تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




ارامش ندارم و زندگیم مختل شده زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:only2
آخرین ارسال:mina71
پاسخ ها 20

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

ارامش ندارم و زندگیم مختل شده

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام،23 سالمه و دارم از رشته مهندسی فارغ التحصیل میشم
    من خوابگاهیم و با شرایط خوابگاه همیشه مشکل داشتم با سر و صداهاش از 5صبح تا دوباره 5صبح
    بواسطه همین با همخوابگاهیام میونه خوبی نداشتم و اونها هم بواسطه تنها و غریب بودن من همیشه اذیتم میکردن وخیلی وقتام از حسادت بهم تهمت میزدن یکسال اخر تحت همین شرایط بودم جوریکه تو ذهنم جایی برای درس نموند و فقط دعوا شد و فکر انتقام
    خیلی جریانات ایجاد شد سر هیچ و پوچ تا جاییکه ترم پیش سه تا درسمو افتادم ،چون اصلا نمیتونستم درس بخونم ،این ترم که تموم شد مهمان شهر خودم شدم ،ولی بخاطر یکسال دعواو درگیریقبلی و نداشتن ارامش و تمرکز اینجاهم نتونستم درس بخونم ولی خب داره تموم میشه
    اصلا ارامش ندارم ،ذهنم درگیره قبله ،مثل قبل نمیتونم مقابل ادمهای مریض و مشکلی دار و کسایی که باهام دعوامیکنن رامشمو حفظ کنم و بهشون بیتوجهی کنم و باهاشون دعوامیکنم ،مدام جواب خواهر ومادرمومیدم و باهاون بحث میکنم اصلا گاهی بایک ذره عصبانیت قبلی برانگیخته میشم و اگه دعوانکنم نمیتونم اروم شم ،به دعوا و خالی شدن نیاز دارم
    رشته مو دوس دارم ولی این چندتا درس باقیمونده و پایان نامه رو نمیتونم انجام بدم
    چون اروم نمیشم تا بتونم تمرکز کنم و درس بخونم ،کتاب رو میگیرم دستم تا یک ساعت سر خط دومش هستم
    من دنبال ارامشم ،کسایی که بهش رسیدن کمک کنن
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    یکی دوماهه که این سایت رو میخونم مطالبشو ،بعضی روزا خیلی خلوته چرا؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام دوست عزیز ...
    منم گاهی اوقات خیلی عصبانی میشم بخاطر سختیایی که قبلا داشتم اما الان هروقت بخوام عصبی بشم اگه تو خونه باشم زود میرم تو اتاقم چندتا نفس عمیق میکشم . چندتا صلوات میفرستم تا اروم بشم اگرهم بیرون از خونه باشم ذهنمو درگیر یه خاطره خوش میکنم و ساکت میمونم ...چندبار تمرین کنید میتونید انجامش بدید اینجوری بعد از چند وقت به ارمش قبلی میرسید ...سعی کنید یه دوست خوب داشته باشید که ازنظر سطح درسی ازشما قوی تر باشه اینجوری باعث میشه که شما به فکر یه رقابت دوستانه باشید و درستون قویتر از قبل بشه...امیدوارم صحبتم مفید باش ...موفق باشید
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارامش ندارم و زندگیم مختل شده  سپاس شده توسط m1392,only2

  5. ارسال:4#
    نقل قول نوشته اصلی توسط mina71 نمایش پست ها
    سلام دوست عزیز ...
    منم گاهی اوقات خیلی عصبانی میشم بخاطر سختیایی که قبلا داشتم اما الان هروقت بخوام عصبی بشم اگه تو خونه باشم زود میرم تو اتاقم چندتا نفس عمیق میکشم . چندتا صلوات میفرستم تا اروم بشم اگرهم بیرون از خونه باشم ذهنمو درگیر یه خاطره خوش میکنم و ساکت میمونم ...چندبار تمرین کنید میتونید انجامش بدید اینجوری بعد از چند وقت به ارمش قبلی میرسید ...سعی کنید یه دوست خوب داشته باشید که ازنظر سطح درسی ازشما قوی تر باشه اینجوری باعث میشه که شما به فکر یه رقابت دوستانه باشید و درستون قویتر از قبل بشه...امیدوارم صحبتم مفید باش ...موفق باشید
    من خیلی بخوام سرحال و اروم باشم هفته ای یکروزه ،بقیه اش طبقه همون عادت حالم بده و فکرم اروم نمیشه

    مشکل همینجاست که دوستی ندارم چون دانشگاه غریب بودم این چندماه هم اینجا نتونستم با کسی صمیمی بشم ، به ادمها نمیشه اعتماد کرد چندبار نتیجه اعتمادمو بد دیدم
    خاطره خوش ندارم ،باورتون میشه ،یک سفره شماله چندین ساله پیشه که یکروزش خواهرم چنان جلوی همه باهام بد برخورد کرد که بعد از ده سال یادمه هنوز ،چنون اشتباها نشستم روی کت شوهرش
    یک مسافرت سه چهار سال پیش هم هست که مهمون خواهر دیگم بودم و با ماشین اونا میرفتم که چنان یکروز خواهرم منو به باد فحش گرفت تا تحقیرم کنه که اونم از اون ،هیچ خاطره خوشی ندارم ، شاید دو سه لطحظه خوش داشته باشم که اونم یاد اوریش تکراری شده
    فقط ناراحتیام میاد جلوی چشمم
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارامش ندارم و زندگیم مختل شده  سپاس شده توسط mina71

  7. ارسال:5#
    marzie آواتار ها
    گذشته دیگه تموم شده و قرار نیست تکرار بشه شما هم هرچی بهش فکر کنی جز اعصاب خوردی واسه خودت هیچ سودی نداره.
    به جای اینکه هی فکر کنی و بگی من گذشته خوبی نداشتم و همیشه ناراحت بودم. بیا از زمان حال خوب استفاده کن و روزهای خوبی رو برا خودت بساز.تا خودت نخوای نمی تونی روزهای خوش و شاد داشته باشی. هر وقت که می بینی رو مود خودت نیسی زیاد طرف بقیه نرو که با یه چیز کوچیک باهاشون دعوات بشه. و برعکس هر موقع احساس میکنی حالت خوبه با خانواده و دوستات بیشتر حرف بزن .از نظر من اینجوری باعث میشه کم کم ارامشت بیشتر بشه.
    باز هم تکرار میکنم گذشته و زندگی خوابگاهیت تموم شده و برات قرار نیس تکرار بشه
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارامش ندارم و زندگیم مختل شده  سپاس شده توسط mina71

  9. ارسال:6#
    نقل قول نوشته اصلی توسط marzie نمایش پست ها
    گذشته دیگه تموم شده و قرار نیست تکرار بشه شما هم هرچی بهش فکر کنی جز اعصاب خوردی واسه خودت هیچ سودی نداره.
    به جای اینکه هی فکر کنی و بگی من گذشته خوبی نداشتم و همیشه ناراحت بودم. بیا از زمان حال خوب استفاده کن و روزهای خوبی رو برا خودت بساز.تا خودت نخوای نمی تونی روزهای خوش و شاد داشته باشی. هر وقت که می بینی رو مود خودت نیسی زیاد طرف بقیه نرو که با یه چیز کوچیک باهاشون دعوات بشه. و برعکس هر موقع احساس میکنی حالت خوبه با خانواده و دوستات بیشتر حرف بزن .از نظر من اینجوری باعث میشه کم کم ارامشت بیشتر بشه.
    باز هم تکرار میکنم گذشته و زندگی خوابگاهیت تموم شده و برات قرار نیس تکرار بشه

    تا حدی که بتونم فکر نمیکنم به گذشته ولی گذشته منو ول نمیکنه ،
    فکر خوبیه که برای اینکه بگومگو نکنم وقتایی که حالم خوب نیست تو اطاق خودم بمونم
    اما نمیدونم چیکار کنم وقتی یه مسله ای ناراحتم کنه تا یک یدو ساعت حالم بده یه مساله کوچک حتل تلفنی حتی پیامی حتی جمله ای که مامانم به بابام یا هرکسی به یکی دیگه میگه و به مزاج من خوش نمیاد کلی فکرم مشغوله و نمیتونم خودمو اروم کنم اونوقت اگه صبحه ظهر میشه و اگه عصره شب میشه و اینجوری یکروزم هدر میره نمیتونم درس بخونم دست خودم نیست
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارامش ندارم و زندگیم مختل شده  سپاس شده توسط mina71

  11. ارسال:7#
    به جای اینکه گذشتت باعث ناراحتیت بشه بذار واست درس عبرت باش .نذار گذشته زمان حال رو ازت بگیره اونوقت دوباره میشینی حسرت گذشته رو میخوری ....سعی کن به اعصابت مسلط باشی چندتا مطالب روانشناسی در مورد تسلط بر اعصاب بخون ....درضمن دوست عزیز همه آدما مثل هم نیستن سعی دوباره امتحان کنی و یه دوست خوب پیدا کن چون خیلی کمکمت میکنه...اعتماد نداشتن به دیگران خوب نیست این خودش باعث ایجاد حس بدبینی میشه.
    پاسخ با نقل و قول

  12. ارامش ندارم و زندگیم مختل شده  سپاس شده توسط only2

  13. ارسال:8#
    نقل قول نوشته اصلی توسط mina71 نمایش پست ها
    به جای اینکه گذشتت باعث ناراحتیت بشه بذار واست درس عبرت باش .نذار گذشته زمان حال رو ازت بگیره اونوقت دوباره میشینی حسرت گذشته رو میخوری ....سعی کن به اعصابت مسلط باشی چندتا مطالب روانشناسی در مورد تسلط بر اعصاب بخون ....درضمن دوست عزیز همه آدما مثل هم نیستن سعی دوباره امتحان کنی و یه دوست خوب پیدا کن چون خیلی کمکمت میکنه...اعتماد نداشتن به دیگران خوب نیست این خودش باعث ایجاد حس بدبینی میشه.


    اتفاقا خیلی ادم ساده و زود باوریم ،اصلا دروغ و ریاکاری رو تو ادمها نمیتونم باورکنم ، برا همین باهمین حس مثبت اندیشی میرم جلو یکدفعه یکجا برام زنگ خطر میخوره و میفهمم چقدر دروغ شنیدم و باورکردم ،
    دور از شما ، دخترا حسادت و دورغگویی و ریاکاری زیادی دارن و خیلیاشون منفعت طلب هستن ،اینقدر برای ادمهای حتی فامیل دردودل کردم و بعد فهمیدم که اون طرف میتونشته با یکی دوجمله مثل الان شما ارومم کنه ولی تو دلش لذت برده و فقط گوش داده به حرفام تا از رازم سر در بیاره ، ادمها خودشون بدبینی اوردن ،من خسلس خوش باورم به ادمها
    پاسخ با نقل و قول

  14. ارسال:9#
    سلماء آواتار ها
    سلام دوست خوبم
    خوبید ؟

    من مشاور یا روانشناس نیستم ,فقط امیدوارم حرفام و تجریه هام از دوران خوابگاه و دانشگاه بتونه کمکتون کنه.

    منم 4 سال توی خوابگاه موندم ,من تک فرزند هستم و خونمون همیشه اروم بود ,راحت میخوابیدم و درس میخوندم ]هرچی میخواستم ,مامانم واسم میپخت ,درسته زندگی خیلی سختی داشتم ولی از لحاظ درس خوندن همیشه شرایط برام تو خونه خوب بود تا اینکه دانشگاه قبول شدم ,شرایط خوابگاه و دوری از خونواده و سخت وبدن درس ها ,دو ترم اول خیلی سختی کشیدم ,به سختی دوست پیدا میکردم ,معدلم هم کم بود ,از لحاظ غذا خوردن هم که همیشه گشنه میموندم چون غذاهای دانشگاه کجا و غذاهای خوشمزه ی مامانم کجا ولی ترم 3 تصمیم گرفتم عوض بشم ,دیگه همه چی میخوردم ,خوب درس میخوندم و به شرایط خیلی خوب عادت کرده بودم ,منم با هم اتاقی هام مشکل داشتم ولی بعدش فهمیدم باید خودم رو با شرایط وفق بدم و همون هم اتاقی هام که دعوامون می شد ,الان از بهترین دوستام هستند.

    دوست خوبم دوران خوابگاه و دوران دانشجویی بهترین دوران زندگی هستند ,شما میتونی با هرچیز کوچیکی خودت رو شاد کنی ,مثلا با یه اهنگ یا تماشای فیلم ,من با دوستام تو خوابگاه انقدر جشن تولد میگرفتیم ,میرفتیم بیرون یا حتی میرفتیم کتابخونه و باهم درس میخوندیم .

    گذشته هرچی بوده ,تموم شده عسعی کنید به الان فکر کنید ,اینده هم خودش به وقتش میرسه, اگه از کسی ناراحت هستید و نمیتونید ببخشید ,بخاطر ارامش خودتون ببخشید نه بخاطر اینکه انها لایق بخشیده شدن هستند ,از مدتی که از درس خوندنتون باقی مونده ,نهایت استفاده رو بکنید ,اگه تمرکز براتون سخته ,سعی کنید خلاصه برداری کنید ,منم وقتی نمیتونستم درس بخونم ,تو کاغذهای کوچولو خلاصه مینوشتم با خودکارهای رنگی ,یا میرفتم کتابخونه ی دانشگاه یا بعضی وقت ها حیاط روی چمن ها دراز میکشیدم و درس میخوندم.

    برای خودتون برنامه ریزی کنید و به خودتون برای هرساعت درس خوندن مفید ,جایزه بدید مثلا تماشای فیلم یا گوش دادن به موسیقی یا بیرون رفتن .

    وقتی میخواید با کسی درد و دل کنید ,حتما بنویسید ,نوشتن واقعا معجزه میکنه ,سعی کنید با چیزای کوچولو خوشحال بشید و دیگه از امروز و از این دقیقه به گذشته فکر نکیند ,من خودم بعضی وقت ها که به گذشته فکر میکنم ,هم عصبی میشم و هم از کارای روزمره ام میمونم .

    درس خواندن واقعا شیرینه ,امیدوارم بتونید با شرایط درس خوندن و خوابگاه کنار بیاید و دیگه به گذشته فکر نکنید ,من از دانشگاه و خوابگاه خاطرات خیلی خوب و شیرینی دارم ,درسته یکسال هنوز نشده که فارغ التحصیل شدم ولی دلم واسه دانشگاه ,واسه شب های امتحان ,واسه استرس دیدن نمره هام ,واسه سختی بیدار شدن صبح زود ,واسه دلتنگی واسه خونه ,واسه درس خوندن تنگ شده .

    بازم اگه سوالی داشتید ,در خدمتم,تا جایی که بتونم ,کمکتون میکنم چون میتونم درکتون کنم .

    امیدوارم موفق باشید دوست خوبم
    خدای خوبم ,یار همیشگی من در همه ی لحظات بهم صبری بزرگ بده تا موفق ترین بشم و ارزوهای مامانم رو براورده کنم
    پاسخ با نقل و قول

  15. ارامش ندارم و زندگیم مختل شده  سپاس شده توسط mina71,only2

  16. ارسال:10#
    نقل قول نوشته اصلی توسط سلماء نمایش پست ها
    سلام دوست خوبم
    خوبید ؟

    من مشاور یا روانشناس نیستم ,فقط امیدوارم حرفام و تجریه هام از دوران خوابگاه و دانشگاه بتونه کمکتون کنه.

    منم 4 سال توی خوابگاه موندم ,من تک فرزند هستم و خونمون همیشه اروم بود ,راحت میخوابیدم و درس میخوندم ]هرچی میخواستم ,مامانم واسم میپخت ,درسته زندگی خیلی سختی داشتم ولی از لحاظ درس خوندن همیشه شرایط برام تو خونه خوب بود تا اینکه دانشگاه قبول شدم ,شرایط خوابگاه و دوری از خونواده و سخت وبدن درس ها ,دو ترم اول خیلی سختی کشیدم ,به سختی دوست پیدا میکردم ,معدلم هم کم بود ,از لحاظ غذا خوردن هم که همیشه گشنه میموندم چون غذاهای دانشگاه کجا و غذاهای خوشمزه ی مامانم کجا ولی ترم 3 تصمیم گرفتم عوض بشم ,دیگه همه چی میخوردم ,خوب درس میخوندم و به شرایط خیلی خوب عادت کرده بودم ,منم با هم اتاقی هام مشکل داشتم ولی بعدش فهمیدم باید خودم رو با شرایط وفق بدم و همون هم اتاقی هام که دعوامون می شد ,الان از بهترین دوستام هستند.

    دوست خوبم دوران خوابگاه و دوران دانشجویی بهترین دوران زندگی هستند ,شما میتونی با هرچیز کوچیکی خودت رو شاد کنی ,مثلا با یه اهنگ یا تماشای فیلم ,من با دوستام تو خوابگاه انقدر جشن تولد میگرفتیم ,میرفتیم بیرون یا حتی میرفتیم کتابخونه و باهم درس میخوندیم .

    گذشته هرچی بوده ,تموم شده عسعی کنید به الان فکر کنید ,اینده هم خودش به وقتش میرسه, اگه از کسی ناراحت هستید و نمیتونید ببخشید ,بخاطر ارامش خودتون ببخشید نه بخاطر اینکه انها لایق بخشیده شدن هستند ,از مدتی که از درس خوندنتون باقی مونده ,نهایت استفاده رو بکنید ,اگه تمرکز براتون سخته ,سعی کنید خلاصه برداری کنید ,منم وقتی نمیتونستم درس بخونم ,تو کاغذهای کوچولو خلاصه مینوشتم با خودکارهای رنگی ,یا میرفتم کتابخونه ی دانشگاه یا بعضی وقت ها حیاط روی چمن ها دراز میکشیدم و درس میخوندم.

    برای خودتون برنامه ریزی کنید و به خودتون برای هرساعت درس خوندن مفید ,جایزه بدید مثلا تماشای فیلم یا گوش دادن به موسیقی یا بیرون رفتن .

    وقتی میخواید با کسی درد و دل کنید ,حتما بنویسید ,نوشتن واقعا معجزه میکنه ,سعی کنید با چیزای کوچولو خوشحال بشید و دیگه از امروز و از این دقیقه به گذشته فکر نکیند ,من خودم بعضی وقت ها که به گذشته فکر میکنم ,هم عصبی میشم و هم از کارای روزمره ام میمونم .

    درس خواندن واقعا شیرینه ,امیدوارم بتونید با شرایط درس خوندن و خوابگاه کنار بیاید و دیگه به گذشته فکر نکنید ,من از دانشگاه و خوابگاه خاطرات خیلی خوب و شیرینی دارم ,درسته یکسال هنوز نشده که فارغ التحصیل شدم ولی دلم واسه دانشگاه ,واسه شب های امتحان ,واسه استرس دیدن نمره هام ,واسه سختی بیدار شدن صبح زود ,واسه دلتنگی واسه خونه ,واسه درس خوندن تنگ شده .

    بازم اگه سوالی داشتید ,در خدمتم,تا جایی که بتونم ,کمکتون میکنم چون میتونم درکتون کنم .

    امیدوارم موفق باشید دوست خوبم

    خوش به حال شما و شعور اجتماعی که داشتید و فهمیدید که باید چه کارکنید ، من هم دوستانی داشتم که مثل شما گلیم خودشون رو از اب کشیدن، البته حالا که دانشگاهمو عوض کردم اخرشم ،ولی اونزمان که اوضاعم بد شد با اتفاق غیرمنتظره ای مواجه شدم توی خوابگاه و اعتراض ناموجه سه هم اطاقیم بود که باهم دوس بودن و رفتن حسابی برعلیه من زدن ، من عیب کوچیکی داشتم و اونها هم داشتن مثل اوردن مداوم مهمون به اطاق کهمن راضی نبودم ،بهرحال من از پس اون ماجرا و مدیریتش نتونستم بربیام و مثل عقده شد برام که نتونستن حقمو بگیرم و به ضعف اعصاب و زود عصبانی شدن الانم گرفتار شدم که دیگه از پس کار شیرین درس خوندن برنمیام
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •