تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




افسردگی بعد از فارغ التحصیلی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:naeirika
آخرین ارسال:naeirika
پاسخ ها 24

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

افسردگی بعد از فارغ التحصیلی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام به همه دوستان
    من23 سالمه و1ساله که کارشناسیم تموم شده ازوقتی فارغ التحصیل شدم حس میکنم شدیدا دچار افسردگی شدم. با تموم شدن درسم وبرگشتن به خونه از همه جا نا امید شدم راستش من تو 1 بخش کوچیک که بیشتر شبیه روستاست بدون هیچ امکاناتی زندگی میکنم جایی که حتی بیرون رفتن دختر تنها وجهه بدی داره خیلی دنبال کار رفتم البته نه اینجا اما متاسفانه پیدا نکردم.از صبح تا شب بدون هیچ سرگرمی تو خونم. من آدم خیلی فعال وسرزنده ای بودم وهوش بالایی داشتم بخاطر همین از بیکاری و یکنواختی متنفرم.واقعا دارم روانی میشم کارم شده گریه!اینجا هیچ امکاناتی واسه گذران اوقات فراغت نیس مجبورم همیشه تو خونه باشم شدیدا افسرده شدم خواهش میکنم راهنماییم کنید

    بخدا دارم دیوونه میشم بیکاری وافسردگی خودم به کناراز رفتار مادرم خسته شدم گاهی وقتا حس میکنم چقد ازش متنفرم.مادرم وسواس فکری داره همیشه مارو تحقیر میکنه اعتماد به نفسش صفره تو همه مسائل فقط خودشو قبول داره.کل تابستون هرروز دعوا میکردو فحش میداد که مردم دختر دارن منم دختر دارم هیچ کار خونه ای بلد نیستین اما بخدا منو 2خواهر کوچیکترم نمیذاشتیم به هیچی دست بزنه هم سنا من خیلیاشون حتی کارا خودشونم به زور انجام میدن اما من تمام کارا خونه رو حتی آشپزی کاملو انجام میدم.خیلی وقتا خاله هام با مامانم حرف میزنن که رفتارش درست نیس اما حرف هیچکسو قبول نداره.مامانم فوق العاده شکاک ومنفی بافه من حتی جرات ندارم به دوستام smsبدم میگه چرا اینقد گوشیت دستته بابات گفته بهش شک دارم که با پسره!!!!درحالیکه بابام کاملابه ما اعتماد داره اما مامانم نه!خدا شاهده 4 سال دانشگاه بودم کاری نکردم که ناراحت بشن اما دیگه تحمل دعواهاوسرکوفتای هرروز مامانمو ندارم بعضی وقتا به خودکشی فکرمیکنم کمکم کنید

    میدونم پرحرفی میکنم اما خیلی خستم هیچ کسو ندارم حرفامو گوش بده وراهنماییم کنه به هرراهی فک میکنم واسه نجات ازین وضع به بن بست میخورم،من لیسانس مهندسی معماری از1دانشگاه معتبر دارم پیش مشاور که رفتم گفت چون خیلی باهوشی یکنواختی اذیتت میکنه همه مشاورا میگنiqو eq بالایی دارم اما هیچوقت باور نکردم که باهوشم دارم به پوچی میرسم راستش خیلی از دست مامانم اذیتم از وقتی یادم میاد تحقیرم کرده میخواستم ادامه تحصیل بدم اما راستش پول خریدحتی 1منبع ارشدم ندارم،میخواستم سرکار برم که اینجا کار نیس خونوادمم با رفتنم به شهر دیگه مخالفن،اینجام که هیچ کلاسی نداره که واسه پر کردن وقتم برم،من خیلی آدم فعالی بودم اما حالا حس میکنم دستو پام بسته شده تو قفسم دارم نابود میشم
    ویرایش توسط تبسّم : 2014_09_30 در ساعت 13:18 دلیل: ترکیب چند پست و تغییر عنوان
    پاسخ با نقل و قول

  2. افسردگی بعد از فارغ التحصیلی  سپاس شده توسط anahid

  3. ارسال:2#
    samin66 آواتار ها
    سلام دوست عزیز.
    به همیاری خوش آمدید.
    شما چند خواهر و برادرید؟
    رابطه شما با پدرتون چطوره؟
    رابطه خواهرتون با مادرتون چطوره؟
    تا حالا علت این رفتارای مادرتون رو پرسیدید؟
    بعد یک عمر زندگی و تجربه تازه دارم درک میکنم،
    توجه به علائقم و برای خودم زندگی کردن یعنی چی!!!!!
    پاسخ با نقل و قول

  4. افسردگی بعد از فارغ التحصیلی  سپاس شده توسط anahid,niloofarabi

  5. ارسال:3#
    سلام ممنون ازینکه جواب دادین،ما 3خواهریم وخودم بچه اولم،رابطم با پدرم خوب هست اما خیلی صمیمی نیست میشه گفت خیلی معمولیه،خواهرامم مثل من با مادرم راحت نیستن چون مادرم همه مارو خیلی زیاد ازبچگی تحقیر کرده ووقتی دعوا میکنه با هر3تامون 1جور برخورد میکنه!
    اما دلیل رفتار مادرم اعتماد به نفس خیلی پایینشه من با مشاور دربارش حرف زدم مادرم بیش از حد منفی باف واسترسیه وخودشو پایین تر از دیگران میبینه خیلی سریع عصبی میشه واین عصبانیتو سر ما خالی میکنه!البته اینایی که گفتم با کمک مشاور وکتابای روانشناسی که خوندم بود چون مادرم اصلا قبول نداره رفتارش نامناسبه اگرم ما حرفی بزنیم شروع میکنه به فحش دادن!ناگفته نمونه که مادرم از اول ازدواج تا الان با مادر شوهر زندگی میکنه که راستش نمونه 1مادر شوهر وحشتناکه که همه میگن!!!!!!!!به نظر من یکی از دلایل رفتارشم همینه!
    اما من ازین رکود خیلی خستم ودلیل حساسیت رو رفتار مادرمم همین بیکاری وتو خونه بودنه چون قبلا اینقد اذیت نمی شدم خواهش میکنم کمکم کنید ازین وضعیت نجات پیدا کنم چون واقعا افسرده شدم ممنونم
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:4#
    yas64 آواتار ها
    سلام دوست عزیز
    تا حالا با مادرت در این رابطه حرف زدید؟برای این مشکلتون سه خواهر با مادرت خیلی صبورانه و مهربون بشینید حرف بزنید شاید اونم حرفی برای گفتن داشته باشه و دلیلی برای کاراش داشته باشه ولی با صبرو حوصله و بدور از دعوا و تنش حرف بزنید
    چرا برای ارشد درس نمیخونی؟اینجوری هم سرگرم میشی هم برای آینده و شغل مورد دلخواهت خوبه،
    همیشه سخت ترین نمایش به بهترین بازیگر داده میشود
    شاکی نباش شاید تو
    بهترین بازیگر خدایی ...!
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:5#
    راستش بارها سعی کردیم باهاش حرف بزنیم اما حاضر نیس حتی بشنوه چون اصلا قبول نداره اشتباه میکنه حتی خاله هامم باهاش حرف زدن اما قبول نمیکنه!
    تهیه منابع ارشد اونم معماری واقعا برام غیر ممکنه بدون منابعم نمیشه رتبه خوب آورد ودانشگاهم روزانه قبول شدخیلی سعی کردم از هر راهی شده ارشد بخونم اما متاسفانه نشد الان بعد1 سال که فارغ التحصیل شدم به خیلی راه ها مخصوصا همین ارشد فک کردم براشم تلاش کردم اما به بن بست خوردم
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:6#
    sara2 آواتار ها
    سلام
    طبیعتا مشکلی که براتون پیش اومده برای خیلی از ما که از درس و دانشگاه فاصله میگریم پیش اومده البته افرادی که بیکار تو خونه میشینن
    دانشگاهی که تحصیل کردید تو شهر خودتون بوده؟
    هدف روشنی از آینده دارید؟نحصیل یا مشغله کاری یا ازدواج یا ...
    نظر مادرتون برای ازدواج شما چیه؟
    بر چهره مسیح روی صلیب و بر لبان چاپلین روی صحنه لبخندیست
    دردهای بزرگ را نمیتوان گریست...
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:7#
    samin66 آواتار ها
    دوست عزیز من فکر میکنم قبل تمام مشکلات شما باید ریشه مشکل اصلی حل شود. یعنی : مادر
    مادر رکن اصلی هر خانواده است. و واقعا برای خانواده زحمت میکشد. حتی فریادهایش حتی اگر درست نباشد، از منظر خودش درست است و فقط و فقط به خاطر عشق به فرزند است. حتی اگر خودش هم نخواهد، خداوند مهر مادری را در وی قرار داده و این چیزی نیست که کسی انکار کند. در واقع شما سه خواهر باید در درجه اول زندگی مادرتان را نجات دهید بعد خودتان. چون اگر با همین وضع پیش رود. سالها بعد مادرتان هم فردی میشود شبیه مادربزرگتان که در عین علاقه شما به وی، برایتان تحملش سخت میشود. شما باید به مادرتان کاملا حق دهید. چون سالیان با فردی (مادرشوهر) زندگی کرده که مدام میگفته چکار کن چکار نکن و چی بخور و... و هر روز روی اعصاب مادرتان راه میرفته. خود شما که سه خواهر هستید الان اخلاق مادرتان شماها را اذیت میکند. حالا فکرش رو کنید که مادرتان تک و تنها باید یک تنه مقابل رفتارهای مادربزرگتان می ایستاد و یا تحمل میکرد.
    مسلما کار از صحبت با مادرتان گذشته. نهایت صحبتتان ممکن است یکی دو روز جواب دهد و دوباره روال قبل را از سر می گیرد. شما باید اعتماد به نفس را به مادرتان برگردانید. نه اینکه سه نفری جبهه بگیرید در مقابل کارهای مادرتان. اول از همه بگردید به ببینید چی مادرتان را خیلی عصبی می کند: مثلا باقی ماندن کارهای خانه و به اتمام نرسیدن آن ها. خب حالا با تمام وجود سه خواهری، خانه را هر روز تمیز کنید و غذا درست کنید و.... و حتی مرتب بگویید که خداروشکر که مادر اینقدر کدبانو بود که تونست ایقدر قشنگ به ما غذا پختن یاد دهد. ممکن است با وجود انجام تمام کارها باز مادرتان به یک چیزی گیر دهد. مثلا فراموش کنید که سماور را خاموش کنید. در این صورت خونسردی خودتان را حفظ کنید و با لبخند و شوخی (حتی تصنعی) بگویید چشم مامان گلم. همین الان انجام میدم. و دیگه هم این اشتباه تکرار نمیشه. نه اینکه شماها جبهه بگیریید و داد و بیداد راه بندازید که ای باباااااااا از صبح تا حالا همه کار کردیم، حالا یک سماور خاموش نکردیم و.... سه نفری برای مادرتان کادو بخرید. باید امثال چنین کارهایی زیاد برای مادرتان انجام دهید. و حتی ممکن است بارها با برخورد تند مادرتان روبرو شوید ولی اصلا نباید کم بیاورید. ضمن اینکه اصلا جلوی مادرتان نگویید که تو مشکل داری یا عصبی هستی یا اعتماد به نفست پایین است. به هیچ وجه نگویید. با عمل، مشکل را حل کنید نه حرف. یادتان باشد که مادر شما سالها و به تدریج دچار روحی خسته و خسته تر شد. پس این خوب کردن مادرتان زمان می برد. به خاطر مادرتان و خودتان هم که شده صبور باشید. خیلی هم زیاد. به خداوند توکل کنید که حلال مشکلات است و فر اموش نکنید که خداوند فرموده: حتی در جواب پدر مادر یک "اوف" هم به آن ها نگویید.
    ان شالله موفق باشید.
    بعد یک عمر زندگی و تجربه تازه دارم درک میکنم،
    توجه به علائقم و برای خودم زندگی کردن یعنی چی!!!!!
    پاسخ با نقل و قول

  10. افسردگی بعد از فارغ التحصیلی  سپاس شده توسط yas64

  11. ارسال:8#
    sara2عزیز سلام!
    دانشگاه محل تحصیلم تو استان خودمون نبود،هدفم از آینده سر کار رفتن ودر کنارش ادامه تحصیله،نمیشه گفت اصلا به ازدواج فکر نمیکنم اما ازدواج برام تو اولویت نیست هرجند اگه دغدغم ازدواج باشه هم موقعیت ازدواج ندارم و اینم به مشکلاتم اضافه میشه!!!!!
    برعکس خودم مادرم خیلی به ازدواجم فکر میکنه!!!!
    پاسخ با نقل و قول

  12. ارسال:9#
    saminجان ممنون ازینکه وقت گذاشتیدو جواب دادین!
    درسته مادرم خیلی زیاد از مادر شوهر اذیت شده و واقعا رفتار مادربزرگم آزار دهنده بوده وهست!اتفاقا مدتیه همین روش ملایمتو پیش گرفتیم و تا حدودی جواب داده چون واقعا کارهای خونه رو انجام میدیم اما همونطور که شما گفتین نیاز به زمان داره از طرفی خواهر دومم دانشجوئه واز اول مهر رفته وخواهر کوچیکمم هرروز مدرسه داره و الان رفتار مادرم یه جورایی فقط رو من زوم شده منم واقعا به خاطر دغدغه هام خیلی تحت فشارم با وجود اینکه خیلی صبورم ووقتی مادرم حرف میزنه اصلا جبهه نمیگیرم اما تازگیا خیلی بیشتر اذیت میشم تاحدی که واقعا دارم افسرده میشم چون از اول مهر من بیشتر کارای خونه رو انجام میدم حساسیت مامانم کمتر شده اما افسردگی خودم داره روز به روز بیشتر میشه!
    پاسخ با نقل و قول

  13. ارسال:10#
    samin66 آواتار ها
    به شما تبریک میگم که اینقدر به فکر مادرتون هستید. این عالیه که اینقدر شجاعانه و یک تنه مقابل مشکلات ایستاده اید. خواهشی که از شما دارم اینه که صبوریتون رو در مقابل کارهای مادرتان از دست ندهید.
    خب شما میگیید استعداد دارید ولی خب امکانات ندارید؟!
    خدا رو شکر به نت که دسترسی دارید. پس میتوانید بسیاری از کتاب ها را حتی در رشته معماری دانلود کنید. ضمن اینکه میتوانید از بعضی دوستان قرض بگیرید. و یا اینکه چند نفری با هم منابع را بخرید. ضمن اینکه قطعا یکسری کتابهای دانشگاه با منابع کنکور یکسان هستند. منابع حتما نباید کتابهای کمک آموزشی و تستهای آنچنانی و.... باشد. زمان من ، ارشد واقعا مشکل بود. افراد به سختی قبول میشدند ولی الان شرایط کاملا فرق کرده. و قبولی راحت تر شده.
    همچنین شما میتوانید به چند استاد و دانشجو و حتی در نت بسپارید که بعضی پروژه های معماری را که توانش دارید را انجام دهید.
    بودن انسان های بسیار موفقی که از وضع مالی صفر و حتی زیر صفر (قسط ها و قرض های زیاد) شروع کردند. شما شروع کن. بقیه اش را بسپار به خدا. حتما دست توانای خداوند کمکتان خواهد کرد.
    امام علی (ع): توکل کن. تفکر کن. سپس آستین هایت را بالا بزن. آن گاه خواهی دید که دستان خداوند زودتر از دستان تو بالا زده شده است.
    بعد یک عمر زندگی و تجربه تازه دارم درک میکنم،
    توجه به علائقم و برای خودم زندگی کردن یعنی چی!!!!!
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •