تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




بزرگ کردن مشکلات کوچک و در نتیجه بی خوابی و استرس زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:Nazanin1363
آخرین ارسال:Nazanin1363
پاسخ ها 9

بزرگ کردن مشکلات کوچک و در نتیجه بی خوابی و استرس

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام دوستان
    من 30 سالم و متاهلم. در ظاهر آدم قوی هستم ولی واقعا آدم حساسی هستم. اگر بدانم کسی از دستم نارحت حتی اگر تقصیر من هم نباشد خودم را مقصر می دانم و تا مشکل حل نشو، استرس و بی خوابی دارم. البته خودمم می دانم مسال کوچیک را برای خودم بزرگ می کنم. شاید طرف حتی دیگه هب اون بحث فکرم نکند ولی ذهن من را کلا مختل می کند. از هر دعوا و مشکلی سعی می کنم دوری کنم ولی متاسفانه سر راهم قرار می گیرد.
    دلم می خواهد منم به بقیه کمتر اهمیت بدهم و اینقدر خودم را اذیت نکنم. شما بگید چی کار کنم؟
    پاسخ با نقل و قول

  2. بزرگ کردن مشکلات کوچک و در نتیجه بی خوابی و استرس  سپاس شده توسط rahe shab

  3. ارسال:2#
    هیچکی نیست؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. بزرگ کردن مشکلات کوچک و در نتیجه بی خوابی و استرس  سپاس شده توسط rahe shab

  5. ارسال:3#
    ترنّم آواتار ها
    سلام و احترام

    چندسالتونه ؟ خانه دار هستید ؟
    تعداد فرزندان و سن اونها ؟
    دارو ی خاصی مصرف میکنید ؟
    نازنین عزیز برامون بگید که این اواخر دقیقا چه اتفاقایی افتاده که باعث پررنگ تر شدن و برانگیخته شدن این حالات در شما شده ؟
    اغلب در برابر چه کسانی این احساسات در شما برانگیخته میشود ؟(همسر ؟ خواهر ؟ برادر ؟ تمامی اطرافیان ؟ و .....)
    از کی دچار این قبیل افکار شده اید ؟
    آیا شده بعد ازین تجزیه تحلیل ها از طرف مقابلتون عذر خواهی کنید ؟
    خوش اخلاقی دربین مردم زینت اسلام است .

    (امام صادق علیه السلام)
    پاسخ با نقل و قول

  6. بزرگ کردن مشکلات کوچک و در نتیجه بی خوابی و استرس  سپاس شده توسط m1392,Nazanin1363,rahe shab

  7. ارسال:4#
    دوست عزیز ممنونم از توجهت،
    30 سالم و 4 ساله که ازدواج کردم. شاغلم . با همسرم در یک محیط کار می کنم.
    متاسفانه مشکل من از 5 سال پیش شروع شد: اول یک دعوای خانوادگی با خانواده مادریم داشتم. من همیشه آدم صبور و توداری هستم و سعی می کنم هیچ وقت حرفی نزنم که کسی را برنجانم و سعی می کنم مطابق میل مردم حرف بزنم و رفتار کنم. آن موقع برای اولین بار خواستم احساساتم را بروز بدهم و از رفتاری که باهام شده بود، انتقاد کردم که متاسفانه باعث شد فقط من در دید همه بد بشوم و احساس عذاب وجدان پیدا کردم از این اختلاف که پیش آمد و خودم را مقصر می دانستم. بعد سرکار مشکلی پیش آمد که من کاملا بیگناه بودم ولی چون مسئولیتش با من بود، احساس گناه می کردم و یک شب برای اولین برای زمانی که خواستم بخوابم، دچار تپش قلب و استرس شدید و بی خوابی شدم که تا 4، 5 روز ادامه داشت و سرم زدن هم هیچ فایده ای نداشت. یک دکتر تشخیص افسردگی داد ولی من کلا آدم شادی هستم و می دانستم که اشتباه می کند. خوشبختانه یک پرستار گفت که تجربه مشابه من را داشته و این حملات پانیک که پیش دکتر رفتم و 6 دوره دارو مصرف کردم (زاناکس و فلوکستین و...) خدارا شکر خوب شدم. ئلی از آ« به بعد هر وقت مشکلی یا جروبحث کوچکی پیش می آمد از ترس اینکه شب دچار همان حمله بشوم، تا صبح بیدار می ماندم و با وجود قرص هایی که می خوردم و گیج می شدم، بیدار می ماندم.
    وقتی مشکل یا جروبحثی با کسی دارم تا حل نشود، زندگی برام نمی ماند و برای همین سعی می کنم یا کوتاه بیام یا با طرف سریع حرف بزنم که حل بشود ویل خوب با همه آدم ها هم که نمی شود این کار را کرد.
    خلاصه اینکه اینقدر بی ارادم که هرکسی از راه برسد می تواند اعصابم را بهم بریزد، خیلی ناراحتم و می کند و احساس می کنم روی خودم کنترل ندارم. چی کار کنم؟
    پاسخ با نقل و قول

  8. بزرگ کردن مشکلات کوچک و در نتیجه بی خوابی و استرس  سپاس شده توسط ترنّم

  9. ارسال:5#
    ترنّم آواتار ها
    سلام و احترام

    به روانپزشک مراجعه کرده بودید که آن قرص ها را برای شما تجویز کرد ؟

    آن کسی که برای شما 6 دوره دارو تجویز کرد آیا شما رو به یک روانشناس ارجاع نداد ؟
    ویرایش توسط ترنّم : 2014_08_31 در ساعت 11:30
    خوش اخلاقی دربین مردم زینت اسلام است .

    (امام صادق علیه السلام)
    پاسخ با نقل و قول

  10. بزرگ کردن مشکلات کوچک و در نتیجه بی خوابی و استرس  سپاس شده توسط Nazanin1363

  11. ارسال:6#
    دکتر مغز و اعصاب تحویز کرده بود. بار آخر که رفتم ازش خواستم دکتر روانشاس معرفی کند. پیش دکتر روانشناس یک جلسه رفتم و کتاب از حال بد به حال خوب گفت و خواندم که خیلی خوب بود. ولی دیگه پیشش نرفتم. چون می گفت حداقل 10، 15 جلسه زمان می برد و من واقعا فکر می کردم که این تو ذات من و با حرف ها و نصیحت هایی که خودم هم قبلولشون دارم، نمی توانم تغییر کنم.
    دکتر مغر و اعصاب می گفت این مریض ممکن بره و دیگه نیاد و یا ممکن 3 سال دیگه دوباره پیداش بشود. البته من این کتاب را که خواندم، احساس کردم شاید بشود گفت بخش عمدش دست خودم است. نظر شما چیه؟
    پاسخ با نقل و قول

  12. ارسال:7#
    ?????????????????????????????????
    پاسخ با نقل و قول

  13. ارسال:8#
    ترنّم آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط nazanin1363 نمایش پست ها
    متاسفانه مشکل من از 5 سال پیش شروع شد: اول یک دعوای خانوادگی با خانواده مادریم داشتم. آن موقع برای اولین بار خواستم احساساتم را بروز بدهم و از رفتاری که باهام شده بود، انتقاد کردم که متاسفانه باعث شد فقط من در دید همه بد بشوم و احساس عذاب وجدان پیدا کردم از این اختلاف که پیش آمد و خودم را مقصر می دانستم. بعد سرکار مشکلی پیش آمد که من کاملا بیگناه بودم ولی چون مسئولیتش با من بود، احساس گناه می کردم و یک شب برای اولین برای زمانی که خواستم بخوابم، دچار تپش قلب و استرس شدید و بی خوابی شدم که تا 4، 5 روز ادامه داشت و سرم زدن هم هیچ فایده ای نداشت. خوشبختانه یک پرستار گفت که تجربه مشابه من را داشته و این حملات پانیک که پیش دکتر رفتم و 6 دوره دارو مصرف کردم (زاناکس و فلوکستین و...) خدارا شکر خوب شدم. ولی از آن به بعد هر وقت مشکلی یا جروبحث کوچکی پیش می آمد از ترس اینکه شب دچار همان حمله بشوم، تا صبح بیدار می ماندم و با وجود قرص هایی که می خوردم و گیج می شدم، بیدار می ماندم.
    نقل قول نوشته اصلی توسط nazanin1363 نمایش پست ها
    دکتر مغز و اعصاب تحویز کرده بود. بار آخر که رفتم ازش خواستم دکتر روانشاس معرفی کند. پیش دکتر روانشناس یک جلسه رفتم و کتاب از حال بد به حال خوب گفت و خواندم که خیلی خوب بود. ولی دیگه پیشش نرفتم. چون می گفت حداقل 10، 15 جلسه زمان می برد و من واقعا فکر می کردم که این تو ذات من و با حرف ها و نصیحت هایی که خودم هم قبلولشون دارم، نمی توانم تغییر کنم. دکتر مغر و اعصاب می گفت این مریض ممکن بره و دیگه نیاد و یا ممکن 3 سال دیگه دوباره پیداش بشود. البته من این کتاب را که خواندم، احساس کردم شاید بشود گفت بخش عمدش دست خودم است. نظر شما چیه؟
    به نظر من باید بررسی بیشتری انجام میگرفت تا برای شما دارو تجویز میشد . میتوانستید بدون مصرف داروها یا حداقل با مصرف دوره های کمتری به کمک روشهای درمانی یک روان درمانگر ، بطور نسبتا پایداری درمان شوید.
    اشتباه کردید که پیگیر درمانتون نبودید.
    ببینید یک پزشک مغز و اعصاب نباید برای درمان مراجع خود تنها از درمان دارویی استفاده کنه . بله ، دارو تاثیرات کوتاه مدت خود را خواهد گذاشت اما ما نیاز به یک تحول و تغییر بلند مدت داریم . پزشک شما دارو رو به این منظور باید تحویز کنه که اعتقاد داشته باشه اثرات مثبت اون بیشتر از ضرر و عوارض جانبیش هست .
    وقتی تجویز دارو به علت درمان مشکلات روحی ست باید یک سیر درمانی هم توسط روانشناس یا روانپزشک مجرب برای بیمار در نظر گرفته بشه .


    نقل قول نوشته اصلی توسط nazanin1363 نمایش پست ها
    وقتی مشکل یا جروبحثی با کسی دارم تا حل نشود، زندگی برام نمی ماند و برای همین سعی می کنم یا کوتاه بیام یا با طرف سریع حرف بزنم که حل بشود ویل خوب با همه آدم ها هم که نمی شود این کار را کرد. خلاصه اینکه اینقدر بی ارادم که هرکسی از راه برسد می تواند اعصابم را بهم بریزد، خیلی ناراحتم و می کند و احساس می کنم روی خودم کنترل ندارم. چی کار کنم؟

    توصیه ی اصلی بنده اینه که به یک روانشناس مجرب مراجعه کنید. . (چون درمان دارویی روی شما انجام شده بنظرم نیازی نیست ک به روانپزشک مراجعه کنید . اگر روانشناس بالینی تشخیص بدهد که نیاز به دارو دارید شما رو به روانپزشک ارجاع خواهند داد.)

    پرسیده بودم :
    اغلب در برابر چه کسانی این احساسات در شما برانگیخته میشود ؟(همسر ؟ خواهر ؟ برادر ؟ تمامی اطرافیان ؟ و .....)

    پس درحال حاضر هیچ داروی خاصی مصرف نمیکنید ؟
    شغل شما چیه ؟
    در طول شبانه روز چندساعت میخوابید ؟ وعده های خوابی تون رو هم بنویسید(یعنی مثلا بیشتر خواب عصرانه دارم .. یا بیشتر صبحها میخوابم و ....)
    نوع و میزان فعالیت های روزانه تون رو برامون بنویسید ؟ (فعالیتهای فیزیکی)
    خوش اخلاقی دربین مردم زینت اسلام است .

    (امام صادق علیه السلام)
    پاسخ با نقل و قول

  14. بزرگ کردن مشکلات کوچک و در نتیجه بی خوابی و استرس  سپاس شده توسط تیرا

  15. ارسال:9#
    یکی دوبار به روانشناس مراجعه کردم ولی تمامی راهنمایی هاشون را قبول دارم ولی کاربردی بودنشون و عملی کردن این صحبت ها با راحتی نیست.
    در حال حاظر هیچ داروی خاصی مصرف نمی کنم. قبلاً که شب ها حمله بهم دست می دارد زاناکس می خوردم ولی گیج می شدم و استرس بیدار نگهم می داشت و بهم بیشتر فشار می آمد برای همین وقتی تازگی ها دچار حمله میشوم تحمل می کنم و تا صبح می لرزم و تپش قلب.
    وقتی نوجوان بودم عاشق شب زنده داری بودم الان هم تقریباً همینطورم و بیشتر خواب صبح را دوست دارم.
    کارمند یک شرکت خصوص هستم. بیشتر این استرس در خصوص مشکلات سرکار و با همکاران و یا خالم و اقوام به وجود می آید.
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •