تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




اشعــآر علیرضـآ آذر زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:aram-75
آخرین ارسال:ترنم خانووم
پاسخ ها 12

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اشعــآر علیرضـآ آذر

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    بـــه خودم آمدم انگار تویـــی در من بود

    این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

    آن به هر لحظه‌ی تب‌دار تو پیوند منم

    آنقدر داغ به جانـــم کـــه دماوند منم

    با توام ای شعر ...

    و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد

    و زمـــان چنبـــره زد کار به دستم بدهد

    من تورا دیدم و آرام به خاک افتادم

    و از آن روز کـــه در بند تـــوام آزادم

    بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست

    گل تــو باشی من مفلوک،دو مشتم خالیست

    تو نباشی من از اعماق غرورم دورم

    زیـــر بی‌رحم ترین زاویـه‌ی ساطورم

    با توام ای شعر ، به من گوش کن

    نقشه نکش حرف نزن گــوش کن

    ریشه به خونابه و خـــون می‌رسد

    میوه که شد بمبِ جنون می‌رسد

    محضِ خودت بمب منم،دورتر

    می‌ترکـــم چند قدم دورتـــر

    حضرتِ تنهـــای بـــه هم ریخته

    خون و عطش را به هم آمیخته

    دست خراب است،چرا سَر کنم

    آس نشانـــم بده بـــــاور کنــــم

    دست کسی نیست زمین گیری‌ام

    عاشقِ این آدمِ زنجیــــری‌ام

    شعله بکِش بر شبِ تکراری‌ام

    مُرده‌ی این گونــه خود آزاری‌ام

    خانه خرابیِ من از دست توست

    آخــرِ هر راه به بن بستِ توست

    از همــه‌ی کودکیَم درد ماند

    نیم وجب بچه‌ی ولگرد ماند

    من که منم جای کسی نیستم

    میــــوه‌ی طوبای کسی نیستم

    گیــجِ تماشای کسی نیستم

    مزه‌ی لب‌های کسی نیستم

    مثل خودت دردِ خیابانی‌ام

    مثل خودت دردِ خیابانی‌ام ...

    [ بمب جنون ]
    من یاد تو را تا کردم
    و لای آن کتابِ حافظ روی میــز که تو به من هدیه کرده بودی پنهان کردم
    آری خوب می دانم که دیگر نیستی!
    ولی چه کنم که همه ی فال هایم تا ابد بوی تو را خواهند داد ؟
    پاسخ با نقل و قول

  2. اشعــآر علیرضـآ آذر  سپاس شده توسط star12,ترنم خانووم

  3. ارسال:2#
    چشمان تو یادم داد فریاد کشیدن را

    تا قله به سر رفتن از کـــوه پریدن را

    اصرار نکن بانو این پیچ و خم وحشی

    در مسخره پیچانده رویای رسیدن را

    تا شوق سخن رویید رگبار سکوت آمد

    تا در تن خود گیــرد گلــــواژه گزیدن را

    با اینکه دهان‌ها را ایمان و قسم بسته

    از گوش کــــه می‌گیرد آیات شنیدن را

    تا بوده همین بوده از کاسه‌ی هم خوردیم

    در ما ابدی کـــردند آییــــن چریدن را

    من داس تو را خوردم احساس مرا خوردی

    بیرون نکشاندیم از خود حس جویدن را

    باید کـــه ز سر گیرد در حـول و ولا قلبت

    در قل قل خون بم‌بم در سینه طپیدن را

    وقت است غزل دیگر از قافیه برگردی

    تصویر کسی باشی از درد کشیدن را

    مفعول و مفاعیلن ای اسب غزل هی هی

    باید کـــه بــــه هم ریــزی اوزان تتن تن را

    از سُم سُم ِسُم کوبم دنیا ضربان میزد

    بستند بـــه بازویـــم بازوی فلاخـــن را

    در ذهن پلیدش زن هر لحظه در این نیت

    بالا بزند دائــــم آن دامن ساتــــن را

    با دود دو تــا سیگار آینده کدر میشد

    آورد کنار تخت نی نامه و سوسن را

    حالا سه نفـــر هرزه با هر چه که نامشروع

    هی شعر به هم دادند ! آن جنس مدون را

    تصویر بدی دارد آن نیمه‌ی لخت عشق

    از بستر خود کم کرد اندازه‌ی یک زن را

    در مصـــرع پایانـــی از قلـــه صدا بارید

    بنشین و تماشا کن از کوه پریدن را ...

    [ دامن ساتـــن ]
    من یاد تو را تا کردم
    و لای آن کتابِ حافظ روی میــز که تو به من هدیه کرده بودی پنهان کردم
    آری خوب می دانم که دیگر نیستی!
    ولی چه کنم که همه ی فال هایم تا ابد بوی تو را خواهند داد ؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. اشعــآر علیرضـآ آذر  سپاس شده توسط star12,ترنم خانووم

  5. ارسال:3#
    [ احسان افشاری ]

    من ريزه کاری های بارانم

    در سرنوشتی خيس می مانم

    ديگر درونم يخ نمي‌بندی

    بهمن‌ترين ماه زمستانم

    رفتی که من يخچال قطبی را

    در آتش دوزخ برقصانم

    رفتی که جای شال در سرما

    چشم از گناهانت بپوشانم

    ای چشم‌های قهوه قاجاری

    بيرون بزن از قعر فنجانم

    از آستينم نفت می ريزد

    کبريت روشن کن بسوزانم

    از کوچه‌های چرک مي‌آيم

    در باز کن سر در گريبانم

    در باز کن شايد که بشناسی

    نت‌های دولا چنگ هذيانم

    يک بی کجا درمانده از هر جا

    سيلی خور ژن‌های خودکامه

    صندوق پُست پَست بی نامه

    يک واقعا در جهل علامه

    يک واقعا تر شکل بی شکلی

    دندانه‌های سينِ احسانم

    دندانه‌ام در قفل جا مانده

    هر جور مي‌خواهی بچرخانم

    سنگم که در پای تو افتادم

    هر جا که ميخواهی بغلتانم

    پشت سرت تابوت قايق‌هاست

    سر بر نگردان روح عريانم

    خودکار جوهر مرده‌ام يا نه

    چون صندلی از چهار پايانم

    مي‌خواهی آدم باش يا حوّا

    کاری ندارم من که حيوانم

    يک مژه بر پلکم فرود آمد

    يک ميله از زندان من کم شد

    تا کش بيايد ساعت رفتن

    پل زير پای رفتنم خم شد

    بعد از تو هر آيينه‌ای ديدم

    ديوار در ذهنم مجسم شد

    از دودمان سدر و کافوری

    با خنده از من دست مي‌شوری

    من سهمی از دنيا نمی خواهم

    می خواستم حالا نمی خواهم

    اين لاله‌ ی بدبخت را بردار

    بر سنگ قبر ديگری بگذار

    تنهايی ام را شيـر خواهم داد

    اوضاع را تغيير خواهم داد

    اندامی از اندوه می سازم

    با قوز پشتم کوه می سازم

    بايد که جلاد خودم باشم

    تفريق اعداد خودم باشم

    آن روزها پيراهنم بودی

    يک روز کامل بر تنم بودی

    از کوچه‌ام هرگاه می رفتی

    با سايه‌ ی من راه می رفتی

    اي کاش در پايت نمی افتاد

    اين بغض‌های لخت مادر زاد

    اي کاش باران سير مي‌باريد

    از دامنت انجير می باريد

    در امتداد اين شب نفتی

    سقط جنونم کردی و رفتی

    در واژه‌های زرد ميميرم

    در بعدازظهری سرد ميميرم

    بايد کماکان مُرد اما زيست

    جز زندگی در مرگ راهی نيست

    بايد کماکان زيست اما مُـرد

    با نيشخندی بغض خود را خورد

    انسان فقط فوّاره‌ای تنهاست

    فوّاره‌ها تُف‌های سر بالاست

    من روزنی در جلد ديوارم

    ديوار ِ حتما رو به آوارم

    آواره يعنی دوستت دارم...

    آوار کن بر من نبودت را

    با "روت" نه ، با فوت ويرانم

    از لای آجر‌ها نگاهم کن

    پروانه‌ای در مشت طوفانم

    طوفان درختان را نخواهد برد

    از ابر باران زا نترسانم

    بو می کشم ، تنهايی خود را

    در باجه‌ ی زرد خيابانم

    هر عابری را کوزه می بينم

    زير لبم ، خيّام می خوانم

    اين شهر بعد از تو چه خواهد کرد ؟

    با پرسه‌های دور ميدانم

    يک لحظه بنشين برف لاکردار

    دارم برايت شعر مي‌خوانم




    [ علیرضا آذر ]

    خوب است و عمری خوب می ماند

    مردی که روی از عشق می گيرد

    دنيا اگر بد بود و بد تا کرد

    يک مردِ عاشق ، خوب ميميرد !

    از بس بدی ديدم به خود گفتم

    بايد کمی بد را بلد باشم ...

    من شيرِ پاک از مادرم خوردم

    دنيا مجابم کرد بد باشم !

    دنيا مجابم کرد بد باشم !

    من بهترين گاوِ زمين بودم !

    الان اگر مخلوقِ ملعونم

    محبوبِ رب العالمين بودم ..

    سگ مستِ دندان تيز ِچشمانش

    از لانه بيرون زد ، شکارم کرد

    گرگی نخواهد کرد با آهو

    کاری که زن با روزگارم کرد !..

    هرکار می کردم سرانجامش

    من وصله‌ی ناجورتر بودم

    يک لکه‌ ی ننگ دائمی اما

    فرزندِ عشقِ بی پدر بودم..

    دريای آدم زير سر داری

    دنيای تنها را نميبينی

    بر عرشه با امواج سرگرمی

    پارو زدن‌‌ها را نميبينی

    اي استوايی زن ، تنت آتش

    سرمای دنيا را نميفهمی

    برف از نگاهت پولکی خيس است

    درماندگی ها را نميفهمی

    درماندگی يعنی تو اينجايی

    من هم همينجايم ولی دورم

    تو اختيار زندگی داری

    من زندگی را سخت مجبورم

    درماندگی يعنی که فهميدم

    وقتی کنارم روسری داری

    يک تار مو از گيسوانت را

    در رخت خواب ديگری داری ...

    آخر چرا با عشق سر کردی ؟

    محدوده را محدودتر کردی

    از جانِ لاجانت چه می خواهی ؟

    از خط پايانت چه می خواهی ؟

    اين درد انسان بودنت بس نيست ؟

    سر در گريبان بودنت بس نيست ؟

    از عشق و دريايش چه خواهی داشت

    اين آب تنها کوسه ماهی داشت ...

    گيرم تورا بر تن سری باشد

    يا عرضه‌ ی نان آوری باشد

    گيرم تورا بر سر کلاهی هست

    اين ناله را سودای آهی هست

    تا چرخ سرگردان بچرخانی

    با قدِ خم دکان بچرخانی ...

    پيری اگر روی جوان داری

    زخمی عميق و ناگهان داری

    نانت نبود ، بامت نبود ای مرد ؟

    با زخم با ناسورت چه خواهی کرد ؟

    پيرم دلم هم سنِ رويم نيست

    يک عمر در فرسودگی ، کم نيست !

    تندی نکن اي عشق کافر کيش

    خيزابِ غم ، گردابه‌ی تشويش

    من آيه‌های دفترت بودم

    عمري خدا پيغمبرت بودم

    حالا مرا ناچيز ميبينی ؟

    ديوانگان را ريز ميبينی ؟

    عشق آن اگر باشد که می گويند

    دل‌هاي صاف و ساده می خواهد

    عشق آن اگر باشد که من ديدم

    انسان فوق العاده می خواهد !

    سنی ندارد عاشقی کردن

    فرقی ندارد کودکی ، پيری

    هروقت زانو را بغل کردی

    يعنی تو هم با عشق درگيری

    حوّای من ، آدم شدم وقتی

    باغ تنت را بر زمين ديدم

    هی مشت مشت از گندمت خوردم

    هی سيب سيب از پيکرت چيدم

    سرما اگر سخت است ، قلبی را

    آتش بزن درگير داغش باش

    ول کن جهان را ! قهوه‌ات يخ کرد ..

    سرگرم نان و قلب و آتش باش !

    اين مُرده‌ای را که پی اش بودی

    شايد همين دور و ورت باشد

    اين تکه قلب شعله بر گردن

    شايد علی ِ آذرت باشد

    او رفت و با خود برد شهرم را

    تهران پس از او توده‌ای خالی ست

    آن شهر روياهای دور از دست

    حالا فقط يک مشت بقالی ست !

    او رفت و با خود برد يادم را

    من مانده‌ام با بی کسی هايم

    خوب دستِ کم گلدان عطری هست

    قربان دست اطلسی هايم

    او رفت و با خود برد خوابم را

    دنيا پس از او قرص و بيداری ست

    دکتر بفهمد يا نفهمد باز

    عشق التهاب خويش آزاری ست..

    جدی بگيريد آسمانم را

    من ابتدای کند بارانم

    لنگر بياندازيد کشتی ها

    آرامشی ماقبل طوفانم

    من ماجرای برف و بارانم

    شايد که پايی را بلغزانم

    آبی مپنداريد جانم را

    جدی بگيريد آسمانم را

    آتش به کول از کوره مي‌آيم

    باور کنيد آتشفشانم را ..

    می خواستم از عاشقی چيزی

    با دست خود بستند دهانم را

    من مرد شب‌هايت نخواهم شد

    از بسترت کم کن جهانم را

    رفتن بنوشم اشکِ خود را باز

    مردم شکستند استکانم را

    تا دفترم از اشک ميميرد

    کبرای من تصميم ميگيرد

    تصميم ميگيرد که برخيزد

    پائين و بالا را به هم ريزد

    دارا بيافتد پای سارا ها

    سارا به هم ريزد الفبارا

    سين را ، الف را ، را و سارا را !

    درهم بپيچانند دارا را !

    دارا نداری را نميفهمد

    ساعت شماری را نميفهمد

    دارا نميفهمد که نان از عشق

    سارا نميفهمد ، امان از عشق

    ساراي سالِ اولی ، مرد است

    دستانِ زبر و تاولی ، مرد است

    اين پاچه سارا مالِ يک زن نيست

    سارا که مالِ مرد بودن نيست

    شال سپيدِ روی دوشت کو ؟

    گيلاس‌های پشتِ گوشت کو ؟

    با چشم و ابرويت چها کردی ؟

    با خرمن مويت چها کردی ؟

    دارا چه شد سارايمان گم شد ؟

    سارا و سيبش حرف مردم شد ؟

    تنها سپاس از عشق خودکار است

    دنيا به شاعرها بدهکار است ...

    دستان عشق از مثنوی کوتاه

    چيزی نمی خواهد پلنگ از ماه

    با جبر اگر در مثنوی باشی

    لطفي ندارد مولوی باشی !

    استادِ مولانا که خورشيد است

    هفت آسمان را هيچ می ديدست

    ما هم دهان را هيچ می گيريم

    زخم زبان را هيچ می گيريم

    دارم جهان را دور مي‌ريزم

    من قوم و خويش شمس تبريزم

    نانت نبود ؟ آبت نبود ای مرد ؟

    ول کن جهان را ! قهوه‌ات يخ کرد ..

    [ دو در یک ]
    من یاد تو را تا کردم
    و لای آن کتابِ حافظ روی میــز که تو به من هدیه کرده بودی پنهان کردم
    آری خوب می دانم که دیگر نیستی!
    ولی چه کنم که همه ی فال هایم تا ابد بوی تو را خواهند داد ؟
    پاسخ با نقل و قول

  6. اشعــآر علیرضـآ آذر  سپاس شده توسط star12,ترنم خانووم

  7. ارسال:4#
    لهجه ات را غلاف کن ای عشق

    زخمــی ام از زبان نـوک تیزت

    شمس مولای بی کسی ها باش

    بی خیــــال شکــوه تبریزت

    مثنوی ، زخم های تدریجی است

    مرگ آرام در تحمل بستر

    مثل ققنوسِ شمس برگشتن

    در مسیحایِ سردِ خاکستر

    دست هایم به کار کشتنم اند

    این جنایت به پاس بودن هاست

    شهرِ بی شعر نوش جان شما

    شاعر اینجا جنازه ای تنهاست

    دوست دارم به آسمان بزنم

    تا نگاهم به ماه برگردد

    می فروشم خدای نورم را

    روزگار ِ سیاه برگردد

    بیت، من را گرفته از خویشم

    اولم شعر بوده، عشق آخر

    شعر یعنی تمام آدم ها

    عشق یعنی علیرضا آذر

    عشق اما نهایتی مجهول

    بی حضورش اگر چه شب عالی است

    در تن فکرهای هر شبه ام

    باز هم جای خالی اش خالی است

    پشت ذهنم دهان سوراخی

    به خیال کلید وا مانده

    یا کلیدی به فکر سوراخی

    توی جیب جلیقه جا مانده

    آنور قفل های تکراری

    می پذیرم عمیق چاهم را

    دوزخت از بهشت آبی بهتر

    می کشم وزنه ی گناهم را

    چشم هایت کنار ماشین ها

    زیر پاهای شهر جان بدهند

    عابرین شلوغ بی سر و ته

    رد شوند و سری تکان بدهند

    جفت گیری گاو - آدم ها

    پای تابوت کرکسی مُرده

    ماهیانی که دیر فهمیدند

    کوسه از رنج بی کسی مُرده

    --

    باز روزی شریک جرمت را

    توی تار عنکبوت می بینی

    دست و پای ظریف جفتت را

    روی میز نهار می چینی

    توی بشقاب مهمان ها

    تکه های غرور خون بارت

    زیر چشمی تعارفی بزنی

    به لب و لوچه ی پرستارت

    مفصل و ساق استخوانت را

    به سگ هرزه ای نشان بدهی

    استخوان را به نیش خود بکشی

    رو به خود هم دمی تکان بدهی

    بعداز عمری خر خودت باشی

    یک نفر گردن کلفتت را

    مفت دریا به تخم ماهی ها

    یک نفر در طویله جفتت را...!!!

    از دهان تو خسته تر باشم

    زیر فحش تو جان به جان بدهم

    زیر فحش تو خوار مادر را

    به درک!! روی خوش نشان بدهم

    عشق یعنی علاج واقعه ای

    قبل از افتاد و بعد از افتادن

    عشق یعنی که نامه ای خوش خط

    به زن هیتلر فرستادن

    و بگویی که عاشقش هستی

    بچه ها هم تفنگ می گیرند

    عشق یعنی به تخم ماهی ها

    که هزاران نهنگ می میرند

    غرق در انتهای یک باور

    در تمنای صید مروارید

    زیر آبی و غافل از اینکه

    بچه میگو به هیکلت میرید!

    بی نفس از فشار یک پوچی

    در سراشیب تن پس از سیگار

    زیر لب آرزو کنی هر شب

    دست از این مَردِ بی پدر بردار

    مثل کبریتِ بی خطر باشی

    هیزمی از تو گـُر نگیرد یا...

    مثل آتشفشان سردی که

    برف را ساده می پذیرد بعد...

    عشق یعنی بغل کنم زن را

    فکر زن جای دیگری باشد

    عشق یعنی زنی بغل کُندم

    فکر من جای دیگری باشد



    جان این ایستگاه متروکه

    زنده کن لاشه ی قطارم را

    هیچ عشقی به مقصدم نرسید

    پس بده مهره های مارم را

    ضامنم را بکش که منتظرند

    بمب هایی که در مدار منند

    رو به صفری که می رسد بشمار

    لحظه در لحظه انتظارم را

    تشنه ی قطره های خون آبم

    در تکاپوی مرگ ِ من بودی

    نوش جان کن مرا حلال توام

    سر بکش موج انفجارم را

    تیک تاک تمام ساعت ها

    تاک تیک دقیق مرگ من است

    رو به صفر زمان تماشا کن

    حرکت ثانیه شمارم را

    نه به تقویم اعتقادی نیست

    فصل فصلم به زرد معتقد است

    مثل پتیاره ای که در بستر

    می فروشم تن بهارم را



    حیف از تو که آسمانِ تو هم

    سوت و کور از خسوف ماهی که

    حیف از من غلط کنم که دگر...

    باز تکرار اشتباهی که...

    عشق یعنی به تخم ماهی ها

    آبی از آب تکان نخواهد خورد

    با به بوق بلند آدم ها!!!!

    یک نفر توی آب دارد... مُرد!

    مثل جغرافیای نامحدود

    هر زبانی شکنجه ای بلد است

    مجمع الدردهای در نوسان

    مثل نبضی که خط ممتد بست

    کوچه راهم قدم قدم باشم

    هیکلت توی چشم های من است

    در من ابری به جوش می آید

    از بهاری که پشت پیرهن است

    من مسلمانم و نمازم را

    در کلیسای داغ اندامت

    مسخ ناقوس های آویزان

    گوژپشتم که در نوتردامت

    پوزخندی تمسخری لطفاً

    یک بغل حبه قند کم دارم

    باغ من از گیاه تکمیل است

    لاله ای از هلند کم دارم

    کوه و دریای نور یک عمر است

    پشت یک سینه بند بیدارند

    صف به صف نطفه های بودایی

    زیر پوتین چرم افشارند

    حرف های نگفته ای دارد

    این مهاراجه اسب ابلیس است

    پیرمردی که با شب ادراری

    تخت طاووس هر شبش خیس است

    حرف های نگفته ای دارم

    مثل هر آدمی که در شهر است

    مردمانی عبوس در بن بست

    اجتماعی که با خودش قهر است

    حرف های نگفته ای دارم

    گوش هایی که سوت از سیلی...

    منگولانی که شعر می فهمید!!

    چرخه ی ازدواج فامیلی!!!

    حرف های نگفته ای دارم

    گوش خود را به چشم من بدهید!

    اوج تنها و یار مردان نیست

    اندکی هم به جنس زن بدهید

    من کجای جهان من بودم

    که سر و کله ی تو پیدا شد؟

    عرشه را آنقدر دعا کردم

    تا خدا نا خدای دریا شد

    من زبان مزخرفی دارم

    واژه ها در سرم الک شده اند

    شکل هایی عجیب و بی معنا

    بر تنم با کلنگ حک شده اند!



    عشق یعنی تو را کسی از دور

    به خیابان بی کسی بکشد

    مثل دستی که حجم مُردن را

    شکل یک بوته اطلسی بکشد!!



    عشق من را دوباره بازی داد

    سینه ام در محاق زندان است

    توی چشمم شیار ناخن هاست

    بر تنم جای زخم و دندان است

    در سرم رد پای اقیانوس

    مرغ های سفید ماهی گیر

    سینه ام داغ کهنه ای اما

    قلبم اندازه ی بیابان است

    نا امید از تمام داروها

    ناامید از دعای هر ساعت

    چشمم اما خلاف پاهایم

    رو به دروازه ی خراسان است

    حس یک ماه مُرده را دارم

    توی تابوت خیس دریاچه

    چهره ی تکه های مواجم

    زیر انگشت های باران است

    آه سرها که در گریبانید

    آسمان سرخ و برف می بارد

    اسکلت-باغ ها بلور آجین

    های بگشای در، زمستان است!



    گور خرها دوباره زندانی

    کره خرها دوباره زندان بان

    لهجه ات را غلاف کن ای عشق

    هرزه است این جهان بی تنبان ...

    [ عشق ]
    من یاد تو را تا کردم
    و لای آن کتابِ حافظ روی میــز که تو به من هدیه کرده بودی پنهان کردم
    آری خوب می دانم که دیگر نیستی!
    ولی چه کنم که همه ی فال هایم تا ابد بوی تو را خواهند داد ؟
    پاسخ با نقل و قول

  8. اشعــآر علیرضـآ آذر  سپاس شده توسط ترنم خانووم

  9. ارسال:5#
    لیلی بنشین خاطره ها را رو کن

    لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

    لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست

    بعد از من و جان کندن من نوبت توست

    لیلی مگذار از دَم ِ خود دود شوم

    لیلی مپسند این همه نابود شوم

    لیلی بنشین، سینه و سر آوردم

    مجنونم و خونابِ جگر آوردم

    مجنونم و خون در دهنم می رقصد

    دستان جنون در دهنم می رقصد

    مجنون تو هستم که فقط گوش کنی

    بگذاری ام و باز فراموش کنی

    دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست

    یک عاشق ِ این گونه از این دست کجاست

    تا اخم کنی دست به خنجر بزند

    پلکی بزنی به سیم آخر یزند

    تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود

    تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود

    ای شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو

    دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو

    آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست

    این شعر ِ پُر از داغ ِ تو آتش زدنی ست

    ابیاتِ روانی شده را دور بریز

    این دردِ جهانی شده را دور بریز

    من را بگذار عشق زمین گیر کند

    این زخم سراسیمه مرا پیر کند

    این پِچ پِچ ِ ها چیست،رهایم بکنید

    مردم خبری نیست،رهایم بکنید

    من را بگذارید که پامال شود

    بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود

    من را بگذارید به پایان برسد

    شاید لَت و پارَم به خیابان برسد

    من را بگذارید بمیرد،به درَک

    اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک

    من شاهدِ نابودی دنیای منم

    باید بروم دست به کاری بزنم

    حرفت همه جا هست،چه باید بکنم

    با این همه بن بست چه باید بکنم

    لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

    مردم چه بلاها به سَرم آوردند

    من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند

    در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند

    این دغدغه را تاب نمی آوردند

    گاهی همگی مسخره ام می کردند

    بعد از تو به دنیای دلم خندیدند

    مردم به سراپای دلم خندیدند

    در وادیِ من چشم چرانی کردند

    در صحن ِ حَرم تکه پرانی کردند

    در خانه ی من عشق خدایی می کرد

    بانوی هنر، هنرنمایی می کرد

    من زیستنم قصه ی مردم شده است

    یک تو، وسط زندگیم گم شده است

    اوضاع خراب است،مراعات کنید

    ته مانده ی آب است،مراعات کنید

    از خاطره ها شکر گذارم، بروید

    مالِ خودتان دار و ندارم، بروید

    لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

    مردم چه بلاها به سرم آوردند

    من از به جهان آمدنم دلگیرم

    آماده کنید جوخه را، می میرم

    در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز

    مرد است که از پا ننشسته ست هنوز

    یک مرد که از چشم تو افتاد شکست

    مرد است ولی خانه ات آباد، شکست

    در جاده ی خود یک سگِ پاسوخته بود

    لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود

    بر مسندِ آوار اگر جغد منم

    باید که در این فاجعه پرپر بزنم

    اما اگر این جغد به جایی برسد

    دیوانه اگر به کدخدایی برسد

    ته مانده ی یک مرد اگر برگردد

    صادق،سگ ولگرد اگر برگردد

    معشوق اگر زهر مهیا بکند

    داوود نباشد که دری وا بکند

    این خاطره ی پیر به هم می ریزد

    آرامش تصویر به هم می ریزد

    ای روح مرا تا به کجا می بری ام

    دیوانه ی این سرابِ خاکستری ام

    می سوزم و می میرم و جان می گیرم

    با این همه هر بار زبان می گیرم

    در خانه ی من پنجره ها می میرند

    بر زیر و بم باغ، قلم می گیرند

    این پنجره تصویر خیالی دارد

    در خانه ی من مرگ توالی دارد

    در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست

    آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست

    بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام

    آتش به دهانِ خانه انداخته ام

    بعد از تو خدا خانه نشینم نکند

    دستانِ دعا بدتر از اینم نکند

    من پای بدی های خودم می مانم

    من پای بدی های تو هم می مانم

    لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

    مردم چه بلاها به سرم آوردند

    آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام

    بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام

    هر بار مرا می نگری می میرم

    از کوچه ی ما می گذری، می میرم

    سوسو بزنی، شهر چراغان شده است

    چرخی بزنی،آینه بندان شده است

    لب باز کنی،آتشی افروخته ای

    حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای

    بد نیست شبی سر به جنونم بزنی

    گاهی سَرکی به آسمانم بزنی

    من را به گناهِ بی گناهی کشتی

    بانوی شکار، اشتباهی کشتی

    بانوی شکار،دست کم می گیری

    من جان دهم آهسته تو هم می میری

    از مرگِ تو جز درد مگر می ماند

    جز واژه ی برگرد مگر می ماند

    این ها همه کم لطفی ِ دنیاست عزیز

    این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز

    دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم

    با هر کسِ همنام ِ تو درگیر شدم

    ای تُف به جهانِ تا ابد غم بودن

    ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن

    یادش همه جا هست،خودش نوش ِ شما

    ای ننگ بر و مرگ بر آغوش شما

    شمشیر بر آن دست که بر گردنش است

    لعنت به تنی که در کنار تنش است

    دست از شب و روز گریه بردار گلم

    با پای خودم می روم این بار گلم ...

    [ هــم مرگ ]
    من یاد تو را تا کردم
    و لای آن کتابِ حافظ روی میــز که تو به من هدیه کرده بودی پنهان کردم
    آری خوب می دانم که دیگر نیستی!
    ولی چه کنم که همه ی فال هایم تا ابد بوی تو را خواهند داد ؟
    پاسخ با نقل و قول

  10. اشعــآر علیرضـآ آذر  سپاس شده توسط ترنم خانووم

  11. ارسال:6#
    خوب من اضطراب کافی نیست

    جسدم را برایت آوردم

    هی بریدی سکوت باریدم

    بخیه کردی و طاقت آوردم

    در تنم زخم و نخ فراوان است

    سر هر نخ برای پرواز است

    تا برقصاندم برقصم من

    او خداوند خیمه شب باز است

    از تبار خروش و طغیان بود

    رشته آتشفشان بر موهاش

    چشمهایش عصاره خورشید

    زیر رنگین کمان ِ ابروهاش

    با صدایش ترانه هایم را

    یک به یک روبراه می کردم

    مرده دست پاچه ای بودم

    تا به چشمش نگاه می کردم

    بدنش را چگونه باید گفت

    ساده نیست آنچه درسرم دارم

    من که در وصف یک سرانگشتش

    یک لغت نامه واژه کم دارم

    زندگی اتفاق خوبی بود،

    آخرش با نگاه بهتر شد

    چشمهایت همیشه یادم هست

    هر نگاهی به مرگ منجر شد

    چشمهایت عقیق ِ اصل یمن

    گونه ها قاچ سیب لبنانی

    تو بخندی شکسته خواهدشد،

    قیمت پسته های کرمانی

    نرم ِ رویاست جنس حلقومت

    حافظ ازوصف خسته خواهدشد

    وا کن از دکمه دکمه ها بدنت

    چشم شیراز بسته خواهدشد

    سرو خوش قامت تراشیده

    شاخه هایت کجاست پربزنم؟

    حیف ازآن ساقه پا که با بوسه

    زخم ِ محکم تر از تبر بزنم

    ازکدامین جهان سفرکردی؟

    نسبت ازکجای منظومه است؟

    که به هردانه دانه سلولت

    جای یک جای دوووووور معلوم است

    مردم از دین خروج می کردند

    تا تو سمت گنــاه می رفتی

    شهر بی آبرو به هم می ریخت

    در خیابان که راه می رفتی

    زندگی کردمت بهانه ی من

    غیرتو هرچه زنده را کشتم

    چندسال است روزگار منی

    مثل سیگار لای انگشتم

    دور تا دورم ابرمشکوکی است

    جبهه های هوای تنهایی

    فصل فصلم هجوم آبان هاست

    تف به جغرافیای تنهایی

    مثل دوران خاله بازی بود

    مثل یک مرد ِ مرده خوانده شدم

    ای خدای تمام شیطان ها

    از بهشتی بزرگ رانده شدم

    تو در ابعاد من جوانه زدی

    عکس من، قاب بودنت بودم

    تو به فکر خیانتت بودی

    من به فکرسرودنت بودم

    چشم خودرا به دست خود بستم

    تا عذاب سبک تری باشی

    تا در اندوه رفتنت باشم

    تو در آغوش دیگری باشی

    دختر کوچه های تابستان

    طعم شیرین و داغ خردادی

    من خداوندِ بیستون بودم

    تو به فکر کدام فرهادی؟

    چشم هایت کجای تقویمند ؟

    از چه فصلی شروع خواهی کرد؟

    واژه واژه غروب زاییدم

    ازچه صبحی طلوع خواهی کرد ؟

    تو نباشی تمام این دنیا

    مملو از مردهای بیمار است

    تو نبودی اذیتم کردند

    زندگی سخت کودک آزار است

    خانه ام را مچاله ات کردم

    جای خالیت روی تختم ماند

    حسرت سیب های ممنوعه

    روی هرشاخه درختم ماند

    هر دو از کاروان ِ آواریم

    هردو تا از تبار شک، یا نه؟

    ما به فریاد هم قسم خوردیم

    هردو تا درد مشترک ،یا نه؟

    گیرم از چنگ جان به در ببری...

    گیرم از تن فرار خواهی کرد...

    عقل من هم فدای چشمهایت

    با جنــــــونم چکار خواهی کرد؟

    سی و یک روز درد در به دری

    سی و یک هفته خودکشی کردن

    سی و یک ماه خسته ام کردی ….

    سی و یک سال طاقت آوردن

    در تکاپــــوی بودنت بودم

    زخم های همیشه ام بودی

    بت سنگین ـ سنگ در هر دست

    دشمن سخت شیشه ام بودی

    می روی نم نم و جهانم را

    ساکت و سوت و کورخواهی کرد

    لهجه کفش هات ملتهبند

    بی شک از من عبورخواهی کرد

    در همین روزهای بارانی

    یک نفرخیره خیره میمیرد

    تو بدی کردی و کسی با عشق

    ازخودش انتقام میگیرد

    خبرم را تو ناشنیده بگیر

    بدنت را به زنده ها بسپار

    کودکت هم مرید چشمت شد

    نام من را بروی او بگذار

    بعدمرگم ،سری به خانه بزن

    زندگی تر کنی حضورم را

    تا بیایی شماره خواهم کرد

    ردپاهای دور گورم را

    آخرم را شنیده ای اما …

    در دلت هیچ التهابی نیست

    باتو مرگ و بدون تو مرگ است

    عشق را هیچ انتخابـی نیست ...

    [ تومور صفر ]
    من یاد تو را تا کردم
    و لای آن کتابِ حافظ روی میــز که تو به من هدیه کرده بودی پنهان کردم
    آری خوب می دانم که دیگر نیستی!
    ولی چه کنم که همه ی فال هایم تا ابد بوی تو را خواهند داد ؟
    پاسخ با نقل و قول

  12. اشعــآر علیرضـآ آذر  سپاس شده توسط ترنم خانووم

  13. ارسال:7#
    فال من را بگیر و جانم را

    من از این حال بی کسی سیرم

    دستِ فردای قصه را رو کن

    روشنم کن چگونه می میرم

    حافظ از جام عشق خون می خورد

    من هم از جام شوکران خوردم

    او جهاندارِ مست ها می شد

    من جهان را به دوش می بردم

    مست و لایعقل از جهان بیزار

    جامی از عشق و خون به دستانم

    او خداوند می پرستان شد

    من امیر القشون مستانم

    حالِ خوبی نبود آدم ها

    زیر رودِ کبود خوابیدم

    هرچه چشمش سرِ جهان آورد

    همه را توی خواب می دیدم

    من فقط خواب عشق را دیدم

    حس سرخورده ای که نفرین شد

    هر کسی تا رسید چیزی گفت

    هر پدر مُرده ابن سیرین شد

    من به تعبیر خواب مشکوکم

    هر کسی خواب عشق را دیده است

    صبح فردای غرق در کابوس

    رو به دستان قبله خوابیده است

    مردم از رو به رو ،دَهن دیدند

    مردم از پشت سر، سخن چیدند

    آسمان ریسمانمان کم بود

    هی نشستند و رشته ریسیدند

    نانجیبیِ عشق در این است

    مردِ مفلوک و مُرده می خواهد

    نانجیبیِ عشق در این است

    دامنِ دست خورده می خواهد

    من به رفتار عشق مشکوکم

    در دلِ مشتِ بسته اش چیزی ست

    رویِ رویش شکوهِ شیراز است

    پشتِ رویش قشونِ چنگیزی ست

    من به رفتار عشق مشکوکم

    مضربی از نیاز در ناز است

    در نگاهش دو شاهِ تاتاری

    پشتِ پلکش هزار سرباز است

    مردِ از خود گذشته ای هستم

    پایِ ناچارِ مانده در راهم

    هم نمی دانم آنچه می خواهی

    هم نمی دانم آنچه می خواهم

    ناگزیر از بلندِ کوهستان

    ناگریز از عمیقِ دریایم

    اهل دنیای گیج در اما

    گیجِ دنیای اهلِ آیایم

    سهروردی منم که در چشمت

    شیخِ اشراق و نورِِ غم دیدم

    هم قلندر شدم که در کشفت

    سر به راه تو سر تراشیدم

    خانِ والای خانه آبادم

    زندگی کن مرا،خیابان را

    این چنین مردِ داستان باشی

    می کُشی خوش نویسِ تهران را

    مرگِ شعبانِ جعفری هستم

    امتدادِ هزاردستانم

    لشکرم یک جهان شش انگشتی ست

    من امیر القشون مستانم

    قلبم اندازه ی جهانم شد

    شهرِ افسرده ای درونم بود

    خونِ انگورهای تَفتیده

    قطره قطره جای خونم بود

    شهرِ افسرده ای درونم بود

    خالی از لحظه های ویرانی

    جاده ها از سکوت آبستن

    شهرِ تنهای واقعا خالی

    توی تنهاییِ خودم بودم

    یک نفر آمد و سلامی کرد

    توی این شهرِ خالی از مردم

    یک نفر داشت کودتا می کرد

    یک نفر داشت زیر خاکستر

    آتشی تازه دست و پا می کرد

    من به تنهاییِ خودم مومن

    یک نفر داشت کودتا می کرد

    یک نفر مثل من پُر از خود شد

    یک نفر مثل زن پُر از زن شد

    از همان جاده ای که آمد رفت

    رفت و اندوهِ برنگشتن شد

    کار و بارِ غزل که راکد بود

    کار و بارِ ترانه هم خونی ست

    آسمان در غزل که بارانی ست

    آسمون تو ترانه بارونی ست

    دست و پاتو بکِش،برو گمشو

    این پسر زندگی نمی فهمه

    واسه مردای گرگ دونه بریز

    این خر از کُره گی نمی فهمه

    تو سرش غیرِ شعر چیزی نیست

    مُرده شورِ کتاب و شعراشو

    می گه دنیا همش غم انگیزه

    گُه بگیرن تمومِ دنیاشو

    گُه بگیرن منو،برو بانو

    واسه مردای زندگی زن شو

    واسه من لای جرز،اتاق خوابه

    گاوِ مردای گاوآهن شو

    من کنار تو ریز می مانم

    تو کنارم درشت خواهی شد

    من نجیبانه بوسه خواهم زد

    نانجیبانه مشت خواهی شد

    اقتضای طبیعتت این است

    به وجود آمدی که زن باشی

    به وجود آمدی بسوزانی

    دوزخی پشتِ پیرهن باشی

    به وجود آمدم که داغت را

    پشتِ دستان خود نگه دارم

    مثل دنیای بعد از اسکندر

    تختِ جمشیدِ بعد از آوارم

    تختِ جمشیدِ بعد از آوارم

    سر ستون های من ترَک خوردند

    بعدِ بارانِ تیر باریدن

    هرچه بود و نبود را بردند

    شعرِ آتش به جان نفهمیدی

    ماجرا مثل روز روشن بود

    قاتل روزهای سرسبزم

    بدتر از این همه تبر،زن بود

    قبله ی تاک های مسمومم

    ناخداوندِ مِی پرستانم

    لشکرم رو به خمره می رقصند

    من امیر القشون مستانم

    چشم و هم چشمِ من خیابانی ست

    که تو را باشکوه می سازد

    که مرا مثل کاه می بیند

    که تو را مثل کوه می سازد

    مثل کوهی درشت و محکم باش

    مثل فاتح نگاه خواهم کرد

    آنقَدَر اَنگِ ننگ خواهم زد

    دامنت را سیاه خواهم کرد

    روی دستان خویش می مانی

    پای این قصدِ شوم خواهی مُرد

    که رکَب از تو خورده باشم

    این آرزو را به گور خواهی برد

    سر بچرخان و باز جادو کن

    مالِ دنیای خر شدن هستم

    بوسه ها را به جان من انداز

    مردِ این جنگِ تن به تن هستم

    چشم و لب های نیمه بازت را

    ماهِ غرقابِ نور می بوسم

    من زمینی،تو آسمانی را

    از همین راه دور می بوسم

    این که اَلابرَه دو چشمت شد

    زیر پای هزار اَلفینم

    هم خودم قاضیَم،خودم حکمم

    هم هلاکیده ی اَبابیلم

    پشتمان طرحِ نقشه هایی است

    پشتِ هر طرح،دست در کار است

    تا دهان مفت و گوش ها مفتند

    پشتمان حرفِ مفت بسیاراست ...

    [ مدار مربع ]
    من یاد تو را تا کردم
    و لای آن کتابِ حافظ روی میــز که تو به من هدیه کرده بودی پنهان کردم
    آری خوب می دانم که دیگر نیستی!
    ولی چه کنم که همه ی فال هایم تا ابد بوی تو را خواهند داد ؟
    پاسخ با نقل و قول

  14. اشعــآر علیرضـآ آذر  سپاس شده توسط ترنم خانووم

  15. ارسال:8#
    نقش یک مردِ مرده در فالت

    توی فنجان ِ مانده بر میزم

    خط بکش دور مرد دیگر را

    قهوه ات را دوباره میریزم

    زندگی از دروغ تا سوگند

    خسته از زیرو روی رودررو

    زیر صورت هزارها صورت

    خسته از چهره های تو درتو

    چشم بستی به تخت طاووسم

    در اتاقی که شاه من بودم

    مرد تاوان اشتباه ات باش

    آخرین اشتباه من بودم

    --
    چشم وا کردم از تو بنویسم

    لای در باز و باد می آمد

    از مسیری که رفته بودی داشت

    موجی از انجماد می آمد

    مفت هم بوسه ام نمی ارزد

    وای از این عشق های دوزاری

    هی فرار از تو سوی خود رفتن

    آخ از این مردهای اجباری

    مثل ماهی معلق از قلاب

    زیر پای الاغها مردن

    بر چلیپای تختها مصلوب

    با خودت در اتاق ها مردن

    زندگی از دروغ تا سوگند

    خسته از زیر و روی رودررو

    زیر صورت هزارها صورت

    خسته از چهره های تو درتو

    بی گناه از شکنجه ها زخمی

    پشت هم اتهام ها خوردن

    هق هق از درد و الکن از گفتن

    انتهای کلام را خوردن

    غرق در موجهای پیش آمد

    گوشه ی گوشهای دور از من

    پشت سکان خدا نشست اما

    باز هم ناخدا پرستیدن!!

    دل به دریای هرچه بادا باد

    قایقم را به بادها دادم

    ناگزیر از گریز از ماندن

    توی شیب مسیر افتادن

    بادبان پاره… عرشه بی سکان

    قایقم رفت و قبل ساحل مرد

    پیکرش داشت قبل جان کندن

    روی گِل ها تلو تلو میخورد

    دستم از هرچه هست کوتاه است

    از جهان قایقی به گِل دارم

    بشنو ای شاه گوش ماهی ها

    دل اگر نیست.. درد و دل دارم

    چشم وا کردم از تو بنویسم

    لای در باز و باد می آمد

    از مسیری که رفته بودی داشت

    موجی از انجماد می آمد

    با زبان با نگاه با رفتن

    زخم جز زخم های کاری نیست

    پای اگر بود پای رفتن بود

    دست اگر هست دست یاری نیست

    از کمرگاه چله ها رفتند

    از پی تیرها نباید گشت

    چشم بردار علیرضا بس کن!

    از کمان رفته بر نخواهد گشت

    آسمان، هیچ سربلندی بود

    از صعودی که نیست افتادم

    لااقل با تو بال وا کردم

    زندگی را اگر هدر دادم

    استخوان وفا به دندانم

    زوزه از سوز مثل سگ مردن

    زندگی چوب لای چرخم کرد

    پشت پا پشت استخوان خوردن

    لاشه ی باد کرده ای بودم

    آمد از روبرو ولی نشناختم

    صورتی را که دوستش میداشت

    چهره چرخاند و .. تف زمین انداختم

    این منم مرد تا همین دیروز

    مرد پابند آرزوهایت

    مرد یک عمر کودکی کردن

    لابه لای بلندِ موهایت

    خاطرت هست روزگارم را

    جایگاه مقدسی بودم

    وزن یک عشق روی دوشم بود

    من برای خودم کسی بودم

    من برای خودم کسی هستم

    دور و بر خورده عشق هم کم نیست…

    آن که دل از تو برد هر کس است

    بند انگشت کوچکم هم نیست

    می شد از ورد های کولی ها

    با دعا و قسم طلسمت کرد

    می شد آن سیب سرخ جادو را

    از تو پنهان و با تو قسمت کرد

    می شد ازخود بگیرمت، اما

    زور بازو به دست هایم نیست

    می شد از رفتنت گذشت اما

    اما جان در اندازهای پایم نیست

    زندگی سرد بود اما خوب

    خانه و سقف و سایه ای هم بود

    گه گداری نوشته ای چیزی

    از قلم دست مایه ای هم بود

    زندگی سرد بود، اما

    عشق می توانست کارگر باشد

    میتوان قطب را جهنم کرد

    پای دل درمیان اگر باشد

    خواب دیدم که شعر و شاعر را

    هردو را در عذاب میخواهی

    از تعابیر خواب ها پیداست

    خانه ام را خراب میخواهی

    خانه ام را خراب میخواهی!!!؟

    دست در دست دیگری برگرد

    دست در دست دیگری برگرد

    خانه ام را خراب خواهی کرد

    دیگر ای داغ دل چه میخواهی

    از چنین مرد زیر آواری

    رد شو ازاین درخت افتاده

    میتوانی که دست برداری

    لحن آن بوسه های ناکرده است

    بیت ها رو جدا جدا کرده است

    گفته بودی همیشه خواهی ماند

    سنگ بارید شیشه خواهی ماند

    گفته بودی ترَِک نخواهی خورد

    دین و دل از کسی نخواهی برد

    گفته بودی عروس فردایی

    با جهانم کنار می آیی

    گفته بودی دچار باید بود

    مرد این روزگار باید بود

    گفته بودی بهار در راه است

    ماه باران سوار در راه است

    گفته بودی ولی نشد انگار

    دست از این کودکانه ها بردار

    گفته بودم نفاق می افتد

    اتفاق، اتفاق می افتد

    گفته بودم شکست خواهم خورد

    از تو هم ضربه شست خواهم خورد

    گفته بودم در اوج ویرانی

    از من و خانه رو بگردانی

    هرچه بودو نبود خواهد مرد

    مرد این قصه زود خواهد مرد

    ماجرا زخم و داستانها درد…!!

    نازنین پیچ قصه را برگرد

    نازنین قصه ها خطر دارند

    نقشها نقشه زیر سر دارند

    نازنین راه و چاه را گفتم

    آخر اشتباه را گفتم

    گفتم اما.. عقب عقب رفتی…!!

    شب شنیدی و نیمه شب رفتی

    دیدی آخر نفاق هم افتاد

    اتفاق از اتاق هم افتاد

    از اتاقی که باز تنها ماند

    پر کشیدی و لای در وا ماند

    چشم وا کردم از تو بنویسم

    لای در باز و باد می آمد

    از مسیری که رفته بودی داشت

    موجی از انجماد می آمد

    با دعا های پشت در پشتم

    باید این درد مختصر میشد

    حرف ها را به کوه میگفتم

    قلبش از موم نرم تر میشد

    بین این ماه های هرجایی

    ماه من در محاق می افتد

    قصه در خانه پیش می آید

    اتفاق در اتاق می افتد

    در اتاقی که پیش از اینها

    در سرت فکر و ذکر رفتن داشت

    در اتاقی که روی کاشی هاش

    پشت پاهات آرزو می کاشت

    لای دیوارها چروکیدم

    در نمایی که تنگتر میشد

    هرچه این دوربین جلو میرفت

    مرگ من هم قشنگ تر میشد

    خارج از قسمتی که من باشم

    در اتاقی که ضرب در مردُم

    نان از این سفره دور خواهد شد

    ده طرف داس و یک طرف گندم

    نقش یک مردِ مرده در فالت

    توی فنجان مانده در میزم

    خط بکش دور مرد دیگر را

    قهوه ات را دوباره میریزم

    چشم بستی به تخت طاووسم

    در اتاقی که شاه من بودم

    مرد تاوان اشتباهت باش

    آخرین اشتباه من بودم

    دردسرهای ما تفاوت داشت

    من سرم گرم پای بستن بود

    نقشه ها می کشید چشمانت

    چشم ها چشم دل شکستن بود

    درنگاهت اتاق زندان است

    این طرف سفره های اجباری

    آن طرف در بساط خود خوردن

    هر طرف حکم دیگر آزاری

    غوطه ور در سیاه شب بودم

    صبح فردای آنچه را دیدم

    در خیالم نرفته بر میگشت

    هم تو را هم مرا نبخشیدم

    جای پاهای خیس ازحمام

    تا اتاقی که رفتنت را رفت

    یک قدم مانده بود تا برگرد

    یه قدم مانده تا تنت را… رفت

    چشم وا کردم از تو بنویسم

    لای در باز و باد می آمد

    از مسیری که رفته بودی داشت

    موجی از انجماد می آمد

    رفته ای کوله پوشتی ات هم نیست

    رفتی اما اتاق پا برجاست

    گیرم از یاد هردومان هم رفت

    خاطرات چراغ پابرجاست

    شاهدان .. حرفهای پنهانند

    آن چراغی که تا سحر میسوخت

    گوش خود را به حرف ما می داد

    چشم خود را به چشم ما می دوخت

    لای در باز و سوز می آمد

    قلبم آتش فشانی از غم بود

    عقده ها حس و حال طغیان داشت

    کنج پاگرد یک تبر هم بود

    زیر پلکم تگرگ باران بود

    در اتاقم هوا که ابری شد

    رو به آینه حرص ها خوردم

    کینه ام سینه ستبری شد

    رو به برفی سپید میرفتم

    رد پاهایت رو به خون میرفت

    مثل گرگی که بوی آهو را

    عطر موهات تا جنون میرفت

    با نگاهی دقیق میگشتم

    هی به دنبال جای پا بودم

    ذهن هر آنچه بود را خواندم

    لای جرز نشانه ها بودم

    تا نگاهی به پشت سر کردم

    پشت هر جای پا درختی بود

    این درختان، هویتم بودند

    من .. تبر.. انتخاب سختی بود

    ترسم از مرگ بیشتر می شد

    تا تبر روی دوش چرخاندم

    هر درخت که ضربه ای می خورد

    زیر آوار درد میماندم

    توی هر برگ هم تو هم من بود

    ساقه ها ساق پای ما بودن

    آن تبر حکم قتل مارا داشت

    این درختان به جای ما بودند ...

    [ اتاق ]
    من یاد تو را تا کردم
    و لای آن کتابِ حافظ روی میــز که تو به من هدیه کرده بودی پنهان کردم
    آری خوب می دانم که دیگر نیستی!
    ولی چه کنم که همه ی فال هایم تا ابد بوی تو را خواهند داد ؟
    پاسخ با نقل و قول

  16. اشعــآر علیرضـآ آذر  سپاس شده توسط ترنم خانووم

  17. ارسال:9#
    می روم تا درو کنم خود را

    از زنانی که خیس پاییزند

    از زنانی که وقت بوسیدن

    غرق آغوشت اشک میریزند

    میروم طرح غصه ای باشم

    مثل اندوه خالکوبی هاش

    میروم تا که دست بردارم

    از جهان مخوف خوبی هاش !

    مثل تنهایی ِ خودم ساکت

    مثل تنهایی ِ خودم سر سخت

    مثل تنهایی ِ خودم وحشی

    مثل تنهایی ِخودم بد بخت !

    هر دوتا کشته مرده ی مردن

    هر دوتا مثل مرد آزرده

    هر دوتا مثل زن پر از گفتن

    هر دوتا پای پشت پا خورده

    ما جهانی شبیه هم بودیم

    آسمان و زمینمان با هم

    فرقمان هم فقط در اینجا بود

    او خودش بود و من خودم بودم

    در نگاهش نگاه میکردم

    در نگاهش دو گرگ پنهان بود

    نیش تیز کنار ابروهاش

    او هم از توله های آبان بود

    با تو ام قاب عکس نارنجی

    با تو ام زر قبای پاییزی

    در نگاهت حضور مولانا است

    پا رکاب دو شمس تبریزی!

    توی چشمت دوباره ماهی ها

    توی چشمت عمیق اقیانوس

    توی چشمت همیشه دعوا بود

    بین هر هشت دست اختاپوس

    توی چشمت چقدر آدم ها

    داس ها را به باغ من زده اند

    سیب بکری برای خوردن نیست

    تا ته باغ را دهن زده اند

    در سرت دزد های دریایی

    نقشه ام را دوباره دزدیدند

    اجتماعی که سارقت بودند

    از تو غیر از بدن نمیدیدند

    از تو غیر از بدن نمیخواهند

    کرم هایی که موریانه شدند

    عده ای هم که مثل من بودند

    ساکنان مریض خانه شدند

    ساکنان مریض خانه شدیم

    حال ما را اگر نمیدانی

    عقربی را دچار آتش کن

    اینچنین است مرد آبانی !

    ماده جغد سفید من برگرد !

    بوف کورم ، چقدر گمراهی ؟

    من هدایت شدم..خدا شاهد !

    بار کج هم به منزلش گاهی ….

    بار کج هم به منزلش برسد

    آه من هم نمیرسد به تنت

    قاصدک های نامه بر گفتند

    شایعه است احتمال آمدنت

    عشق من در جنون خلاصه شده

    دست من نیست ، دست من ، عشقم !

    دست من ناگهان به حلقومت !

    مرگ من ،دست و پا نزن عشقم !

    من مریضم که صورتم سرخ است

    شاعری که چقدر تب دارم

    اندکی دوست رو به رو با من

    یک جهان دشته از عقب دارم

    در سرم درد های مرموزی است

    مغزم از شعر مرده پر شده است

    خط و خوط نوار مغزی گفت

    شاعر این شعر هم تومور شده است

    من سه تا نطفه در سرم دارم

    جان من را سه شعر میگیرد ؟

    خط و خوط نوار مغزی گفت :

    فیل هم با سه غده میمیرد !

    بیت هایی که آفریدمشان

    در پی روز قتل عام منند

    هر مزاری علیرضا دارد

    کل این قبر ها به نام منند

    مرگ مغزی است طعم ابیاتم

    مزه ی گنگ و میخوشی دارم

    باورم کن که بعد مردن هم

    حس خوبی به خود کشی دارم !

    کار اهدای عضو هایم را

    به همین دوستان اندکم بدهید

    چشم و گوشم برای هر کس خواست

    مغز من را به کودکم بدهید

    در سرم رنج های فر هاد است

    یک نفر بعد من جنون باید!

    تیشه ام را به دست او بدهید

    بعد من کاخ بیستون باید ..

    وای از این مرد زرد پاییزی

    وای از این فصل خشک پا خوردن

    وای از این قرصهای اعصابی

    وقت هر وعده بیست تا خوردن

    مرد آبانی ام بفهم احمق!

    لحظه ای ناگهان که من باشم

    هر چه ضد و نقیض در یک آن

    کوچک بی کران که من باشم

    مرد آبانی ام که قنداقی

    وسط سردی کفن بودم

    بعد سی سال تازه فهمیدم

    جسدی لای پیرهن بودم !

    جسد شاعری که افتاده

    از نفس از دوپا از هر چیز

    سال تحویلتان بهار اما

    سال من از اواسط پاییز

    زردی ام از نژاد فصلم بود

    سرخی ام از تبار برگی که

    روز میلادم از درخت افتاد

    زیر رگباری از تگرگی که

    از تبار جنون پاییزی

    کاشف لحظه های ویرانی

    عقربی در قمر تمرکیدیم

    وای از این اجتماع آبانی


    من تو ام من خود تو ام شاید

    شعر دنبال هردومان باشد

    نیمه ای از غمم برای تو تا

    خودکشی مال هر دومان باشد...

    [ تومور سه ]
    من یاد تو را تا کردم
    و لای آن کتابِ حافظ روی میــز که تو به من هدیه کرده بودی پنهان کردم
    آری خوب می دانم که دیگر نیستی!
    ولی چه کنم که همه ی فال هایم تا ابد بوی تو را خواهند داد ؟
    پاسخ با نقل و قول

  18. اشعــآر علیرضـآ آذر  سپاس شده توسط ترنم خانووم

  19. ارسال:10#
    زندگی یک چمدان است که می آوریش

    بار و بندیل سبک می کنی و می بریش

    خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم

    دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

    گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم

    به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم

    گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم

    قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

    چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

    این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

    قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش

    هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش

    قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم

    طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم

    مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش

    شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

    مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن

    هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن

    مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز

    مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز

    من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش

    نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش

    آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم

    آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم

    توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی

    کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی

    چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر

    جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر

    تا مرا می نگرد قافیه را می بازم

    بازی منتهی العافیه را می بازم

    سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم

    رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم

    ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور

    قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور

    مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم

    و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم

    ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم

    نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم

    خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم

    بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم

    مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود

    و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود

    قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند

    شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند

    هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد

    یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد

    من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم

    و از آن روز که در بندِ توام آزادم

    چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت

    نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت

    سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید

    سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید

    دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت

    شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت

    به خودم آمدم انگار تویی در من بود

    این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

    پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام

    پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام

    ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست

    ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست

    آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند

    کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند

    چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم

    آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم

    و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد

    و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد

    تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم

    از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم

    تو نباشی من از اعماق غرورم دورم

    زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم

    تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

    شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم

    هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت

    من تو را دو... دهنه روی دهانم زد و رفت

    همه شهر مهیاست مبادا که تو را

    آتش معرکه بالاست مبادا که تو را

    این جماعت همه گرگند مبادا که تو را

    پی یک شام بزرگند مبادا که تو را

    دانه و دام زیاد است مبادا که تو را

    مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را

    پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را

    نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را

    تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را

    پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را

    دل به دریا زده ای پهنه سراب است نه

    برف و کولاک زده راه خراب است نرو

    بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم

    با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم

    بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند

    این شب وسوسه انگیز مرا می شکند

    بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست

    گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست

    بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست

    و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست

    پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم

    بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

    می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش

    خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش ...


    [ تومور دو ]
    من یاد تو را تا کردم
    و لای آن کتابِ حافظ روی میــز که تو به من هدیه کرده بودی پنهان کردم
    آری خوب می دانم که دیگر نیستی!
    ولی چه کنم که همه ی فال هایم تا ابد بوی تو را خواهند داد ؟
    پاسخ با نقل و قول

  20. اشعــآر علیرضـآ آذر  سپاس شده توسط ترنم خانووم

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •