تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




طلبه جوان و دختر فراری زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:star12
آخرین ارسال:star12
پاسخ ها 3

طلبه جوان و دختر فراری

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    star12 آواتار ها
    شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختري وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره کرد که سكوت كند و هيچ نگويد. دختر پرسيد: شام چه داري ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف بازنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌اي از اتاق خوابيد.

    صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع ندادي و ....

    محمد باقر گفت : شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطائي کرده يا نه؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست مقاومت نمائي؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسيد. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه مي نمود. هر بار که نفسم وسوسه مي کرد يکي از انگشتان را بر روي شعله سوزان شمع مي‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شيطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمانم را بسوزاند.

    شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي مي دارند. از مهمترين شاگردان وي مي توان به ملا صدرا اشاره نمود .



    داستانهای پراکنده،شهید دستغیب(با اندکی تغییر)
    تو مراقب آخرتت باش،
    دنیا خودش ذلیلانه پیش تو می آید.


    شاه مردان (ع)
    غررالحکم ح 2603 ص144
    پاسخ با نقل و قول

  2. طلبه جوان و دختر فراری  سپاس شده توسط clinical,fateme7393,golpesar,rahe shab,کوثر حبیبی,ترنّم,سلماء,شروین

  3. ارسال:2#
    star12 آواتار ها
    جوان بوالهوس


    جوانی از همراهان ما که از شنیدن اوصاف آن زن ، فریفته ی جمال وی شده بود ، تکه چوبی از روی زمین برداشت و پای خود را با چوب به اندازه ای خراشید که خون آلود شد . سپس به عنوان درمان زخم مار ، به خانه ی آن زن رفتیم و او را از زیبایی ، مانند خورشید ؛ درخشان دیدیم .

    آن جوان ، خراش پای خود را نشان داد و گفت : این اثر نیش ماری است که ساعتی پیش ، مرا گزیده است و اکنون می خواهم که آن را مداوا کنی .

    زن زیباروی ، نگاهی به خراش پای جوان انداخت و پس از معاینه گفت : این زخم مار نیست ؛ ولی از چیزی که به ادرار مار آلوده بوده ، خراش برداشته و این آلودگی ، بدن را مسموم کرده و علاج پذیر نیست و من این طور تشخیص می دهم که تا چند ساعت دیگر خواهی مُرد .

    جوان هوسران که از دیدن طبیب ماهروی ، خود را باخته و همه چیز را فراموش کرده بود ، ناگهان به خود آمد و تازه متوجه شد که در راه یک فکر شیطانی ، چگونه جان خویش را در معرض خطر مرگ قرار داده است ؛ اما دیگر کار از کار گذشته بود .

    سرانجام وقتی خورشید به میان آسمان رسید ، جوان بوالهوس بر اثر مسمومیتی که از ناحیه ی آن چوب آلوده ، پیدا کرده بود ، دیده از جهان فروبست و قربانی نگاه هوس آلود خود شد .



    منبع : هزار و یک حکایت اخلاقی ؛ محمدحسین محمدی ، ص712
    تو مراقب آخرتت باش،
    دنیا خودش ذلیلانه پیش تو می آید.


    شاه مردان (ع)
    غررالحکم ح 2603 ص144
    پاسخ با نقل و قول

  4. طلبه جوان و دختر فراری  سپاس شده توسط clinical,mehrdad539,rahe shab,ترنّم,سلماء,شروین

  5. ارسال:3#
    star12 آواتار ها
    عطر پاکدامنی

    نقل شده است : مردی در مدینه بود که همیشه از او بوی خوش به مشام می رسید .
    روزی شخصی علتش را از او پرسید . گفت : ای مرد ! داستان من از اسرار است و باید این سرّ ، بین من و خدای متعال باقی بماند . آن شخص او را قسم داد و گفت : دست از تو بر نمی دارم تا آن را بیان کنی .
    گفت : در اول جوانی ، بسیار زیبا بودم و شغلم پارچه فروشی بود .
    روزی زنی و کنیزی درِ دکان من آمدند و مقداری پارچه خریدند ؛ وقتی قیمت آن ها را حساب کردم ، برخاستند و گفتند : ای جوان ! این پارچه ها را تا منزل ما بیاور تا قیمت آن ها را تو بدهیم .
    من هم برخاستم و با ایشان به راه افتادم . وقتی رسیدیم ، ایشان داخل شدند و من مدتی بیرون ماندم .
    بعد از ساعتی ، مرا به داخل خانه دعوت کردند ؛ وقتی داخل خانه شدم ، دیدم آن منزل از فرش های نفیس و پرده های الوان و ظرف های قیمتی زینت شده است . مرا نشاندند و پذیرایی مفصلی کردند . بعد ، آن زن چادر از سر برداشت . دیدم زنی بسیار زیبا و خوش اندام است که تا به حال مثل چنین زنی زا ندیده بودم . او خود را به انواع جواهرات و لباس های قیمتی و زیبا آراسته بود . آمد کنار من نشست و با ناز و کرشمه با من سخن گفت . بعد طعام آوردند ؛ سپس به من گفت : ای جوانمرد ! غرض من از خریدن پارچه ، به دست آوردن تو بود .

    وقتی چشمم به او افتاد و مهربانی هایی از او دیدم ، شیطان وسوسه ام کرد . نزدیک بود عقل خود را از دست بدهم و دامنم آلوده شود . در این هنگام الهامی از غیب به من رسید و کسی این آیه را تلاوت کرد : " و أمّا مَن خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفسَ عَنِ الهَوی فَإنَّ الجَنَّهَ هِیَ المَأوی ؛ و اما کسی که از مقام پروردگار خویش ترسید و نفس خود را از هوا و هوس نهی کرد ، بهشت جایگاه دائمی او خواهد بود . "
    در این هنگام لرزه ای بر بدنم افتاد و قاطعانه تصمیم گرفتم دامن پاک خود را به گناه آلوده نکنم . آن زن مشغول عشوه گری شد ؛ اما من توجهی به او نکردم و روی خوشی نشان ندادم . چون او مرا بی میل دید ، به کنیزان دستور داد چوب بسیاری آوردند ، دست و پای مرا محکم بستند و روی زمین انداختند . بعد از آن به من گفت : یا مرا به مرادم می رسانی یا تو را به هلاکت می رسانیم ؛ حال کدام را اختیار می کنی ؟
    گفتم : اگر مرا قطعه قطعه کنی و به آتش بسوزانی ، مرتکب این عمل زشت نمی شوم و دامن خود را به گناه آلوده نمی کنم .
    آن ها طوری با چوب مرا زدند که خون از بدنم جاری شد . با خود گفتم : باید حیله ای به کار ببرم و خود را از دستشان نجات دهم . فریاد زدم : مرا نزنید ! دست و پای مرا باز کنید ، من راضی شدم .
    مرا باز کردند ، من هم راه دستشویی را از آنان سؤال کردم ، داخل شدم و خود را به نجاست آلوده کردم و بیرون آمدم .
    وقتی آن زن و کنیزان نزد من آمدند ، من هم با دست آلوده به طرف ایشان می رفتم و آنان می گریختند .
    در این هنگام وقت را غنیمت شمردم و فرار کردم ، آن گاه خود را به آبی رساندم ، جامه های خود را شستم و غسل کردم . ناگاه شخصی آمد لباس های نیکویی به من داد و من هم پوشیدم ، سپس بوی خوشی به من مالید و گفت : ای پرهیزکار ! چون تو پا بر نفس خود نهادی و از آتش روز جزا ترسیدی ، تو را از این بلا نجات دادیم .
    آن گاه گفت : دل خوش دار که این لباس ، هرگز کهنه و چرک نمی شود و این بوی خوش ، هرگز از تو برطرف نمی گردد . از آن روز تاکنون ، نه لباسم چرک شده و نه بوی خوش ، از بدنم برطرف گردیده است .


    منبع:وبلاگ بیداری اندیشه


    ویرایش توسط star12 : 2014_08_28 در ساعت 22:51
    تو مراقب آخرتت باش،
    دنیا خودش ذلیلانه پیش تو می آید.


    شاه مردان (ع)
    غررالحکم ح 2603 ص144
    پاسخ با نقل و قول

  6. طلبه جوان و دختر فراری  سپاس شده توسط clinical,mehrdad539,rahe shab,ترنّم,سلماء,شروین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •