تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




دوست دارم بمیرم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:fatma gol
آخرین ارسال:niloofarabi
پاسخ ها 12

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

دوست دارم بمیرم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام.من یه دختر17ساله ام که تو یه خانواده تقریبا مذهبی بدنیا اومدم پدرم بخاطره بیماری روانی که داشت هیچ نقشی تو زندگیم نداشت وتقریبا جدا از ما زندگی میکرد.سوم ابتدایی بودم شایدم کمتر که برادرم معتاد شد ومن شاهد سحنه های بدی بودم.مادرم برای در آوردن خرج خونه چون سواد درس حسابی نداشت مجبور بود تو خونه مردم کار کنه تا خرجمونو دربیاره آخه ما پنج تا بچه بودیم
    من چون وابسته مامانم بودم باهاش میرفتم.یه سری که منو برده بود گذاش خونه دوستش من زیاد یادم نیس ولی فک کنم دوستش رفته بود ومنو با دوتا پسرش تنها گذاشته بود یکیشون سرباز بود اون یکیم از من کوچیکتر یادم نیس چیکار باهام کرد.من اون موقع نه حالیم بود نه چیزی یبار دیگم شوهر یکی از دوستاش که خونشون بودم بهم دست زد دقیق یادم نیس چیکار کرد.به کسی نگفتم چون مادرم اینا جوری بودن که اگه میگفتم منو سرزنش میکردن وبهم میگفتن خودت میخواستی.ریختم تو خودم همه چیو.
    از بچگی همش میدیدم که مامان بابام دعوا میکنن وبهم فحاشی میکنن.داداشامم هرروز با مامانم دعوا میکردن وشیشه میشکوندن و خون وخونریزی مامانمم دستمو میگرف میرفتیم تو خیابون میشستیم
    از بچگی همیشه تنها بودم هیچکسو نداشتم باهام حرف بزنه کنارم باشه.
    دو بار شب وقتی خواب بودم داداشم اومد سمتم وبهم دست زد فک کنم اول راهنمایی بودم شایدم کمتر به کسی نگفتم همش میریختم تو خودم از اون شبا به بعد تا الان همش شبا از خواب میپرم واطرافمو نگا میکنم گاهی وقتا خوابای وحشت ناک میبینم
    همش میترسم ما خونمون قدیمیه واتاق نداریم.
    دوم راهنمایی بودم که با یه پسره دوس شدم هنو چن روز نگذشته بود که خواهرم فهمید و رفت به همه گف اونام باهام دعوا کردن وگوشیمو گرفتن ویکی دوسال گوشی نداشتم.هیچکی درکم نکرد ولی من نیاز داشتم به یه هم صحبت با اینکه میدونستم ازم پایین تره ومیخواد ازم سوء استفاده کنه.
    زیاد طول نکشید رابطمون و تموم کردیم منم چن سال بعد با یکی دیگه دوس شدم تقریبا سوم راهنمایی بودم اونم ازم پایین بود ولی من نیاز داشتم به یه نفر که حتی الکی بهم بگه دوسم داره دلم خوش بود که هرکی دنباله سکسه این نیس
    حدود شیش ماه گذشت تا اینکه یدفه منو بوسید حس خوبی بهم داد.من نمیتونستم برم بیرون با هزار مکافات صدسال یبار میرفتم بیرون.
    کم کم شروع کرد به لب بازی وبه همون قانع بود اما بعد یه مدت وقتی تو کوچه قرار میذاشتیم بهم دست میزد منم محتاج محبتش بودم چیزی بهش نگفتم
    چن بار تصمیم گرفتم به دلایل مختلف خود کشی کنم چنبار کلی قرص خوردم ولی هیچیم نشد اول دبیرستان بودم که دستمو با تیغ کلی خط انداختم چنوق بعد دوباره همین کارو کردم
    بخاطره کمبوده محبتم هرکاری میخواست باهام میکرد و منم هیچی نمیگفتم چن با رفتم خونشون و یبارش منو به زور لخت کرد و مجبورم کرد آلتشو بخورم من میلرزیدم اما اون میگف دوسم داره 2بار که رفته بودم میخواست از پشت سکس کنه باهام ولی من دردم میومد وبیخیال میشد.کم کم ازش زده شدم و باهاش تموم کردم ولی اون همچنان میگف دوسم داره و منو بخاطره جسمم نمیخواد.هنو که هنوزه گاهی وقتا بهم اس میده.
    یکی از دوستای داداشم که30سالشه خیلی وقته دنباله
    منه از اون آدمای هرزس که دنباله همه هست
    یبار که تو خونه تنها بودم زنگ زد ومنم بدون اینکه بپرسم درو وا کردم بهم حمله کرد واومد تو خودشو انداخت روم ومیمالید خودشو بهم ولی من نذاشتم زیاد طول بکشه گریه کردم ازش خواستم که بره زورم بهش نمیرسید دستم قرمز شده بود کاری نتونس بکنه ورفت بازم من به کسی نگفتم چون میدونستم سرزنشم میکنن.بدبختیامو ریختم تو خودم.بعده اون پسره با چن نفر دیگه دوس شدم اما زیاد طول نمیکشید دوستیمون که حرف اون چیزا بشه با چن نفر محدودشونم تا حده لبازی رفتم من مجبور بودم برای فرار از اینهمه بدبختی
    تا همین چنوقت پیش که با یکی دوس شدم که عاشقش شدم هیچی نداشت فقط قیافش خوب بود میگف دوسم داره با اونم تا لبازی رفتیم ولی باهام تموم کرد وگف دوستم نداره و...من هنوز دوسش دارم با همه حرفای بدی که بهم زد.چنوقت پیش با یکی از قوام دورمون دوس شدم الانم باهاشم ولی میدونم که
    اونم باهام نمیمونه.
    مامانم از اول دوران بلوغ باهام مشکل داشت همش بهم میگف تو خرابی تو مایه ننگی وآبرومو جلو همه میبرد ومیرفت راجبه همه چیم به دوستاش میگفت.
    بچه که بودم یه دوست داشتم که بهم خود ارضایی رویاد داد من اون موقع ها نمیدونستم چیه فک کنم سوم ابتدایی اینا بود هروقت تنها میشدم میکردم بدون اینکه بدونم چرا تا اینکه چنوقت پیش فهمیدم چیه و چون بهش عادت کردم نمیتونم ترکش کنم هنوز که هنوزه میکنم.
    لطفا کمکم کنید من حالم اصلا خوب نیس...از زندگی سیرم خیلی بدبختی کشیدم..

  2. ارسال:2#
    نقل قول نوشته اصلی توسط fatma gol نمایش پست ها
    سلام.من یه دختر17ساله ام که تو یه خانواده تقریبا مذهبی بدنیا اومدم پدرم بخاطره بیماری روانی که داشت هیچ نقشی تو زندگیم نداشت وتقریبا جدا از ما زندگی میکرد.سوم ابتدایی بودم شایدم کمتر که برادرم معتاد شد ومن شاهد سحنه های بدی بودم.مادرم برای در آوردن خرج خونه چون سواد درس حسابی نداشت مجبور بود تو خونه مردم کار کنه تا خرجمونو دربیاره آخه ما پنج تا بچه بودیم
    من چون وابسته مامانم بودم باهاش میرفتم.یه سری که منو برده بود گذاش خونه دوستش من زیاد یادم نیس ولی فک کنم دوستش رفته بود ومنو با دوتا پسرش تنها گذاشته بود یکیشون سرباز بود اون یکیم از من کوچیکتر یادم نیس چیکار باهام کرد.من اون موقع نه حالیم بود نه چیزی یبار دیگم شوهر یکی از دوستاش که خونشون بودم بهم دست زد دقیق یادم نیس چیکار کرد.به کسی نگفتم چون مادرم اینا جوری بودن که اگه میگفتم منو سرزنش میکردن وبهم میگفتن خودت میخواستی.ریختم تو خودم همه چیو.
    از بچگی همش میدیدم که مامان بابام دعوا میکنن وبهم فحاشی میکنن.داداشامم هرروز با مامانم دعوا میکردن وشیشه میشکوندن و خون وخونریزی مامانمم دستمو میگرف میرفتیم تو خیابون میشستیم
    از بچگی همیشه تنها بودم هیچکسو نداشتم باهام حرف بزنه کنارم باشه.
    دو بار شب وقتی خواب بودم داداشم اومد سمتم وبهم دست زد فک کنم اول راهنمایی بودم شایدم کمتر به کسی نگفتم همش میریختم تو خودم از اون شبا به بعد تا الان همش شبا از خواب میپرم واطرافمو نگا میکنم گاهی وقتا خوابای وحشت ناک میبینم
    همش میترسم ما خونمون قدیمیه واتاق نداریم.
    دوم راهنمایی بودم که با یه پسره دوس شدم هنو چن روز نگذشته بود که خواهرم فهمید و رفت به همه گف اونام باهام دعوا کردن وگوشیمو گرفتن ویکی دوسال گوشی نداشتم.هیچکی درکم نکرد ولی من نیاز داشتم به یه هم صحبت با اینکه میدونستم ازم پایین تره ومیخواد ازم سوء استفاده کنه.
    زیاد طول نکشید رابطمون و تموم کردیم منم چن سال بعد با یکی دیگه دوس شدم تقریبا سوم راهنمایی بودم اونم ازم پایین بود ولی من نیاز داشتم به یه نفر که حتی الکی بهم بگه دوسم داره دلم خوش بود که هرکی دنباله سکسه این نیس
    حدود شیش ماه گذشت تا اینکه یدفه منو بوسید حس خوبی بهم داد.من نمیتونستم برم بیرون با هزار مکافات صدسال یبار میرفتم بیرون.
    کم کم شروع کرد به لب بازی وبه همون قانع بود اما بعد یه مدت وقتی تو کوچه قرار میذاشتیم بهم دست میزد منم محتاج محبتش بودم چیزی بهش نگفتم
    چن بار تصمیم گرفتم به دلایل مختلف خود کشی کنم چنبار کلی قرص خوردم ولی هیچیم نشد اول دبیرستان بودم که دستمو با تیغ کلی خط انداختم چنوق بعد دوباره همین کارو کردم
    بخاطره کمبوده محبتم هرکاری میخواست باهام میکرد و منم هیچی نمیگفتم چن با رفتم خونشون و یبارش منو به زور لخت کرد و مجبورم کرد آلتشو بخورم من میلرزیدم اما اون میگف دوسم داره 2بار که رفته بودم میخواست از پشت سکس کنه باهام ولی من دردم میومد وبیخیال میشد.کم کم ازش زده شدم و باهاش تموم کردم ولی اون همچنان میگف دوسم داره و منو بخاطره جسمم نمیخواد.هنو که هنوزه گاهی وقتا بهم اس میده.
    یکی از دوستای داداشم که30سالشه خیلی وقته دنباله
    منه از اون آدمای هرزس که دنباله همه هست
    یبار که تو خونه تنها بودم زنگ زد ومنم بدون اینکه بپرسم درو وا کردم بهم حمله کرد واومد تو خودشو انداخت روم ومیمالید خودشو بهم ولی من نذاشتم زیاد طول بکشه گریه کردم ازش خواستم که بره زورم بهش نمیرسید دستم قرمز شده بود کاری نتونس بکنه ورفت بازم من به کسی نگفتم چون میدونستم سرزنشم میکنن.بدبختیامو ریختم تو خودم.بعده اون پسره با چن نفر دیگه دوس شدم اما زیاد طول نمیکشید دوستیمون که حرف اون چیزا بشه با چن نفر محدودشونم تا حده لبازی رفتم من مجبور بودم برای فرار از اینهمه بدبختی
    تا همین چنوقت پیش که با یکی دوس شدم که عاشقش شدم هیچی نداشت فقط قیافش خوب بود میگف دوسم داره با اونم تا لبازی رفتیم ولی باهام تموم کرد وگف دوستم نداره و...من هنوز دوسش دارم با همه حرفای بدی که بهم زد.چنوقت پیش با یکی از قوام دورمون دوس شدم الانم باهاشم ولی میدونم که
    اونم باهام نمیمونه.
    مامانم از اول دوران بلوغ باهام مشکل داشت همش بهم میگف تو خرابی تو مایه ننگی وآبرومو جلو همه میبرد ومیرفت راجبه همه چیم به دوستاش میگفت.
    بچه که بودم یه دوست داشتم که بهم خود ارضایی رویاد داد من اون موقع ها نمیدونستم چیه فک کنم سوم ابتدایی اینا بود هروقت تنها میشدم میکردم بدون اینکه بدونم چرا تا اینکه چنوقت پیش فهمیدم چیه و چون بهش عادت کردم نمیتونم ترکش کنم هنوز که هنوزه میکنم.
    لطفا کمکم کنید من حالم اصلا خوب نیس...از زندگی سیرم خیلی بدبختی کشیدم..
    سلام به شما دوسته عزیز
    به مطالبی که با رنگ پر رنگ(بلد) مشخص کردم دقت کنید.
    در تمامی گفته های شما جمله میریختم تویه خودم تکرار شده و اینکه چون محبت ندیده بودم مجبور بودم بزارم اینکارو با من بکنند
    هیچ کسی مجبور به انجام هیچ کاری نیست.ما همیشه به کودکان میگیم که اگر کسی خواست بهشون دست درازی کنه و یا قسمت های خصوصی بدنشون را لمس کنه به بزرگترها اطلاع بدهند و به اون فرد این اجازه را ندهند.
    شما در تمامی مراتبی که این اتفاق افتاده از کودکی تا کنون این مسئله را پیشه خودتون نگه داشتید و قضاوته زود هنگام کردید که اگر بگم میگند خودت مقصری.مطمئنا وقتی چندبار این کار تکرار بشه هرکسی باشه شک میکنه که شاید واقعا دخترم را اذیت میکنند.
    شما با سکوتت دوتا فرضیه را در ذهن اطرافیان ایجاد کردی:
    1- پسرانی که باهاشون رابطه داشتی و یا به زور مورد ازار قرارت دادند با خودشون میگند حتما خودش هم خوشش میاد و دوست داره که هر بار هیچی به کسی نمیگه و سکوت میکنه ضمن اینکه سکوت از نظر بعضی ها علامت رضایته
    2- مادرتون و اطرافیان هم وقتی ببینند که دخترشون با چندین پسر رابطه داشته و اگر بفهمند که این رابطه در بعضی موارد جنسی بوده با خودشون میگند حتما با رضایت خودش با اونها رابطه داشته و نتیجه اش میشه این جمله شما:
    مامانم از اول دوران بلوغ باهام مشکل داشت همش بهم میگف تو خرابی تو مایه ننگی وآبرومو جلو همه میبرد ومیرفت راجبه همه چیم به دوستاش میگفت.
    نکته بعد اینکه شما گفتی به خاطره کمبود محبت این کارو انجام میدادم.مطمئنا خودتون هم متوجه شدید تا الان که محبت اون افراد واقعی نبوده و به نیت سوء استفاده از شما این محبت را داشته اند پس بهتر بود که این رابطه قطع میشد.الان هم دیر نیست و بهتون پیشنهاد میکنم تمامی این روابط را قطع کنید چراکه کسی که دیگری را بخواهد اون را به خاطر خودش میخواهد نه به خاطر منفعت بردن و سوء استفاده کردن
    یه دوستی در یکی از تاپیک ها جمله جالبی گفته بودند که داشتن یک دوست خیلی بهتر از تنهاییه اما تنها بودن خیلی بهتر از داشتن یک دوسته بده
    مطمئن باشید این راهی که دارید میرید مسیره درستی برای جلب محبت نیست به قول شاعر:
    يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
    طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم


    من بسیار ناراحت هستم از اینکه مجبور شدید در کودکی چنین شرایطی را تحمل کنید اما این را بدانید که هستند کسایی که آرزوشون اینه که زندگی شما را داشتند.خیلی ها هستند شرایطشون از شما بدتره.
    به نظره من اینکه یه فردی از یک خانواده نرمال و با وجود تمامی شرایط و امکانات رفاهی بزرگ بشه و به جایگاه بالایی برسه افتخار نیست افتخار اینه که ادم بتونه از محدودیت ها فرصت بسازه و همانطور که کرمه ابریشم زحمته در پیله بودن را برای پروانه شدن تحمل میکنه انسان هم بتونه با وجود تمامی این مشکلات خودش را بالا بکشه و به شکوفایی برسه.
    نکته بعدی اینکه شما برای رفع تنهایی خودتون همیشه رابطه با پسرها را امتحان کردید.بهتره که رابطه با همجنس های خودتون را هم امتحان کنید.مطمئنا در همسایگی شما، در مدرسه شما و یا در خویشاوندان شما دخترانی هستند که بتونند به شما در این راه کمک کنند و دوستان خوبی برای شما باشند.
    رابطه شما با جنس مخالف مثله این می ماند که دوتا آهن ربا را جلوی هم بگذاریم و توقع داشته باشیم همدیگر را جذب نکنند.
    من به شخصه بعید میدانم دختر و پسری با هم دوست باشند اما یکبار باهم شوخی جنسی نکرده باشند یا درباره اش صحبت نکرده باشند و یا در شرایط بدتر با هم رابطه جنسی نداشته باشند.چراکه این طبیعته دختر و پسر هست.
    در اخر بهتون توصیه میکنم طوری رفتار کنید که چنین افرادی که در گذشته برای شما مزاحمت هایی را ایجاد کردند دیگه جرات چنین کاری را به خودشون ندهند و طرز پوشش و منش شما هم طوری باشد که خواسته یا ناخواسته سیگنال هایی را به جنس مخالفتون نفرستید که باعث بشه فکره بدی درباره شما کنند.
    اگر هم کسی قصد مزاحمت داشت از اشنا گرفته تا غریبه باهاشون برخورد کنید و به خانواده خودتون یا خانواده اون فرد اطلاع بدید
    با پسرهایی که در حاله حاضر رابطه دارید قطع رابطه کنید و مطمئن باشید به مرور زمان مجددا اعتماد خانواده و بوِیژه مادرتون به شما جلب خواهد شد
    موفق باشید
    گدای عشق نباشید

    بخشنده عشق باشید

    انسانهای زیبا همیشه خوب نیستند

    اما انسانهای خوب همیشه زیبایند

  3. دوست دارم بمیرم  سپاس شده توسط elnaz.t,niloofarabi,samin66

  4. ارسال:3#
    مرسی از راهنماییتون
    در جوابتون باید بگم که مادره من هیچکدوم از دوستای منو تایید نمیکنه از هر کدوم یه ایرادی میگیره ونمیذاره با هیچکس رفت وآمد کنم
    من میشناسم خانوادمو که میگم اگه میگفتم شرایط بدتر بود.چون چنوقت پیش تو عصبانیت بهشون یه چیزایی گفتم همشونم سرزنشم کردن وگفتن تو خودت دوس داشتی. هربارم دعوا میشه میزنن تو سرم.
    من هیچ امیدی به زندگی ندارم دلم میخواد فراموشی بگیرم تا همه اون صحنه ها از جلو چشمم بره
    من همیشه تنهام هیچکسم منو دوس نداره حتی خانوادم
    در ضمن هیچکس به من نگفته بود اگه یکی بهت دست زد بیا بهم بگو یا اینکه این کار کاره بدیه

  5. ارسال:4#
    سلام عزیزم
    منم یه دخترم همسن و سال خودت و مسلما راهنمایی من به پای راهنمایی افراد خبره اینجا نمیرسه .
    شاید تو خانواده کمبود محبت رو تجربه کرده باشی ولی این دلیل محکمه پسندی برای رفتن به خونه یه پسر نیست . دوست عزیز تو سنی نداری که بخوای از الان رابطه جنسی رو تجربه کنی حتی بوسیدن یه پسر هم کار اشتباهیه . من نمی خوام نصیحتت کنم فقط به عنوان یه دوست یا خواهر کوچیکتر دلم میخواد بدونی که ارزشت خیلی بیشتر از ایناست حالا هر چیم تو خانواده باهات بد رفتار شده باشه . تو ناخواسته یا خواسته داری اینده خودتم تباه میکنی . از نظر مادر ها هیچ دختر یا پسری مناسب دخترشون نیست چون فکر می کنن ممکنه به دخترشون اسیب برسه . مادر من به شخصه ادم روشنفکریه ولی با این حال اجازه نمیده من با اکثر دوستام رفت و امد خانوادگی داشته باشم . چون ترسی که از اجتماع داره این اجازه رو بهش نمیده که ریسک کنه . خدا هیچ کدوم از ادم ها رو عین هم نیافریده . اگه مادر من طرز تفکرش اینه دلیل نمیشه طرز تفکر مادر تو هم این باشه . خیلی از مادرها رو سراغ دارم که حساسیت های زیادی روی دخترشون دارن درست عین مادر تو .

    مطمئن باش هیچ مادری انگ خراب بودن رو به دخترش نمیزنه . اگرم گفته باشه واسه ترسوندن تو تا رابطه ات رو با پسرا محدود کنی .
    راستی مدرسه میری ؟

  6. ارسال:5#
    اره چطور؟میرم سوم
    چرا هیچی منو درک نمیکنه
    من مقصره هیچی نیستم

  7. ارسال:6#
    سلام خواهرم من سواد مشاوره رو ندارما اومدم دیدم اینجوری نوشتین راستش کامل نخوندم حرفاتونو فقط اینو بگمم پسریکه به شما میگه سکس پشت و این حرفا این پسزا هرزه هستن من میشناتسمشون هیچوقتم واسه اون دختر ارزشی قایل نمیشن و یه مدتی هستن به زمان مرور میذارنش کنار و میرن سراغ بعید. ببخشینا قصد جسارت ندارما ولی اعتمادی نمیشه کرد به همچنین پسرایی

  8. ارسال:7#
    نقل قول نوشته اصلی توسط fatma gol نمایش پست ها
    اره چطور؟میرم سوم
    چرا هیچی منو درک نمیکنه
    من مقصره هیچی نیستم
    سلامی دوباره
    ببینید دوسته عزیز مطمئنا به خاطره مشکلات خانوادگی، مشکل پدرتون و کمبود محبتی که تجربه کردید مقصر نیستید ما هم قصد برگزاری دادگاه نداریم.
    بزارید یه مثالی براتون بزنم:
    موردی را میشناسم که شرایط بدتری از شما داشت و پدر و مادرشون هر دو اختلالات روانی داشتند و از نظره مالی هم شرایط انچنان خوبی نداشتند اما ایشون در حاله حاضر در حاله گرفتند مدرک پزشکی خودشون هستند و جالب اینجاست که یکی از دختران همکلاسیشون بهشون پیشنهاد ازدواج دادند و از تمامی مشکلات ایشون هم با خبرند.
    ببینید دوسته عزیز اینکه ما چه اینده ای داشته باشیم دسته خودمونه.شما میتونید این محدودیت ها و مشکلات را زیر پا بگذارید و با خودتون عهد کنید که در اینده فرده موفقی بشید و با جدیت به ادامه تحصیلتون بپردازید یا اینکه بشینید و مرتبا بگید من مقصر نیستم این شرایط دسته من نبوده و تقصیر خانواده ایه که توش بزرگ شدم و... که مطمئن باشید این کار نتیجه ای نخواهد داشت و بهترین راه این هست که سعی کنید قسمتی که خودتون توش نقش دارید را درست انجام بدید.درسته شما در خانواده مشکلاتی را داشتید،پدرتون اونجور که باید و شاید بهتون نرسیده اما ایا برای جبران دیره؟
    ایا شما نمی تونید تلاش کنید تا چنین مشکلاتی را رفع کنید؟چه بخواهید چه نخواهید تا این سن مشکلاتی را داشتید و قراره چندین سال دیگه عمر کنید.فکر میکنید نمیتونید کاری کنید که حداقل این سال های پیش رو را با موفقیت و خوشی بگذرونید؟
    شما میتونید با خودتون عهد ببندید که اجازه ندید اتفاقاتی که برای خودتان افتاده در اینده برای فرزندان اینده شما نیافته
    مطمئن باشید دوست شدن با این پسر و ان پسر راه درستی برای تسکین دردهاتون نیست بلکه بر دردهاتون اضافه تر میکنه.
    لطفا این سوال را از خودتون بپرسید:
    ایا این دوستی ها حاله من را بدتر کرد یا بهتر؟
    شما در حاله حاضر تاپیکی زدید با عنوان دوست دارم بمیرم پس مطمئنا این روابط شما را نسبت به زندگی نا امید تر کرده پس دیگه چه منفعتی در این رابطه ها وجود داره؟
    در رابطه با مادرتون هم مطمئنا هیچ مادری بده بچه اش را نمیخواد وگرنه میگفت برو با هر پسری که میخوای دوست شو و رابطه داشته باش.
    مطمئنا مادرتون ادم با محبتی هستند اما بلد نیستند محبتشون را چطوری نشان بدهند و همانطور که دوستمون در پسته بالا گفتند گاهی وقتها مادر و پدرها خبرهایی از جامعه و اتفاقات اون میشنوند که باعث میشه دچار نگرانی درباره فرزندانشون بشوند و در نتیجه اونها را محدود کنند.
    ویرایش توسط clinical psychologist : 2014_09_22 در ساعت 10:58
    گدای عشق نباشید

    بخشنده عشق باشید

    انسانهای زیبا همیشه خوب نیستند

    اما انسانهای خوب همیشه زیبایند

  9. ارسال:8#
    نقل قول نوشته اصلی توسط fatma gol نمایش پست ها
    اره چطور؟میرم سوم
    چرا هیچی منو درک نمیکنه
    من مقصره هیچی نیستم
    دوست عزیز من نمی خوام تو رو مقصر جلوه بدم ولی زندگی و سرنوشت ادما دست خودشونه . اگه زندگی الانت بده واسه خوب تر شدنش برای اینده بجنگ نه اینکه بیکار وایستی و تیشه به ریشه خودت بزنی .
    این دروغه که سرنوشت ادما نوشته شده . هیچ ننوشته که تو به خاطر فرار از جو متشنج خانواده ات به یه ادم پست رو بندازی . متاسفانه مشکلی که ما دخترا داریم اینه که فکر می کنیم به کسی احتیاج داریم ولی اصلا اینطور نیست . تنها چیزی که ما نمیاز داریم بودن تو جمع خانواده است نه بودن کنار یه پسر که فقط تو رو برای جسمت میخواد .
    مطمئن باش این پسرایی که طرفت اومدن فقط یه قصد داشتن .
    من به شخصه از غرور خوشم نمیاد ولی بد نیست ادم گاهی یه کم غرور داشته باشه تا هر کس و ناکسی جرات نکنه حد و مرز های ادم رو بشکنه .
    یه سوال ازت دارم فقط خواهشا صادقانه جواب بده . تو خودت از رابطه هایی که با این پسرا داشتی و هر کدوم به نحوی ازت سوء استفاده کرد دچار عذاب وجدان نمیشی ؟
    تو هر چه قدرم سعی کنی خانواده ات رو مقصر جلوه بدی نمی تونی روی عذاب وجدانت سر پوش بذاری . خواهر گلم تو مجبور نبودی برای طلب محبت از یه پسر به خونه اون پسر بری و اون پسر که مشخصا ادم نیست مجبورت کنه لخت بشی . رفتن به خونه یه پسر در هر سنی اشتباه است خصوصا این سن که موج عواطف و احساسات تو ادم بیداد میکنه .
    عزیزم تو فقط به الانت نگاه نکن تو دو فردای دیگه ازدواج میکنی اونوقت خودت میمونی و وجدانت .
    در ضمن ارزوی مرگ کردن اصلا ارزوی خوبی نیست چون در هر شرایطی از زندگی یه امید هست

  10. ارسال:9#
    سلام عزیز دلم.از خواندن اتفاقاتی که برات افتاده واقعا ناراحت شدم.تو تقصیر نداشتی...نمیدونم چرا بعضی ها به خاطرهوس و کثافت کاری مردها دختر ها رو مقصر میدونن...میدونم رفتن به خونه دوست پسرت تجربه تلخی بود.اما خوش حالم که بهت تجاوز نکرد.نمیدونم شاید اگه برای منم پیش میامد تحت تاثیر میل جنسی م و علاقه م به یه پسر و تنهایی و وابستگی به خونه ی دوست پسرم میرفتم.اما چیزی که مهمه اینه که وقتی تو یه شرایط بدی هستی برای مقابله باهاش راه حل مناسب رو پیدا کنی نه راه حلی که به دردهات اضافه کنه...

  11. ارسال:10#
    من یه دختر 18ساله م که یه جورایی درکت میکنم.منم قبلا خودارضایی میکردم و الان به ماهی یه بار رسوندم و دارم ترک میکنم.فکر میکنم ما بتونیم همدیگه رو درک کنیم و بهم کمک کنیم...اگه دوست داشتی با یکی درد و دل کنی من کنارتم و شاید بتونم بهت کمک کنم.
    ویرایش توسط niloofarabi : 2016_07_17 در ساعت 18:02 دلیل: حذف ایمیل

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •