تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




دردسرهای تک پسربودن شوهرم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:ebi93
آخرین ارسال:ebi93
پاسخ ها 15

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

دردسرهای تک پسربودن شوهرم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام...خسته نباشید..اگه توی مشکلم کمکم کنیدازتون ممنون میشم...من چهارساله ازدواج کردم..خودم اهل یکی ازشهرستانهای مشهد و شوهرم اهل تهران هستن..ما طبقه پایین خونه پدرشوهرم زندگی میکنیم...ازابتدای ازدواجمون مادرشوهرم خیلی با زبونش آزارم داد و اینقد جلوی روم میگفت دهاتی ها اینجورن اونجورن...و منم بخاطراینکه احترامشونو نگه دارم هیچی نمیگفتم..اما دست بردار نبود..اگه سالی یکبار خونواده من میومدن دیدنم خونواده شوهرم میگفتن واسه چی میان واسه چی باید پسرمون به خرج بیوفته..بدیش اینجاست که مادرش میاد توی پله ها خونوادمو نفرین میکنه و این واسه من خیلی سخته..ازهمون اول ازدواجمون سعی کردم بهشون نزدیک بشم اماخداشاهد میگیرم زبونش قلبمو سوراخ میکرد وبه این نتیجه رسیدم کمتر ببینمشون..چندبار باهاشون حرف زدشوهرم اما انگارحرفامون واسه اونا ارزش نداره..پدرشوهرمم خیلی اوقات به آب خوردن ماهم کار داره..ازوقتی دخترم به دنیااومده بدتر شدن و ازرفتار مادرشوهرم متوجه میشدم میخادبچه مو ازم بگیره.روزی چندبار میومد خونم..و آزارام میداد با زبونش..منم دیدم اینجوریه در و باز نکردم و دیگه به هر مکافاتی شد رفت و آمدش قطع شد..حالا شدم تک عروس بد که هم پسرشونو ازشون گرفتم و هم اینکه نوه شونو نمیذارم روزی ده بار ببینن..چیکار میتونستم بکنم..وقتی میدیدم مادرشوهرم از کفشای بچه ام که کنار کفشای داییشه ناراحت میشه..باور کنید حسادت نمیکنم اتفاقا وقتی بارداربودم چقققققد مشتاق بودم زودتر پدرمادرشوهرم نوه دار میشن.اما بعدش بهم بد کردن..چندبار خاستم رفتارشونو نادیده بگیرم اما فایده نداشت..مادرشوهرم خییییلی بد پشت سره...اما جلو روم اینقدخودشو مظلوم میگیره...اما من نمیتونم فیلم بازی کنم..کمکم کنید..چندروز پیش کم آوردم خاستم برم شهرستان و دیگه برنگردم اما بخاطر همسرم و دخترم یک مدت دیگه صبر کردم تا مگه ازاین خونه بریم..
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    من چهارسال صبوری کردم با اینکه شوهرم دیابت داره و عین پروانه دورش میگردم انتظار داشتم خونواده شوهرم کمی قدر دان بودن..واسم خیلی سخته که توی غریبی اینجور آزارم بدن..خونواده شوهرم خیلی به شوهرم وابسته بودن و فکرمیکنن بچه شونو ازشون گرفتم اما اینطور نیست..شوهرم وقتی رفتار خونوادشو میبینه ازشون روزبه روز دورتر شد..اما روزی دوبار رو میره بهشون سر میزنه...چرا باید بخودشون اجازه بدن به ریز ریز زندگی ما کار داشته باشند..پدرشوهرم با مخالفتاش و دخالتاش و مادرشوهرم با زبون عقربش و با تلفن صحبت کردنش توی پله ها و از ما بد گفتن..بخدا چندروزه به بن بست گیرکردم..کم آوردم..گیرخونواده ای افتادم که دیگران جزخودشون هیچ ارزشی ندارن..من باهزار امیدازعزیزانم دورشدم اما الان باید واسه دیدنشون از خونواده شوهرم اجازه بگیرم...میگن سالی یکبار هم زیاده بری شهرستان..اگه مخالفت کنم عروس بدزبونی هستم..من بخاطر حرفای اینا دانشگاهمو ول کردم اما الان من و باعروسای دیگران مقایسه میکنن..من اگه بدی نمیدیدم خودمو توی چهار دیواری حبس نمیکردم..بهم بگید چیکااااااار کنم...
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    به تالار همیاری خوش آمدید

    شرایط سختی رو توصیف کردید. آنچه از بیان شما برداشت میشه اینه که متاسفانه خانواده همسرتون از بالا به شهرستانی ها نگاه می کنند و این یک دید ناپسند، و بسیار مذموم است، و هیچگونه توجیه شرعی و عقلی هم ندارد، اما در برخی خرده فرهنگ ها دیده می شود.

    اما خوشبختانه به نظر میرسد که درک همسرتان فراتر از خانواده شان است و چنین دیدگاه نامناسبی ندارند.

    باقی ماندن در شرایط فعلی به شما پیشنهاد نمی شود و ادامه این روند، ممکن است تاثیرات منفی بر شما، روابط شما و همسرتان، و نیز بر تربیت فرزندتان بر جای بگذارد. بنابراین، ایجاد یک سری تغییرات برای دگرگون کردن این وضعیت، مناسب است.

    شما از این حق طبیعی برخوردارید که بتوانید در بازه های زمانی معقول، به دیدار خانواده خود بروید، یا اینکه خانواده شما به دیدار شما بیایند. به همان میزان که همسرتان برای پدر و مادرش عزیز هستند، شما هم برای والدینتان عزیز هستید. به همان نسبت که پدر و مادر همسرتان مایلند نوه شان را ببینند، پدر و مادر شما هم از چنین حقی برخوردارند.

    اینکه خود را در منزل حبس کنید، تاثیرات منفی بر شما باقی می گذارد که در روابط شما و همسرتان، و نیز تربیت فرزند می تواند اثرگذار باشد. شما حق دارید از آرامش نسبی برخوردار باشید و بتوانید این آرامش را به فضای خانواده نیز منتقل کنید.

    بنابراین، پیشنهاد می شود که با مشورت و جلب موافقت همسرتان، تغییر مکان بدهید. منتها باید نکاتی را مد نظر داشته باشید:

    1. شیوه بیان درست درخواست تان به همسرتان

    2. یادگیری چگونگی تعامل مناسب با خانواده همسرتان

    3. اینکه به هیچ وجه مانع رابطه همسرتان با خانواده نشوید و از آنها نزد ایشان بدگویی نکنید.

    4. شناخت حقوق خود، به طور مثال حق دیدار با خانواده خود یا آمدن آنها به نزد شما، و این حق که نباید لزوما خانواده همسرتان را از دیدارها مطلع سازید.

    5. چگونگی تقویت روحیه شادی در خودتان و کم کردن تاثیرات منفی ای که احتمالا در نتیجه زخم زبانها بر شما باقی مانده اند.

    روی این موارد باید بیشتر صحبت بشه و شما هم عملا درگیر اقدامات موثر بشید.

    بنابراین، ابتدا این سوال رو مطرح می کنم که آیا درباره تغییر مکان زندگی با همسرتان صحبت کرده اید؟

    آیا ایشان شرایط مالی یا ... برای این جابجایی را دارند؟

    نظرشان در این باره چیست؟
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  4. دردسرهای تک پسربودن شوهرم  سپاس شده توسط elnaz.t,m1392,mina71

  5. ارسال:4#
    سلام ممنونم که جوابمو دادید..بعداز چهارسال داریم با دلخوری جابه جا میشیم ومشکل من و شوهرم اینه که اگه بخایم تصمیمی بگیریم حتما اونا باید دخالت کنن خصوصا پدرشوهرم..نمونه اش اینه که میخام برم شهرستان شوهرم راضیه اما پدرشوهرم مانع میشه..اگه گوش بدیم به حرفش خودمونو آدم حساب نکردیم اگه هم کارخودمونو بکنیم میگن چقد عروس بدذاتی داریم که باعث شد پسرمون دیگه به حرف باباش گوش نده...انشالله ازاینجا بلند بشیم حرفای مادرشو و بی احترامیاشو کمتر میشنوم و آرومتر میشم..اما بلد نیستم فیلم بازی کنم...و فهمیدم مادرشوهرم درست شدنی نیست
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:5#
    چندبار جوابتونو خوندم...ممنونم راهنماییم میکنید...باورتون میشه از وقتی وارد این خونواده شدم از خدا خیلی دورشدم...دیگه اشتیاقی ندارم نماز بخونم قرآن بخونم..چونکه مادرشوهرم نماز زیاذمیخونه و روزه خیلی زیاد میگیره اما حق الناس واسش مهم نیست..میگم اگه مومن اینه پس من بابد کافربشم...من چهارسال شرایط خیلی سختی داشتم..مریضی شوهرم ازیکطرف و رفتار خونواده اش از طرفه دیگه..احساس میکنم زندگی ماله من وشوهرم نیست...شوهرم خییییلی خوب و مهربونه..و الان راضی شده که بایداز اینجا بریم..فکرمیکنم شوهرم مقصر این مشکلاته چون نتونست به خونواده اش بفهمونه زندگی ما دخالت نکنن...نمیگم بره دعوا کنه اما یکم اراده داشت و اینقد از اینکه پدرمادرش ازش دلخور میشن ناراحت نبود...اگه بتونید واسه شوهرمم راهکار بدید ممنون مبشم چون جواباتونو واسش میخونم....میترسم کم بیارم و زندگیمو رها کنم...
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:6#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام و ممنون بابت توضیحات شما

    اول اینکه فراموش نکنید، رابطه تون رو با خدا تقویت کنید. بی شک، رفتارهایی که بیان کردید، نه تنها ربطی به دینداری ندارند که در تقابل آشکار با ارزشهای دینی هستند.

    من قبلا در خصوص حفظ استقلال خانوادگی، در کنار رعایت حرمت خانواده ها توضیحاتی رو در جایی دیگر داده بودم که حالا بخش هایی اش رو نقل می کنم.

    قبل از هر چیز این رو باید بدونیم که هر فردی نسبت به خانواده خودش حساسه و یه سری احترام های ویژه براشون قائله و خوشش نمیاد که خانواده اش مورد بی احترامی قرار بگیرند و یا شخصیت خانوادگیش رو متزلزل ببینه. بنابراین اول باید این تعلقات خانوادگی همسرتون رو تا حدودی درک کنین. اگه جلوی همسرتون از خانواده همسرتون بد بگین میتونه کاملا اثر معکوس بگذاره. چون باعث میشه همسرتون در برابر شما حالت دفاعی به خودش بگیره و سعی کنه از حریم خانواده اش دفاع کنه. پس حفظ حرمت خانواده همسر یک اصل مهم در ارتباط با همسر هست.

    نقش همسرتون در این بین هم بسیار حائز اهمیت هست. همسرتون می توانند با بیان منطقی و صحیح نیازهای شما، رابطه بین شما و خانواده شون رو بهبود ببخشند. با بیان این نکته که علاقه والدین به فرزندان چقدر زیاد است و علاقه فرزندان به والدین هم به همین ترتیب است، به پدر و مادر خود این منظور را برسانند که درست همانگونه که آنها دلشان برای فرزندشان تنگ می شود، پدر و مادر همسرشان هم دلشان برای فرزند تنگ می شود. همچنین، بیان این نکته که همسرتان به والدینش اطمینان بدهد که خودش تمایل دارد همسرش به دیدار والدین برود، و یا بالعکس والدین بیشتر به دیدار فرزندشان بیایند، تردید آنها را برطرف نماید. ذکر نکاتی از قبیل اینکه دیدار بیشتر همسرش با والدین و خانواده، اثر مستقیم بر روحیه و شادابی همسر دارد و این شادی به نفع همه است، کمک کننده است. دقت شود که این صحبتها را همسرتان به تنهایی بیان کنند(ترجیحا در غیاب شما) و با بیانی مناسب.

    در مورد حفظ استقلال، تنظیم یک سری قوانین بین شما و همسرتون(به اتفاق هم)، میتونه خیلی کمک کننده باشه

    برای این کار جدولی تنظیم کنید و موارد زیر رو در اون لحاظ کنید:

    1. مواردی رو که کاملا خصوصی و مربوط به همسران میشه رو فهرست کنید.

    2. مواردی رو که می تونین با مشورت خانواده ها انجام بدین رو هم فهرست کنید.

    3. مواردی رو که تاثیر نظر خانواده ها در تصمیم گیری شما زیاد حائز اهمیت نیست(اگر نظر خانواده ها اعمال بشه موجب ناراحتی شماها نمیشه) رو هم بنویسید.

    4. مواردی رو که در جریان گذاشتن خانواده ها منجر به دخالت اونها شده و به روابط شما لطمه وارد می کنه رو هم بنویسید.

    این موارد رو با مشورت همسرتون تنظیم کنید و به عنوان قانون در خانه خودتون اجراییش کنید.

    باز هم تاکید می کنم، حفظ احترام و شان والدین واجب است.

    فعلا روی مواردی که بیان شد، به اتفاق همسرتون فکر کنید. ببینید میتونید مواردی که دسته بندی شد رو تنظیم کنید؟
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  8. دردسرهای تک پسربودن شوهرم  سپاس شده توسط m1392

  9. ارسال:7#
    بازم ممنونم از کمکتون...حرفای شما درسته و شوهرم توی این چهارسال زیاد باهاشون حرف زده و با احترام زیاد،اما انگار حرفاش شنیده نمیشه..و اینکه من و شوهرم میدونیم و باهم توافق داریم که اونا نباید دخالت کنن اما خونواده اش به شدت ناراحت میشن و تمامشو از چشم من میبینن و مریضیهای پدرشوهرمو مستقیمأ گردن من و شوهرم میندازن..و این رفتار باعث میشه شوهرم کوتاه بیاد...و تلاش من بی نتیجه میمونه..اینم بگم که یکجورایی خرجشون باما یکیه...میشه شما بگید تا شوهرم بشنوه که اینقد زندگیمونو فدای مظلومی خودش نکنه..
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:8#
    ببخشید من وشوهرم به خونواده شوهرم بی احترامی نکردیم تنها رفت و آمد خودم و دخترمو محدود کردم تا یکم بخودشون بیان اما انگار بی فایده بوده..و وقتی چیزی میشه شوهرم خودشو کنار میکشه و میگه ای وسط من چکاره ام و انتظار داره اختلافات خودبه خود حل بشه..من هیچوقت ازش نخاستم بی احترامی کنی حتی زمانی یکم تند برخورد کرده بهش گفتم اگه بابات سیلی هم بهت بزنه بازم باید دستشو ببوسی اما نباید اجازه بده به زنش توهین کنن..چندروز پیش پدرشوهرم بخاطراینکه صدای تلویزیون زیادبود با لحن خیلی بدی و داد وبیداد گفت کمش کن..و من از اون روز به بعد حالم خیلی بده چونکه این رفتار از پدرشوهرم بعیدبود و توی چهارسال اولین بار بود اینقد تند و زننده باهام برخورد کرد..انگار منتظر یک بهونه میگشت خودشو خالی کنه..وقتی شوهرم متوجه شد و منم بهش گفتم اگه هنوزم بخای توی این خونه بمونی میرم ودیگه برنمیگردم تنهاحرفش این بود که این وسط چرا دوطرفه تون من رو وسط قرار میدین...من تنها حرفم این بودکه سه ساله ازش خاستم ازاین خونه بریم تا به اینجاها نرسه اما اینقدر لفتش داد تا حالا باباش به راحتی بیاد سرم دادبزنه و این درحالیه که کوچکترین تویی به دختراش نمیگه اما چونکه من غریبم و میدونن پسرشون نمیتونه زندگیشو مدیریت کنه باید آزارمون بدن و واسمون تصمیم بگیرن..من۲۷سالمه و شوهرم۳۳ سالشه..دیگه بچه نیستیم و من تمام این رفتارها رو از چشم شوهرم میبینم...باور کنید اهل غیبت و بدگویی از کسی نیستم حتی دایی وخاله های شوهرم که اهل شهرستان خودمون هستن صدبار گفتن که یک دختر خوب بود که اونم تو بودی..من واسه شوهرم کم نذاشتم اما مادرشوهرم کاری کرده جلوی پدرشوهرم خراب بشم وزندگی پسرش زیرو رو بشه...فقط دعا میکنم زودتر بریم تا اونموقع بفهمم زندگی یعنی چی...احساس میکتم این زندگی ماله من و شوهرم نیست..
    پاسخ با نقل و قول

  11. ارسال:9#
    چرا کسی جوااااااببببمو نمییییده؟؟؟؟
    خواهش مبککککککننننننننممممم کسی راهنماییییم کنه...😭😭😭
    پاسخ با نقل و قول

  12. ارسال:10#
    sara2 آواتار ها
    سلام دوست عزیزم
    متاسفانه افرادی مثل خانواده همسر شما کم نیستن و همیشه یکسری خواسته ها قربانی رفتار دیگران میشه
    خانواده همسر شما خودشون رو بالاتر از دیگران میدونن و همین باعث میشه که حدود خودشون رو نشناسن و به حقوق شما تجاوز کنند.باز هم جای شکرش باقی هست که همسرتون از درک و فهم بالایی برخوردار هستند و طبق نظریات شما به حرفهاتون احترام میذارند پس شما باید بیشتر از همیشه بهشون محبت کنید و با سیاست زنانگی کمکشون کنید که تصمیم بگیرند.چرا فکر میکنید که باید فیلم بازی کنید این حق شماست که در آرامش زندگی کنید و در کنار همسر و فرزندتان شاد باشید و لذت ببرید.من خانواده هایی را دیدم که با وجود چند پسر باز در زندگی پسرشان دخالت میکنند و به عروس به چشم یک غریبه که مالک فرزندشان شده نگاه میکنند دیگه برسه به این که همسر شما تک پسر هستند.شما احترام به خانواده همسرت رو حفظ کن و با بیان کردن نیازها و خواسته هاتون از همسرتون سریعا محل زندگیتون رو عوض کنید و احساساتتون رو با همسرتون در این باره در میان بگذارید و توجه داشته باشید که همسرتون در مقابل خانواده هم وظایفی داره و زیاد با خانوادش طرف نشه و برای نقل مکان نیاز به اجازه گرفتن نیست و پس از تصمیم میتونید فقط عنوان کنید.در ضمن مشخصه شما دنبال تایید طلبی هستید و فکر میکنید اگر مطابق میل خانواده همسرتون نباشید شما را یک عروس بد تلقی خواهند کرد اما بدونید اونا در هر صورت تصورشون همین هست پس باید حقوق خودتون رو حفظ کنید و با احترام حرف خودتون رو بزنید
    موفق باشید
    بر چهره مسیح روی صلیب و بر لبان چاپلین روی صحنه لبخندیست
    دردهای بزرگ را نمیتوان گریست...
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •