته.منظورتون از مورد بهترچیه؟رضاواقعا باعرضه واهل کاره اما چون فعلا دانشجویه وموقعیت کاری نداره نمیتونه تواناییهاشو نشون بده
    من بایدچیکارکنم؟؟
    پاسخ با نقل و قول

  6. به نظر شما من با این آقا ازدواج کنم؟باوجود مخالفت خونوادم.توروخداکمکم کنید.افسرده شدم  سپاس شده توسط rahe shab,نرگس

  7. ارسال:4#
    rahe shab آواتار ها
    سلام

    دوست عزیز

    بدون تعارف ، خوشتون بیاد یا نیاد ، صبر کردن برای شما دقیقا یعنی سوختن این مدت از عمرتون.

    دوست عزیز یا خدا رو بخواید یا خرما

    اگر تصمیم دارید با این آقا ازدواج کنید ، باید حداقل عقد کنید ، تا تعهد محکمی بین شما و ایشون ایجاد بشه در غیر این صورت ضربه ایی میخورید که شاید دیگه جبران نشه بعد از عقد باید سختی هایی رو تحمل کنید ، اعم از رفتن به سربازی ، ایجاد شغل و درآمد ، توانایی تشکیل خانواده ی جدید و...

    اما اگر تصمیم دارید به حرف خانواده گوش بدید که از دید عقلانی به این موضوع نگاه میکنن ، باید به نحو دیگری هزینش رو تقبل کنید که اونهم جدایی و بریدن این وابستگی هست.


    در کل این شیوه ی انتخاب شماست که از ریشه اشتباه بوده ، یعنی دقیقا این دوراهی رو دوستی ها و شناختی که قبل از ازدواج اتفاق افتاده برای شما ایجاد کرده که الان به شدت تحت فشارید الان هم باید خودتون یکی از این دو راه رو انتخاب کنید ، اگر میتونید جدایی رو قبول کنید (که ضربه های عاطفی بهتون وارد میکنه ) بپذیرید ولی اگر نمیتونید باید ، هزینه ی جور شدن شرایط آقا رضا ، صبر و تحمل رو در خودتون پرورش بدید.

    شما یک نهالی رو کاشتید ، الان تنومند شده و ثمر داده ، قطع کردنش واقعا مشکل هست.
    ویرایش توسط rahe shab : 2014_08_28 در ساعت 19:00
    پاسخ با نقل و قول

  8. به نظر شما من با این آقا ازدواج کنم؟باوجود مخالفت خونوادم.توروخداکمکم کنید.افسرده شدم  سپاس شده توسط elnaz.t,m1392,Maryam313,samin s&s,نرگس,ساواش

  9. ارسال:5#
    [QUOTE=rahe shab;50584]سلام

    دوست عزیز

    بدون تعارف ، خوشتون بیاد یا نیاد ، صبر کردن برای شما دقیقا یعنی سوختن این مدت از عمرتون.

    دوست عزیز یا خدا رو بخواید یا خرما

    اگر تصمیم دارید با این آقا ازدواج کنید ، باید حداقل عقد کنید ، تا تعهد محکمی بین شما و ایشون ایجاد بشه در غیر این صورت ضربه ایی میخورید که شاید دیگه جبران نشه بعد از عقد باید سختی هایی رو تحمل کنید ، اعم از رفتن به سربازی ، ایجاد شغل و درآمد ، توانایی تشکیل خانواده ی جدید و...

    اما اگر تصمیم دارید به حرف خانواده گوش بدید که از دید عقلانی به این موضوع نگاه میکنن ، باید به نحو دیگری هزینش رو تقبل کنید که اونهم جدایی و بریدن این وابستگی هست.


    در کل این شیوه ی انتخاب شماست که از ریشه اشتباه بوده ، یعنی دقیقا این دوراهی رو دوستی ها و شناختی که قبل از ازدواج اتفاق افتاده برای شما ایجاد کرده که الان به شدت تحت فشارید الان هم باید خودتون یکی از این دو راه رو انتخاب کنید ، اگر میتونید جدایی رو قبول کنید (که ضربه های عاطفی بهتون وارد میکنه ) بپذیرید ولی اگر نمیتونید باید ، هزینه ی جور شدن شرایط آقا رضا ، صبر و تحمل رو در خودتون پرورش بدید.

    شما یک نهالی رو کاشتید ، الان تنومند شده و ثمر داده ، قطع کردنش واقعا مشکل هست.[
    خونواده ی من خیلی مخالفن.ما چه جوری الان عقد کنیم؟شما گفتین صبرکردن یعنی سوزوندن عمرم پس چرا دوباره آخرش گفتین که اگه نمی تونم جدابشم باید صبر کنم؟
    ممنون که به مشکل من اهمیت دادین.واقعا خوشحال شدم.مرسی
    پاسخ با نقل و قول

  10. به نظر شما من با این آقا ازدواج کنم؟باوجود مخالفت خونوادم.توروخداکمکم کنید.افسرده شدم  سپاس شده توسط نرگس

  11. ارسال:6#
    خونواده ی من خیلی مخالفن.ما چه جوری الان عقد کنیم؟شما گفتین صبرکردن یعنی سوزوندن عمرم پس چرا دوباره آخرش گفتین که اگه نمی تونم جدابشم باید صبر کنم؟
    ممنون که به مشکل من اهمیت دادین.واقعا خوشحال شدم.مرسی
    پاسخ با نقل و قول

  12. به نظر شما من با این آقا ازدواج کنم؟باوجود مخالفت خونوادم.توروخداکمکم کنید.افسرده شدم  سپاس شده توسط نرگس

  13. ارسال:7#
    خانم شاپرک. من خودم پسر هستم و رسما میتونم بگم سه سال تمام عمرو جوونیمو نه تنها سوزوندم بلکه هیچی هم بدست نیاوردم و تازه چله نشین یه دختر شدم....

    اینکه بخواین 5 سال به پای یه پسر 23 ساله بشینین که آیا آخرش چی بشه من واقعا توصیه نمیکنم و آری رسما سوزاندن عمره...من اینکارو کردم و الان دارم میگم عمرمو سوزوندم و خودمو نابود کردم

    منم وقتی 23 سالم بود فکر میکردم کسی رو دوست دارم ولی در 24 سالگی چنان عاشق شخص دیگه ای شدم که از سه سال پیش تا الان حتی به کس دیگه ای نتونستم فکر کنم...

    شما اول باید مطمئن بشی ایشون عاشق شماس... عشق هم به ابراز کردن نیست و به اثبات کردنه...

    اومدیم و شما 4 سال به پای ایشون نشستی و ایشون سال چهارم به کس دیگه ای علاقمند شد(چه تضمینی هست نشه؟ تعهد کتبی که در کار نیست). فکر نمیکنی اگه خدای ناکرده اینطوری بشه نه تنها عمرو جوونیتو سوزوندی بلکه واقعا خُرد میشی؟؟؟

    آیا اونم حاضره پاسوزه شما بشه؟ اونم حاضره به خاطر شما صبر کنه؟؟؟؟

    سن این آقا پسر هم خیلی کمه. هنوز خیلی مونده تا به ثبات و اون بلوغ مردانگی برسه. چه برسه به اینکه بخوای از الان راجب 5 سال بعدش پیشگویی کنی؟؟

    نمیخوام به همه تعمیم بدم. خود من... که الان 27 سالمه نه ظاهرم شبیه 23 سالگیمه. نه اخلاقم. نه روحیم نه هیچی/

    من 23 سالم بود "فکر میکردم" کسی رو دوست دارم که الان با تمام وجود ازش متنفرم.

    عذر میخوام اینکه شما بخوای بشینی که 5 سال دیگه چی میشه . من به عنوان کسی که عمر و جوونیشو به پای کسی گذاشت و آخرشم هیچی نصیبش نشد من توصیه نمیکنم.

    ضمن اینکه من توصیه ها و دانش طلایی جناب راه شب رو واقعا ستایش میکنم. من دیشب در این سایت عضو شدم ولی ایشان از نوشته های من تمام زندگی من رو فهمید و بهم بهترین توصیه رو کرد که خودم باورم نمیشد کسی انقدر من و مشکلم رو خوب بفهمه
    پاسخ با نقل و قول

  14. به نظر شما من با این آقا ازدواج کنم؟باوجود مخالفت خونوادم.توروخداکمکم کنید.افسرده شدم  سپاس شده توسط elnaz.t,m1392,Maryam313,نرگس

  15. ارسال:8#
    نقل قول نوشته اصلی توسط ساواش نمایش پست ها
    خانم شاپرک. من خودم پسر هستم و رسما میتونم بگم سه سال تمام عمرو جوونیمو نه تنها سوزوندم بلکه هیچی هم بدست نیاوردم و تازه چله نشین یه دختر شدم....

    اینکه بخواین 5 سال به پای یه پسر 23 ساله بشینین که آیا آخرش چی بشه من واقعا توصیه نمیکنم و آری رسما سوزاندن عمره...من اینکارو کردم و الان دارم میگم عمرمو سوزوندم و خودمو نابود کردم

    منم وقتی 23 سالم بود فکر میکردم کسی رو دوست دارم ولی در 24 سالگی چنان عاشق شخص دیگه ای شدم که از سه سال پیش تا الان حتی به کس دیگه ای نتونستم فکر کنم...

    شما اول باید مطمئن بشی ایشون عاشق شماس... عشق هم به ابراز کردن نیست و به اثبات کردنه...

    اومدیم و شما 4 سال به پای ایشون نشستی و ایشون سال چهارم به کس دیگه ای علاقمند شد(چه تضمینی هست نشه؟ تعهد کتبی که در کار نیست). فکر نمیکنی اگه خدای ناکرده اینطوری بشه نه تنها عمرو جوونیتو سوزوندی بلکه واقعا خُرد میشی؟؟؟

    آیا اونم حاضره پاسوزه شما بشه؟ اونم حاضره به خاطر شما صبر کنه؟؟؟؟

    سن این آقا پسر هم خیلی کمه. هنوز خیلی مونده تا به ثبات و اون بلوغ مردانگی برسه. چه برسه به اینکه بخوای از الان راجب 5 سال بعدش پیشگویی کنی؟؟

    نمیخوام به همه تعمیم بدم. خود من... که الان 27 سالمه نه ظاهرم شبیه 23 سالگیمه. نه اخلاقم. نه روحیم نه هیچی/

    من 23 سالم بود "فکر میکردم" کسی رو دوست دارم که الان با تمام وجود ازش متنفرم.

    عذر میخوام اینکه شما بخوای بشینی که 5 سال دیگه چی میشه . من به عنوان کسی که عمر و جوونیشو به پای کسی گذاشت و آخرشم هیچی نصیبش نشد من توصیه نمیکنم.

    ضمن اینکه من توصیه ها و دانش طلایی جناب راه شب رو واقعا ستایش میکنم. من دیشب در این سایت عضو شدم ولی ایشان از نوشته های من تمام زندگی من رو فهمید و بهم بهترین توصیه رو کرد که خودم باورم نمیشد کسی انقدر من و مشکلم رو خوب بفهمه
    نه اونم واقعا عشقشو بهم ثابت کرده هم تو حرف وتوعملم بیشتر از اون،آخه اگه آدم هوس بازی بود و یا آدم خوبی نبود بالاخره من تو این دو سال متوجه میشدمو یا حداقل ازش یه سوتی می گرفتم.دوستامم همه اونو تایید می کنن.نمیدونم واقعا.چه جوری شما یه نفرو دوست داشتین دوباره عاشق کس دیگه ای شدین؟ از کجا معلوم چندسال دیگه عاشق یه نفر دیگه نشین؟بعدشم حتما اون دختره اولی رفتاری از خودش نشون داده یا شما چیزی ازش دیدین که باعث شده ازش متنفر بشین.اما میدونین چیه؟من و رضا واقعا همو زنوشوهر میدونستیم.نمیدونم شاید اشتباه می کنم اما خیلی فداکارایا واسه هم انجام دادیم.تو همه غموشادیای هم شریک بودیم.مشکلاتو ناراحتیا و استرسارو باهم پشت سر گداشتیم بعد اون چجوری می تونه به من خیانت کنه.
    خیلیخوشحالم که اینجا کسی به حال من اهمیت میده ممنون از اینکه منو راهنمایی می کنین اما شما میگین من اونو کنار بذارمو فراموشش کنم واقعا انگار بخوام از کسی که همیبشه تکیه گاهم بوده طلاق بگیرم...واقعا موندم.............
    پاسخ با نقل و قول

  16. به نظر شما من با این آقا ازدواج کنم؟باوجود مخالفت خونوادم.توروخداکمکم کنید.افسرده شدم  سپاس شده توسط نرگس,ساواش

  17. ارسال:9#
    نقل قول نوشته اصلی توسط شاپرک نمایش پست ها
    نه اونم واقعا عشقشو بهم ثابت کرده هم تو حرف وتوعملم بیشتر از اون،آخه اگه آدم هوس بازی بود و یا آدم خوبی نبود بالاخره من تو این دو سال متوجه میشدمو یا حداقل ازش یه سوتی می گرفتم.دوستامم همه اونو تایید می کنن.نمیدونم واقعا.چه جوری شما یه نفرو دوست داشتین دوباره عاشق کس دیگه ای شدین؟ از کجا معلوم چندسال دیگه عاشق یه نفر دیگه نشین؟بعدشم حتما اون دختره اولی رفتاری از خودش نشون داده یا شما چیزی ازش دیدین که باعث شده ازش متنفر بشین.اما میدونین چیه؟من و رضا واقعا همو زنوشوهر میدونستیم.نمیدونم شاید اشتباه می کنم اما خیلی فداکارایا واسه هم انجام دادیم.تو همه غموشادیای هم شریک بودیم.مشکلاتو ناراحتیا و استرسارو باهم پشت سر گداشتیم بعد اون چجوری می تونه به من خیانت کنه.
    خیلیخوشحالم که اینجا کسی به حال من اهمیت میده ممنون از اینکه منو راهنمایی می کنین اما شما میگین من اونو کنار بذارمو فراموشش کنم واقعا انگار بخوام از کسی که همیبشه تکیه گاهم بوده طلاق بگیرم...واقعا موندم.............
    درود

    ببینید من گفتم "فکر میکردم کسی رو دوست دارم" و بعد "واقعا عاشق کس دیگری شدم" و این دو واقعا با هم فرق داره.بر فرض آدم در 18 سالگی عاشق کسی میشه و براش تب میکنه ولی وقتی در 25 سالگی یادش بیفته حتی خندش میگیره

    بعدش کسی از حرف از جدایی نزد. من خودم وقتی عشق رو تجربه کردم و میدونم حتی 1 ثانیه تحمل دوری و فاصله چه دنیای جهنمی برای آدم عاشقِ چطور میام به شما میگم فراموش کن. خیلی هام نمیتونن فراموش کنن.

    اینجا حرف از تعهد شد. تنها تضمین و پشتوانه ی شما برای این 5 سال تعهده اونهم از نوع کتبی (عقد کردن). اگه تعهدی در کار نباشه و شما از الان بخواین برای 5 سال آینده پیشگویی کنید واقعا اشتباه میکنید و باید منتظر رخداد هر حادثه ای باشید.و هر لحظه از این 5 سال احتمال سوختن عمر و جوونیتو بده (من تجربش کردم)
    ضمنا شما نمیتونید بگین که در یک رابطه دو نفر واقعا به یک اندازه عاشق همن.چون دستگاهی برای سنجش عشق اختراع نشده. توی هر رابطه ای همیشه یه نفر عاشق تره. همیشه یه نفر وابسته تره. همیشه یه نفر تعهدش و خواستش برای حفظ رابطه بیشتره. و همیشه اون یه نفره که بیشتر در معرض آسیب دیدنه. یا به قول یکی از فیلم ها همیشه اونی که عاشق تره بازندس.

    بعدش شما فکر کردید با سربازی رفتن و تموم شدن دانشگاه و رفتنِ سرکار همه چیز برای یه پسر که الان مهیا نیست مهیا می شه؟! اینا تو جامعه و فرهنگ ما یه چیز عرفیه...
    ببخشید لیسانسو که همه دارن/ سربازی هم همه رفتن/ سر کار رفتن با حقوق ماهی هفتصد هشتصد تومان به نظر شما شرایط ازدواجه؟؟ اونو که هر لحظه میشه رفت.

    بعضا با بیرون اومدن از فضای دانشگاه انقدر فضا و روحیه و کلا دنیای آدم تغییر میکنه که حتی نمیتونی تصور کنی. وقتی دانشجویی به هیچ وجه اون مسئولیت پذیری و دغدغه هایی رو که بعدش سراغت میادو نداری.

    و تازه میفهمی وارد یه دنیای دیگه شدی. تازه میفهمی که وارد اجتماع شدی و محکومی که روی پای خودت وایسی و مسئولیت پذیر باشی. (توی دوران دانشجویی اگه از هر نظر تکیه ات روی حمایت پدر و مادرت باشه تا حد زیادی از این خبرا نیست)

    وارد محیط کار که بشی میبینی کلا شرایطش با دانشگاه یه چیز دیگس...
    سرتو درد نیارم. من الان هم سربازی رفتم. هم دانشگاهم تموم شده هم سرکار میرم . الان با اینکه وضع مالی بدی هم ندارم ولی آیا میتونم ادعا کنم که شرایط کامل ازدواج رو از نظر پدر و مادر اون دختری که میخوام به خواستگاریش برم رو دارم؟؟ تازه اگر هم شرایطش باشه میتونم ادعا کنم هنوز به همون دختر 5 سال پیش علاقه دارم؟؟؟ (اون مثال عشق 18 سالگی که براش تب میکردیم و الان بهش میخندیم رو واسه همینجا زدم)

    ولی اگه تعهدی در کار بود و عقد کرده بودیم الان شرایط زمین تا آسمون باهم فرق داشت. خوب دقت کن "عشق" زمانی عشقه که خواسته و ناخواسته به دنبال خودش "تعهد" بیاره و تعهد هم زمانی معنا و مفهموم حقیقی خودش رو پیدا میکنه و به تکامل میرسه که "مسئولیت پذیری" رو همراه خودش داشته باشه. و در کشور ما و در فرهنگ و جامعه ی ما این تعهد جز با ازدواج حاصل نخواهد شد.
    بلی بنده ی نوعی هم اگر قصد فرار از زیر بار تعهد و مسئولیت رو داشته باشم خیلی شیک به جای فکر کردن به ازدواج میرم یه دوست دختر میگیرم و به قول رفقا میرم تو فاز عشق و حال و بی خیالی دنیا

    ولی عشق ناخوداگاه در من تعهد ایجا کرده. سرکار که هیچی. خواستگاری که هیچی. حاضرم به خاطر عشقم برم پای ساختمون آجر بالا بندازم. من ابدا نمیخوام اخلاق و مسائل شخصی خودم رو به دیگران تعمیم بدم و بگم حتما همه هم همینطور خواهند بود ولی به عنوان یه پسر 27 ساله که یه زمانی هم 23 ساله بوده و تفکرات اون زمان رو داشته تجربیاتمو بهت گفتم.

    ضمنا انقدر قاطعانه نگید که ما دوسال شریک غم و شادی بودیم و اون چطوری میتونه خیانت کنه. یه دفعه میبینی زن و شوهری که بیست سال با هم زندگی کردن و دوتا بچه دارن و در طول این بیست سال برای هم تب میکردن و می میردن و همدل و همراز و هم پرواز هم بودن به هم خیانت میکنن و جدا میشن. دیگه دوستی 2 ساله بین دو فرد جوان که جای خود داره که هیچ تعهدی هم همراش نیست. ببین تو واقعا نمیتونی بگی سال دیگه این موقع چه اتفاقاتی افتاده و تو دل تو چی میگذره... ههمونطور که سه سال پیش نمیتونستی راجب امروز پیش بینی کنی.

    نتیجه : نمیگم جدا شو. نمیگم فراموشش کن. ولی اگه 5 سال دیگه میخوای بری تو خونه ی بخت خودت یه تعهد یه پشتوانه یه تضمینی (محکم) برای خودت داشته باش نه اینکه اون منو دوست داره و عاشقمه. همه اولش همو دوست دارن. همه اولش برای هم می میرن. اون زن و شوهری هم که دارن توی دادگاه طلاق به هم ناسزا میگن یه زمانی از نظر خودشون لیلی و مجنون بودن.

    اگه میخوای داشته باشیش و اگه واقعا به نهاد و وجود این شخص به عنوان مرد زندگی و فردی که واقعا بهت اون عشق واقعی رو داره اعتقاد داری. بذار بیاد خواستگاریت و ازدواج کن. پای اون اعتقادت وایسا و بجنگ. اگه واقعا دوستت داشته باشه برات دنیا رو آتیش میزنه. دیگه تموم شدن دانشگاه و سال ورود به دانشگاه که چیزی نیست.

    ولی اگه میخوای بدون هیچ تعهدی 5 سال از عمرتو بذاری باید خیلی راحت بهت بگم که انتظار هرچیزی رو داشته باش. احتمال هر اتفاقی کم و زیاد رو بده. و بدترین درد زمانیه که خودت از درونت احساس کنی که عمر و جوونیت به پای کسی سوخته و الان هیچی نداری. زمانی که احساس کنی 5 سال از عمرتو گذاشتی و آخرش خدای ناکرده یه دختر دیگه میاد و در یک دقیقه عشقتو ازت میگیره. (انقدر از این اتفاقات افتاده که نگو و نپرس)... اونوقت که آدم از درون خرد میشه.... مگه آدم چند سال 23 ساله میمونه؟ مگه چند سال 24 و 24 و 26 ساله میمونه؟؟ جشم هم بذاری میبینی سی سالت شده...و باید حسرت عمری که سوزوندی رو بخوری...مثل من.

    اگه انقدر بهش ایمان داری و اگه انقدر ترک کردنش برات سخته ازدواج کنین
    (مگه دانشجوی متاهل نداریم؟؟؟ (اتفاقا واسه تموم شدن درسش استادا صدبرابر بهش کمک میکنن)
    مگه سرباز متاهل نداریم؟؟؟؟؟؟؟ (اونهم مزایای خودش رو به هر حال داره)
    مگه بیکار متاهل نداریم؟؟؟؟؟؟
    مگه همه از اولش همه چیز دارن؟؟؟؟

    اگرم هم ایمانت به این رابطه و ادامش کامل نیست با تجربیاتی که دارم میگم جدا شو... اگه نمیخوای 5 سال دیگه اشک حسرت رو چشات و آه حسرت این سالهای از دست رفته رو لبات باشه. جدا شو

    یا تعهد تضمینی یا جدایی ولی بلاتکلیفی هرگز.

    بدرود
    پاسخ با نقل و قول

  18. به نظر شما من با این آقا ازدواج کنم؟باوجود مخالفت خونوادم.توروخداکمکم کنید.افسرده شدم  سپاس شده توسط elnaz.t,m1392,Maryam313,نرگس

  19. ارسال:10#
    نقل قول نوشته اصلی توسط ساواش نمایش پست ها
    درود

    ببینید من گفتم "فکر میکردم کسی رو دوست دارم" و بعد "واقعا عاشق کس دیگری شدم" و این دو واقعا با هم فرق داره.بر فرض آدم در 18 سالگی عاشق کسی میشه و براش تب میکنه ولی وقتی در 25 سالگی یادش بیفته حتی خندش میگیره

    بعدش کسی از حرف از جدایی نزد. من خودم وقتی عشق رو تجربه کردم و میدونم حتی 1 ثانیه تحمل دوری و فاصله چه دنیای جهنمی برای آدم عاشقِ چطور میام به شما میگم فراموش کن. خیلی هام نمیتونن فراموش کنن.

    اینجا حرف از تعهد شد. تنها تضمین و پشتوانه ی شما برای این 5 سال تعهده اونهم از نوع کتبی (عقد کردن). اگه تعهدی در کار نباشه و شما از الان بخواین برای 5 سال آینده پیشگویی کنید واقعا اشتباه میکنید و باید منتظر رخداد هر حادثه ای باشید.و هر لحظه از این 5 سال احتمال سوختن عمر و جوونیتو بده (من تجربش کردم)
    ضمنا شما نمیتونید بگین که در یک رابطه دو نفر واقعا به یک اندازه عاشق همن.چون دستگاهی برای سنجش عشق اختراع نشده. توی هر رابطه ای همیشه یه نفر عاشق تره. همیشه یه نفر وابسته تره. همیشه یه نفر تعهدش و خواستش برای حفظ رابطه بیشتره. و همیشه اون یه نفره که بیشتر در معرض آسیب دیدنه. یا به قول یکی از فیلم ها همیشه اونی که عاشق تره بازندس.

    بعدش شما فکر کردید با سربازی رفتن و تموم شدن دانشگاه و رفتنِ سرکار همه چیز برای یه پسر که الان مهیا نیست مهیا می شه؟! اینا تو جامعه و فرهنگ ما یه چیز عرفیه...
    ببخشید لیسانسو که همه دارن/ سربازی هم همه رفتن/ سر کار رفتن با حقوق ماهی هفتصد هشتصد تومان به نظر شما شرایط ازدواجه؟؟ اونو که هر لحظه میشه رفت.

    بعضا با بیرون اومدن از فضای دانشگاه انقدر فضا و روحیه و کلا دنیای آدم تغییر میکنه که حتی نمیتونی تصور کنی. وقتی دانشجویی به هیچ وجه اون مسئولیت پذیری و دغدغه هایی رو که بعدش سراغت میادو نداری.

    و تازه میفهمی وارد یه دنیای دیگه شدی. تازه میفهمی که وارد اجتماع شدی و محکومی که روی پای خودت وایسی و مسئولیت پذیر باشی. (توی دوران دانشجویی اگه از هر نظر تکیه ات روی حمایت پدر و مادرت باشه تا حد زیادی از این خبرا نیست)

    وارد محیط کار که بشی میبینی کلا شرایطش با دانشگاه یه چیز دیگس...
    سرتو درد نیارم. من الان هم سربازی رفتم. هم دانشگاهم تموم شده هم سرکار میرم . الان با اینکه وضع مالی بدی هم ندارم ولی آیا میتونم ادعا کنم که شرایط کامل ازدواج رو از نظر پدر و مادر اون دختری که میخوام به خواستگاریش برم رو دارم؟؟ تازه اگر هم شرایطش باشه میتونم ادعا کنم هنوز به همون دختر 5 سال پیش علاقه دارم؟؟؟ (اون مثال عشق 18 سالگی که براش تب میکردیم و الان بهش میخندیم رو واسه همینجا زدم)

    ولی اگه تعهدی در کار بود و عقد کرده بودیم الان شرایط زمین تا آسمون باهم فرق داشت. خوب دقت کن "عشق" زمانی عشقه که خواسته و ناخواسته به دنبال خودش "تعهد" بیاره و تعهد هم زمانی معنا و مفهموم حقیقی خودش رو پیدا میکنه و به تکامل میرسه که "مسئولیت پذیری" رو همراه خودش داشته باشه. و در کشور ما و در فرهنگ و جامعه ی ما این تعهد جز با ازدواج حاصل نخواهد شد.
    بلی بنده ی نوعی هم اگر قصد فرار از زیر بار تعهد و مسئولیت رو داشته باشم خیلی شیک به جای فکر کردن به ازدواج میرم یه دوست دختر میگیرم و به قول رفقا میرم تو فاز عشق و حال و بی خیالی دنیا

    ولی عشق ناخوداگاه در من تعهد ایجا کرده. سرکار که هیچی. خواستگاری که هیچی. حاضرم به خاطر عشقم برم پای ساختمون آجر بالا بندازم. من ابدا نمیخوام اخلاق و مسائل شخصی خودم رو به دیگران تعمیم بدم و بگم حتما همه هم همینطور خواهند بود ولی به عنوان یه پسر 27 ساله که یه زمانی هم 23 ساله بوده و تفکرات اون زمان رو داشته تجربیاتمو بهت گفتم.

    ضمنا انقدر قاطعانه نگید که ما دوسال شریک غم و شادی بودیم و اون چطوری میتونه خیانت کنه. یه دفعه میبینی زن و شوهری که بیست سال با هم زندگی کردن و دوتا بچه دارن و در طول این بیست سال برای هم تب میکردن و می میردن و همدل و همراز و هم پرواز هم بودن به هم خیانت میکنن و جدا میشن. دیگه دوستی 2 ساله بین دو فرد جوان که جای خود داره که هیچ تعهدی هم همراش نیست. ببین تو واقعا نمیتونی بگی سال دیگه این موقع چه اتفاقاتی افتاده و تو دل تو چی میگذره... ههمونطور که سه سال پیش نمیتونستی راجب امروز پیش بینی کنی.

    نتیجه : نمیگم جدا شو. نمیگم فراموشش کن. ولی اگه 5 سال دیگه میخوای بری تو خونه ی بخت خودت یه تعهد یه پشتوانه یه تضمینی (محکم) برای خودت داشته باش نه اینکه اون منو دوست داره و عاشقمه. همه اولش همو دوست دارن. همه اولش برای هم می میرن. اون زن و شوهری هم که دارن توی دادگاه طلاق به هم ناسزا میگن یه زمانی از نظر خودشون لیلی و مجنون بودن.

    اگه میخوای داشته باشیش و اگه واقعا به نهاد و وجود این شخص به عنوان مرد زندگی و فردی که واقعا بهت اون عشق واقعی رو داره اعتقاد داری. بذار بیاد خواستگاریت و ازدواج کن. پای اون اعتقادت وایسا و بجنگ. اگه واقعا دوستت داشته باشه برات دنیا رو آتیش میزنه. دیگه تموم شدن دانشگاه و سال ورود به دانشگاه که چیزی نیست.

    ولی اگه میخوای بدون هیچ تعهدی 5 سال از عمرتو بذاری باید خیلی راحت بهت بگم که انتظار هرچیزی رو داشته باش. احتمال هر اتفاقی کم و زیاد رو بده. و بدترین درد زمانیه که خودت از درونت احساس کنی که عمر و جوونیت به پای کسی سوخته و الان هیچی نداری. زمانی که احساس کنی 5 سال از عمرتو گذاشتی و آخرش خدای ناکرده یه دختر دیگه میاد و در یک دقیقه عشقتو ازت میگیره. (انقدر از این اتفاقات افتاده که نگو و نپرس)... اونوقت که آدم از درون خرد میشه.... مگه آدم چند سال 23 ساله میمونه؟ مگه چند سال 24 و 24 و 26 ساله میمونه؟؟ جشم هم بذاری میبینی سی سالت شده...و باید حسرت عمری که سوزوندی رو بخوری...مثل من.

    اگه انقدر بهش ایمان داری و اگه انقدر ترک کردنش برات سخته ازدواج کنین
    (مگه دانشجوی متاهل نداریم؟؟؟ (اتفاقا واسه تموم شدن درسش استادا صدبرابر بهش کمک میکنن)
    مگه سرباز متاهل نداریم؟؟؟؟؟؟؟ (اونهم مزایای خودش رو به هر حال داره)
    مگه بیکار متاهل نداریم؟؟؟؟؟؟
    مگه همه از اولش همه چیز دارن؟؟؟؟

    اگرم هم ایمانت به این رابطه و ادامش کامل نیست با تجربیاتی که دارم میگم جدا شو... اگه نمیخوای 5 سال دیگه اشک حسرت رو چشات و آه حسرت این سالهای از دست رفته رو لبات باشه. جدا شو

    یا تعهد تضمینی یا جدایی ولی بلاتکلیفی هرگز.

    بدرود
    ممنون واقعا ک وقتتونو واسه من گداشتین.حرفای شما همش درسته و منطقیه.اما دقیقا مشکل ما همین مخالفت خونواده ی منه دیگه.مامان و بابام میگن رضا شرایط اولیرو نداره واسه همین اصلا نمیذارن بیان خونمون واسه خواستگاری و حاضر نیستن تحقیق کنن.اصلا راضی نمیشن و فقطدر حد تلفن زدن مامانش بوده که اونم مامانم بهشون گفت نه.رشته ما دامپزشکیه.واسه همین دوران تحصیلمونم طولانی و 6 ساله
    پاسخ با نقل و قول

  20. به نظر شما من با این آقا ازدواج کنم؟باوجود مخالفت خونوادم.توروخداکمکم کنید.افسرده شدم  سپاس شده توسط m1392,نرگس,سلماء

صفحه‌ها (5): صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •