تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




به نظرتون برم خاسگاریش؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:minamir3000
آخرین ارسال:minamir3000
پاسخ ها 8

به نظرتون برم خاسگاریش؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    باسلام،اسمم امیره،بیست و شش سالمه، کارشناسی ارشد دارم، خانوادم هم موقعیت اجتماعی و اقتصادی نسبتا خوبی داریم،
    راستش حدود چهار ساله با دختری دوستم، از همون اول به قصد ازدواج بود، شهر اونا با شهر ما دو سه ساعت فاصله داره،البته فامیلای مادریم تو شهر اونان، تو این مدت شاید سه چهار بار همدیگرو دیدیم، بقیش فقط اسمس و تلفن بوده، همیشه حرفای عاشقونه میزنیم و راجبه آینده و ازدواجمون صحبت میکنیم، اون هفت سال ازم کوچیکتره، تا الان دو سال کنکور داده هیچی قبول نشده، هنوزم داره میخونه،....... حالا بریم سر اصل موضوع، راستش ما قرار گذوشته بودیم که فقط باهم ازدواج کنیم و به هیچکس فک نکنیم و قرار بود تابستون نود و چهار برم خاسگاریش، ولی چند روز قبل ایشون گفت متاسفانه اصلا اوضاع خوبی نیست، بعد گف من هر هفته خاسگار دارم و الانم یه خاسگار خوب پیداشده، بعد گفت من قضیه خودم و تو رو به پدر و مادرم گفتم،اونا قراره راجبه تو و اون خاسگاره تحقیق کنن، تو با پدر مادرت صحبت کن بیاین زودتر خاسگاری،من الان از این ناراحتم که اونکه اینهمه ادعای دوس داشتن منو میکرد چرا الان حرف از یه خاسگار دیگه داره میزنه؟ یعنی بعد چار سال به همین راحتی میتونه جداشه بره با کس دیگه؟؟!البته من اینارو بش گفتم میگه من تورو میخام، بابا مامانم قراره راجبت تحقیق کنن،
    از طرفی من اومدم با مامانم صحبت کردم اون زیاد راضی نیست،دلیلشم اینه که اون 1_تحصیلات نداره 2_از نظر مالی پایینتر از مان 3_هفت سال کوچکتر از منه 4_شهرشون فاصله داره 5_ میگه دختری که اهل دوستی باشه خوب نیست
    از طرفی من بش چارساله قول دادم، آدمه نامردی نیستم، واقعا عاشقشم و دوسش دارم همچنین سه چیز منو آزار میده 1_ تحصیلاتش 2_ یه خورده تپله (البته خیلی خوشگله) 3_قبل من یه مدت با کسی دوست بوده
    فک کنم کل موضوع رو شرح دادم،ببخشید اگه طولانی شد،واقعا نمیتونستم خلاصه تر کنم، خواهش می کنم با این تفاسیر بگید من الان باید چیکار کنم؟ اعصابم خورده سر این قضیه، با تشکر از همه
    پاسخ با نقل و قول

  2. به نظرتون برم خاسگاریش؟  سپاس شده توسط anahid

  3. ارسال:2#
    سلام دوست عزیز من صلاحیتی ندارم که بخوام در رابطه با موضوع مهم ازدواج راهنماییتون کنم فقط می تونم بعنوان نفر سوم به ماجرا نگاه کنم مسله اینجاس که شما با توجه به سنتون میدونین ازدواج مهمترین تصمیم زندگیه و امار طلاق هم متاسفانه در کشور ما به حد زیادی بالاست پس ماباید بیشتر توی انتخاب و تصمیممون دقت به خرج بدیم....از نطر من بعنوان نفر سوم که درگیر هیچ احساسی نیستم شناخت شما از این خانوم شاید زمان زیادی داشته اما عمق زیادی نداشته شما به گفته ی خودتون فقط 3 یا 4 بار ایشون رو از نزدیک دیدین و تموم ارتباطاتتون با پیامک بوده ...و بیشتر یه رابطه ی رویایی و عاشقانه داشتین تا یه ارتباطی که عاقلانه و در جهت شناخت باشه ....پس در ابتدا کمی روی عمق شناختتون تفکر کنید و بااحساس تصمیم نگیرید طبق گفته هاتون ایشون یه مدته از اومدن خواستگار صحبت می کنن یا اینکه واقعا براشون خواستگار اومده و می ترسن خانواده به ایشون فشار بیارن واسه ی ازدواج یا اینکه نیومده و می ترسن شما زیر حرفتون بزنین واسه همین می خوان سریع تکلیفشون مشخص بشه .در هر صورت ایشون به عنوان یه دختر این حقو داره به مورد های دیگش هم فکر کنه غیر از اینکه به شما متعهد شده باشه ..(البته این نظر منه)یه موضوع دیگه خانواده ی شما هستن که بخش خیلی مهم ماجران...متاسفانه خیلیا فکر می کنن فقط کافیه عشق وجود داشته باشه اما در کشور ما با توجه به روابط بین خانواده ها و نزدیکی ادما بهم دیگه خانواده و رضایتش در ازدواج اهمیت داره .....به هر حال این دختر از دید مادر شما صلاحیت کامل رو ندارن ...حالا کاری به مسله ی دوست بودن شما ندارم که به نظرم بهتر بود مطرح نمی کردید چون بعدها برای اون خانوم دردسرمیشه البته اگه ازدواجی شکل بگیره ....تحصیلات رو میشه در طول زندگی مشترک هم ادامه داد ...در رابطه با خانواده ها و سطح مالی برای بیشتر اشنا شدن قطعا جلسه ی خواستگاری نیازه...البته من اینارو در صورتی گفتم که شما ایمان داشته باشین به شناختتون که من بعید میدونم.(باتوجه به ایراد هایی که از خانوم گرفتین)...اما درکل با اوضاع پیش اومده من اگه جای شما بودم چون متعهد شدین خواستگاری برین به مادرم می گفتم برای خواستگاری بیاین اما بدون اینکه اصراری برای ازدواج وجود داشته باشه و صرفا برای اشنایی خانواده ها...شما هم این فرصت رو پیدا می کنین که تحت نظر خانواده و این بار به کمک اونا شناختی پیدا کنین و سعی کنین منطقی به حرفای خانواده و نظرات وانتقاداتشون گوش کنین شاید واقعا شما هم به این نتیجه برسین که این خانوم مناسبتون نیستن...اصلا شاید خانواده ی اون دختر هم شمارو نپذیرن ...یا اصلا خانواده ها همدیگرو تایید نکن ....در هر صورت اگر بعد از خواستگاری و یه مدت شناخت تحت نظر خانواده ....شما یا اون خانوم نظر منفی بدین دیگه مشکلی نیست چون شما به قولتون عمل کردید ....فقط از روی عاشق پیشگی انتخاب نکنین سعی کنین منطق رو در درجه ی اول قرار بدین و از روی لجبازی با خانواده یا احساس دین به اون دختر اصرار به ازدواج نکنین چرا که دراین صورت پایان خوبیبرای هیچ کدوم نداره .....(این فقط نظر یه نفر سوم بود بهتره دوستان مشاور هم شما رو راهنمایی کنن)
    پاسخ با نقل و قول

  4. به نظرتون برم خاسگاریش؟  سپاس شده توسط minamir3000,کوثر حبیبی

  5. ارسال:3#
    sara1818 عزیز از اینکه برا مشکل من وقت گذوشتین، پاسختون نشون میده خییلی خوب مشکل منو متوجه شدین، واقعا ممنونم ازتون،
    در جواب باید بگم من فک می کنم ایشون هم برا اینکه منو تحت فشار بذاره که زودتر تکلیفشو روشن کنم و هم برا اینکه در صورت لزوم خاسگار دیگرشو از دست نده، اینطور با من صحبت کرده، وگرنه طبق شناختی که بدست آوردم مطمئنم تحت فشار خانواده برا تن دادن به ازدواج نیست،
    من وقتی دیدم مامانم راضی نیست، خیلی سرد و ناامید شدم، البته حرفای اون درسته به نظر من، حق هم داره، رفتاری که اون دختر بخاطر اون خاستگارش با من کرد هم خییلی تو سرد شدن من نسبت بهش تاثیر گذوشت، چون ما یه هفته قبلش با هم قرار تابستون رو گذوشتیم، نمیدونم شاید اونم حق داشته باشه اون رفتارو کنه، حتما به من اطمینان نداره،
    یه نکته دیکه هم این وسط بگ اینکه داداش من پارسال طلاق گرفت، مامانم خیییلی رو عروس حساس شده، رفتارش مشخصه که اصلا دوس نداره ما ازدواج کنیم، هر وقت راجعبه ازدواج حتی به شوخی هم که حرف میزنیم مامانم اعصابش بهم میریزه، کلا مامانم از اون مادر شوهراست
    در کل بینهایت از پاسختون سپاسگزارم
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:4#
    خواهش می کنم دوست عزیز...بله خوب اون دختر هم حق داره به مورد های دیگش فکر کنه ویا حتی بیم از دست دادن خواستگار خوبش رو داشته باشه این طبیعیه...چون به هر حال اگه خودتون رو جای اون بذارید اونم نگران ایندشه و می ترسه شما مدام اونو معطل کنید...به هر حال انتخاب با خودتونه...درمورد مادرتون باید بگم به خاطر خاطره منفی که نسبت به برادرتون پیدا کردن ایشونم از ازدواج شما یا ازدواج مجدد برادرتون واهمه دارن این یه مقدار بده چون ممکنه موارد خوبی رو هم که بهشون معرفی می کنین به خاطر ترسشون بهونه بیارن بهتره سعی کنین به مادر کمک کنین این تفکر منفی درشون از بین بره مثال زوج های خوشبخت رو براشون بزنین از ازدواج با شناخت درست و نتیجه های خوب اون براشون بگین و اینکه طلاق ممکنه در زندگی هر کسی پیش بیاد اما ما می تونیم با شناخت صحیح امکان طلاق رو کاهش بدیم ...شما بهتره در درجه ی اول با شناخت مناسب شخص مورد نظرتونو پیدا کنین و خوب بسنجین (بدون اینکه درگیر احساسی بشین)
    موفق باشید
    پاسخ با نقل و قول

  7. به نظرتون برم خاسگاریش؟  سپاس شده توسط minamir3000

  8. ارسال:5#
    سارا جان بازم ممنون از راهنماییت
    راستش الان بهم پیام داد گفت مامانم میگه هنوز اقدامی از طرف خانواده امیر ندیدم، بالاخره امیر میخاد پا پیش بذاره یا نه-گفته مامانش حداقل یه بار باید بهم زنگ میزد- دختره میگه به مامانم گفتم من اون خاستگاره دیگرو نمیخام بشون بگو نیان، مامانش جواب داده: من نمیتونم یه موقعیت خوبو به همین راحتی رد کنم، بذار بیان صحبتاشونو کنن ببینیم چطورین، چون خانواده ی امیر اینا هنوز اقدامی نکردن من از کجا بدونم اصلا قصد خاستگاری کردن دارن یا نه، بعدش دختره بهم از خصوصیات خوب اون خاستگاره که توسط خالش معرفی، تعریف و تایید شده گفت. آخرش هم باز گفت من تو رو میخام و تو باید ازم پشتیبانی کنی و زودتر بیای خاستگاری.......
    از طرف دیگه مامان من گفته باید راجعبشون تحقیق کنیم، یکی از آشناهامونو مامور این کار کرده، خب قبلش که قرار نمیزاره مامانم..
    برداشتی که من از حرفای دختره کردم این بود که اون میخاد زود تکلیفشو روشن کنم وگرنه میره با اون پسره،(این همه دوستت دارم و اینا هم بیخود بود) اینکه مامانم اینا میگن این موقعیت خوبو نباید از دست داد و .. همه فیلمه، چون مطمئنم تصمیم گیرنده نهایی خودشه، خانوادش به زور وادارش نمی کنن ازدواج کنه،..
    همچنین اون قبلا با مامانش اوکی کرده بود که من تابستون برم خاستگاریش، ولی الان در عرض سه چهار روز که موضوع اون خواستگاره مطرح شده، مامانش منو متهم کرده که اون هنوز هیچ اقدامی نکرده..
    حالا با این اوصاف خواهش میکنم بگید چیکار کنم الان؛ وضع روحیم خیلی بد شده از طرفی تحمل از دست دادنش و تصور با کس دیگه بودنش برام خیییلی سخته، از طرف دیگه هم رفتار بد اون (البته از نظر من) و نارضایتی مامانمو میبینم سرد میشم....خواهش می کنم کمک کنید.. واقعا ازتون ممنونم
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:6#
    دوست عزیز در درجه ی اول شما باید سعی کنید براوضاع روحیتون مسلط باشین و سریع تحت تاثیر احساساتتون قرار نگیرین وبه عقلتون کمک کنین که چتری بشه برای احساستون ...چون زمانی که شما در استرس و شرایط روحی نا به سامان باشین نمی تونین تصمیم درستی بگیرین ... با خودتون صحبت کنین تا بتونین منطقی و با ارامش به موضوع نگاه کنین ....شماباید روند درست رو پیش بگیریدببینید من نمی خوام احساس شما رو زیر سوال ببرم اما واقعیت اینه که شما بیشتر تو این دوره ی اشنایی تا تونستین رویا بافتین و احساسی عمل کردین الان اگه بخواین به خراب شدن اون کاخ رویا ها فکر کنین قطعا براتون آزار دهندس .... اما زندگی واقعی خیلی با اون رویا تفاوت داره (کسی رو می شناسم که 8 سال با پسری دوست بود و بیشتر از شما هم در ارتباط بودن اما بعد از ازدواج تازه فهمیده چقدر شناختش غلط بوده) پس اصلا فکر نکنین که قراره ایشونو از دست بدین ...قرار براینه که هر دوی شما خوشبخت بشین ...پس عاشقانه به ماجرا نگاه نکنین هر دوی شما حق یک زندگی خوب و از دواج موفق رو دارین...حالا موضوع صحبت های اون خانوم ..ببینین من فکر می کنم اون خانوم می ترسه از اینکه رها بشه از سمت شما و یا اینکه شما بخواین معطلش کنین پس اونم الآن در استرس قرارداره شایدم واقعا مادر اون خانومم می ترسه که دخترش به بازی گرفته شده باشه و نگران آینده دخترشه و با دخترش صحبت کرده و دختر بیشتر ترسیده ...(البته اگربحث خواستگاردرست باشه)برای همینه که دست به ترسوندن شما زده اون خودشم می ترسه به این علت می خواد ایمان پیدا کنه ....اما اینو فراموش نکنین اون یه دختر 19 سالس شما که یه پسر 19 ساله نیستین باید خیلی بیشتر از اون آرامشتونو حفظ کنین...من بهتون گفتم اگر متعهد شدین به خواستگاری برین مشکلی نیست اما اصلا به ازدواج اصرار نداشته باشین ...شما از حرفاتون پیداست ترس از دست دادن اونو دارین همین ترس ممکنه توی انتخابتون تاثیر منفی بذاره از چیزی نترسین ....خوب فکراتونو بکنین اگه منطقتون میگه اون دختر مناسبتون نیست حتما لازم نیست جواب مثبت بدین و با یه احساس کاذب خودتونودرگیر زندگی کنین ...به نظر من بعنوان یه نفر سوم به اون دختر بگین خواستگارشو ببینه اگه واقعا شما ایشونو دوست داشته باشین حتما دوس دارین که خوشبخت بشه حالا چه در کنار شما چه در کنار دیگری ....این کار دو سود داره یکی اینکه یه فرجه ای پیدا می کنین تا جواب تحقیق بیاد و خودتونم خوب فکرکنین دو اینکه اگه در آینده به خواستگاری رفتین اما به این نتیجه رسیدین که نمی خواین.... اون دختر شمارو متهم نکنه که به خاطرشما خواستگار خوبشو از دست داده .....و شما هم عذاب وجدانی نداشته باشین سعی کنین تو مدتی که می خواد خواستگارشو ببینه(البته اگه در کار باشه)به هیچ عنوان باهاش در ارتباط نباشین تا درست فکر کنین تا نتونه تحریکتون کنه که خواستگارم فلانه و چنانه...و شمام مضطرب نشین اما ازش بخواین فعلا به خواستگارش جواب نده اینطوری اگه شما قصد کردین به خواستگاری برین هنوز فرصت داشته باشین البته همه ی سعیتونو بکنین که زود جواب تحقیق رو بگیرین و فکراتونم بکنین اگه لازم شد پیش مشاور هم بریدتا اون دختر هم زیاد معطل نشه...اگرجواب تحقیق منفی بود که شما دلیل رو برای دختر بیان می کنین و نیازی هم به خواستگاری نیست اگه مثبت بود و خودتونم به نتیجه مثبتی درمورده خانوم رسیدین قرارخواستگاری بذارین اما بازم تاکید می کنم شما اصرار برای ازدواج نداشته باشین واقع بینانه برین ...و عاقلانه شرایطو بررسی کنین به انتقادات خانوادتون گوش کنین و منطقیاشو بیرون بکشین...اجازه ندین اون دختر احساستونو درگیر کنه ....سعی کنین اگه خواستگاری رفتین تا میاین جواب بدین باهاشون درارتباط نباشین تا احساسی نشین ....اینو مطمین باشین اگه خانواده دو خواستگارو ببینن و حالا شرایط یکی بهتر هم باشه آخرش علاقه ی دخترشون براشون خیلی مهمه...پس دختر رو به زور پای سفره عقد نمی فرستن اگه هم خانواده با دختر صحبت کنن و دختر خواستگار بهتر رو بپذیره همون بهتر که این اتفاق بیوفته چون نشون میده علاقه ایشون فقط یه هیجان عاطفی بوده و عاقلانه بررسی کرده و دیده اون پسر مناسبشه......البته اینا همه فرضیاته در هر صورت شما باید خودتودوس داشته باشی و برای زندگیت ارزش قایل باشی برای زندگی اون هم همین طور چرا که اگه شما به این نتیجه برسین که مناسب هم نیستین به اون هم لطف بزرگی کردین
    در نهایت ازتون می خوام اگه خیلی از نظر روحی شرایطتون بده ونمی تونین به اضطراب و احساستون غلبه کنین حتما با مشاور در میون بذارین فراموش نکنین ازدواج خیلی مهمتر از این حرفاس
    اینا نظرات من بعنوان نفر سوم بود ممکنه مشاور پیشنهاد دیگه ای به شما بده پس دنبال جواب درست باشید که خدایی نکرده من راهنمایی اشتباهی نکرده باشم
    پاسخ با نقل و قول

  10. به نظرتون برم خاسگاریش؟  سپاس شده توسط minamir3000

  11. ارسال:7#
    با سلام و تشکر دوباره
    راستش بعد از مشاوره با شما، حالم خیلی بهتره و میتونم بیشتر به عقلم رجوع کنم تا احساسم، شما بهترین مشاور من تو این زمینه هستید، نمیدونم چطوری ازتون سپاسگزاری کنم
    دیشب قبل از اینکه شما پیام بدید جوابشو با لحنی اعتراض آمیز اینطوری دادم:
    خوبه که مورد خوب رو از دست نمیدین، مامانت خودش گفته بود بعد عید بیاد خواستگاری ولی الان منو متهم میکنه که هنوز هیچ اقدامی نکردم، شما که میخواستین خواستگاری بیام چرا زود تر نگفتین؟خودتون در عرض سه چهار روز همه چیزو بریدین و دوختین، الانم میخاین روند خواستگاری سریع السیر انجام بشه، اگه حتی نمیخاین حتی وقت بدین مامانم تحقیق کنه و اگه فک میکنی من سرکار گذوشتمت یا قصد خواستگاری ندارم یا هر چیز دیگه عیب نداره، بهت حق میدم تو این دوره زمونه به هیچکس اعتماد نکنی، تو حق انتخاب داری و هیچکس هم نمیتونه چیزی بگه، هر تصمیمی که بگیری من بش احترام میذارم،
    بعد اون یه جوابایی داد که نفهمیدم منظورش دقیقا چی بود، جواب داد:
    مامانم نگفته، من خواستم بیای، گفتم حالا که خواستگار میخاد بیاد قضیه تو هم به بابا مامانم بگم، که تو هم بیای، بعدا نگی چرا نگفتی، تو حق داری،باشه اگه میبینی نمیتونی بیای همون بعد عید یا تابستون بیا .
    من جواب دادم: نیازی نیست تهدید کنی بگی بعدا نگی چرا نگفتی، گفتم که هر تصمیمی بگیری بش احترام میذارم.
    جواب داد من تهدید نکردم تو هم حرفای نیش دار نزن انقد.
    در کل منظورشو دقیق متوجه نشدم ولی حس میکنم عقلانی حرف زدم، البته با کمک شما، الانم میخام با مامانم صحبت کنم که بعد تحقیق به مامانش زنگ بزنه یه جلسه بذاریم خانواده ها با هم صحبت کنن ببینیم چی میشه دیگه، من قصد ندارم از راه موجه دینمو بش ادا کنم و بدنبال راهی باشم تا بتونم عذاب وجدان رها کردنشو نداشته باشم، اگه خونواده ها راضی باشن من واقعا مشکلی ندارم، با اون ایراداتی هم که گرفتم ازش می تونم کنار بیام، بیشتر رضایت خانواده ها مخصوصا مامانم مهمه، چون تو زندگی آیندمون خییلی تاثیر داره.
    در آخر بازم ازتون تشکر میکنم و درخواست می کنم اگه وقت داشتین نظرتونو راجبه حرفایی که زدم و کاری که میخام انجام بدم بگید....ممنوون
    پاسخ با نقل و قول

  12. ارسال:8#
    من نمیتونم پیام خصوصی ارسال کنم چرا؟
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •