تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




مخالفت خانواده با ازدواج زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:nahidh
آخرین ارسال:Hani234
پاسخ ها 103

صفحه‌ها (11): صفحه 2 از 11 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

مخالفت خانواده با ازدواج

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    nahidh آواتار ها
    سلام ممنون. باشه من صبر میکنم. الان بیشترین ترسم از جانب خواهرمه که اگه اون بفهمه چکار میکنه. اخه دوسال پیش بدجور باهم برخورد کرد.البته فعلا اینه بعدش باز مشکلات زمان خودش میاد سراغم. من فعلا به زمان حال فکر میکنم . و مهم دیدار خونواده هاست. با تشکر
    پاسخ با نقل و قول

  2. مخالفت خانواده با ازدواج  سپاس شده توسط ساجده

  3. ارسال:12#
    nahidh آواتار ها
    سلام. امروز برادر بزرگم با پدرم دعوا افتاد. البته اون خیلی عصبیه سر همه مسخره بازی در آورده. مادرمم هم میگه سرتا پاتو طلا بگیرن راه دور نمیذارم بری. خواهرم و اون یکی برادرم هم مخالفن. دلیلشون اینه راه دوره و اصفهانیا خسیسن. اینا رو پدرم از جانب اونا به من گفت. پدرم میگه. کل خونواده مخالفن پس این ازدواج غلطه. من گفتم شما فقط ببینین همدیگرو . میگه باشه میبینمشون ولی فایده نداره هیچکس حاضر نمیشه بیاد. آخه من چکار کنم؟چرا اینجوری میکنن بامن؟چه غلطی کردم بچه آخری شدم که اختیارم دست بقیه باشه. اصلا چرا بدنیا اومدم. پدرم میگه برو همین فردا برو اصفهان ولی ما همه رو به جون هم میندازی. میگه من خودمو از بین میبرم. آخه این حرفا منطقیه به نظرت. چرا من بدشانسم آخه؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:13#
    میشه بپرسم نظر خونواده خواستگارتون چی هست؟ایا اونها همگی موافقن؟
    نظر خود خواستگارتون چی هست؟ وقتی با عکس العمل خونوده تون مواجه میشن چه رفتاری نشون میدن؟
    پاسخ با نقل و قول

  5. مخالفت خانواده با ازدواج  سپاس شده توسط m1392,niloofarabi

  6. ارسال:14#
    سلام دوست من

    منم شرایطی مشابه شما رو دارم...منم ارشد دارم و تدریس میکنم...خواستگار هم چندین مورد داشتم و دارم...اما من از آقایی خوشم اومد که 3 سال از من بزرگتر هستن و در یک شهر دیگه زندگی میکنن...اقا فوق دیپلم هست و 13 ساله که استخدامه...دو بار هم به خونه ما اومدن...بار اول همه راضی بودن اما بار دوم همه چی برگشت...ایشون از خرم اباد هستن و مشکل خانواده من دوری راه و هست و اینکه میگن شاید از نظر فرهنگی مشکل بخوریم...اما من با توجه به شناختی که از ایشون دارم میدونم فرقی با هم نداریم...ایشون خیلی از معیارهای من زو دارن...هم با ایمان هستن هم با اخلاق...و اینکه مدام من رو تشویق به ادامه تحصیل میکنن حتی براشون شرط گذاشتم که در شهر دیگه بخوام دکتری بخونم قبول کردن...اما خانواده به شدت مخالفت میکنن...سخته وقتی دلت جایی هست به اصرار بخوان وادارت کنن با کس دیگه ازدواج کنی که متاسفانه 6 ماهه من درگیر این پروسه بد هستم



    نقل قول نوشته اصلی توسط nahidh نمایش پست ها
    باسلام و خسته نباشید. من 27 سالمه فوق لیسانس از گرگان 6 فرزندیم همه ازدواج کردند من اخریم.دو سال پیش با پسری اشنا شدم در اصفهان فوق دیپلم بازاری در همان ابتدا مساله ازدواج را مطرح و با خانواده در میان گذاشتم که با مخالفت شدید خانواده مواجه شدم به خاطر راه دور و تحصیلات پایین و شغل ازاد. کلا خانواده ام نظر مساعدی نسبت به شغل ازاد ندارند.مرا وادار به قطع رابطه کردندو ولی من بدون اطلاع همچنان رابطه داشتم و چندین بار ملاقات حضوری داشتیم ان زمان من رشت دانشجو بودم. بعد گذشت دوسال که الان باشد خانواده اون اقا تماس گرفتن ولی پدرم حاضر به حرف زدن نشد و میگفت نه و قطع میکرد تلفنو. حتی با من هم راجع به تلفن هیچ حرفی نزدن و نظر منو نخواستن. تا اینکه خودم هم با پدرم هم با مادرم حرف زدم که من 27 سالمه نظر شما برام مهمه ولی خواهش میکنم به نظر من اهمیت بدین شما حتی زور هم بگین من به حرف شما میکنم. ولی پسر خوبیه ایمان و اعتقادش برام از همه چی مهمتره تحصیلات تا جایی مهمه که شعور ادم و رو ببره بالا وگرنه الان همه تحصیلات دارن. کار سختی نیس درس خوندن. کار هم که عار نیس من با شغل ازاد مشکلی ندارم و خدارو شکر هم خونه داره هم ماشین و درامدشم که خوبه اهل نماز و این حرفا هم هست خواهش میکنم یبلارم شده اجازه بدین بیان ولی پدرم گفت نه نه نه من مخالفم مردم مسخرم میکنن.گفتم پدر من همه قرار نیس که کار دولتی داشته باشن . گفت کار دولتی خیال ادم راختتره. منم نمیشناسم اونا رو و نمیخوامم که ببینم.این حرفای پدرم. کلا زیاد میلی به ازدواج من ندارن و میگن برو ادامه تحصیل بده برو سر کار موقعیت های خوب پیش میاد. لطفا مرا راهنمایی کنین که چکار کنم اخه هیچ حرفی باهام نمیزنن در این مورد. دیروز خودم با مادرم باز حرف زدم که فکر نکنن بیخیال شدم ولی باز حرفاش همون بود که مردم ما رو مسخره میکنن. واقعا نیاز دارم به کمک. با تشکر
    دقیقا من هم آخری هستم و برای من همه تصمیم میگیرن



    نقل قول نوشته اصلی توسط دختر بد نمایش پست ها
    سلام دوست من

    منم شرایطی مشابه شما رو دارم...منم ارشد دارم و تدریس میکنم...خواستگار هم چندین مورد داشتم و دارم...اما من از آقایی خوشم اومد که 3 سال از من بزرگتر هستن و در یک شهر دیگه زندگی میکنن...اقا فوق دیپلم هست و 13 ساله که استخدامه...دو بار هم به خونه ما اومدن...بار اول همه راضی بودن اما بار دوم همه چی برگشت...ایشون از خرم اباد هستن و مشکل خانواده من دوری راه و هست و اینکه میگن شاید از نظر فرهنگی مشکل بخوریم...اما من با توجه به شناختی که از ایشون دارم میدونم فرقی با هم نداریم...ایشون خیلی از معیارهای من زو دارن...هم با ایمان هستن هم با اخلاق...و اینکه مدام من رو تشویق به ادامه تحصیل میکنن حتی براشون شرط گذاشتم که در شهر دیگه بخوام دکتری بخونم قبول کردن...اما خانواده به شدت مخالفت میکنن...سخته وقتی دلت جایی هست به اصرار بخوان وادارت کنن با کس دیگه ازدواج کنی که متاسفانه 6 ماهه من درگیر این پروسه بد هستم
    خانواده م من رو درک نمیکنن که من انتخابم از سر شناخته و یه انتخاب زود گذر نیست نه اونا من رو درک میکنن نه من اونا رو...دقیقا ماه پیش با کلی اصرار با یک خانواده برای ازدواج من قرار گذاشتم وتا پای مهر پیش رفتن من شب و روزم گریه بود...واقعا شرایط بدی داشتم...خدا خدا کمک کرد که اون مورد کنسل شد...تو اون شرایط خودم و زندگیم رو تباه شده میدونستم...حرف مردم رو خانواده اثر گذاشته که برای ازدواجم داره دیر میشه و همه سعی دارن من رو به هر طریقی راضی کنن تا با انتخاب اونها ازدواج کنم...شریط فوق بدی رو دارم...حداقل خانواده تو میگن درس بخون



    نقل قول نوشته اصلی توسط دختر بد نمایش پست ها
    دقیقا من هم آخری هستم و برای من همه تصمیم میگیرن
    باسلام
    من هفت سال ازدواج کردم واز همون روز اول من وهمسرم باهم مشکل داشتیم بگم از شب عروسی و روزهای قبلش ،اون هرقولی که بهم داد قبل ازدواج زده زیر همه قولهاش و اجازه نمیده من هیچ فعالیتی چه داخل خونه وچه بیرون خونه داشته باشم و میگه مگه مادرم توخونه نیست مگه مادرم درس خوند مگه مادرم بیرون کار کرد مگه مادرم رانندگی کرد مگه مادرم وهزارتا چیز دیگه که من هر خواسته ای دارم همین جوابش هست حالا یا مستقیم یا غیر مستقیم این قضیه رو به من میفهمونه و حتی برای بچه مون هم همینه بعضی وقتا حتی برا خرید چیزی برای خودش پول خرج میکنه ولی برای من با هزارتا التماس و اصرار بعدم با منت انجام میده ولی کافیه اون چیزی که میخوام رو مادرش یه بار بهش بگه انجام بده براش یا مادرش اونکارو انجام بده بعد منم اجازه دارم انجام بدم برای مثال من هفت سال بااینکه قبل ازازدواج گواهینامه داشتم بهم ماشینش رو نمیداد میگفت یوقت تصادف میکنی ماشین روخراب میکنه و حتی بارها بهش گفتم به اموزشگاه بفرستم نفرستاد تا اینکه مادرش رفت ثبت نام اموزشگاه رانندگی کرد الان میگه خب توهم برو واین واقعا من رو کلافه کرده لطفا کمکم کنید لازم به ذکر هست که بگم در دوران کودکی همین رفتارهارو پدرش باخودش ومادرش میکرد

    درضمن همسرم خیلی بد دهن و عصبی هست و من اجازه ندارم نظر راجب چیزی بدم اون شروع به پرخاشگری میکنه و حتی به خانواده ام هم توحین میکنه و من سکوت که میکنم ونگاهش میکنم داد میکشه چرا نگاهم میکنی من باید سکوت کنم وسرم رو بندازم پایین تاراضی بشه و بعد هم که سرد شد من باید معذرت بخوام وگرنه دیگه همه جا مسئله رو پخش میکنه و به همه میگه و جوری مسائل رو تعریف میکنه که همیشه من رو مقصر جلوه میده بهش میگم چرا اینکارو کردی میگه من که نمیتونم خودم روتقصیر کار جلوه بدم
    ویرایش توسط niloofarabi : 2015_01_15 در ساعت 21:42 دلیل: ترکیب پست ها
    من از لطف بی حساب خدا چیزی دانم که شما نمی دانید...
    پاسخ با نقل و قول

  7. مخالفت خانواده با ازدواج  سپاس شده توسط anahid

  8. ارسال:15#
    nahidh آواتار ها
    سلام. ممنون از توجهتون. روزهای سختی به من گذشت. منو متهم کردن به بی حیایی و اینکه چرا با یک نامحرم در ارتباط بودی. اصلا کوتاه نمیومدن. از خواهرم کمک خواستم که باهاش حرف بزنم ولی خواهرم بدتر از پدرو مادرم بود و میگفت تو باید توبه کنی و ازین حرفا. من گفتم خودمم میدونم گناهه ارتباط با نامحرم ولی بالاخره من مجبور بودم حرف بزنم. شاید خواست خداست که من برم اصفهان. شما ببینین اگه بد بود چشم همون که شما میگین. خواهرم گفت اصلا به هم نمیاین پارسال یه خواستگار داشتی دکتر کشاورزی بود هیات علمی بود برادر بزرگمون ردش کرد. بهت نگفتیم چون پایان نامه داشتی. گفتم پس برادرم با من مشکل داره نه با شغل خواستگارم وگرنه اونم رد کرد اینم رد میکنه. دکتر هست که باشه شاید آدم خوبی نبود.مگه من 18 سالمه که میگین درس داری.خلاصه هی با پدرم حرف زدم هی با مادرم با خواهرم. هر چی میگفتم یچیزی میگفتن. اصلانمیخواستن بشنون حرفامو. تا اینکه شب عاشورا بود خواهرم بهم گفت قضیه تموم شده دیگه گفتم نه گفت یعنی میخوای حتما بشه دیگه گفتم بله.گفت مارو که آدم حساب نمیکنی تو دختر کثیفی هستی گفتم خیلی ممنون. گفتم نظر خواهرو برادر برام محترم بود تا وقتی که با من منطقی حرف بزنن ولی حالا که اینه فقط پدرو مادرم مهمن. گفت پس یه شرط میزارم شرطش این بود که سه ماه هیچ ارتباطی نداشته باشم تو این مدت دومادمون بره اصفهان تحقیق اگه خوب بودن اجازه بدن بیاد اگه بد بودن منم بیخیال شم بعدم که اومدن من هیچ حرفی نزنم که شرایط سخت میخوان بزارن. من گفتم باشه فقط قول بدین منصفانه تحقیق کنین و راستش رو بگین. گفت تو هم دست بزار رو قرآن که ارتباط نداری با پسره .گفتم باشه پسره که الان کربلاس جمعه میاد. سیمکارتامو ازم گرف خواهرم. امروز یواشکی متوجه شدم که داشت با پدرو مادرم حرف میزد که چه شرطی برام گذاشته و میگفت جلوی خودش نمیگم ولی اگه خونواده خوبی باشن چه اشکالی داره. مادرم صداش میومد که نه من راه دور دختر نمیدم حاضرم تو خونه رو دستم بمونه ولی راه دور نره.کلا مادر من نگران اینه که منو نبینه. پدرم نظر دیگران روش تاثیر میذاره یعنی اگه خواهر برادرام و مادرم راضی باشن پدرم راضیه.بقیه برادرام زیاد کاری ندارن فقط برادربزرگم خطرناکه یعنی منو میکشه بفهمه با پسره یک کلمه حرف زدم و کلا عصبیه. و خواهرم میتونه پدر مادرمو راضی کنه اگه خودش راضی بشه. از جانب برادرم خیلی میترسم. به نظر شما در این شرایط چه کاری لازمه انجام بدم؟
    پاسخ با نقل و قول

  9. مخالفت خانواده با ازدواج  سپاس شده توسط anahid,ساجده

  10. ارسال:16#
    سلام
    به نظر من شما تمام این مدت با خواهرتون رابطه تون رو بهتر و بهتر کنین. وقتی اطرافیان میبینن به ازای امیدی که در شما ایجاد شده روحیه تون هم بهتر شده و صبر و آرامش بیشتری دارین، نگرانی هاشون کمتر میشه.
    با آقا پسر هم همونطور که به خواهرتون قول دادین رابطه تون رو در این سه ماه کمتر کنین اما قبلش بهشون علت رو بگین و شروط خواهرتون رو مطرح کنین تا آمادگی شروط خونوادتون رو داشته باشن و از الان خونواده شون رو برای مواجهه با شروط خونواده شما آماده کنن.
    برای اینکه شروطشون رو متعادلتر کنن هم بعدا میتونین تلاش بیشتری بکنین ولی فعلا دست نگه دارید چون الان که تازه تو مرحله راضی شدن مادر پدرتون هستن اگه بی قراری شما رو برای شروط روز خواستگاری ببینن بدتر موضع گیری میکنن و چه بسا از راضی شدن برا اومدن خواستگار هم منصرف بشن
    فقط توصیه من به شما اینه که با مادرتون هم صمیمی تر بشین. یه مدت بدون اینکه حرفی از این مسائل بزنین خودتونو بهشون نزدیک تر کنین. با هم بگین بخندین خاطره بگین. شوخی کنین. و خلاصه جو شاد ایجاد کنین. اما لا به لای همین خاطرات و صحبت ها میتونین غیرمستقیم و خیلی ماهرانه یکی دو جمله حرفاتونو بپرونین و همینطور نرم نرم افکار و ذهنیتتونو بهشون منتقل کنین
    باهاشون درد و دل کنین و از گذشته ها بگین. بگین یه زمانی از درس خوندن هرگز سیر نمیشیدم چون اقتضای سنم فقط و فقط درس خوندن بود ولی الان سنم ایجاب میکنه بعد 27 سال درس خوندن بالاخره در ابعاد دیگر زندگی هم رشد کنم. به معنی این نیست که از درس خوندن خسته شدم اما میبینم دیگه کشش این رو ندارم که تک بعدی زندگی کنم و تمام فکر و ذهنم رو معطوف درس کنم اونم درحالیکه نیاز به یک همدم و هم صحبت نیاز عادی بشره و خدا همیشه به این نیاز تاکید کرده و بنده هارو تشویق کرده به ازدواج به موقع.
    اگه تو اطرفاتون هستن که کسائی که راه دور ازدواج کردن میتونین اونها رو مثال بزنین.
    به خواهرتون هم عین همین روند رو ادامه بدین. باهاش درد و دل کنین و هرچی ایشون عصبانی میشن شما صبور باشین و مطمئن باشین ذره ذره حرفاتون بعد از مدتی روشون اثر میذاره حتی اگه اون لحظه که میشنون مقاومت نشون بدن
    به خواهرتون بگین شما میگین صحبت با نامحرم گناهه. من منکرش نمیشم کاملا حرفتونو قبول دارم ولی اگه این ارتباط کوتاه مدت باشه و در حد چهارچوب ها و خیلی سریع خونواده ها در جریان قرار بگیرن این مساله گناهش بیشتر از کار برادرمه که به خاطر پایان نامه م راه ازدواج منو که دختر 27 ساله ای هستم سد میکنه؟
    این گناه نیست که حاضرین تا ابد مجرد بمونم اما راه دور ازدواج نکنم؟یا این گناه نیست که کسی رو ندیده و نشناخته و هنوز رودررو نشده فقط و فقط به خاطر تحصیلات یا راه دور بودن رد کنین؟
    تمام این حرفارو با آرامش و منطق میتونین بگین. دقت کنین لحن صحبتتون خیلی مهمه. اگه لحن شما مناسب نباشه هرقدرم به منطقی بودن دعوتشون کنین و حرفای منطقی بزنین باز سرکوب میشین.
    خلاصه اینکه از کانال های مختلف وارد بشین. یه وقتا احساساتی و بیان نیازهاتون. یه وقتا قاطعانه و منطقی و محکم معیارهاتونو بگین و یه وقتا حتی میتونین سرگذشت دوستان و اطرفاینتون رو مثال بزنین و یادآوری کنین عوامل فرعی شاید مهم باشن اما نه اینقدر که این دو سه تا عامل رو ملاک تصمیم گیری قرار بدیم.راه دور بودن و تحصیلات و... برای کسی که خودش تمایل داشته به قبولشون عامل فرعی محسوب میشه
    دوست خوبم درکتون میکنم شرایط سختی دارین اما تو مرحله ای هستین که خیلی خیلی باید قوی باشین.ایمانتون رو قوی تر کنین و فقط از خدا کمک بخواین. نه از این جهت که اصرار کنین به هم برسین. شما از خدا فقط خوشبختیتون رو التماس کنین. فقط صلاحتون رو بخواین.حتی اگه اون صلاح برخلاف میل فعلیتون باشه.پس آمادگی هر اتفاقی رو از الان در خودتون ایجاد کنین تا اگر خدائی نکرده کار به جدائی رسید کمتر ضربه بخورین و اگه از الان همه چیو بسپارین به خدا و خدائی نکرده قسمتتون طور دیگه رقم خورد مطمئن میشین خواست خدا بوده.
    منتظر نتایج بعدی هستیم
    ویرایش توسط ساجده : 2014_11_09 در ساعت 07:38
    پاسخ با نقل و قول

  11. مخالفت خانواده با ازدواج  سپاس شده توسط anahid,m1392,nahidh,niloofarabi

  12. ارسال:17#
    nahidh آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط ساجده نمایش پست ها
    سلام
    به نظر من شما تمام این مدت با خواهرتون رابطه تون رو بهتر و بهتر کنین. وقتی اطرافیان میبینن به ازای امیدی که در شما ایجاد شده روحیه تون هم بهتر شده و صبر و آرامش بیشتری دارین، نگرانی هاشون کمتر میشه.
    با آقا پسر هم همونطور که به خواهرتون قول دادین رابطه تون رو در این سه ماه کمتر کنین اما قبلش بهشون علت رو بگین و شروط خواهرتون رو مطرح کنین تا آمادگی شروط خونوادتون رو داشته باشن و از الان خونواده شون رو برای مواجهه با شروط خونواده شما آماده کنن.
    برای اینکه شروطشون رو متعادلتر کنن هم بعدا میتونین تلاش بیشتری بکنین ولی فعلا دست نگه دارید چون الان که تازه تو مرحله راضی شدن مادر پدرتون هستن اگه بی قراری شما رو برای شروط روز خواستگاری ببینن بدتر موضع گیری میکنن و چه بسا از راضی شدن برا اومدن خواستگار هم منصرف بشن
    فقط توصیه من به شما اینه که با مادرتون هم صمیمی تر بشین. یه مدت بدون اینکه حرفی از این مسائل بزنین خودتونو بهشون نزدیک تر کنین. با هم بگین بخندین خاطره بگین. شوخی کنین. و خلاصه جو شاد ایجاد کنین. اما لا به لای همین خاطرات و صحبت ها میتونین غیرمستقیم و خیلی ماهرانه یکی دو جمله حرفاتونو بپرونین و همینطور نرم نرم افکار و ذهنیتتونو بهشون منتقل کنین
    باهاشون درد و دل کنین و از گذشته ها بگین. بگین یه زمانی از درس خوندن هرگز سیر نمیشیدم چون اقتضای سنم فقط و فقط درس خوندن بود ولی الان سنم ایجاب میکنه بعد 27 سال درس خوندن بالاخره در ابعاد دیگر زندگی هم رشد کنم. به معنی این نیست که از درس خوندن خسته شدم اما میبینم دیگه کشش این رو ندارم که تک بعدی زندگی کنم و تمام فکر و ذهنم رو معطوف درس کنم اونم درحالیکه نیاز به یک همدم و هم صحبت نیاز عادی بشره و خدا همیشه به این نیاز تاکید کرده و بنده هارو تشویق کرده به ازدواج به موقع.
    اگه تو اطرفاتون هستن که کسائی که راه دور ازدواج کردن میتونین اونها رو مثال بزنین.
    به خواهرتون هم عین همین روند رو ادامه بدین. باهاش درد و دل کنین و هرچی ایشون عصبانی میشن شما صبور باشین و مطمئن باشین ذره ذره حرفاتون بعد از مدتی روشون اثر میذاره حتی اگه اون لحظه که میشنون مقاومت نشون بدن
    به خواهرتون بگین شما میگین صحبت با نامحرم گناهه. من منکرش نمیشم کاملا حرفتونو قبول دارم ولی اگه این ارتباط کوتاه مدت باشه و در حد چهارچوب ها و خیلی سریع خونواده ها در جریان قرار بگیرن این مساله گناهش بیشتر از کار برادرمه که به خاطر پایان نامه م راه ازدواج منو که دختر 27 ساله ای هستم سد میکنه؟
    این گناه نیست که حاضرین تا ابد مجرد بمونم اما راه دور ازدواج نکنم؟یا این گناه نیست که کسی رو ندیده و نشناخته و هنوز رودررو نشده فقط و فقط به خاطر تحصیلات یا راه دور بودن رد کنین؟
    تمام این حرفارو با آرامش و منطق میتونین بگین. دقت کنین لحن صحبتتون خیلی مهمه. اگه لحن شما مناسب نباشه هرقدرم به منطقی بودن دعوتشون کنین و حرفای منطقی بزنین باز سرکوب میشین.
    خلاصه اینکه از کانال های مختلف وارد بشین. یه وقتا احساساتی و بیان نیازهاتون. یه وقتا قاطعانه و منطقی و محکم معیارهاتونو بگین و یه وقتا حتی میتونین سرگذشت دوستان و اطرفاینتون رو مثال بزنین و یادآوری کنین عوامل فرعی شاید مهم باشن اما نه اینقدر که این دو سه تا عامل رو ملاک تصمیم گیری قرار بدیم.راه دور بودن و تحصیلات و... برای کسی که خودش تمایل داشته به قبولشون عامل فرعی محسوب میشه
    دوست خوبم درکتون میکنم شرایط سختی دارین اما تو مرحله ای هستین که خیلی خیلی باید قوی باشین.ایمانتون رو قوی تر کنین و فقط از خدا کمک بخواین. نه از این جهت که اصرار کنین به هم برسین. شما از خدا فقط خوشبختیتون رو التماس کنین. فقط صلاحتون رو بخواین.حتی اگه اون صلاح برخلاف میل فعلیتون باشه.پس آمادگی هر اتفاقی رو از الان در خودتون ایجاد کنین تا اگر خدائی نکرده کار به جدائی رسید کمتر ضربه بخورین و اگه از الان همه چیو بسپارین به خدا و خدائی نکرده قسمتتون طور دیگه رقم خورد مطمئن میشین خواست خدا بوده.
    منتظر نتایج بعدی هستیم
    سلام خیلی ممنونم از راهنماییتون. واقعا خیلی سخت آدمی پیدا میشه مثل شما که با حوصله بخونه و سریع جواب بده. واقعا نیاز دارم به کسی که بتونم باهاش حرفامو بزنم که به حرفام گوش بده یه فرد بی طرف مثل شما. ببخشید من پیام قبلیتونو تازه دیدم. راجع به سوالی که پرسیده بودین. خونواده پسره راضی راضی که نیستن ولی در هر حال به حرف پسرشون گوش دادن . اونم خلاصه کلی ازم تعریف کرد و عکس منم دیدن. با همه شرایطم موافقن فقط اینکه گفتن راه دور سخته و با راه دور مشکل دارن و میگن نکنه بعدا پشیمون بشی به پسرشون گفتن.خب به طبع اوناهم حق دارن. اونا هم از خداشونه که بهم بخوره. من با خود پسره حرف زدم گفتم دوس ندارم جوری بشه که خونوادت منو دوس نداشته باشن. گفت مطمعنم مامانم ببینه تو رو خوشش میاد الان چون ندیدنت یکم حساسن. خودش با توجه به مخالفتهای خونوادم دست نمیکشه و میگه من راضیشون میکنم .اون موقع که کربلا بود میگفتش که برگردم میام با پدرت خودم حرف میزنم راضیش میکنم.ولی حالا که قضیه شرط گذاشتن خونوادم وسط اومد بهش گفتم فعلا صبر کنه. نمیخواد بیاد. نمیدونم حرفم درست بود یا نه. خیلی با اطمینان حرف میزنه. به خونواده خودشم گفته کخ من همینو میخوام خواهشا هیچکیو دیگه به من پیشنهاد ندین. فقط الان چیزی که ذهنمو مشغول کرده اینکه بالاخره باید ازون طرف زنگ بزنن وگرنه خونواده من از خداشونه که زنگ نزنن با خودشون میگن لابد پشیمون شدن. این روزا پدرم هی فشارش میره بالا. بهش گفتم فعلا صبر کن. نمیدونم جکار کنم.از 7 خوان رستم بدتره.از لابلای حرفاشون یواشکی متوجه شدم که خواهرم داشت به پدر مادرم میگفت اگه زنگ زدن شماره شوهرمو بهش بدین و بگین دیگه خونه زنگ نزنین. حالا هم چون سیمکارتامو ازم گرفتن من فقط با چت اونم گاهی باهاش در ارتباطم که حرفای مهم رو بهش بزنم. به نظرتون چکارکنم بگم زنگ بزنن خونمون؟یه سیمکارت برام گرفتن به اسم خواهرمه میدونم که بعدا میرن چک میکنن. میخوام خودم سیمکارت بخرم میترسم یجور متوجه بشن. اخه اصلا نمیخوام بهونه بدم دستشون.
    پاسخ با نقل و قول

  13. مخالفت خانواده با ازدواج  سپاس شده توسط ساجده

  14. ارسال:18#
    nahidh آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط دختر بد نمایش پست ها
    خانواده م من رو درک نمیکنن که من انتخابم از سر شناخته و یه انتخاب زود گذر نیست نه اونا من رو درک میکنن نه من اونا رو...دقیقا ماه پیش با کلی اصرار با یک خانواده برای ازدواج من قرار گذاشتم وتا پای مهر پیش رفتن من شب و روزم گریه بود...واقعا شرایط بدی داشتم...خدا خدا کمک کرد که اون مورد کنسل شد...تو اون شرایط خودم و زندگیم رو تباه شده میدونستم...حرف مردم رو خانواده اثر گذاشته که برای ازدواجم داره دیر میشه و همه سعی دارن من رو به هر طریقی راضی کنن تا با انتخاب اونها ازدواج کنم...شریط فوق بدی رو دارم...حداقل خانواده تو میگن درس بخون
    سلام امیدوارم هم مشکل من هم شما حل بشه. درسته که مشکلاتمون تا حد زیادی مشابه همه ولی بازم من نمیتونم خودمو جای شما قرار بدم بلاخره شما بهتر از هر کسی میفهمید چقدر شرایطتون دشواره. به نظر من اضلا وقتی شما کسیو دوس داری و بهش مطمعنی که اون تو رو میخواد و پا پس نمیکشه اصلا نباید خواستگار راه میدادین. اگرهم خونوادت راه دادن به زور خودتون به خواستگارتون میفهموندین که دوسش ندارین. همینکه حاضر شدین باهاش حرف بزنین خونوادت فکر میکنن پس این اگه ازدواج کنه درست میشه یادش میره. البته اینا بستگی به این داره چقدر از انتخاب خودتون و انتخاب اونی که دوسش دارین مطمعنین. مثلا خود من اصلا حاضر نمیشم با هیچ پسری حرف بزنم در مورد ازدواج. تو دانشگاه که بودم سه مورد پیش اومد بد نبودن ولی خیلی قاطع گفتم نه. به خونوادمم گفتم من حاضر نمیشک با هیچکس دیگه ای ازدواج کنم و ترجیح میدم تنها زندگی کنم. البته بازم میگم من خودمو نمیتونم بزارم جای شما. ولی اگه فکر میکنی میتونی با خود خواستگارت حرف بزنی بهش بگو که دوسش نداری. بالاخره این که تو بخوای با یکی ازدواج کنی فکرت جای دیگه باشه فاجعه هست. از خدا کمک بخواه.
    پاسخ با نقل و قول

  15. مخالفت خانواده با ازدواج  سپاس شده توسط niloofarabi,ساجده

  16. ارسال:19#
    خواهش میکنم. انشالله که تو این روزها آرامش داشته باشین و هر چی که مصلحت هست براتون اتفاق بیافته.
    اگه در حضورخواهرتون دستتون رو به قرآن زدین که باهاشون در این سه ماه ارتباط برقرار نمیکنین به نظرم عهدتون رو وفا کنین و هرگز زنگ نزنین اما اگه به قرآن دست نزدید ایراد نداره. اما ایمیل زدن بهتره چون سیمکارت هم بخرین به هر حال متوجه میشن. هر چند قبول دارم خیلی سخته ولی یه مدت بگذره (حتی قبل اتمام سه ماه)حساسیتشون کمتر میشه
    به نظر من بهتره حالا که قراره شوهرخواهرتون برن تحقیق، اول تحقیقات رو انجام بدن بعد تماس بگیرن برا دیدار حضوری. چون اگه تماس بگیرن و خدائی نکرده نظر شوهرخواهرتون به هر دلیلی منفی شد از خونواده آقا پسر بد میشه
    از بابت عزیز بودن در نظر خونواده آقا پسر نگران نباشین. به هر حال بعد از عقد همه چی تغییر میکنه و وقتی شما و خوبی ها و صبوری شما رو ببینن همه این روزها رو فراموش میکنن و میکنین
    انشالله اگه مصلحت هست همه چی به خیر و خوشی تموم میشه.
    دوست خوبم یه پیشنهاد شخصی هم دارم اینکه هر روز حداقل یه حزب قرآن بخونین باور کنین چنان آرامشی بهتون میده و طوری این دوران سپری میشه که خودتون به وجد میاین
    پاسخ با نقل و قول

  17. مخالفت خانواده با ازدواج  سپاس شده توسط m1392,nahidh,niloofarabi

  18. ارسال:20#
    nahidh آواتار ها
    سلام. باز هم ممنون.آخه سیمکارتام که دست خواهرمه پس من مثل قبل نمیتونم بگم که مثلا خونواده پسره پیگیر شدن واس جواب چون هیچ ارتباطی نباید داشته باشم. بالاخره اگه اونا هم زنگ نزنن خونمون خونوادم با خودشون میگن احتمالا منصرف شدن که خبری نیس. چون لابلای حرفاشون شنیدم که میگفتن شاید پشیمون شدن و چه بهتر. الانم اوضاع خونمون زیاد خوب نیس پدرم فشارش رفته بالا.نگران پدرمادرمم. ممنون از راهنمایی اخرتون . من همینقد روزنه امیدو مدیون خدا هستم چون از ته دلم دعا کردم و خواستم کمکم کنه و همواره مشغول دعا هستم. حاضرم هر دعای سختیو انجام بدم تا همه چی هم به خوبی پیش بره جوری که هم خدا راضی باشه هم خونوادم و در اخر خودم. از شما هم ممنونم که راهنماییم میکنین. خواهش میکنم منو تنها نذارین اخه خیلی بهم ریختم.ممنونم
    پاسخ با نقل و قول

  19. مخالفت خانواده با ازدواج  سپاس شده توسط m1392,ساجده

صفحه‌ها (11): صفحه 2 از 11 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •