تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




وحشت از تنهایی بعد از فوت مامان مهربونم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:سلماء
آخرین ارسال:sephardad
پاسخ ها 30

صفحه‌ها (3): صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

وحشت از تنهایی بعد از فوت مامان مهربونم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    سلماء آواتار ها
    سلام نرگس مهربونم ,اناهید عزیزم و اقای راه شب

    ممنونم مامان نرگس ,حتما از ابجی مهرسا شماره ی شما رو میگیرم و باهاتون تماس میگیرم .

    اقای راه شب مشکل من رفته رفته بیشتر میشه و دیونه کنند میشه ,دیگه از خوابیدن هم وحشت دارم که مبادا پشت سرم یکی باشه یا میترسم چشمامو باز کنم که مبادا وقتی باز میکنم ,یه نفر دیگه پیشم باشه ,حتی وقتی کسی پیشم هست ,بازم میترسم.

    اناهید خوبم همش با خودم میگم شاید مامانم ازم راضی نبوده که اینجوری میترسم یا کار بدی در حقش کردم که ازم راضی نبوده ,هزار تا فکر دیونه کننده میاد سراغم که نمیدونم چیکار کنم حتی نمیتونم خودم رو سرگرم کنم ,همش میترسم ,میخوام سکوت باشه تا گوش کنم ببینم صدایی میاد یا نه
    خدای خوبم ,یار همیشگی من در همه ی لحظات بهم صبری بزرگ بده تا موفق ترین بشم و ارزوهای مامانم رو براورده کنم

  2. ارسال:12#
    elnaz.t آواتار ها
    سلام سلمای مهربونم
    اینجوری فکرنکن قربونت بشم مامان حتماازت راضی بودن فدات شم دیگه این فکررونکن
    مامان مهربونت دوستت داشت مطمئن باش ازت راضی بودن
    سلماباورکن میدونم چه حسی داری حسش میکنم که این فکرات چطورین امابه خودت انرژی منفی نده نگوکه رفته رفته بیشترمیشه به خودت امیدوارباش قربونت بشم میدونم ممکنه یه دوره خاصی بیشتربشن اما سریع خوب میشه
    یه حرف خیلی قشنگ اون روزپشت تلفن بهم زدی که به یه سری افرادگفتی من دخترهمون مادرم که تنهایی من روبزرگ کردسلمای مهربونم به خودت ایمان داشته باش که قوی بودنت هم مثل مادرعزیزته
    به این فکرکن که خدای مهربون ازت مطمئنه که ازپسش برمیای
    اینم یه امتحان الهی هست همینجورکه تاالان صبورومهربون وقاطع زندگی کردی سعی کن پررنگ ترشون کنی من به قدرتت ایمان دارم عزیزدلم
    عمرم خودت روبااین فکراذیت نکن دختری به پاکی توروکسی اذیت نخواهدکرد
    به این فکرکن یه مراقب داری که هیچوقت ازت دورنیست باخداخیلی حرف بزن تواون شرایط فدات شم
    باآرزوی قشنگ ترین روزهابرای توسلمای عزیزم
    دلیل تنهاییم راتازه فهمیدم!
    وقتی محبت کردم وتنهاشدم
    وقتی دوست داشتم وتنهاماندم
    دانستم بایدتنهاشدوتنهاماندتا\"خدا\"رافهمید...


  3. وحشت از تنهایی بعد از فوت مامان مهربونم  سپاس شده توسط anahid,hojjat,m1392,سلماء

  4. ارسال:13#
    سلماء آواتار ها
    سلام النازگلم

    فدای تو بشم که هرگز تنهام نذاشتی و ممنونم که درک میکنی چی میگم

    النازجان من واقعا میخوام به ترسم غلبه کنم ,من باید تنهایی زندگی کنم و باید بتونم ,باید بتونم روی پاهای خودم بایستم ولی شب ها واقعا میترسم ,دیشب داشتم روانی میشدم ,واقعا برام زجر اور هستش ,واقعا نمیدونم چیکار کنم ,به خاله و مامان بزرگم که کنارم میمونند ,وقتی میگم میترسم ,مسخره ام میکنند که از چی میترسی ,هیچ کس درک نمیکنه چی میگم ,همه بهم میخندند ولی من واقعا شب ها میترسم
    خدای خوبم ,یار همیشگی من در همه ی لحظات بهم صبری بزرگ بده تا موفق ترین بشم و ارزوهای مامانم رو براورده کنم

  5. وحشت از تنهایی بعد از فوت مامان مهربونم  سپاس شده توسط elnaz.t,m1392

  6. ارسال:14#
    عزیز من
    من درکت می کنم .
    درکت می کنم چون بعدا خودت متوجه خواهی شد ...
    اگه مامانت ازت راضی نبود حسش نمی کردی به خوابت نمیومد بوشو نمیشنیدی . تو کم نذاشتی تو تا آخرش بودی اینو هم من می دونم هم خودت پس با این افکار خودتو بیش از این داغون نکن .


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد


  7. وحشت از تنهایی بعد از فوت مامان مهربونم  سپاس شده توسط m1392,سلماء

  8. ارسال:15#
    سلماء آواتار ها
    دوستای خوبم من نمیتونم منظورم رو واضح بهتون برسونم؟ من واقعا میترسم ,خیلی خیلی وحشت دارم
    خدای خوبم ,یار همیشگی من در همه ی لحظات بهم صبری بزرگ بده تا موفق ترین بشم و ارزوهای مامانم رو براورده کنم

  9. ارسال:16#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام سلماء خانم

    همه بچه های همیاری در اتفاقی که افتاده، با شما همدرد و سهیم هستند. ما رو در غم خودتون شریک بدونید و مطمئن باشید در کنارتون هستیم و نمی گذاریم احساس تنهایی بهتون دست بده

    ترسی که در حال حاضر تجربه می کنید، یک ترس طبیعی هست که پس از وقوع مرگ مادرتون، همراه شما شده. اما منشا ترس، یک منشا غیرواقعی و خیالی هست.

    اگر بپذیرید که این ترس طبیعی هست، خیلی خیلی بهتر و راحت تر میتونید باهاش کنار بیایید.

    در مقابل اگر به خودتون مدام تلقین کنید که «من نباید بترسم»، «من باید با این ترس و تنهایی کنار بیام» و افکاری از این دست، وضعیت بهتر نمیشه و شاید بدتر هم بشه

    تفاسیری هم که از این ترس برای خودتون می کنید، بهش دامن میزنه

    وقتی میترسید سعی می کنید به دنبال دلیلش بگردید، و بنابراین ذهنتون رو برای پذیرش برخی تفاسیر نامرتبط آماده می کنید. چه کسی گفته مادرتون از دست شما ناراضی بوده؟

    این تفسیرها ربطی به ترس شما نداره.

    شکی نداریم که دلبستگی عاطفی عمیقی بین شما و مادرتون وجود داشته و داره و خواهد داشت. مرگ فقط یک سفر هست، سفری که ما هم دیر یا زود به سمت مقصدش خواهیم رفت.

    بنابراین، در شرایط فعلی برای اینکه بتونین به یاری خدا سریعتر بر ترس تون غلبه پیدا کنید، پیشنهادات زیر رو براتون مطرح می کنم:

    1. افکاری که بیان شد، مانند«من باید بتونم بر ترسم غلبه پیدا کنم» و سایر افکار باید و نبایدی رو از خودتون دور کنید.

    2. بپذیرید که این ترس طبیعی هست و بدونید که با قبول ترس و مواجهه با اون، بهتر و راحت تر میتونید کنارش بزنید.

    3. تفاسیر منفی که از ترس تون دارید رو کنار بگذارید و برعکس اون رو به خودتون تلقین کنید. مثلا این که این ترس به دلیل نارضایتی مادرتون از شماست، بی معنا هست. به جاش لحظاتی رو یادآوری کنید که با مادرتون بودید و ایشون از شما احساس رضایت داشتند.

    4. از خاله و مادربزرگتون بخواهید که ترس شما رو بپذیرند و اگر نمیتونن بپذیرن، دست کم تمسخر نکنند.

    5. رابطه با دوستان رو تقویت کنید و لحظات تنهایی رو با اونها پر کنید.

    6. اجازه ندید که بیکاری شما رو به سمت افکار نامرتبط سوق بده. تغییر وضعیت بدید، خودتون رو مشغول کنید.

    7. مهمترین نکته اینکه خودتون رو متصل کنید به بزرگترین منبع قدرت و آرامش. ارتباط تون رو با خدا تقویت کنید و تصور کنید در آغوش خدا هستید و او با عظمت بی مثالش شما رو حفظ خواهد کرد. یاد خدا رو افزایش بدید.

    8. دیدتون رو نسبت به شجاعت اندکی تغییر بدید. اینطور نگاه نکنید که شجاعت همیشه به معنای نترسیدن هست، بلکه اینطور ببینید که گاهی شجاعت یعنی بترس و بلرز، ولی قدمی بردار. با وجودی که ترس رو احساس می کنی، اقدامی انجام بده.

    با کنترل افکار نامرتبط با روشهایی چون توقف فکر و منحرف کردن افکار، تدریجا میتونید با مشکل پیش آمده کنار بیایید. عجله نکنید و بگذارید زمان کمکتون کنه

    الا بذکر الله تطمئن القلوب
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94

  10. وحشت از تنهایی بعد از فوت مامان مهربونم  سپاس شده توسط joncofy,m1392,ایزدی,تیرا,سلماء

  11. ارسال:17#
    سلماء آواتار ها
    سلام اقای دکتر و ممنونم از حرف های خوب و ارامش بخشتون

    من هروقت که با خودم درباره ی مامان فکر میکنم ,می بینم هنوز نتونستم باور کنم که مامانم دیگه نیست ,حتی با اینکه نه روز از رفتنش گذشته و من چند بار سرخاکش رفتم ,بازم باورم نمیشه مامانم نیست ,رفتنش انقدر اسون و اروم و راحت بود که حتی یک ثانیه هم طول نکشید,موقع رفتن چشماش به سمت بود گویی که میخواست حرفی بهم بزنه و توی اغوش خودم بود که رفت ,چشمای مامانم از یادم نمیره ,هرکاری که انجام میدم ,با خودم میگم مامانم از این کار راضی هستش ؟ وقتی دقیق فکر میکنم ,میبینم منشا ترسم از این هست که همش با خودم میگم شاید مامانم از کارایی که انجام میدم ,راضی نیست و میخواد بیاد بهم عصبانی بشه ,سعی میکنم کارایی انجام بدم که راضی باشه ولی مسخره ی دیگران ترسم رو بیشتر میکنه ,هیچکس درک نمیکنه من چی دارم میگم ..

    چون باید تنهایی زندگی کنم ,مدام به خودم میگم باید به ترسم غلبه کنم و باید بتونم روی پاهای خودم بایستم ولی چند ثانیه طول نمیکشه که دوباره ترس میاد سراغم.

    خدارو شکر دوستای خوبم چه توی تالار و چه دوستای بیرون از تالارم همیشه باهام در تماس هستند ,دوستایی که توی تالار پیدا کردم ,حتی تا دیر وقت بهم پیام میدن و زنگ میزنند .

    خوشبختانه توی تبریز یه کار پیدا کردم و اگه جور بشه ,انشالله قراره به زودی برم سرکار تا هم منبع درامدی واسه زندگیم باشه و هم از تنهایی بیرون بیام.

    ولی در مورد خدا ,بعد از فوت مامانم نمیخوام بگم از خدا دلگیرم ولی ازش ناراحتم ,خدا که میدونست من غیر از مامانم کسی رو ندارم ,چرا اونو ازم گرفت ؟ من که پدرم رو از دست داده بودم ,مادرم رو چرا ازم گرفت ؟ من جواب اخرین ازمایش مامانم رو پری روز فهمیدم و خیلی حالم بدتر شد ,سرطان کل بدن مامانم رو در عرض یک هفته برداشته بود و ریه هاش که من فکر میکردم خوب شده ,خیلی درگیر سرطان شده بوده و من هیچ اطلاعی نداشتم ,همش با خودم میگم خدا چرا ؟

    همه بهم میگن خدا اگه یه چیزی رو ازت میگیره ,به جاش بهتر از اون رو بهت میده ,بهتر از مادرم خدا چی رو میخواد بده ؟ مگه بهتر از مادر چیزی هست ؟ دلم واسه مامانم واقعا تنگ شده ,خیلی غریب و تنها شدم ,حتی تو خونه ی خودمون نمیتونم راحت گریه کنم ,خدا چرا مادرم رو ازم گرفت ؟ من دیگه تو دنیا هیچکسی رو ندارم ,تنهای تنها شدم ,نمیخوام به خدا کفر بگم ,چون خدا همیشه کمکم کرده ولی بخاطر گرفتن مامانم از خدا ناراحتم .

    من فرصتی ندارم اقای دکتر ,از فرداشب باید تنها بمونم ,باید هرچه زودتر بتونم با ترسم کنار بیام ولی نمیدونم ,همون دختر قبلی نیستم که با اراده و مصمم بود ,نمیخوام بترسم ولی نمیتونم ,همه جا مامانم رو میبینم ,حسش میکنم که کنارمه ولی نمیدونم چرا میترسم ,مامانم خیلی راحت وقتی داشت تو بغل خودم راه میرفت ,خیلی اسون رفت و منو واقعا یتیم کرد...

    ممنونم ازتون اقای دکتر ,امیدوارم بازم شما و دوستای خوبم از این به بعد هم کنارم باشید.

    از همتوم ممنونم
    خدای خوبم ,یار همیشگی من در همه ی لحظات بهم صبری بزرگ بده تا موفق ترین بشم و ارزوهای مامانم رو براورده کنم

  12. وحشت از تنهایی بعد از فوت مامان مهربونم  سپاس شده توسط ایزدی,شروین

  13. ارسال:18#
    ایزدی آواتار ها
    سلام سلمای عزیز

    باز هم تسلیت میگم خانمی امیدوارم روح مادر عزیزتون همیشه شاد و همراه آرامش باشه.

    دوستان صحبت های لازم رو براتون نوشتند. می دونم الان شرایط سختی رو میگذرونی و شاید برای ما به زبون ساده باشه همدردی کنیم و جای شما نیستیم؛ اما در کنارمون دیدیم افرادی رو که شرایط شما رو داشتند. غم از دست دادن عزیز بخصوص مادر سخته و شاید هیچ وقت هیچ کسی نتونه جای مادر رو برامون پر کنه ... ناراحتیتون طبیعیه ... یکی از دوستان نزدیکم دقیقا شرایط شما رو داشت . از همون کودکیش پدرش رو از دست داد و چون فرزند آخر بود با مادرش تنها زندگی می کرد. مادرش هم بدلیل همین بیماری که مامان عزیز شما داشت سال گذشته از دنیا رفت و دوستم تنهای تنها شد. اولش براش خیلی سخت بود، و بی قراری می کرد؛ اما عزمش رو جزم کرد که زندگی کنه و خودش زندگیش رو بسازه تا موجب آرامش روح پدر و مادرش باشه. سر کار رفت و شروع به فعالیت های فرهنگی کرد. نه اینکه غم مادرش رو فراموش کنه اما سعی کرد با مسائلی که داشت زندگیش رو از نو بسازه... الان تنها زندگی می کنه اما بالاخره یک روزی ازدواج می کنه . مادر میشه و دیگه تنها نمی مونه.
    گلم شما هم شرایط سختی داری می دونم اما خودت رو متهم نکن. حرف دلت رو بنویس خوبه سبک میشی. نگران تمسخر اطرافیان هم نباش. مهم نیست . مهم آرامش خاطرتت هست.

    مطمئن باش خدا همیشه مراقبته و تنهات نمیگذاره ... باز هم امیدوارم یاد خدا همیشه در دلت آرامشی ایجاد کنه که تسکین غم درگذشت مادر عزیزت باشه
    بسم الله الرحمن الرحیم ... و من یتوكل علی الله فهو حسبه طلاق/3

    وقتی چترت خداست بگذار باران سرنوشت هر چه می خواهد ببارد ...

  14. وحشت از تنهایی بعد از فوت مامان مهربونم  سپاس شده توسط niloofarabi,تیرا,سلماء

  15. ارسال:19#
    سلماء آواتار ها
    سلام دوست خوبم

    ممنونم از حرفای خوبتون و همدردیتون.

    امیدوارم منم بتونم روی پاهای خودم بایستم و کم نیارم ولی متاسفانه من از هر لحاظ مشکلاتی دارم ,خونه ,کار ,تنهایی ,وحشتی که دارم ,برام دعا کنید تا بتونم مقاومت کنم و هرگز کم نیارم
    خدای خوبم ,یار همیشگی من در همه ی لحظات بهم صبری بزرگ بده تا موفق ترین بشم و ارزوهای مامانم رو براورده کنم

  16. ارسال:20#
    samin66 آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط سلماء نمایش پست ها
    سلام دوست خوبم

    ممنونم از حرفای خوبتون و همدردیتون.

    امیدوارم منم بتونم روی پاهای خودم بایستم و کم نیارم ولی متاسفانه من از هر لحاظ مشکلاتی دارم ,خونه ,کار ,تنهایی ,وحشتی که دارم ,برام دعا کنید تا بتونم مقاومت کنم و هرگز کم نیارم
    سلام سلما جان.
    یه حدیث قشنگ از مولامون علی (ع) دیدم گفتم اینجا بنویسم:
    صبر قبل از مشکل نازل میشود.
    یاد یه داستانی از حضرت موسی افتادم:
    هنگامی که حضرت موسی (ع ) از طرف خداوند، برای رفتن به سوی فرعون ،و دعوت او به خداپرستی ، ماءمور گردید، موسی علیه السلام (که احساس خطر می کرد) به فکر خانواده و بچه های خود افتاد، و به خدا عرض کرد: پروردگارا چه کسی از خانواده و بچه های من ، سرپرستی می کند؟! خداوند به موسی (ع ) فرمان داد: عصای خود را بر سنگ بزن . موسی (ع ) عصایش را بر سنگ زد، آن سنگ شکست ، در درون آن ، سنگ دیگری نمایان شد، با عصای خود یک ضربه دیگر بر آن سنگ زد، آن نیز شکسته شد و در درونش سنگ دیگری پیدا گردید، موسی (ع ) ضربه دیگری با عصای خود بر سنگ سوم زد، و آن سنگ نیز شکسته شد، او در درون آن سنگ ، کرمی را دید که چیزی به دهان گرفته و آن را می خورد. پرده های حجاب از گوش موسی (ع ) به کنار رفت و شنید آن کرم می گوید: سبحان من یرانی و یسمع کلامی و یعرف مکانی و یذکرنی و لاینسانی . :پاک و منزه است آن خداوندی که مرا می بیند، و سخن مرا می شنود، و به جایگاه من آگاه است ، و بیاد من هست ، و مرا فراموش نمی کند. به این ترتیب ، موسی (ع ) دریافت ، که خداوند عهده دار رزق و روزی بندگان است ، و با توکل بر او، کارها سامان می یابد.


    ببین سلما جان، درسته شرایطتت خیلی سخته. ولی باید حرکت کنی. رکود آدم رو از پا در میاره. باید محکم و قویتر از همیشه باشی. بشین دو دو تا چهارتا کن ببین چی درست تره. مطمئن باش وقتی آستینت رو بالا بزنی، آستین خداوند زودتر از تو بالا زده میشه. حتی اگه تو اوج سختی هم بودی حرکت کن. شجاع باش. افراد زیادی بودند که وضعیتی بدتر از تو داشتند ولی با توکل و تلاش ، الان شرایط عالی دارند.
    خداوند هیچ وقت تو رو یادش نمیره.
    بعد یک عمر زندگی و تجربه تازه دارم درک میکنم،
    توجه به علائقم و برای خودم زندگی کردن یعنی چی!!!!!

  17. وحشت از تنهایی بعد از فوت مامان مهربونم  سپاس شده توسط niloofarabi,سلماء

صفحه‌ها (3): صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •