"من در اطاق آبی چیز دیگر می شدم . انگار پوست می انداختم. زندگی رنگارنگ غریزی ام بیرون، در باغ كثرت، می ماند تا من برگردم. پنهانی به اطاق آبی میرفتم. نمی خواستم كسی مرا بپاید. عبادت را همیشه در خلوت خواسته ام.
هیچ وقت در نگاه دیگران نماز نخوانده ام (مگر وقتی كه بچه های مدرسه را برای نماز به مسجد می بردند و من میانشان بودم).
كلمه "عبادت" را به كار بردم، نه! من برای عبادت به اطاق آبی نمی رفتم، اما میان چاردیواری اش هوایی به من می خورد كه از جای دیگر می آمد. در وزش این هوا غبارم می ریخت، سبك می شدم، پٓر می كشیدم. این هوا آشنا بود. از دریچه های محرمانه خوابهایم آمده بود تو..."



برگرفته از متن اتاق آبى به قلم سهراب سپهرى