تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




مخالفت خانواده با ازدواج زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:nahidh
آخرین ارسال:Hani234
پاسخ ها 103

صفحه‌ها (11): صفحه 9 از 11 نخستنخست ... 7891011 آخرینآخرین

مخالفت خانواده با ازدواج

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:81#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    بسیار خوب

    از پاسخدهی مناسب تون تشکر می کنم. خیلی خوب احساساتی که دارید رو منتقل کردید.

    برداشت من از صحبت های شما اینه که توقع دارید بیش از آنکه والدین تون با خواهرتون یا سایر اعضای خانواده صحبت کنند، و حرفهای اونها رو به شما منتقل کنند، مستقیما با خودتون حرف بزنند و نظر خودتون رو جویا بشوند. دوست دارید براتون بیشتر شخصیت قائل بشوند، و به توانایی تون و حق انتخابتون احترام بیشتری بگذارند، و شما رو ساده تصور نکنند.

    زمانی که حرفهای خواهرتون رو به شما دیکته می کنند، احساس خشم و رنجش و ناامیدی و سرخوردگی بهتون دست میده و زیاد تمایل ندارید اون حرفها رو بشنوید و شاید دلتون بخواد جبهه گیری کنید، اما باطن این جبهه گیری متوجه خواهرتون و دامادتون یا دیگرانی هست که بر والدین تون اثرگذار هستند.

    دوست دارید پدر و مادرتون بیشتر باهاتون راحت باشند، مثل دوست. شما هم بتونید راحت تر باهاشون دردودل کنید و حرفهاتون، احساساتتون، نیازهاتون و ... رو باهاشون در میون بگذارید و اونها شما رو بپذیرند. دلتون میخواد نشون بدید که شما هم میتونید برای زندگی خودتون تصمیم گیری کنید. دلتون نمیخواد خودسرانه عمل کنید یا خانواده رو ناراحت کنید، ولی خواهان این هستید که خانواده متوجه بشن شما دیگه بزرگ شدید و به نظراتتون توجه بیشتری نشون بدن. درست متوجه شدم؟

    لطفا هرکجاشو اشتباه متوجه شدم بهم گوشزد کنید.

    یه سوال دارم ازتون:

    تا حالا شده با لحنی مناسب، درباره نیازها و خواسته هاتون با خانواده صحبت کنید؟ اگر بله، چطور صحبت کردید؟ بازخوردش چی بوده؟

    این سوالات برای اینه که میخوام با نحوه تعاملاتتون با خانواده بیشتر آشنا بشم تا بدونم تا به حال چگونه عمل کرده اید و در ادامه چگونه برخورد کنید.

    ممنونم
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  2. مخالفت خانواده با ازدواج  سپاس شده توسط nahidh,niloofarabi,ساجده

  3. ارسال:82#
    nahidh آواتار ها
    سلام. خیلی ممنونم از صبرو حوصله شما. بله کاملا درست متوجه شدید که ذهنیت من چیه.
    اما سوال دومتون. نمیخوام بگم همیشه با آرامش حرف زدم ولی اکثر وقتا با آرامش حرف زدم. همش هم بین حرفام تاکید میکردم که شما پدر و مادرم هستید و رضایت شما برا ی من شرطه. اونقدر راحت نبودم هیچوقت باهاشون به خاطر همین ساعت ها با خودم حرفامو تکرار میکردم و خودم رو آماده یکردم که در جوابشون چی بگم که بد نشده. معمولا که موقع حرف زدن اصلا به من نگاه نمیکنن ولی من همیشه به چهرشون نگاه میکنمو حرف میزنم. لابلای حرفام میگم شما حق دارین ولی بالاخره من هم بزرگ شدم 27 سالمه بالاخره واس نظر منم ارزش قایل بشین در جواب اینکه میگفتن شغل آزاد... میگفتم خب هر کی یک نظری داره کار که عار نیست بالاخره این آقا زحمت میکشه درامدشم خوبه خدارو شکر.
    درمورد راه دور میگفتم این که دلیل نمیشه طرف اینسر دنیا به اونسر دنیا میره آیا ترجیح میدین در اینجا باشم و ناراضی باشم از ازدواجم و یا اینکه دور باشم و احساس خوشبختی کنم تازه قرار نیست که همدیگرو نبینیم اصلا.
    در مورد تحصیلات گفتم تحصیلات که شخصیت نمیاره گفتم تو فامیلمون مدرک دکتری داریم خودتون کدومشونو قبول داری با کدومشون رفت و آمد داری بعدم الان که درس خوندن و دانشگاه رفتن که کار سختی نیس.
    در مورد اینکه گفتن همسایه ها چی میگن و ازین حرفا. بهشون گفتم شما مگه مسلمون نیستین پیامبرو حضرت علی رو قبول ندارین. فکر نکنم از دید اونا آشننایی دوتا خونواده مشکلی باشه و از دید همسایه ها هم فکر نکنم چیز بدی باشه بفهمن واس دختر کسی خواستگار اومده.
    گفن ما مخالفیم معنی نداره بیان ما نمیشناسیم گفتم خب حق دارین ولی همینجوری که کسی کسیو نمیشناسه منم عجله ندارم با حضور شما میخوایم که بشناسیم همو.
    معمولا با داد و بیداد و دعوا کردن سر من تموم میشد و همیشه نکته مشترکش این بود که مادرت مخالفه خواهرت مخافه برادرات مخالفن خود اون خونواده نمیگن چرا خونوادش هیچکی نیستن و ازین حرفا. همشم بهم میگفتن تو به چه حقی با نامحرم در ارتباط بودی اون آقا اگه مومن بود با دختر مردم حرف نمیزد. خواهرم که همش با لحن تند باهام حرف میزد. هرچیزیو بهونه میکنن تا ایراد بگیرن و منصرفم کنن. البته الان از نظر اونا تموم شدس همه چی.
    ولی چیزی که برام جالبه اینه که پسره با تموم این وجود خیلی امیدواره به قضیه. میگه درست میشه
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:83#
    نقل قول نوشته اصلی توسط nahidh نمایش پست ها
    سلام. خب همون لحظه که متوجه میشین به روشون بیارین رودرواسی نداره که. من خودم رفته بودم حموم متوجه شدم که دارن میرن سر گوشیم. بعد که اومدم قشنگ گفتم که کسی رفته سرگوشیم. گفتن که نه. بعد گفتم پس خود به خود باز شده گوشیم. باید به روشون آورد تا فکر نکنن که خیلی زرنگن.البته اگه واقعا مطمئنینا. در هر حال کار بسیار زشتیه. به نظرم تجاوز به حریم خصوصی دیگرانه
    ببخشید وسط مشاوره ای که از آقای عزیزی می گیرید، وارد می شم.
    این پست شما نشون می ده خیلی هم مراعات شرایط ایجاد شده را نمی کنید.

    یا گفتید که نیمه شعبان رفتم اصفهان و توی مغازه اش باهاش کار می کردم و ...
    به نظرتون الان که موضوع مطرح شده، خانواده تون شک نکردند که اون اصفهان رفتن به بهانه دیدن دوست دانشگاهی و در واقع بودن با این آقا بوده؟

    یه سری جزییات هست که شاید به چشم شما نیاد، ولی خانواده را ناراحت و نگران کرده.
    ادکلن های گرون قیمت را بی خیال!
    مرد باید بوی اعتماد بده
    پاسخ با نقل و قول

  5. مخالفت خانواده با ازدواج  سپاس شده توسط nahidh,ساجده

  6. ارسال:84#
    nahidh آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط ساراا نمایش پست ها
    ببخشید وسط مشاوره ای که از آقای عزیزی می گیرید، وارد می شم.
    این پست شما نشون می ده خیلی هم مراعات شرایط ایجاد شده را نمی کنید.

    یا گفتید که نیمه شعبان رفتم اصفهان و توی مغازه اش باهاش کار می کردم و ...
    به نظرتون الان که موضوع مطرح شده، خانواده تون شک نکردند که اون اصفهان رفتن به بهانه دیدن دوست دانشگاهی و در واقع بودن با این آقا بوده؟

    یه سری جزییات هست که شاید به چشم شما نیاد، ولی خانواده را ناراحت و نگران کرده.
    سلام. ممنونم از توجهتون .خونوادم متوجه نشدن که من رفتم اصفهان. اگه میشدن آدمایی نبودن که به روم نیارن.من از اینجا رفتم رشت و از رشت رفتم اصفهان. نمیگم کارم دست بوده . ولی خانواده ام اطلاعی ندارن از رفتن من به اصفهان. یا اومدن اون آقا به رشت. کلا فکر میکنن که من فقط یکبار رفتم اونم بار اول . بار اولم هم که به قصد دیدن اون آقا نبوده. اتفاقی شد دیدنمون.
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:85#
    nahidh آواتار ها
    خواهش میکنم کمکم کنین. خیلی ناراحتم ازینکه به ناحق حرف زدن با من و موفق شدن به قول خودشون. به نظرتون پسره باید چکار کنه؟ اخه همش میگه زنگ میزنم به دومادتون منم میگم دست نگه دار. میگه اینجوری فکر میکنن حرفای خودشون درسته. تنها راه ارتباطی که لون داره شماره خواهرم و دومادمونه. و شماره اون یکی خونمون که زیاد اونجا نیستیم معمولا. و خونوادمم فکر میکنن که ما با هم در ارتباط نیستیم. لطفا بگین چکار کنیم. میدونم که اگه زنگ بزنه حرفای دومادمون تندتر از دفعه قبله. این لجبازتر از اینن که اجازه بدن اون بیاد. مخصوصا حالا که به قول خودشون اینهمه راه رفتن اصفهان تحقیق که به هدف خودشون برسن زورشون میاد نتیجه چیز دیگه ای باشه. آخه من چکار کنم اینا همچین طرز فکری دارن و انقد شتاب زده نتیجه گیری میکنن.
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:86#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    بسیارخوب

    حالا که از احساسات شما بیشتر مطلع شدم، بهتر می توانم با شما صحبت کنم.

    برای اینکه خانواده را بتوانید برای آشنایی اوّلیه و اجازه دادن برای خواستگاری متقاعد کنید، لازم است بتوانید به آنها نشان بدهید که احساسی عمل نمی کنید. چگونه؟

    با شناسایی علائم احساسی بودن، و سعی در برطرف نمودن آنها. حرف و عمل اگر با هم متناقض باشد، نتیجه مثبتی حاصل نمی شود.

    علائمی که متناقض با منطقی فکرکردن و عمل کردن هستند، موارد زیر هستند:

    داشتن عجله برای به خواستگاری آمدن ایشان

    اصرار بر گرفتن اجازه خانواده جهت خواستگاری آمدن ایشان

    دفاع کردن از ایشان و گرفتن موضع در برابر نظرات دیگران

    آرام و خونسرد نبودن

    تشکر نکردن قلبی از تحقیق خانواده و تلاش آنها برای کشف برخی مسائل

    قهر کردن، ترشرویی، سکوت، عصبانیت، بدخُلقی، کم محلی کردن، کم اشتهایی، بدخوابی، نگرانی در چهره، تغییر در روند عادی رابطه با اعضای خانواده و ...

    اصرار داشتن بر اینکه شما منطقی هستید.


    تلاش کامل برای دفاع از خود

    پذیرفتن تصنعی و ظاهری حرف دیگران و در نهایت بیان نظر خود به عنوان نظر درست


    این علائم را شاید خودتان نبینید یا حتی تمایل داشته باشید همینجا هم اثبات کنید که اینطور نیست؛ مانعی ندارد، اما برای پیش بردن بهتر رابطه تان با خانواده، و نشان دادن منطقی بودن و احساسی عمل نکردنتان نیاز به تغییراتی در رفتار دارید. زمانی که بتوانید نشان دهید که واقعا منطقی برخورد می کنید، امیدواری برای همراهی خانواده بیشتر می شود.

    اما شما چه کنید؟

    نخست، اینکه تنها راه خوشبختی خود را ازدواج با ایشان ندانید. این نکته برای خودتان بیشتر حائز اهمیت است، برای اینکه کمک می کند دیدتان وسیعتر شود. گاه انسانها عاشق تصورات ذهنی ای می شوند که از دیگران ساخته اند، و نه خود واقعی آنها. شاید این تصورات ذهنی، کمترین همخوانی با خود واقعی آنها نداشته باشند.

    دوم، رابطه خود را با خانواده به حالت قبل و بلکه بهتر از قبل برگردانید. ابا اعتماد به نفس، با خانواده صحبت کنید. با خواهرتان مثل قبل رفتار کنید، و همینطور با پدر و مادر

    سوم، به خانواده بگویید که از آنها متشکر هستید که برای خاطر شما مسافتی طولانی را پیموده اند و تحقیقاتی انجام داده اند؛ به آنها بگویید در صورتی که صحبت هایشان صحت داشته باشد، تا آخر عمر از آنها متشکر و ممنون خواهید بود. با اینحال بیان کنید که مایلید صحبتهای طرف مقابل را نیز بشنوید، و اگر نتوانست شما را متقاعد کند، حاضرید رابطه را تمام کنید و همه چیز را فراموش کنید.

    چهارم، به خانواده بگویید که اشتباهات خود را می پذیرید. از احساسات خود با آنها صحبت کنید. به آنها بگویید دوست نداشتید باعث ناراحت شدن شان بشوید، و از اینکه آنها را ناراحت می بینید، احساس خوبی ندارید.

    پنجم، سعی کنید نگرانی های خانواده را درک کنید. اگر نگران این هستند که شما را نبینند، در این باره با آنها صحبت کنید. مثلا بگویید اگر مسائل دیگر حل شوند، و صرفا این نگرانی باشد، می توانیم در شروط ضمن عقد بیان کنیم که هرازچندگاهی من، به همراه همسر و یا به تنهایی به شما سر بزنم و مدتی نزد شما بمانم.

    ششم، با اعتماد به نفس نشان بدهید که حاضرید مشاوری معتمد که مورد پذیرش شما و خانواده باشد را ملاقات کنید تا درباره این انتخاب مشاوره بگیرید و اگر مشاور معتمد تناسب شما را تایید نکرد، حاضرید بپذیرید و ادامه ندهید.

    هفتم، به صراحت بیان کنید که نظر شما هنوز صد در صد نیست و اگر خانواده موافقت کنند ایشان به خواستگاری بیاید، ابدا به معنای پذیرش قطعی شما نیست و تازه زمینه شناخت فراهم می شود و شما قطعا نظر خانواده را مهم تلقی خواهید کرد.

    هشتم، به پدر و مادر خود بگویید که دوست دارید وقتی با آنها صحبت می کنید، به چشمان شما نگاه کنند و بگویید زمانی که تماس چشمی با شما ندارند، احساس سرخوردگی و ناراحتی می کنید.

    نهم، به پدر و مادرتان بگویید که دوست دارید شما را هم مثل خواهرتان و مثل دیگران، فهیم و دارای نظر محسوب کنند. بگویید از اینکه نظر دیگران را از زبان آنها بشنوید، حس خوبی به شما دست نمی دهد و دوست دارید نظر حقیقی خود پدر و مادر را هم بدانید.

    دهم، به خانواده بگویید که به آنها اطمینان دارید و هیچکسی را نزدیکتر از خانواده به خود نمی دانید. اما در عین حال بگویید دوست دارید قضایا برای تان ثابت شود، تا بتوانید خیلی بهتر و موثرتر مساله را ببینید و با آن کنار بیایید.

    یازدهم، رابطه پنهانی خود را ادامه ندهید. گرچه رفتار خانواده مناسب نبوده، اما شما خود مسئول رفتارهای خود هستید و ادامه این رابطه را به گردن خانواده نباید انداخت.

    دوزادهم، به طرف مقابلتان بگویید که ایشان هم رابطه پنهانی را ادامه ندهند. بگذارید مدتی بگذرد(مثلا یک ماه) و آبها از آسیاب بیفتد. در این مدت شما با خانواده روشهایی که بیان شد را در پیش بگیرید. همچنین صبوری از خود به خرج دهید و سعی کنید مهارتهای انتخاب همسر را در خود ارتقا بخشید. به طور مثال مقالات بخش ازدواج، و یا کارگاه آموزشی انتخاب همسر را پیگیری کنید. بعد از این مدت تماسی از جانب خانواده ایشان(نه خودشان) با خانواده شما برقرار شود(با خواهر یا منزل) و مادر یا پدرشان با مادر یا پدر شما صحبت کنند و برای ملاقات حضوری کسب اجازه نمایند. می توانند به منزل آشنایان خود در نزدیکی شهرتان بیایند، و این تماس را از آنجا برقرار نمایند و کسب اجازه کنند.
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  9. مخالفت خانواده با ازدواج  سپاس شده توسط nahidh,niloofarabi,مهدوی,ساجده

  10. ارسال:87#
    nahidh آواتار ها
    سلام. ممنونم از توجهتون. خواهر من در عین حال که خودش رو دلسوز نشون میده. همیشه منت میذاره واسه کاری که میکنه. مشکل اینجاست که اونا فکر میکنن حرف خودشون فقط درسته. من بهشون گفتم که اجازه بدین رو در رو بیاد از خودش با دلیل و مدرک دفاع کنه جوابی که خواهرم بهم داد این بود که متاسفم و خیلی برات متاسفم. اونا برای من نه راه پس گذاشتن نه راه پیش اون موقع که برای من کلی عکس گرفتن و فیلم گذاشتن. بعد گفتن که الان باید تموم بشه. من گفتم اجازه بدین که فکر کنم گفتن که فکر کردن نداره. حتی خواهرم محکم زد توی سر من.اونا میخواستن از اول که نشه. میتونم رفتارمو با پدرو ماردم خوب کنم ولی با خواهرم نمیتونم. هم نامردی کرد در حقم و هم بهم تهمت زد. وقتی واس من نه راه پس گذاشتن نه راه پیش چطور بهشون بگم اگه حرفتون صحت داشته باشه من میپذیرم؟ وقتی بهم گفتن که بگو تمومه و به زور وادارم کردن چطور دوباره مطرح کنم؟ اونا الان بهشون برمیخوره و فکر میکنن که من اونا رو دروغگو قلمداد میکنم. بهشون گفتم شاید سوتفاهم شده باشه و برطرف بشه. سرم داد زدن که قیدشو بزن.
    بهم میگن کاری نداره که بذارش کنار. تو یه آدم ساده بودی اونم گولت زد. همچین آدمی ناراحتی نداره که.حتی به من این حق رو نمیدن که بخوام ناراحت باشم.
    حالا با این وجود من حرفها و نظرات شما رو خوندم. شما هم تصمیمات منو که با توجه به نظرات شما گرفتم رو ببینین و بگین که نظرتون چیه؟
    من در این فرصت با مادرم صحبت میکنم هرچند خیلی برام سخته چون اصلا راحت نبودم. بهش میگم مامان یچیزی بگم. قول میدی مثل همیشه عصبانی نشی؟ مامان اگه من دخترتم و آیندم برات مهمه خواهش میکنم یکبارم کهه شده به حرفام گوش کن. همه میدونن که با زور چیزی حل نمیشه. با این رفتاری که با من داشتین بله من در ظاهر به حرف شما گوش میدم چون مجبورم. مجبورم چون خونوادمین. من نمیتونم شمایی که 27 سال برام زحمت کشیدین رو بزارم کنار و بیام کسیو انتخاب کنم که 2 ساله میشناسمش. مامان بزار اول اشتباهات خودم رو بگم. اره من اشتباه کردم که با وجود مخالفت اولیه شما پنهانی در ارتباط بودم. اینکه اینکار گناه هم بوده قبول دارم ولی اجازه بدین گناهشو خودم با خدای خودم حل کنم. مامان من قصد ناراحتیتونو ندارم شاید در ظاهر بهتون نشون ندم ولی در خلوت خودم همیشه ناراحتم که شمارو ناراحت کردم. میدونم نسبت به من بی اعتماد شدین حقم دارین. ولی من سعی میکنم اعتمادتونو جلب کنم. میدونم اینهمه راه رفتن تحقیق زحمت کشیدن حالا من اون شب عصبانی بودم یه حرفایی زدم ولی یذره هم به من حق بدین. مامان جز اینه که شما خوشبختی منو میخواین؟ میخواین من تصمیم درست بگیرم. شاید من جوری حرف زدم که باعث سو برداشت شما شده. ازتون خواهش میکنم یکبارم که شده جدای از اون تفکرات قبلی و تعصبی خودتون به قضیه نگاه کنین. منم از این حرفا منظورم انتخاب 100 در صد اون آقا نبود من میخواستم با حضور شما اونو بیشتر بشناسم با خونوادش آشنا بشم. ولی کاری که شما با زور دارین با من میکنین جز اینکه پیامد منفی داشته باشه و باعث سرخوردگی و افسردگی من بشه چیز دیگه ای نیست. این سوال همیشه تو ذهنم باقی میمونه که چرا نخواستن طرف بیاد از خودش دفاع کنه. مامان من هیچ عجله ای ندارم گفتین ارتباطتو قطع کن گوش کردم. ولی شما به کدوم حرف من گوش کردین. مادر من میدونم مادری منو دوس داری دلت برای من تنگ میشه ولی حاضری یک عمر منو ناراحت ببینی. مامان قرار نیست که منو دیگه نبینی. شما میتونین اگه همه چیز خوب بود شرط بزارین که من هرماه به دیدنتون بیام. مامان از طرف من از خواهرم تشکر کن. میدونم که اون از دست من عصبانیه به خاطر همین نمیخواد اصلا منو ببینه. حتی الانم بدونه من هنوز از فکرم بیرون نرفته عصبانیتر میشه.
    اگه واقعا آینده من براتون مهمه من که میگم بریم پیش یک مشاور شما قبول ندارین.مگه جز اینه که آدم برای هر چیزی باید پیش متخصصش بره. ما انسانها که در همه زمینه ها علم کافی نداریم. ازتون خواهش میکنم بررسی بیشتری کنین و اجازه بدین اون طرف بیاد با خونوادش با اینکه شما نمیخواین ریختشو ببینین.


    هر چند این حرفها با بیانی دیگه زده شده قبلا و هیچکدوم حرفامو قبول نداشتن و زدن این حرفها برام سخته ولی اینکه شما فرمودین چشم من اینارو میگم.
    پاسخ با نقل و قول

  11. ارسال:88#
    nahidh آواتار ها
    سلامی مجدد. ببخشید انقدر وقتتونو میگیرم هرچی فکر میکنم میترسم این حرفها رو به مادرم بزنم. نظرتون چیه اینها رو روی کاغذ بنویسم و بدم دستشون یا اینکه بدم به دوستم که براشون بخونه؟البته با فرض اینکه همچین شخصی رو پیدا کنم. ممنونم که انقدر وققتتونو در اختیار من قرار میدین. در ضمن چیزی که هست خونواده پسره نشون بدن از تحقیقات مطلعند یا نه؟ اخه پسره بهم میگفت که میخواد به دومادمون بگه شما اومدین من شما رو شناختم.
    پاسخ با نقل و قول

  12. ارسال:89#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    خب به نظر من بهتره گام به گام حرکت کنیم.

    راستش من با مطالعه متنی که نوشتید، حس می کنم متن نشون میده درگیر احساسات منفی مثل رنجش، اضطراب، و خشم هستید و البته در این باره بهتون حق میدم که احساسات خوبی رو تجربه نکنید و سعی می کنم درک کنم.

    زمانی که ما می خواهیم بر دیگران اثرگذار باشیم، باید بتوانیم احساسات دیگران را به درستی درک کنیم، و احساسات خودمون رو هم به درستی منتقل کنیم. وقتی صحبت ما از جانب طرف مقابل، به صورتی دریافت بشه که طرف احساس کنه مورد اتهام واقع شده، و ما قصد تحمیل خواسته هامون رو داریم، بدون اینکه به صحبتها و افکار و احساسات او توجه کنیم، او هم متقابلا سعی در دفاع از خودش می کنه

    سعی من اینه که کمکتون کنم تا به گونه ای تعامل تون رو با خانواده برقرار کنید که آسیبی متوجه کسی نشه و در عین حال بتوانید حرف های همدیگر رو درک کنید.

    منتها این روش یه مقدار دشوار هست و دشواری اش هم از این بابت هست که ما باید بر اشتباهات خودمون(به جای اشتباهات دیگران) متمرکز بشیم و مسئولیت احساسات مون رو خودمون پذیرا باشیم. باید بر نقش خودمون در رابطه متمرکز بشیم و نه وظیفه دیگران در رابطه

    با اینکه میدونم براتون سخته، اما حتی درباره خواهرتون هم می خواهیم چنین رویه ای رو در پیش بگیریم. ببینیم چی باعث میشه که خواهرتون اینگونه با شما صحبت کنه، عصبانی بشه، حتی شما رو شاید تحقیر بکنه و ... . آیا رفتار شما در این زمینه هیچ نقشی نداره؟ آیا نیازی از نیازهای خواهرتون هست که در رابطه با شما برآورده نشده و باعث شده اینگونه برخورد کنه؟ آیا احساساتش رو تونستید درک کنید؟

    پس، گام اول میتونه کار کردن روی شیوه ارتباط تون با خانواده باشه

    درباره اینکه ایشون الان رنگ بزنند، یا بعد که قرار شد زنگ بزنند، چه بگویند، الان صحبت نمی کنیم؛ چون قرار بر این شد که فعلا دست نگه دارید و مدتی رابطه ای هم با هم نداشته باشید. در زمان مناسب، خانواده ایشان به شیوه ای که گفته می شود، تماس برقرار کنند. پس، الان کار ما با خود شماست و رابطه تون با خانواده

    حالا ازتون می خوام مقاله زیر رو مطالعه کنید:

    پیام های «شما» و «من»

    پس از مطالعه این مقاله، سعی کنید متنی که نوشتید رو با دیدگاه جدید بازبینی کنید. ببینید چند مورد از پیام های«شما» رو در متن به کار برده اید. بعدش متن اصلاح شده رو قرار بدید.
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  13. مخالفت خانواده با ازدواج  سپاس شده توسط مهدوی

  14. ارسال:90#
    nahidh آواتار ها
    سلام. قبل از اینکه پیاممو اصلاح کنم دوس دارم به این پیامی که میدم توجه کنین. من خودم حس میکنم خونوادم خیلی حساس شدن رو این قضیه و کلا حس میکنن من حمایت های یک جانبه میکنم. هرچی حرف میزنم هرجا که به نفعشونه با آرامش گوش میدن و تایید میکنن و کافیه یک کلمه جوری حرف بزنم مثلا بگم شما بیشتر بررسی کنین یا اینکه حتی با خواهش گفتم خواهش میکنم زودقضاوت نکنین. سریع واکنش نشون دادن و پرخاشگری که تو فقط میخوای به هدفت برسی. وقتی ما مخالفیم چه معنی داره تو ادامه میدی باید قیدشو بزنی.یکی از دوستانم پیشنهادی به من داد لازم دونستم با شما درمیان بگذارم.
    بهم گفت تو اینجور چیزا که دونفر همدیگرو میخوان بهتره که دختر زیاد تو روی خونوادش وای نایسته. گفت تو کاری نداشته باش بزار پسره اگه تورو میخواد تلاششو بکنه. اینجوری همه شک و شبهه ها هم بر طرف میشه اونوقت به خودتم ثابت میشه اون کسی که ازش تعریف میکنی چقدر تحملشو داره و چقدر تو رو دوس داره تو هم جلوی خونوادت سبک نمیشی شاید اصلا با این کارت خونوادت نرمتر شدن. بهم گفت تو نباید اینجا فکر کنی که چی بگی و اون چکار کنه . اون بزار خودشش هرکار میخواد بکنه. زیاد وجهه جالبی نداره دختر به خاطر یک پسر انقد تو روی خونوادش وایسته. از در راهش ندادن از پنجره بیاد تو بالاخره انقد اصرار کنه که خونوادت نرم بشن.
    البته قصد جسارت نداشتم بالاخره مشکلی دارم و دوس دارم مشورت کنم و از آنجایی که دوستم کارشناس نبود مایل بودم نظر شمارو بدونم.
    چیزیم که البته وجود داره اینه که خودمم حس میکنم هر حرفی که بزنم خونوادم فکر میکنن دارم حمایت میکنم و اعتمادی به من ندارن دیگه.دارم رو حرفی که شما زدین هم فکر میکنم. البته یک راه سومی هم تو ذهن خودم بود. نمیدونم بگم یا نه
    پاسخ با نقل و قول

  15. مخالفت خانواده با ازدواج  سپاس شده توسط محسن عزیزی

صفحه‌ها (11): صفحه 9 از 11 نخستنخست ... 7891011 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •