تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




شرم بر تو باد اي مجنون پست زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:مجنون پست
آخرین ارسال:تکین
پاسخ ها 105

صفحه‌ها (11): صفحه 6 از 11 نخستنخست ... 45678 ... آخرینآخرین

شرم بر تو باد اي مجنون پست

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:51#
    nar آواتار ها
    دوست منم عاشق یه مرد 40 ساله شده بود...البته عاشقش کرد...
      دوستم اسمش تبسم بود... ..تبسم دختر خوبی بود پاک و پاکیزه...از دنیا چیز زیادی نمیخواست.....فقط مرگ میخواست...بارها دست زده بود به خود کشی اما موفق به این کار نشده بود نه اینکه نتونسته باشه...یه حسی جلوشو میگرفت...  اون نماز میخوند ....خودش میگفت خدا جلومو میگیره...اونم از دنیا جز بدی هاش نفرتاش بی اعتمادی هاش چیزی ندیده بود....هیچ کسی رو دوست نداشت..من خیلی دوستش داشتم ...تبسم خیلی خوب بود خیلی... دل مهربونی داشت....
    یه روز گفت که میخواد عاشق بشه شنیده که عشق خیلی قشنگه..گفت عاشقی رنج داره اگه  عاشق باشی   همیشه خوشحال هستی ..دیگه تنها نیستی .......قلب کسی برات میتبه قلب توهم براش میمیره...شنیدم ...اگه عشق بی درد باشه بهش نمیگن عشق...من رنج عشقو میکشم تا بهش برسم...این افتخار همه ی عاشقهاست...من عشق رو برای خودم میکنم ....باید عشقت برای تو باشه...باید فداش بشی باید  فدات بشه...بهش گفتم تبسم اون نیاز نه عشق
    عشق بردگی نداره محدود نیست ....آزاده.....اما اون رفته بود....انگار همه چیز از قبل چیده شده بود دست من و تبسم نبود
    مرد 40ساله ای که دنبال قلب کوچک عاشق میگشت ....به تبسم برخورد کرد....البته با پیام با تبسم من آشنا شد....تبسم ابتدا اعتماد نداشت...یک سال طول کشید که تبسم رو عاشق خو دش کنه..تبسم صادقانه عاشقش شد....دنیا برای تبسم کوچیک ما عوض شد....مرد 40 ساله بدون تبسم میگفت میمره....تبسم با اون یه دنیای رویایی درست کرده بود.اون بارها تبسمو امتحان کرده بود ...میدونست تبسم عاشق پولش نیست چون اصلا تبسم نمیدونست مرد 40 ساله  پولداره...میدونست اهل خیانتم نیست...خلاصه جای خدا نشسته بودو  این تبسم مارو هرروز امتحان میکرد......هر روز قول میداد که فردا برای خواستگاری میاد خونشون اما هر روز به دلایلی کنسل میشد  اونم با دلایلی که کوچکترین  شک رو ازبین میبرد. ....با دل تبسم خیلی بازی کرد...با کلمه های احساسی و پرعاطفه... جلوی تبسمو بسته بود.
    .هیج کس نمیدونست مرد 40 ساله چرا به خواستگاری عشقش نمیره....تبسم فکر میکرد این دوری ها این جدایی ها یعنی زجر عشق...تبسم خودشو فراموش کرده بود روز وشبش شد ه بود   مرد 40 ساله عاشق  ..... مرد  40 ساله واقعا تبسم رو دوست داشت به هر قیمتی دوست داشت تبسم و نگهه داره....خیلی عاشقش بود اما نمیتونست بهش نزدیک بشه....چرا؟
    5 سال با تبسم بازی کرد تبسم دیگه چیزی ازش نمونده بود.... ...5 سال زندگی خیالی ...تبسم هیچی نمیدونست ...شاید نمیخواست واقعیت تلخ رو بشنوه...
    مرد 40 ساله اما خسته نبود اون نمیخواست تبسمو از دست بده ...اون هیچ وقت زجر تبسمو درک نکرد..اون فقط خودشو دید ..تبسم برده مرد 40 ساله شده بود ....اسیری که رهایی نداشت.
    یه روز ماه رمضان بود شب قدر دعا کرد و به خدا گفت: اگه این قصه تا فردا تموم شد که هیچ اگه نه...من برای مردن دلیل پیدا کردم فردا خدا جون جلودار من نخواهی شد ...
    صبح خواب دید که دختری به شماره اش زنگ زده و میخواد همه چیزودرباره ی این آقا به تبسم بگه...اما تبسم میترسه وگوشی رو قطع میکنه...از خواب بیدار شد...هنوز تو فکر خوابی بود که دیده بود که  یک دفعه گوشیش زنگ خورد....با ترس گوشیرو برداشت ...تلفن قطع شد پیام اومد که اگه میخوای حقیقتو بشنوی زنگ بزن.....زنگ زد :چشماشو بست ...دستش می لرزید....قلبش تند تند میزد...صدای دختر ی از پشت خط شنیده میشد...گفت تو کی هستی گفت تبسم...گفت میشناسمت پیامهاتو تو گوشی بابام دیده بودم...تبسم دیگه چیزی نگفت فقط شنید...بابای من پیره...تو جوون ساده دل  ...بابای من 2 تا بچه داره ..... عاشقشونه......مامانم بابامو دوست داره....خیلی ساده ای که حرف های بابای منو باور کردی ...میدونی چرا زنگ نزدم....بهت همه چیزو بگم چون انگار تو شده بودی همه ی دنیای بابای من.....دیگه نتونست حرفاشو گوش کنه تلفونو قطع کرد...بلند شد وبه خدا گفت:منوتنها بزار ....تحقیق کرد دید حقیقت داره.... اما وقتی همه  ی ماجرا رو برای مرد 40 ساله گفت ....اون انکار کرد...تبسم درمانده شده بود...برای همیشه قطع کرد رابطشو...اما با دلش چیکار میکرد...به خدا گفت منتظر روزی هستم که چنین بلایی سر دخترش بیاد.آدمی که حتی به گناهش اعتراف نکرد....چرا با اینکه دختر داشت از تقاص گناهش نترسید چرا به خاطر خودش منو نابود کرد...اگه راستشو میگفت ...من اونو میبخشیدم...اگه حتی نمیبخشیدم اون به من ربط داشت دیگه...... نه اون.
    اما تبسم ماجرا رو تموم نکرد چون حتی دلیل این همه دروغ حتی بعد از فاش شدن راز رو نفهمیده بود .احساس میکرد گناه کارترین آدم روی زمینه....بعد از کلی گریه... گفت ...خداجون خداحافظ ....اگه حتی نماز هم بخونم ...دیگه به تواعتماد ندارم...
    به خدا گفت من برای مرگم دلیل پیدا میکنم.....مرگ که چاقو نمیخواد کافی ارزشهای انسانیتو از دست بدی وخدارو فراموش کنی... من میرم وخودم و تو یک رابطه اشتباه از دست میدم....هرچی خدا بهش گفت برگرد من تورودوست دارم نشنید
     هرچی من  بهش گفتم :تبسم برگرد خدا دوستت داره خدا بود که  نجاتت داد ...تو بی گناهی برگرداما فاییده ای نداشت.
    بعد از یک سال دیدمش تبسم گناه کار واقعی شده بود... ...گفت نتونستم تا آخر ادامه بدم.... چون خدا منو فراموش نکرد تو اوج گناه صدام کرد...احساس میکردم رسوای عالم شدم....اومدم داد بزنم تا همه بفهمن  چه گناه  هایی  کردم..خدا بهم گفت هیس ..مردم نباید ازگناه تو بفهمند من دلم نمیخواد بنده من پیش مردم رسوا بشه...  خودتو ببخش من تو رو میبخشم...با من دوست شو.......تبسم من عشق بردگی واسارت نیست ..عشق آزادگیه ....میتونی عاشق باشی  ...مثل من  مثل خدای خودت.....

     تبسم دیگه از اون آقا نفرتی بر دل نداشت چون میدونست اون نفرت باعث نابودی خودش شد...براش دعا کرد از این تاریکی نجات پیدا کنه .دلش نمیخواست دختر اون آقا تقاص پدرشو پس بده ...فهمیده بود که آقای 40 ساله ی ما راهشو اشتباه رفته واحتمالا مریضه واحتیاج به درمان داره ... . ...اون دوباره مهربون شده بود اما به سبک خدا...عاشق شده بود اما دلیل عشقش خدا بود.. عشق خدا اونو بزرگ وآزاد وشادترین انسان کرده بود..همه ی آدمها رو دوست داشت... عشق به همه ی آدمها بدون شرط بدون بردگی بدون حصار.......دیگه تبسم نمیخواست بمیره...مشکلات قبلی تبسم پایان نیافته بود.....زندگی تبسم هم مثل همه ی جوونا پراز مشکل بود ...اما دیگه فرار نمیکرد ...اونارو حل میکردو با دوستش خدا جلو میرفت...
    پاسخ با نقل و قول

  2. شرم بر تو باد اي مجنون پست  سپاس شده توسط anahid

  3. ارسال:52#
    سلام دوست عزیز

    من کل تایبک خوندم و چند تا سئوال واسم مونده؟اول اینکه این خانم باکره بودن یا

    نه؟دوم اینکه منظورتون چیه از خون و...خودتونه یعنی بعد تمام این اشتباهاتتون

    هنوزم میخواین اون بچه رو نگه دارین و زندگی مشترکتون خراب کنین؟

    الان اون خانواده بابت چی عارضضض شدن؟دختر خانم شاکی هستن یا

    خانوادش؟

    خداییش جواب مشاورا و دوستارو صادقانه بدین تا حداقل کمکی بتونن بهتون بکنن

    اگه بشه .چون من از اول تایبیک خوندم تا تهش کلی حرفتون عوض شد و به این

    شکایت و فهمیدن زن و....رسید

    حالا با خودتون چند چندین؟میخواین زندگی اولتون و دخترتون بدون حضور اون خانم

    نجات بدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟یا خانمتون مجبور به سازش و قبول زندگی تلخ و

    ...کنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    حرف اون خانم دومی چیه؟؟؟؟؟؟به نظر من اون دختر که وارد زندگی شما شده

    بیشتر از شما مقصز هست و هر چه سر اینجور دخترهای بی عقل بیاد حقشونه به

    این دلیل که سن شما به تجرد نمیخورده؟؟؟؟؟؟؟؟چرا گذاشته رابطه ی دوستیتون

    فراتر از دوستی بیش بره؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟اگه باتون بیشتر از گلیمتون دراز کردین شما

    چرا مراقب نبودین که باردار نشه الان تو عصزی هستین که راههای بیشگیریه

    بسیار وجود داره..شما مسبب این بدبختی شدین و اون دختر هم 100 درصد  از

    روی عمد گذاشته حامله شده و فقط این وسط این ننگ و بدبختی گریبانگیر

    همسرو فرزندت شده ولی لینجور که از توی صحبتاتو برداشت کردم هنوزم دلت

    اونوره؟

    ولی خداییش اگه یکبار خودتو جای فرزندت یا همسزت میزاشتی به اینجا

    نمیرسیدی و حال که رسیدی زندگیت نجات بده جنین یک ماهه  ارزش تخریب

    زندگیتو و فرزندتو نداره خیلی راهکارای آسون وجود داره که سر 1ساعت از

    بین میبرنش بدون هیچگونه ناراحتی و عارضه ای مگه اینکه بازم دلت واسه زندگیت نسوزه
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:53#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    قابل توجه برخی اعضا که متاسفانه بدون توجه دارند پیشنهاداتی احساسی و کاملا غلط رو مطرح می کنند:


    [size=x-large]پیشنهاد قتل رو کم داشتیم که اونم اضافه شد!


    چه کسی به خودش این حق رو میده که حق زندگی رو از دیگران بگیره؟ من و شما؟؟؟؟[/size]



    انسانی که پا به عرصه وجود گذاشته، فرقی با منو شما نداره. ببینم شما بین قتل بچه 1 ساله با 5 ساله هم تفاوت می بینید؟

    این فرزند خواه ناخواه به دنیا اومده. عده ای میان آقا رو مقصر اصلی میدونن و عده ای خانم رو. کسی اینجا دنبال مقصر نیست! باید تا جای ممکن حقوق همه صاحب حقوقان پرداخت بشه

    همسر اول و فرزندان-خانمی که الان بارداره و بسیار بعیده بتونه مجددا ازدواج کنه- خانواده ای که دخترشونو بزرگ کردند به امید آینده درخشانش-و فرزندی که جدیدا پا به عرصه وجود نهاده

    همه اینها صاحب حق هستند و باید حقوقشون پرداخت بشه

    بنده با آقا پیمان صحبت کردم.

    عزیزان مراقب حرفهاتون باشید
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:54#
    محیا مودت آواتار ها
     دیگه هیچی نمیگم تموم شد
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:55#
    دوستان عزيز سلام
    بذارين براي اينكه به قول دوست عزيزمون تينا هيچ نقطه تاريكي تو داستان من باقي نمونه واسه تكميلتر شدن حرفام چند نكته اي رو خدمتتون عارض بشم :
    من از خرداد 91 به خاطر شغلم مجبور شدم به ماموريت كاري به شهر ديگه اي دور از محل سكونتم و دور از خانوادم برم و اين قضيه اوايل زياد مهم به نظر نميرسيد ولي بعد از حدود 2 ماه تنهايي زندگي كردن كلافه م كرد و براي پر كردن اوقاتم به نت روي آوردم و پرسه زدن تو نت و به خصوص چت روم ها برام يه سرگرمي و به نوعي شده بود جايي واسه فراموش كردن تنهايي كه خودتون هم ميدونين براي يه مردي كه حداقل 16 سال با خونوادش زندگي كرده خيلي سخته و اوقات بيكاريم شده بود صحبت كردن با ديگرون توي چت تا اينكه يه روز يه جمله اي تو چت توجهمو جلب كرد و پسري نوشته بود دنبال عشق زندگيش ميگرده و چيزاي ديگه منم براي سرگرمي همون جمله رو كپي كردم و جاي ديگه نوشتم تا اينكه دختري با ديدنش برام پيام داد كه منظورم چيه و منم گفتم دنبال عشق زندگيم هستم و اونم قبول كرد كه باهام در ارتباط باشه ولي براي سرگرمي  و نه بيشتر اما زماني تا به خودم اومدم متوجه شدم كه چنان دلباخته اونم كه حتي يه لحظه دوري اون واسم ممكن نيست اونم بعد از چن وقت به همين نتيجه رسيد  و از اون وقت اين رابطه رنگ ديگه اي به خودش گرفت و تبديل به ملاقات حضوري و ارتباطات ديگه و بيرون رفتن و ... شد و هرروز كه ميگذشت اين عشق و دلبستگي بيشتر ميشد تا اونجا كه به خاطر عشقي كه به اون داشتم و دروغهايي كه از بابت مجرد بودنم گفتم مجبور شدم برم و با خونوادش به عنوان كسي كه دخترشونو دوست داره و ميخاد باهاش زندگي كنه حرف بزنم و اونا هم كه حرفامو جدي گرفته بودن قضيه رو بزرگ كردن و يه جورايي باعث شد آوازه اين عشق افسانه اي تو اين شهر پيچيد و با ترفندهاي زيادي تونستم از نفوذشون به محل كارم جلوگيري كنم حتما پيش خودتون ميگين خب چه كاريه چرا اينكارو كردي؟ جوابشم اينه عشق عشق عشق و ترس از دست دادن كسي كه همه لحظه هاته و هر دم نفس كشيدنت واسه خاطر اونه ، شايد بگيد عشق! اونم تو اين سن و سال آره درسته وقتي ميگن عشق پيري گر بجنبد كوس رسوايي زند حكايت منه شايد بگيد خب مگه زن و بچه نداشتي؟مگه اونارو دوس نداشتي؟ ولي من بارها گفتم كه زندگيمو با همسر عزيزم با يه عشق مثال زدني شروع كردم و با عشق و تلاش دونفره زياد تونستيم يه زندگي اروم و بي سر و صدا بسازيم كه خيليا غبطشو بخورن ، من عاشق زن و بچه ام هستم و تموم دل و جونم مال اوناست و حاضرم به خاطرشون حتي از جونم بگذرم به خصوص همسر عزيزم كه تو تموم اين سالها با كار و تلاش داخل و خارج خونه و با فداكاري زياد تونست آرامشو به من و بچه هام هديه كنه و واقعا انصاف نيست كه بخام به خاطر اشتباهاتم اون و بچه هامو ناديده بگيرم و ازشون جدا بشم و يه زندگي تازه رو شروع كنم ولي اين عشق و به قول دوستي ميوه ممنوعه تا اونجا رشد كرد كه كار من و اون دختر از حد ارتباط ساده گذشت و به هم آغوشي كشيد و از اونجا كه اونم دختر بود و باكره ديگه مجبور شدم به خاطر حفظ آبروي خودم و اون دختر همه چيو ناديده بگيرم و بهش قول واقعي ازدواج بدم و همين به اصطلاح قول مردونه باعث شد اون دختر بيشتر بهم اعتماد كنه و ازم براي خودش يه بت بسازه كه تو مردونگي همتا نداره و تو اين جامعه كمتر پيدا ميشه و چنان خودشو تو اغوشم رها كرد كه خودمم به اين اشتباه افتادم كه واقعا مالك اونم و براي خوشبختيش هركاري ميكنم تا اينكه حدود يه ماه پيش بهم گفت كه درد شكم داره و سردرد ولش نميكنه و چن روزي از عادتش گذشته و خبري نيست و احساس ميكنه كه بارداره و منم كه فكر ميكردم اينم مثل حرفاي ديگه به خاطر عشقيه كه به من داره و داره شيرين زبوني ميكنه تا زودتر كاري كنم زياد جدي نگرفتم و خودمو به كوچه علي چپ زدم و اونم كه بي تفاوتي منو نسبت به اين قضيه ديد ازم رنجيد و به قول خودش منو جريمه كرد و بهم اجازه نداد ديگه بهش دست بزنم ولي همون عشق و دلدادگي هنوزم پابرجا بود ولي اين قضيه باعث شد يكم ازش فاصله بگيرم و به خودم بيام كه دارم چيكار ميكنم و به صرافت افتادم تا قضيه بدتر نشده به مشاور مراجعه كنم و با كمكش قضيه رو به خوبي و خوشي فيصله بدم و اولين قدمم تو اين راه به اينجا كشيد كه اين سايتو پيدا كردم و توش ثبت نام كردم و موضوع رو خيلي خلاصه شرح دادم و از گفته هاي دوستان اين نتيجه رو گرفتم كه حقيقتو بگم و خودمو خلاص كنم و با تصميم قاطع جوري كه ناراحت نشه بهش گفتم اگه من از زندگيش برم بيرون چيكار ميكنه و يه سري حرفاي ديگه زدم تا مقدمه اي باشه برا اصل حرفام ولي زهي خيال باطل ، اون از اين حرفام كينه به دل گرفت و موضوع ارتباطمونو با مادرش مطرح كرد و اونم براي معاينه اونو برد دكتر و انجا بود كه فهميد موضوع باردار بودنش صحت داره ولي با تباني با مادرش بهم چيزي نگفت  و به همراهي داييش با يه وكيل مشورت كردن و از من به جرم ارتباط نامشروع  با دخترشون شكايت كردن و منكه از همه جا بي خبر بودم و تو محل كارم مشغول بودم برام از دادگاه اخطاريه رسيد كه ظرف مدت 48 ساعت خودمو به دادگاه معرفي كنم ولي منكه فكر ميكردم اينا همش بازيه براي اينكه منو وادار به قبول خواسته هاش كنه نرفتمو وكيلشون از همين استفاده كرد و برام حكم جلب گرفت و منو بازداشت كردند و اونجا بود كه همسر بيچاره و بي خبر از همه جاي من فهميد چه داستاني دارم و با فهميدن موضوع شوكه و راهي بيمارستان ميشه و من با سپردن وثيقه آزاد شدم تا مراحل قانونيش سپري بشه و همينجا بود كه اون دختر هم فهميد كه بعله تموم حرفام دروغ بوده و من متاهلم و اومد محل كارم و ابروريزي كرد و منكه ديگه راهي نداشتم به همه گفتم كه اينم زنمه تا مثلا كمي حفظ آبرو كرده باشم و دعوتش كردم تا با حفظ آرامش باهم صحبت كنيم و قضيه رو حل كنيم ولي اونم گفت با اينكه هنوز ديوونه وار دوستم داره نميتونه منو ببخشه و رفت و من با كمك و راهنماييهاي دكتر عزيزي تصميم گرفتم كه با هردو طرف موضوع رو مطرح كنم و يه جوري كارا رو درست كنم و از اونجا كه آقاي عزيزي حقايقي رو برام روشن كرد و راههاي پيش رومو بهم گوشزد كرد مبني بر اينكه اون بچه رو نگه دارم و مادرشو عقد كنم و از طرفي دل همسرمو بدست بيارم و از اون و بچه هام طلب بخشش كنم و براي اون بچه و مادرش خونه تهيه كنم و خرجشون رو تمام و كمال بدم تا بتونن زندگي خوبي داشته باشن و از طرفي به اينهم فكر كردم كه بچه رو از بين ببرم ولي  با توجه به اينكه پاي يه موجود زنده كه روزي تبديل به انسان ميشه وسطه  و با توجه به حرفاي وكيلم كه گفت اگه مادرش بخاد نگهش داره من نميتونم كاري كنم و موضوع بدتر ميشه و اينكه اونم واقعا از خون منه و من نميتونم منكر اين باشم و اينكه صرفا يه لخته خونه نميتونه دليلي بر ناديده گرفتنش باشه تا بخام اونو از بين ببرم ، امروز هم ساعت 10 صبح يه جلسه خونوادگي با همسر و بچه هام داشتم كه چن نفر از ريش سفيداي فاميل هم بودن و با كمك اونا تونستم يكم رضايت همسرمو بگيرم و بهش قول دادم كه فقط واسه خاطر اون بچه مادرشو عقد ميكنم و به محض به دنيا اومدنش مادرشو طلاق ميدم و بابتش هر تعهد و تضميني باشه ميدم و يكم باعث آسودگي خيالم از اين شد كه اينجوري خونوادمو دوباره جمع و جور ميكنم و اگه همسرم رضايت نميداد به زندان مي افتادم و حالا منتظرم كه دو روز ديگه برم دادگاه و اونجا اعلام كنم كه اون دختر رو عقد ميكنم تا از تعقيبم جلوگيري بشه تا ببينم چي پيش مياد و خدا چي ميخاد ولي اين موضوع باعث نخواهد شد كه زن و بچه هامو فراموش كنم يا به همين دليل آزارشون بدم گرچه ميدونم باعث شرمندگي و سرافكندگي بچه هام ميشم ولي خب ميدونم يه روز اونا دركم ميكنن و منو ميبخشن و از خدا عاجزانه و متلمسانه ميخام كه منو به خاطر گناهام ببخشه كه بخشنده واقعي اونه و بس ...

                                                                                                                       با سپاس -پيمان 
     

    [size=x-large]          
                             كه عشق آسان نمود اول...[/size]


    [size=x-large]آقاي دكتر عزيزي سپاس ،سپاس، از شما به خاطر همه محبتاتون و راهنماييهاتون ممنونم[/size]
    [align=center][size=x-large]که عشق آسان نمود اول...[/size][/align]
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:56#
    سلام بهرحال هرکسی اشتباهی میکنه باید تاوان آن را بپردازه این دنیا محل عمل و عکس العمل است شاید قانون کارما به گوش اتون خورده باشه... امیدوارم که بتونید دل همسرتون را بدست بیاورید و ایشون باید خیلی باگذشت باشند که بتونن شما را ببخشند شما هم نهایت تلاش اتون را بکنید که باراهکارهای مختلف بتونید دل همسرتون را بدست بیاورید هرچند اقای عزیزی هشدار دادندولی من بازهم میگم که باید مسئولیت اشتباهاتتون را قبول کنید و محکم در صدد جبران آن باشید
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:57#
    راهله آواتار ها
    سلام
    بهر حال این اتفاق میافتاد و شما باید ایشون رو عقد میکردین اما این میتونه یک درس واسه دختر شما و دختر های جوانی باشه که گول حرفهای کسانی مثل شما رو نخورند هر چند که دختر خانم هم مقصر بودن و نباید وارد این رابطه نامشروع میشدند 
    از همه بیشتر دلم واسه دخترتون میسوزه که مجبور آبرو ریزی پدرش رو تحمل کنه امیدوارم بتونه تحمل کنه خیلی سخته خدا کمکش کنه
    باز هم میگم یک لحظه هوس رانی یک عمر پشیمانی
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:58#
    راهله آواتار ها
    فقط یک چیز از شما میخام که اگر اون دختر رو واقعا دوست دارید بعد از عقد و حتی بعد از به دنیا اومدن بچه طلاق نگیرید تا زمانی که فرد مناسبی در زندگی اون دختر خانم وجود نداشته باشه و نخواهد که ازدواج کند
    اگر دو تا زن داشته باشید بهتر از اینه که اون دختر کینه شما رو به دل بگیره با توجه به اینکه کلا از مرد هام بدش میومده
    به هر دوشون به یک اندازه محبت کنید هم همسرتون و هم دختر خانم
    نگذارید خدای نکرده این باعث بشه که این فرد تبدیل به یک زن خیابانی بشه و بخواهد از همه مرد ها انتقام بگیره
    در پایان از خدا میخواهم که لحظه ای تنهایتان نگذارد 
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:59#
    سلام دوست عزیز
    تب تند زود عرقش درمیاد خدا کنه عرق شرم نباشه
    به نظر من این ارتباط فقط یه وابستگیه بین دو شخص که شخصیت وابسته ای دارن
    شما که عادتهایی دارید مثل سیگار یا اینترنت و یا هر چیزی که انجامش براتون مثل عادت درامده و خانواده محترم شما که تما براتون عادی شدن و بعد از کلی ارتباط یک طرفه و ساده و عادی تازه توی یه بحران و هیجان یادتون افتاده که خانواده خوبی دارید و خانومتون عاشقانه و معصومانه دوستتون داره
    و اون خانوم که بدون در نظر گرفتن رابطه اینترنتی این خانوم امده که خلا خودش رو به هر ترتیبی شده توی اینتر نت پر کنه که این از شخصیت یه ادم مشکل دار نشات میگیره والا شما که چهل سالتونه فردا نتونید نیازهای اونو برطرف کنید یا یکی که فقط اونو بشناسه مثل همکلاسی سابقش شما رو توی خیابون ببینه و بگه ایشون پدرتون هستند؟ بدونید که پدرتون رو در میاره و ازتون بیزار میشه چون ثبات نداره امروز از سر درموندگی عاشق شده فردا که بهتر شد دیگه نمیمونه و شما رو شرمسار همه کس و همه جا میکنه
    خانوم ها فقط با گوش و فکر  و احساسات عاشق مبشن و وقتی ببینن که اشتباه کردن در جا میتونن تنفر رو جایگزین کنن
    به نظر من ارتباطتون رو باهاش ادامه بدید
    فقط
    فقط
    فقط با هاش بیرون برید چیزی رو بهش معرفی کنید که نیستید مثلا تلفن هایی که از طرف خانوم هایی به شما میشه و با شما قرار میزارن برای شب و شما هم حتما اونو تنها میزاری که به خانوم جواب بدید مهم نیست که خانوم باشه و قرار نیست حتما اون صداش رو بشنوه میتونید وانمود کنید یا عادت های زشتی رو نشون بدید خودتون معتاد به سکس و بی ادب البته سکس نکید تاکید میکنم نکنید یا مواد مخدر که البته گاه گاهی استفاده میکنید یا رفیق باز یا خسیس چیزی نخرید و از گرونی بنالید جا بزنید و توی قرارهاتون بهشون نشون بدید که خیلی چیزها هست که برای شما مهم تر از اون خانوم هست
    چیزهایی ازش بخواید که میدونید نمیتونه انجام بده و اگر هم خواست انجام بده بهش بخندید و نیت خالصانه اونو کوچک بشمارید که شوخی کردید مگه میشه کسی این کار رو برای کسی انجام بده اونم توی این دوره زمونه
    با خانواده تون بیشتر وقت بزارید و مخصوصا خانومتون  مسافرت  و غیره به خودتون فرصت بدید که خانواده رو یه بار دیگه بشناسید چون براتون خیلی عادی شدن و روزمره و البته شما به اون ها وابسته ای چون شخصیت شما وابسته است شما عاشق نیستی فقط وابسته ای
    و در اخر هم با یه مشاور صحبت کنید البته به تنهایی
    موفق باشید
    پاسخ با نقل و قول

  11. ارسال:60#
    برادر جان :

    درد تو را ميفهمم كه چه عذاب جانكاهي رو تحمل ميكني و مجبوري بسته به شرايط زندگي فعليت از اونچه كه در قلبت داري بگذري و خودتو فداي كساني كني كه دوستشون داري و به نظر من اين همون زيباترين معناي عشق خواهد بود و فرق زيادي با هوس گذرا داره و اميدوارم كه بتوني پايدار و مقاوم با درك صحيح از شرايط كاري كني كارستان تا هم خونواده عزيزت و هم كسي كه امروز عشق توست هر دو از تو خشنود باشند و راضي و صد البته كودكاني كه بسي نيازمند مهر پدري خواهند بود و شرط عقل رعايت مساوات و برقراري تعادل خواهد بود.
    دوستان با شما سخني دارم:
    مگر پيغمبر و ائمه معصوممان چندين همسر و فرزند نداشتن؟مگه نه آنكه توصيه شده اگر كسي توانايي داره و اگر ميتونه رعايت مساوات كنه حتما ازدواج مجدد داشته باشه البته با رضايت كامل همسر اول؟چرا همگي ما به اين قضيه ديد منفي داريم و چرا نميتونيم حداقل ديدي مثبت به مسئله داشته باشيم چه بسا اگر اين دوست عزيز بتونه با همسر دوم نيز زندگي خوبي داشته باشه و ضمن آن با همسر و فرزندان اول خود كاملا عاشقانه زندگي كنه مگه بده؟مگه اين يه ناهنجار اجتماعي محسوب ميشه؟به نظر من اين يك ناهنجار نيست كه با آن به مخالفت بپر دازيم بلكه بياييد با ديدي مثبت به قضيه راهنماي دوستمان در راه عدالت بيشتر بين خانواده بزرگش باشيم كه شايد مصلحت و حكمت خداوند در پس آن باشد كه چه بسا  در صورت عدم آشنايي اون دختر خانم و دوستمون و ازدواج نكردنش ممكن بود خداي ناكرده به گناه بيفته پس بياييد مثبت انديشي كنيم تا اين دوست عزيز بتونه زندگي خوبي در كنار هردو خانواده اش داشته باشه
    I WANNA KNOW WHAT LOVE IS ......I KNOW YOU CAN SHOW ME
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (11): صفحه 6 از 11 نخستنخست ... 45678 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •