تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




مخالفت خانواده با ازدواج زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:nahidh
آخرین ارسال:Hani234
پاسخ ها 103

صفحه‌ها (11): صفحه 6 از 11 نخستنخست ... 45678 ... آخرینآخرین

مخالفت خانواده با ازدواج

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:51#
    نقل قول نوشته اصلی توسط nahidh نمایش پست ها
    سلام ممنونم از توجهتون. به فامیل که نمیتونم اعتماد کنم که حرفی بزنم و بر علیه م استفاده نشه. خود پسره هم حرف شما رو زد گفت من میام از خودم با دلیل و مدرک دفاع میکنم. گفت مغازم دوربین داره حتی فیلمشم موجوده که اونروز برادرت اومد.گفت همه اینا رو میارم. گفت از سند خونه و اجاره نامه های مغازه و گردش مالی حساب های بانکیم و همه رو میارم التماسشون میکنم حتی اگه برادرات خونم رو بریزن واسم مهم نیس فقط به خونوادت بگو اجازه بدن من از خودم دفاع کنم. منتها چیزی که هست اصلا بهم اجازه نمیدن دیگه در این مورد حرف بزنم تا حرف میزنم ببخشیدا میگن خفه شو. دیشبم به زور از دهن خودم شنیدن که تکرار کنم که تمومه. حتی اجازه فکر کردن ندادن و گفتن تو ما رو مسخره کردی که ما اینهمه راه رفتیم تا اونجا.850 کیلومتر رفتیم تو به ما اعتماد نداری و ازین حرفا. خودش میگه با مادرم میام. حالا به نظرتون اگه مادرش یا خواهرش زنگ بزنن یا حتی خودش میشه؟ یا من یکیو واسطه کنم به برادرم زنگ بزنه مثلا به دوستم بگم که به برادرش بگه که به برادرم زنگ بزنه. چون اینا به من اجازه حرف زدن نمیدن. به خواهرم که اتمام حجت کردم و گفتم دیگه تو کار من دخالت نکن. ممنون میشم بازم راهنماییم کنین. شرایط واقعا سختی دارم تا اخر عمرمم باشه باهاش میمونم و صبر میکنم چون مطمئنم ازش که پا پس نمیکشه.
    سلامی دوباره به شما
    در رابطه با زنگ زدن ابتدا باید دید چه کسی در خانواده شما حرفش میتونه تاثیرگذار باشه.
    همانطور که گفتم متاسفانه نقش ها و جایگاه ها در خانواده شما عوض شده و فرزند داره نقش والدین رو بازی میکنه اما چاره ای نیست.
    اگر فکر میکنید برادرتون میتونه تاثیرگذار باشه میتونن خودشون شخصا زنگ بزنن به برادرتون.
    اگر شرایطش وجود داشته باشه پیشنهاد اصلی من این هست که ایشون به همراه خانواده یا والدین یه سفر بیان شمال و به همین بهانه خانواده شما رو در عمل انجام شده قرار بدهند. اگر در اطراف شهره شما فامیلی داشته باشند میتونند چند روزی مهمون اونها باشند و سری هم به خانواده شما بزنن. اینجوری حتی اگر خانواده شما اجازه اومدن هم ندن این همه مصافتی که اومدن بیهوده نبوده و حداقل دید و بازدیدی از بستگان داشتن.
    بعید میدونم وقتی زنگ بزنن بگند ما شهر شماییم و میخوایم مزاحمتون بشیم خانواده بتونند چیزی بگند.
    نهایتش بدون اطلاع میتونن ایشون به همراه پدر یا مادر بیان و حتی شده دمه در باهاشون صحبت کنند. هر چند درستش اینه که اطلاع بدن اما در این شرایط که قضیه داره بهم میخوره تیری است در تاریکی. دیگه شرایط از این که بدتر نمیشه
    حداقل فایده اش این هست که فردا روز خودتون رو سرزنش نمیکنید که چرا این راه رو امتحان نکردیم و اگر این کارو میکردیم شاید تاثیری داشت.
    در رابطه با این جمله شما:
    به خواهرم که اتمام حجت کردم و گفتم دیگه تو کار من دخالت نکن
    اگر با لحن آرام و بدون درگیری این رو بهشون گفتید کاره درستی کردید. چراکه شما در حاله حاضر از نظر سن و تحصیلات در سطحی هستید که بتونید بد و خوب رو از هم تشخیص بدید. البته این به آن معنا نیست که بدون مشورت و یا اجازه و رضایت خانواده هرکاری رو انجام بدید بلکه به این معنا است که نشان بدید به اون بلوغ عقلی لازم رسیدید و نیاز نیست خواهر بزرگترتون با شما مثل یک کودک برخورد کنه و همچنین به شکل صحیحی ابراز وجود کردید.
    اما در رابطه با این جمله شما:
    تا اخر عمرمم باشه باهاش میمونم و صبر میکنم چون مطمئنم ازش که پا پس نمیکشه.در همین انجمن در مطلبی خوندم که مغز در حالت هیجان زدگی نمیتونه به طور طبیعی فعالیت کنه. سعی کنید دچار عشق های آتشین نشید. بهترین عشق، عشقی هست که همراه با منطق و عقل باشه.
    شاید شما مدت ها ایشون رو بشناسید اما این آشنایی کافی نیست. چراکه بیشتر به صورت تلفنی و پیامکی بوده. اگر این ازدواج به سرانجام رسید بهتره 3-4 ماه رو در رو با ایشون صحبت کنید. چراکه گاهی خصوصیات به مرور زمان آشکار میشه.
    بودند کسانی که بعد از ازدواج اصلا فکر نمیکردن آدمی که باهاش ازدواج کردن همون آدم قبل از ازدواج باشه که باهاش آشنا شدند و حاضر به ادامه زندگی نبودند.
    شاد باشید
    ویرایش توسط clinical psychologist : 2015_01_13 در ساعت 22:11
    گدای عشق نباشید

    بخشنده عشق باشید

    انسانهای زیبا همیشه خوب نیستند

    اما انسانهای خوب همیشه زیبایند
    پاسخ با نقل و قول

  2. مخالفت خانواده با ازدواج  سپاس شده توسط nahidh,niloofarabi

  3. ارسال:52#
    سلام.
    عجب ماجرای پرهیاهویی شده.من از اول تاحالا دارم دنبالش میکنم.
    شرایطت شبیه منه.
    از مشاوره هایی که بهت میدن منم بهره میبرم.البته تو پیج شما فقط!!
    امیدوارم مشکلت هرچه زودتر حل بشه.
    به نظر من اینجور مواقع که دو طرف از هم مطمئن هسنند مخالفت زیاد خانواده ها و این کارهاشون برای بدنام کردن طرف مقابل فقط باعث جذب بیشتر دو طرف به هم میشه.چون اینجوری بهشون اثبات میشه که واقعا بهترین پناه برای همدیگه اند.
    به قول حافظ: که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
    براتون دعامیکنم.و برای خودم.
    ایشالله هرچه صلاحمونه پیش بیاد.
    پاسخ با نقل و قول

  4. مخالفت خانواده با ازدواج  سپاس شده توسط anahid,nahidh

  5. ارسال:53#
    nahidh آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط clinical psychologist نمایش پست ها
    سلامی دوباره به شما
    در رابطه با زنگ زدن ابتدا باید دید چه کسی در خانواده شما حرفش میتونه تاثیرگذار باشه.
    همانطور که گفتم متاسفانه نقش ها و جایگاه ها در خانواده شما عوض شده و فرزند داره نقش والدین رو بازی میکنه اما چاره ای نیست.
    اگر فکر میکنید برادرتون میتونه تاثیرگذار باشه میتونن خودشون شخصا زنگ بزنن به برادرتون.
    اگر شرایطش وجود داشته باشه پیشنهاد اصلی من این هست که ایشون به همراه خانواده یا والدین یه سفر بیان شمال و به همین بهانه خانواده شما رو در عمل انجام شده قرار بدهند. اگر در اطراف شهره شما فامیلی داشته باشند میتونند چند روزی مهمون اونها باشند و سری هم به خانواده شما بزنن. اینجوری حتی اگر خانواده شما اجازه اومدن هم ندن این همه مصافتی که اومدن بیهوده نبوده و حداقل دید و بازدیدی از بستگان داشتن.
    بعید میدونم وقتی زنگ بزنن بگند ما شهر شماییم و میخوایم مزاحمتون بشیم خانواده بتونند چیزی بگند.
    نهایتش بدون اطلاع میتونن ایشون به همراه پدر یا مادر بیان و حتی شده دمه در باهاشون صحبت کنند. هر چند درستش اینه که اطلاع بدن اما در این شرایط که قضیه داره بهم میخوره تیری است در تاریکی. دیگه شرایط از این که بدتر نمیشه
    حداقل فایده اش این هست که فردا روز خودتون رو سرزنش نمیکنید که چرا این راه رو امتحان نکردیم و اگر این کارو میکردیم شاید تاثیری داشت.
    در رابطه با این جمله شما:
    به خواهرم که اتمام حجت کردم و گفتم دیگه تو کار من دخالت نکن
    اگر با لحن آرام و بدون درگیری این رو بهشون گفتید کاره درستی کردید. چراکه شما در حاله حاضر از نظر سن و تحصیلات در سطحی هستید که بتونید بد و خوب رو از هم تشخیص بدید. البته این به آن معنا نیست که بدون مشورت و یا اجازه و رضایت خانواده هرکاری رو انجام بدید بلکه به این معنا است که نشان بدید به اون بلوغ عقلی لازم رسیدید و نیاز نیست خواهر بزرگترتون با شما مثل یک کودک برخورد کنه و همچنین به شکل صحیحی ابراز وجود کردید.
    اما در رابطه با این جمله شما:
    تا اخر عمرمم باشه باهاش میمونم و صبر میکنم چون مطمئنم ازش که پا پس نمیکشه.در همین انجمن در مطلبی خوندم که مغز در حالت هیجان زدگی نمیتونه به طور طبیعی فعالیت کنه. سعی کنید دچار عشق های آتشین نشید. بهترین عشق، عشقی هست که همراه با منطق و عقل باشه.
    شاید شما مدت ها ایشون رو بشناسید اما این آشنایی کافی نیست. چراکه بیشتر به صورت تلفنی و پیامکی بوده. اگر این ازدواج به سرانجام رسید بهتره 3-4 ماه رو در رو با ایشون صحبت کنید. چراکه گاهی خصوصیات به مرور زمان آشکار میشه.
    بودند کسانی که بعد از ازدواج اصلا فکر نمیکردن آدمی که باهاش ازدواج کردن همون آدم قبل از ازدواج باشه که باهاش آشنا شدند و حاضر به ادامه زندگی نبودند.
    شاد باشید
    سلام. ممنونم. چشم همینکاری که گفتین رو انجام میدم. دیگه شادی رو ازم گرفتن. در مورد برادرم خب اخه چجوری بگن که شماره برادرم رو داشته. تابلو میشه که من در ارتباطم
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:54#
    nahidh آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا ف نمایش پست ها
    سلام.
    عجب ماجرای پرهیاهویی شده.من از اول تاحالا دارم دنبالش میکنم.
    شرایطت شبیه منه.
    از مشاوره هایی که بهت میدن منم بهره میبرم.البته تو پیج شما فقط!!
    امیدوارم مشکلت هرچه زودتر حل بشه.
    به نظر من اینجور مواقع که دو طرف از هم مطمئن هسنند مخالفت زیاد خانواده ها و این کارهاشون برای بدنام کردن طرف مقابل فقط باعث جذب بیشتر دو طرف به هم میشه.چون اینجوری بهشون اثبات میشه که واقعا بهترین پناه برای همدیگه اند.
    به قول حافظ: که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
    براتون دعامیکنم.و برای خودم.
    ایشالله هرچه صلاحمونه پیش بیاد.
    سلام. ممنونم عزیزم. واقعا به لطف خداوند نیاز دارم. خونوادمم باید میرفتن کاراگاه میشدن و یا کارگردان تلویزیون استعداد دارن. من که واگذارشون کردم به خدا.تنها دلخوشیم خداست.
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:55#
    آره میفهمم چی میگی.
    منم دقیقا مثل شماست اوضاعم.فقط علاوه بر دلایل خانواده ی شما برا مخالفت خانواده ی من تفاوت سن رو هم بهونه کردند.
    الان یکسال گذشته ولی هنوز....
    حدیث از امام صادق هست که برا ازدواج جوانها سختگیری نکنید و اگر طرف مقابل اخلاق و ایمان داشت کافیه و مورد خوبیه.
    خانواده ی من هم اینو میدونن ولی دست بردار نیستند.
    یه مشاور هم میگفت وقتی خانواده ی دختر یا پسر سختگیری میکنن و بهانه تراشی میکنن و مانع میشن برا ازدواج فرزندشون این یه جور حق الناسه.چون اونا واقعا نیاز دارن به ازدواج.مخصوصا از نظر روحی و عاطفی.و این وسط اگه بچشون گناهی مرتکب بشه خانوادش هم همون اندازه گناه میکنن.
    من که یه جورایی کلا دیگه بیخبال شدم ببینم چی پیش میاد.خسته شدم از بحث و دعوا مرافه.توکلم به خداست.
    وای ببخشید اینقدر حرف زدم.دلم پره
    راستی منم اصفهانی ام ;-)
    پاسخ با نقل و قول

  8. مخالفت خانواده با ازدواج  سپاس شده توسط nahidh

  9. ارسال:56#
    nahidh آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا ف نمایش پست ها
    آره میفهمم چی میگی.
    منم دقیقا مثل شماست اوضاعم.فقط علاوه بر دلایل خانواده ی شما برا مخالفت خانواده ی من تفاوت سن رو هم بهونه کردند.
    الان یکسال گذشته ولی هنوز....
    حدیث از امام صادق هست که برا ازدواج جوانها سختگیری نکنید و اگر طرف مقابل اخلاق و ایمان داشت کافیه و مورد خوبیه.
    خانواده ی من هم اینو میدونن ولی دست بردار نیستند.
    یه مشاور هم میگفت وقتی خانواده ی دختر یا پسر سختگیری میکنن و بهانه تراشی میکنن و مانع میشن برا ازدواج فرزندشون این یه جور حق الناسه.چون اونا واقعا نیاز دارن به ازدواج.مخصوصا از نظر روحی و عاطفی.و این وسط اگه بچشون گناهی مرتکب بشه خانوادش هم همون اندازه گناه میکنن.
    من که یه جورایی کلا دیگه بیخبال شدم ببینم چی پیش میاد.خسته شدم از بحث و دعوا مرافه.توکلم به خداست.
    وای ببخشید اینقدر حرف زدم.دلم پره
    راستی منم اصفهانی ام ;-)
    خواهش میکنم عزیزم بالاخره آدم باید حرفشو به یکی بزنه. من از طرفی نگران پدرو مادرمم خدای نکرده اتفاقی براشون بیفته خودمو نمیبخشم اخه خیلی حساسن. از طرفی هم با خودم میگم پس من چی. مگه قلب آدم کاروانسراس که هرکیو بشه داخلش راه داد. حالا هم همشهری شما قراره بیاد اگه اجازه بدن از حقش دفاع کنه. بیشتر ازینجا میسوزم که خونوادم هم نامردی کردن و تهمت ناروا زدن و هم اینکه توهین کردن بهش. یک طرفه به قاضی رفتن. انشاالله مشکل شما هم حل بشه با سماجت خونواده پسره.
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:57#
    سلام ‌. امیدوارم که حالت بهتر باشه. نمی دونم چرا ولی از اول تا اخر نوشته هات رو خوندم. من ۱۸ سالم بود از ایران رفتم به مالزی برای تحصیل و بعد از ۲ سال با همسرم اشنا شدم ......کلن ما مذهبی نیستم ولی همیشه حرمت ها و مرزها مشخص بوده.....تصمیم گرفتم که می خام ازدواج کنم البته شوهر من ایرانی نیست و من در اسکاتلند زندگی می کنم...و اگر حرفی می زنم نگو که اینجا ایرانه !‌من ایرانی هستم و تو ایران بزرگ شدم.....تفاوت فرهنگی همیشه هست......اگر من جای شما بودم بخاطراینکه شما ۲۷ سالتونه خیلی قدرتمند تصمیم قطعی می گرفتم.....بی احترامی نه ولی شما انقدر بالغ هستی که شریک زندگیت رو خودت انتخاب کنی....هیچ مادر و پدری به هیچ عنوان مالک فرزندش نیست..اون ها می تونن که راهی که با توجه به تجربه هاشون درست ثابت شده روبه بچه هاشون نشون بدن ولی تصمیم گرفتن به جاشون مخصوصن بعد ۲۵ نه! من متوجه می شم که پدر و مادر همیشه بهترین رو می خوان ولی شاید خیلی موقع ها بهترین رو خود ادم میدونه نه هیچ کس دیگه....اصلا قصدم بی احترامی نیست واقعا اما باید کاری رو انجام بدی که احساس خوبی بهت دست بده شما قراره برید زیر یک سقف شما قراره که زندگی کنید نه خواهر یا برادرتون.......می فهمم که شرایت خانواده با خانواده متفاوت هست اما همه انسان و نیاز به زندگی با ارامش....اما خانواده شما بدون درنظر گرفتن احساس و وجود شما با خودخواهی اشتباه و اعتقاد به عقاید شما دارن تصمیم می گیرن و اگر این ازدواج صورت بگیره خانواده همسر ایندتون مخصوصن مادر شوهربه احتمال زیاد هیچ وقت ته دلش شما و خانوادتون رو دوست نخواهد داشت متاسفانه....اگر عقاید من در این روابط تند هست دلیل بر پرویی نیست....خداوند به شما زندگی را هدیه داده برای عشق ورزیدن دوست داشتن وارامش و خوشبختی و .......سازش تا کی؟؟ می دونم شما نگران سلامتیشون هستی اما اون ها چطور؟؟ این تحقیق و کارگاه بازی اصلا زیبا نیست و وجه خوبی نداره ....چرا از همون اول به مدت مثلا ۶ ماه خانواده ها با احترام و شکیل با هم دیدار نکردند...؟؟ یک بار اونها می اومدند یک بار شما!‌بعد یک سفر هم همه با هم می رفتید مشهد ! به جای کارگاه بازی هم نشین می شدید که خیلی بهتر هم خانواده ها هم شما دو نفر همدیگر رو می شناختید!به فامیل هم می گفتید دوست خانوادگی !!بعد اگه همه چیز خوب پیشرفت بسم الله!! خواهش می کنم از دست من نا راحت نشو ولی برخورد خانواده شما به هر دلیلی زشت و ناپسند بوده.......فقط هیچ وقت به هیچ کسی اجازه نده برای دلت و وجودت تصمیم بگیره....نمی دونم چرا تا ساعت ۳ صبح بیدار بودم و با سختی فارسی)type نوشتم!! کسی یه گوشه دیگه دنیا برات بهترین رو می خواد ولی اول باید خودت بخوای.....قوی باش.....
    پاسخ با نقل و قول

  11. مخالفت خانواده با ازدواج  سپاس شده توسط anahid,nahidh

  12. ارسال:58#
    nahidh آواتار ها
    سلام. واقعا ممنونم هم از شما و هم از بقیه که با صبرو حوصله پیام های من رو میخونین و جواب میدین. امیدوارم فارسی خوندنتون راحتتر باشه. تموم حرفهای شمارو قبول دارم. من این وسط فقط نگران پدر و مادرمم. چون میدونم خواهرم شاید فکر میکنه نگرانمه ولی رفتارش باهام خیلی بده. میدونم همینا که الان به قول خودشون نگران منن 4 سال دیگه بگذره و من سنم بره بالاتر و بمونم تو خونه برمیگردن میگن میخواستی ازدواج کنی. دیشب خواهرم یک پیام بهم داد مبنی بر اینکه (شیطان اول میاد شرم و حیا رو میگیره و بعد گناهای دیگه رو در زنجیروار انجام میدی. خدایا مارا به حال خود وامگذار) من در جوابش نوشتم( خیلی ممنونم . من چندتا چیزو تو تحقیقاتون قبول نداشتم فقط نمیتونم ثابت کنم. ولی اگه اون طرف بفهمه شما تحقیق کردین اگه ریگی به کفشش باشه که دمشو میزاره رو کولشو میره ولی اگه نباشه حتما میخواد بیاد و از خودش دفاع کنه شما هم اگر واقعا منصف باشین میزارین رو در رو بشه. آدم باید به دنبال کشف حقیقت باشه نه چیزیو که دوس داره بشنوه و ببینه. خدا عادله و جای حق نشسته) در جوابم داد که (هم برای خودم هم برای خودت واقعا متاسفم موفق باشید خداحافظ.) بعد من در جوابش نوشتم (من دنبال حقیقت بودم حتی اگر برام تلخ باشه. به خدا واگذارتون میکنم. اگه هم اون ریگی به کفششه خدا ازش نگذره. )بعد نوشت که (خیلی.. متاسفم.) امروز میخواست پسره زنگ بزنه به خواهرم ولی بهش گفتم دست نگهدار اون گفت تا داغن باید گفت گفتم نه اینا خیلی عصبانین منطق ندارن اینا تمام تلاششون اینه که این ازدواج صورت نگیره. الان هر اتفاقی که میفته میندازن تقصیر من .واقعا توقع زیادیه که ازم میخوان حالم خوب باشه. پدر و مادرم خیلی حساسن با کوچیکترین چیزی ناراحت میشن و سردرد میگیرن و گردن درد و معده درد و گریه و این چیزا. ولی من پس چی؟؟؟ موندم تو این دو راهی. باهام عین زندانی برخورد میشه هیچ استقلالی ندارم. دیشب رفتم حموم صداشونو داشتم که رفتن سرگوشیم. میرن پرینت ریزمکالماتمو میگیرن. حتی اجازه ندارم تو اتاقم باشم میان سرم داد میزنن که چرا همش تو اتاقتی. آدم بمیره بهتره تا اینجوری زندگی کنه. اختیار خودمم دست خودم نیس.زور میگن. اصلا شرایط خوبی ندارم. بیشتر از اونجا میسوزم که دارن نامردی میکنن. وگرنه اگه به حق میگفتن و در اخر پدرم یا مادرم میگفت ما دوست نداریم تو بری برام خوشایندتر بود تا این نامردی. اونجوری خودمو فدای پدرو مادرم میکردم حالا بعدش چه بلایی میخواد سر عواطف و احساساتم بیاد به درک.
    پاسخ با نقل و قول

  13. ارسال:59#
    nahidh آواتار ها
    سلام. هرکی میتونه راهنماییم کنه. ببینین من بد میگم؟ امروز پدرم میاد تو اتاقم میگه تو چرا ناراحتی من هیچی نمیگم هی اصرار و اصرار تا ازم حرف بکشه بعد من گفتم که یچیزاییو تو تحقیقاتشون قبول ندارم. گفتم دو حالت داره طرف وقتی زنگ زد اگه ریگی تو کفشش باشه که میذاره و میره ولی اگه درست نباشه تحقیقتون میخواد که از خودش دفاع کنه اونوقت شما اگه منصف باشین اجازه میدین که رودر رو بشین شروع میکنن به داد و بیداد و فحش دادن به پسره . و میگن اون فقط زنگ بزنه کلی فحش میدیم. بعدم میگن تو به چه حقی ناراحتی وقتی ما نمیذاریم ناراحتی نداره که . یعنی به ناراحتی منم کار دارن یک ذره عاطفه ندارن. آخه من چکارکنم. هیچکیم ندارم باهاش حرف بزنم اون بیاد با پدرمادرم حرف بزنه. میگم بریم با هم مشاوره اینم قبول نمیکنن. من به ارومی حرف میزنم اونا پرخاشگری میکنن. فقط میگن برادرت خواهرت این اون مخالفن مردم مسخرمون میکنن و ازین حرفا. با این اوصاف پسره چکار کنه زنگ بزنه؟ خودش بزنه؟ خواهش میکنم هر کی راهی به ذهنش میرسه بگه زودتر. دیگه کم اوردم
    پاسخ با نقل و قول

  14. ارسال:60#
    نقل قول نوشته اصلی توسط nahidh نمایش پست ها
    سلام. هرکی میتونه راهنماییم کنه. ببینین من بد میگم؟ امروز پدرم میاد تو اتاقم میگه تو چرا ناراحتی من هیچی نمیگم هی اصرار و اصرار تا ازم حرف بکشه بعد من گفتم که یچیزاییو تو تحقیقاتشون قبول ندارم. گفتم دو حالت داره طرف وقتی زنگ زد اگه ریگی تو کفشش باشه که میذاره و میره ولی اگه درست نباشه تحقیقتون میخواد که از خودش دفاع کنه اونوقت شما اگه منصف باشین اجازه میدین که رودر رو بشین شروع میکنن به داد و بیداد و فحش دادن به پسره . و میگن اون فقط زنگ بزنه کلی فحش میدیم. بعدم میگن تو به چه حقی ناراحتی وقتی ما نمیذاریم ناراحتی نداره که . یعنی به ناراحتی منم کار دارن یک ذره عاطفه ندارن. آخه من چکارکنم. هیچکیم ندارم باهاش حرف بزنم اون بیاد با پدرمادرم حرف بزنه. میگم بریم با هم مشاوره اینم قبول نمیکنن. من به ارومی حرف میزنم اونا پرخاشگری میکنن. فقط میگن برادرت خواهرت این اون مخالفن مردم مسخرمون میکنن و ازین حرفا. با این اوصاف پسره چکار کنه زنگ بزنه؟ خودش بزنه؟ خواهش میکنم هر کی راهی به ذهنش میرسه بگه زودتر. دیگه کم اوردم



    سلام عزیزم. به نظر من نباید ایشون تماس بگیرند چون باز دوباره برخورد بدی باهاشون میشه و این اتفاق ها تاثیرخوبی در اینده اگر با هم ازدواج کنید نداره چون ادم ها فراموش نمی کنند فقط ممکنه ببخشند ....چرا روراست به خانوادت نمی گی که دارن عذابت میدن؟باید خیلی جدی باهاشون برخورد کنی مگر اینکه می خواهی تا اخر عمر برات تصمیم بگیرند....ولی شما که ۱۸ ساله یا ۲۲ ساله نیستی که!‌باورت نمی شه همش امروز تو فکر شما بودم....نباید زور بشنوید....چرا مستقل نمی شید ؟ برید یه شهر دیگه و کار کنید و تنها زندگی کنید اگر خواستید ازدواج کنید....سخت هست اما شدنیه شاید اگر من بودم این کار رو می کردم ....
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (11): صفحه 6 از 11 نخستنخست ... 45678 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •