تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




سردرگمی و شک در انتخاب زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:شیدا ف
آخرین ارسال:محسن عزیزی
پاسخ ها 17

صفحه‌ها (2): صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

سردرگمی و شک در انتخاب

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    nahidh آواتار ها
    سلام. به نظرم یکی که یکیو دوس داره دیگه این حرفا معنی نداره. ولی این حس که ایشون خودشونو پایینتر میدونن یکم نگران کنندس. برای مرد فکر کنم خیلی رنج آور باشه اینکه فکر کنه از همسرش پایینتره. اینکه یکی در روستا و یکی در شهر این دلیل بر برتری یا پایینتری نمیشه. شما سعی کنینی اعتماد به نفسشو تقویت کنیین.. البته نظر کارشناسان محترم درستتره ها. لااقل خودتونم خوب فکر کنین نشه بعدا بخواین تحصیلاتتون یا محل زندگیتونو به رخ اون آقا بکشین . سعی کنین این مساله رو برای خودتون حل کنین. گفتم این چیزها دلیل بر برتری یا پایینتری نمیشه. مهم اینه که طرز فکر خود آدم چی باشه.
    اگر هم فکر میکنین خونوادتون ممکنه حساس بشه رو این قضیه سعی کنین بقیه اصرار ها رو گردن اون آقا بندازین. تا بهونه ندین دست خونوادتون.من که خونوادم از هر چیزی استفاده کردنو بهونه کردن. کلا جو خونمون یجوریه همه یک طرفن من یک طرف و هر حرفی که زدم اینجوری تصور شده که من دارم حمایت میکنم فقط.
    موفق باشین عزیزم
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:12#
    نقل قول نوشته اصلی توسط nahidh نمایش پست ها
    سلام. به نظرم یکی که یکیو دوس داره دیگه این حرفا معنی نداره. ولی این حس که ایشون خودشونو پایینتر میدونن یکم نگران کنندس. برای مرد فکر کنم خیلی رنج آور باشه اینکه فکر کنه از همسرش پایینتره. اینکه یکی در روستا و یکی در شهر این دلیل بر برتری یا پایینتری نمیشه. شما سعی کنینی اعتماد به نفسشو تقویت کنیین.. البته نظر کارشناسان محترم درستتره ها. لااقل خودتونم خوب فکر کنین نشه بعدا بخواین تحصیلاتتون یا محل زندگیتونو به رخ اون آقا بکشین . سعی کنین این مساله رو برای خودتون حل کنین. گفتم این چیزها دلیل بر برتری یا پایینتری نمیشه. مهم اینه که طرز فکر خود آدم چی باشه.
    اگر هم فکر میکنین خونوادتون ممکنه حساس بشه رو این قضیه سعی کنین بقیه اصرار ها رو گردن اون آقا بندازین. تا بهونه ندین دست خونوادتون.من که خونوادم از هر چیزی استفاده کردنو بهونه کردن. کلا جو خونمون یجوریه همه یک طرفن من یک طرف و هر حرفی که زدم اینجوری تصور شده که من دارم حمایت میکنم فقط.
    موفق باشین عزیزم
    سلام ممنون از جوابتون.
    نه من اصلا آدمی نیستم که بخوام به رخ بکشم.چون فکر میکنم میزان انسانیت و شرف آدما ربطی به تحصیلات و دارایی و محل زندگیشون نداره.
    اوایل خودشو کم نمیدونست.اما این مدت که ما باهمیم من حدود 10 تا خواستگار داشتم که حدود 6-7 تاشون موقعیتای خوبی داشتند.تحصیلات خوب،شغل خوب سن پایین تر و این چیزا.
    ومن همه رو رد کردم بخاطر ایشون.و سر هر کدوم چند روز باخانوادم جنگ داشتم.
    فکر میکنم دلیل افت اعتماد ب نفسشون همین شرایط خواستگارای من بوده.
    از یه طرف دیگه هم وقتی خودشون یا خانوادشون زنگ میزدند مدام از طرف مامان یا بابام تحقیر میشدند و تفاوت شرایطمون رو بهشون صدبار گفتند.خب این خودش بی ارزش و سبک شمردن طرف هست دیگه.اون هم واقعا حق داشته اعتماد به نفسش بیاد پایین.
    آره دقیقا جو خونه ی ماهم همینطوره.حتی خواهر14 سالم هم طرف اوناست و من تک افتادم.
    اتفاقاً خانوادم این رو هم بهونه کردند.
    امیدم فقط به خداست
    پاسخ با نقل و قول

  3. سردرگمی و شک در انتخاب  سپاس شده توسط nahidh

  4. ارسال:13#
    nahidh آواتار ها
    سلام. خوبه که طرز فکرت اینه . واقعا نمیدونم چی بگم . میذونم خیلی سخته آدم بسپره دست خدا که هرچی میخواد خدا همون بشه. چون ادما دوس دارن حکمت خدا با خواستشون یکی باشه. انشاالله که هم واسه شما هم واسه من اینجوری باشه . شاید من اومدم اونجا و دوستای خوبی واسه هم شدیم. خیلی سخته آدم طرز فکر خونواده ها رو عوض کنه. منم دقیقا همین مشکل رو دارم. تازه برای من که فرزند آخر خونواده ام علاوه بر پدرم و مادرم خواهرم و برادرام هم برای من تصمیم میگیرن. ولی چاره چیه باید مشاوره بگیریم و توکل کنیم به خدا و توسل به ائمه.
    موفق باشی عزیز
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:14#
    سلام.
    میشه لطفا یه مشاور جواب منو بده؟نیاز به کمک دارم.

    بالاخره دیشب اومدن خواستگاری.
    قبلش با مامانم بحثم شده بود بخاطر همین خواستگاری.چون یه خواستگار دیگه چندروز پیش زنگ زد و مامانم خوشحال بود و اصلا به روی خودش نمیاورد.سر همین بحثمون شد و من گفتم کس دیگه ای چشم انتظار اجازه ی شماست.
    دیشب هم که اومدن مامان و بابام رفتار بدی نکردند.اتفاقا خوب هم پذیرایی کردند و بابام با برادرش گرم صحبت شدند.اما مامانم مثل یه گلوله ی آتیش بود و خیلی سعی کرد خودشو کنترل کنه.و باز بحث اختلاف سن و این چیزارو گفت.البته به خوبی.ولی کاملا مشخص بود داره خودشو کنترل میکنه.برادرشون دبیر هست و خیلی آروم و با منطق جواب مامان منو میداد و سعی میکرد به خوبی جواب مامانو بده و قانعش کنه.
    دیشب خود پسر و مادرش و برادر بزرگتر و خواهر بزرگترش اومده بودند.مادرش پیره.ولی خداروشکر سرپا.حدود 70 سالی داره.زن مهربون و مظلومی بود.
    ولی مامان من خب 41 سالشه.
    وقتی رفتند مامان بابا و خواهرم یک کلمه هم بامن حرفی نزدند و سرسنگین بودند.خیلی سرسنگین.مامان هم عصبی شده بود و با عصبانیت کاراشو انجام میداد.و اگرم با من میخواست حرف بزنه با نیش حرف میزد.
    حالا قرارشد ما الان که خانواده ی همدیگه رو دیدیم باز هم فکرامونو بکنیم و تصمیم نهایی رو بگیریم.
    بابام دیشب به داداشش گفت : (توی یک کلاس یه تنبل هست یه شاگرد اول.هردوشون شاگرد شماهستند و بک درس بهشون میدید ولی اون که شاگرد اوله و زرنگه یه جور دیگه به دل شما میشینه یه جور دیگه هواشو داری و اون تنبله زیاد چشمتو نمیگیره.این شبیه کار ماست،ماهم درسته کسی که به دلمون نیست رو به عنوان دامادمون میدونیم ولی نقل همون شاگرد تنبله میشه.)
    خانواده ی من رضایت قلبی ندارن و فقط بخاطر من دارن کوتاه میان.
    به نظر شما این بد نیست؟یعنی میشه یه روز تفکر خانوادم عوض بشه و این آقا رو واقعا دوست داشته باشن و همه جوره قبولش کنن؟یا تا آخر عمر دل چرکین اند؟
    آخه جالبیش اینه وقتی من بگم فقط همینو میخوام و فکرامو کردم هی میگن ما ناراضی هستیم ولی کوتاه میایم به خاطر تو و باهام سرسنگین میشن شدید و اخم و کم محلی.
    اگه بگم نه نمیخوامش و چون شما راضی نیستین منم نمیخوام میگن نه نمیشه اینجوری چون یه روزی اگه با یکی دیگه ازدواج کردی و خوشبخت نشدی میای یخه ی مارو میگیری و میگی تقصیر شما شد و شما نذاشتین.
    والا نمیدونم به کدوم سازشون برقصم.
    خودم با مادر مسنش مشکلی ندارم.با تفاوت سنمونم مشکلی ندارم.چون این آقارو میشناسم.بالاخره یکسال گذشته و ما هفته ای یکی دوبار باهم بودیم و کامل اخلاقش اومده دستم.
    دیشب مامانم گفت اگه ایشون رابطشو با دختر من قطع میکرد و میومد با خود من مشورت میکرد من خودم بهش راه حل میدادم که چطور باباشو راضی کنه.ولی این دوتا حاضر نبودند قطع ارتباط کنند.
    به نظر شما مادری که از اول سخت بنای مخالفت گذاشته میاد راه حل بده برا راضی کردن خودش و بابام؟
    بعدم ما از کجا باید میدونستیم که مامانم اینکارو میکنه؟چون خودشم تو جبهه ی بابام بود.
    الان به نظر شما ما چیکار کنیم که خانوادم قلباً راضی باشن و دوستش داشته باشند؟
    یه سوال دیگه.من میخوام به خانوادم بگم که درسته یکسال با این آقا بودم ولی الان نیاز دارم یک جلسه ی رسمی باهاش صحبت کنم با حضور خانواده ها.حالا یا توی پارک یا خونه.
    اینجوری هم من انمام حجت میکنم و به قول معروف سنگامو با ایشون وا میکنم و هم خانواده ها میبینن که ما داریم اساسی و با بررسی پیش میریم نه سرسری بدون فکر و از روی احساسات.به نظر شما این خوبه؟یا روش دیگه ای انجام بدم؟

    تو رو خدا جوابمو بدین.نمیدونم چرا هیچکس جواب حرفای منو نمیده.
    منتظرم.ممنون

    سلام.
    امروز باز با مامانم بحث کردیم.

    مامانم میگه به هم نمیخورین خیلی بزرگتره.خب همونطور که گفته بودم هیکلش ورزشکاریه.قد بلند و هیکلی.مامان میگه از بابات هم هیکلی تره.تو یک سومشی.
    بعدم تهدید کرد که حتی تو عقدتم شاید نباشم
    میگه اگه راضی هستی که با این عروسی کنی بعد بابات یا مامانت از غصه سکته کنه باشه برو.
    ولی من راضی نیستم بخاطر من سکته کنن
    حاضرشدم تموم خاطرات و زندگی این یکسالمونو بذارم کنار
    بخاطر اونا.و تا قطع ارتباط برای همیشه پیش رفتم.اما نشد.نمیتونیم.
    مامان میگه از هیچ نظر به هم نمیخوریم نه خانوادگی نه فرهنگی نه قیافه.میگم خب من میخوام.میگه من میتونم تنضمین کنم که تو یه روز پشیمون میشی و من از این پشیمون شدنت میترسم.دوست داری من یا بابات سکته کنیم از نگرانی؟
    میگه از نظر چهره و سن بهت نمیخوره.جواب مردمو چی بدیم؟فکر میکنن دخترمون یه عیبی داشته که دادیمش به این.برات بزرگه.اگه ازدواج کردی باهاش حمایت مارو دیگه نداری.منم گفتم بهش اگه مشگل هیکلشه بهش بگین آقا 6 ماه برو لاغر کن کم کن بعد بیا
    گفت نه.
    میگه مامانش خیلی پیره.دندوناش از خودش نبود یا چه میدونم پاچه ی شلوار پسره فلان عیبو داشت.گفتم مادر من آخه اینا دلیله؟گفت تو الان نمیفهمی.اینارو نمیبینی بعد تو زندگیت اختلاف فرهنگیو میبینی توی طرز لباس پوشیدن و اینا.
    درصورتی که من الام تو این یکسال هیچ مورد کم فرهنگی از ایشون ندیدم.نه اینکه ندیده باشم.اتفاقا خیلی ام نکته سنجی کردم ولی چیزی نبود.
    گفتم فکر من و شما مختلفه.نه من میتونم شمارو راضی کنم نه شما منو.پس یه نفر باید کوتاه بیاد.شما دونفرید که ناراضی اید من یه نفرم.پس من مجبورم کوتاه بیام که کسی سکته هم نکنه.شمام راضی باشین.شما پدر مادرید رضایت شما مهمه.نه من.من به درک .هرچه باداباد
    گفت نه تو هم باید راضی باشی از زندگیت گفتم رضایت من با اونه.شما نمیتونین فکر منو عوض کنین منم نمیتونم.پس مجبورم کوتاه بیام.تا آخر عمر که نمیشه اینجوری
    گفتم مادر من طرز فکرا باهم فرق داره.من نمیتونم مث شما فکر کنم.چیزایی که برا شما ملاکه برا من نیست.گفت حالا داغی عاشقی نمیفهمی دو روز دیگه میبینی پشیمون میشی.گفتم این همه عاشق و معشوق اند به سختی هم به هم میرسند تا آخر عمرم عاشق همند.قرار نیست همه پشیمون بشند.اگه اینجور بود همه باید بذارن 50 سالگی ازدواج کنن که چشماشون بسته نباشه داغ عاشقی هم نباشن.
    میگه از هیچ نظر به هم نمیخوردیم.تفاوت فرهنگی داریم.مامانش خیلی پیره.دو روز دیگه تو مجلس عقد و عروسیتون همه فامیل تفاوتای خانوادگیمونو حس میکنن میبینن.بعد خجالت میکشی تو مجلس بگی این مادر شوهرمه.

    مامان میگه چرا این پسر همه چیو الان میگه باشه.برا اینکه تفاهم ایجاد کنه ما این همه حرف زدیم شرط گذاشتیم(شرط خرید خونه تو اصفهان جهیزیه ی کم مهریه ی زیاد) همه رو گفت باشه و وقتی تفاهم و علاقه باشه همه چی حله.
    من گفتم خب غیر از اینه؟گفت از کجا معلوم تفاهم باشه؟
    (خب ما الان یکساله باهمیم.پنهانی بارها بیرون همدیگه رو دیدیم و باهم بودیم.من که میگم باهم زندگی میکردیم.ولی اینا رو نمیتونم برا خانوادم بگم.برای همین نمیتونم شناخت و تفاهمی که داریمو براشون بگم.)
    مامانم گفت ما که بد تورو نمیخوایم.خوشبختیتو میخوایم.میخوایم با رفتنت آرامش داشته باشیم نه حرص بخوریم. من همه چیو برا خودم حل کردم. اختلاف سن رو هم برا خودم حل کردم.ولی چهرش برا تو مث بابات میزنه.(گفتم که بابام 43 سالشونه.موی سفید هم ندارن.از نظر ظاهری جوون مونده.)
    الان مامانم میگه با خودت میگه ما بخاطر تو کوتاه میایم ولی رضایت قلبی نیست.و تهدید میکنن که یا من یا بابات از فکر تو سکته میکنیم.میگه تو حاضری تو به آرزوت برسی ولی بابات سکته کنه بیفته و من بی سر پرست بشم؟
    منم گفتم یعنی اینقدر این موضوع براتون بقرنج و سنگینه که اینجوری میگی؟گفت اره همینقدر سنگینه.
    بهش گفتم باشه من کوتاه میام برا رضایت شما.اشکالی نداره که من راضی نیستم.ولی کسی حق نداره تا چندسال حرف شوهر و خواستگار تو این خونه بزنه.اگه نشستم گریه کردم، تو خودم بودم ،افسرده شدم،ساکت بودم حق اعتراض ندارین. گفتم میخوام درسمو ادامه بدم.قصد ازدواج هم ندارم.گفت حالا عاشقی نمیفهمی.بعد به خودت میای پشیمون میشی.گفتم خودت و باباهم همو میخواستین.و به زور و با مخالفت پدربزرگ به هم رسیدین.داغ بودین؟الان پشیمونید؟
    گفتم من چشم داشتم.از روز تولدم که عاشقش نبودم.منم همه چیزشو دیدم انتخابش کردم.
    اما تا از اخلاق میگم میگه تو چرا گدایی اخلاق اونو میکنی.بهش میگم گدایی چیه؟خب ملاکمه
    بعد میگه باید یه چیزی داشته باشه که کچلی رو بذاریم کم آواز؟گفتم اخلاق که داره.گفت تو از کجا میدونی؟تازیر یه سقف نری معلوم نمیشه.گفتم خب تا اونجایی که میشه ادم میگرده ببینه اخلاق طرف چه جوریه تحقیق میکنه امتحانش میکنه وگرنه هیچکس نباید ازدواج کنه.
    اونا با ازدواجمون حرفی ندارن ولی با کلی شرط و تهدید.مثلا خونمون نیاین، تو عقدت نمیام و سکته میکنیم و از این حرفا.
    مامان بابای من فکر میکنن علاقه فقط از جانب منه.و شدن یا نشدن این کار برای این آقا مهم نیست.
    اونا براهمین اینقدر مخالفت میکنن و میگن پشیمون میشی.
    امشب با جدیت خواستم همه چیزو تموم کنم.به خدا اینقدر زجه زدم و اشک ریختم ولی آخرش نشد.خود آقا پسر هم نذاشتند.ما واقعا بدون همدیگه نمیتونیم.درست مثل اینکه یکساله ازدواج کردیم و حالا بخوان به زور طلاقمون بدند.
    ایشون گفتند من فردا زنگ میزنم با مادرت صحبت میکنم و حتی شده التماسش میکنم که تو رو ازم نگیرن. هر شرطی بذارن قبول میکنم.حتی اگه بگن سایز کم کن اینکارو میکنم.اینقدر میام در خونتون و التماس میکنم تا راضی بشن.
    (اگرم نشدن حاضریم هرچندسال که بشه صبر کنیم برای همدیگه تا بالاخره رضایت قلبی بدند)
    منم قبول کردم
    به نظرم وقتی خانوادم ببینن داره تلاش میکنه که مال اون بشم و رضایت خانوادم قلبی بشه نرم میشن.
    همینکه بدونن اینقدر دخترشونو میخواد که حاضره هرکاری بکنه حتی کوچیک کردن سایز و همش میاد دم خونه و میگه من بدون دخترتون نمیتونم همین براشون قوت قلب میشه و آروم میشن
    اینجوری اگرم نگران حرف مردم هستند حل میشه.چون به همه میگن پسره خیلی میخواست و دست بردار نبود.

    به نظر شما این روش خوبه یا کار دیگه ای باید بکنیم؟
    ویرایش توسط سجاد صالحی : 2015_01_25 در ساعت 21:06 دلیل: ترکیب پست های متوالی
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:15#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    مشکلات اینچنینی در جامعه، معمولا به دو دلیل عمده پیش می آیند.

    نخست، وارونه پیمودن مسیر ازدواج از سوی جوانان. دوم، برخی سختگیری های بی جای والدین

    راه میانه این است که نه رابطه پنهانی از جانب دختر و پسرها شکل بگیرد و ادامه پیدا کند، و نه خانواده ها، پس از آشنایی و خوستگاری، عجول باشند برای نتیجه گیری.

    شاید اگر همان ابتدا نگرانی خود را با خانواده در میان می گذاشتید، کار به اینجا نمی کشید. با وجود سختی که داشت، به خانواده خود می گفتید که من برای اینکه ازدواج موفقی داشته باشم، نیاز به شناخت از طرف مقابل خود دارم. این شناخت از راه درست خود در بازه زمانی معین می تواند حاصل شود.

    کاملا مشخص است که این روابط منجر به درگیر شدن عواطف می شود، و این به وضوح در هر دوی شما قابل مشاهده است.اقدام شما برای خواندن صیغه محرمیت بین خود، از جمله علائم بارز این هیجانات و احساسات است(البته امیدوارم حکم شرعی اش را از مرجع تقلید خود پرسیده باشید و بعد اقدام کرده باشید). طبیعی است زمانی که تماس فیزیکی هم وارد کار می شود، مساله بغرنج تر می شود. بهتر بود در این باره مشورت بگیرید.

    در هر صورت، مشکلاتی که بر سر راه شما وجود دارند عبارتند از:

    1. عدم اطمینان کامل شما نسبت به انتخاب خود: شاید چون از کودکی انتخاب هایتان را پس از تایید نهایی دیگران انجام می دادید، حالا که مخالفت شدید والدین را می بینید، کاملا مردّد شده اید. در صورتی که سایر شرایط حل شود، نیاز هست روی تصمیم گیری، و اعتماد به نفس خود کار کنید تا بتوانید به درستی تصمیم گیری کنید و با پیامدهای انتخاب خود سازگار شوید.

    2. انتظارات والدین از شما که از جانب شما برآورده نشده اند: کاملا مشخص است که والدین از شما انتظار نداشته اند رابطه پنهانی برقرار کنید و این امر برایشان غیرمنتظره بوده و تا حدودی منجر به عصبانیت آنها نیز شده است.

    3. انتظارات از خواستگارتان: توقع خانواده از خواستگارتان این است که ایشان هم به شکل منطقی با مساله مواجه شوند. تداوم رابطه پنهانی و تحت تاثیرقرار دادن دختر، نشانه یک رفتار منطقی نیست. ایشان باید بتوانند به شکل منطقی، نگرانی های درست خانواده شما را درک کرده و برطرف کنند، و نگرانی های بیجا را نیز با عملکرد خود اصلاح کنند.

    4. درگیری هیجانی شدید شما، خواستگارتان و غیرمنطقی عمل کردن والدین: رفتارهای هیجانی و احساسی مثل قهر، تصمیم فوری برای ازدواج نکردن به جز با یک فرد خاص، دفاع شدید از خود و خواستگار و ... نشانه های رفتار احساس محور هستند. به جای آن، صحبت منطقی، عجول نبودن، آرام و خونسرد بودن و دنبال راهکارهای حل مساله بودن، نشان دادن تمایل به دریافت مشاوره، قطع ارتباط پنهانی و ... نشانه های رفتار منطقی هستند. از طرفی خواستگارتان هم احساسی عمل می کنند. مثلا اینکه می گویند آنقدر صبر می کنیم تا بالاخره راضی شوند، یا اینکه با هر شرطی که خانواده شما می گذارند موافقت می کنند. از طرفی خانواده شما هم غیرمنطقی عمل می کنند. بیان اینکه اگر ازدواج کنی دیگر حمایت ما را نخواهی داشت، یا در عقد تو شرکت نمی کنیم، یا سکته می کنیم! و ... رفتارهای منطقی نیستند.

    به نظر می رسد که با کمک یک مشاور مجرّب و بررسی جوانب مساله، بتوان اقداماتی مفید انجام داد.

    باید پذیرفت که برخی عدم تناسب ها وجود دارد که باید بررسی شود. البته من شما را تحسین می کنم که ملاک اصلی تان اخلاق و ایمان است. اگر واقعا این ملاک ها در طرف مقابل شما باشند، بسیار حائز اهمیت و مهم است و اصل هم همین موارد است، البته باید برخی تناسب های دیگر را نیز مورد بررسی قرار داد، و مشکلات احتمالی را پیش بینی کرد، راهکارهای پیشگیرانه را ارائه کرد، و خانواده ها را نیز با خود همراه کرد.

    بی شک خانواده شما جز خوشبختی شما را نمی خواهند، و اگر بتوان با آنها منطقی صحبت کرد و نگرانی هایشان را درک کرد، اوضاع می تواند متفاوت شود.

    بدین منظور، از نظر من اولین گام کاهش تنش با خانواده است. بهتر است شما هم نگرانی های پدر و مادر را درک کنید. به پدر و مادرتان بگویید که به آنها حق می دهید که دلواپستان باشند، و شما تمایل ندارید بدون رضایت آنها ازدواج کنید، و دوست دارید از شما حمایت کنند. اگر واقعا متوجه شوند که رضایت قلبی شان برایتان مهم است، احتمال ملایم شدنشان افزایش پیدا می کند. وقتی شما بیان کنید که اگر شما مخالف باشید، من با او ازدواج نمی کنم، در آنها حس اطمینان بیشتری به وجود می آورد. نه اینکه شما هم مثل آنها که می گویند برو ازدواج کن ولی اگر ازدواج کردی ما سکته کردیم با خودته!، بگویید من بدون رضایت شما ازدواج نمی کنم، ولی اگر بغض کردم، قهر کردم، نخواستم ازدواج کنم، سکوت کردم، دختر قبل نبودم و ... شما حق اعتراض ندارید!! این حرف دقیقا یعنی اینکه برای من رضایت قلبی شما کمترین اهمیتی ندارد و من روی حرف خودم هستم!

    در واقع مشکل شما و خانواده، هر دو، از جهتی یکسان است. هیچکدام نمی خواهید مسئولیت انتخاب خود را بپذیرید و در عین حال دوست دارید به انتخاب شما از جانب دیگری احترام گذاشته شود!

    زمانی که تنش کاهش پیدا کرد، آنوقت نوبت گام دوم است که بر عهده خواستگارتان است. ایشان در این مرحله باید وارد عمل شوند و سرمایه گذاری بیشتری انجام دهند و تلاششان را برای جلب رضایت خانواده شما انجام بدهند. به ویژه با مادرتان صحبت کنند و به ایشان بگویند که نظر دخترش درباره خانواده را شنیده اند و متوجه شده اند که دختر برای رضایت قلبی خانواده ارزش قائل است. باید بتوانند نشان دهند که رابطه مخفیانه ای در کار نیست(واقعا هم رابطه مخفیانه را قطع کنید) و سعی کنند رضایت خانواده را جلب کنند، نگراتی هایشان را درک کنند و راه های منطقی جلوی روی خانواده بگذارند. به جای پذیرفتن همه شروط، راهکارهایی برای برطرف کردن نگرانی های خانواده ارائه دهند؛ پیشنهاد مشاوره حضوری بدهند و ... .

    اگر بتوانند موفق شوند که فرصت بگیرند و خانواده شما، هم منطقی بودن شما و اهمیت رضایت قلبی والدین برای شما را حس کنند، و هم عملکرد منطقی خواستگارتان و تلاش بیشترش را ببینند، احتمالا نرم می شوند. اینجاست که می توان با مشاوره حضوری، مشکلات پیش رو را بهتر بررسی کرد. نگرانی های منطقی را از نگرانی های غیرمنطقی سوا کرد و راهکارهایی ارائه داد و خانواده را همراه کرد.

    توکل تان بر خدا باشد. از خودش بخواهید بهترین مصلحت را برایتان رقم بزند، به گونه ای که هم رضایت خودش در آن باشد، هم رضایت والدینتان، و هم خوشبختی خودتان
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  7. سردرگمی و شک در انتخاب  سپاس شده توسط niloofarabi,sokut

  8. ارسال:16#
    سلام.ممنون که وقت گذاشتید برام.
    بله درسته من خودم قبول دارم که اساس از اول اشتباه بوده و باید خانوادگی پیش میرفتیم.کاملا قبول دارم ولی من حدود یک ماه از شروع رابطمون گذشته بود که خانوادمو مطلع کردم و گفتم چنین خواستگاری دارم.یک ماه هم دوهفته ی اولش من ایام امتحاناتم بود و بعدش مادر بزرگم فوت کرد و شرایط روحی خیلی بد بود و نمیشد این موضوع رو عنوان کنم.ولی نذاشتم به چهلم مادربزرگم بکشه و به مامانم گفتم.ولی با مخالفت شدیدشون مواجه شدم.خیلی هم نرم و صمیمی براشون توضیح دادم و خواستم اجازه ی یک جلسه رو برای آشنایی بدند.ولی اصلا قبول نکردند و گفتند برای ما زشته مردم چی میگن.میگفتند این اصلا موقعیت اجتماعیش خوب نیست اصلا چرا باید باهاش آشنا بشی؟آشناهم بشی جواب ما منفیه اصلا حرفشم نزن.میدونین خانواده ی من همیشه دوست دارن بچه هون از بقیه سر باشن.چندتا دختر تو فامیل همسن من هستند که مامان دوست داره من بین اینا بدرخشم.ولی من نظرم اینه که هرکس دوست داره زندگیشو با نظر خودش بسازه نه از روی چشم و هم چشمی و حرف مردم.
    خانوادم خوشبختی منو نمیخوان بلکه خوشبخت تر شدن من نسبت به دخترای همسنم در فامیل رو میخوان.وگرنه اینقدر خودکامه نبودند و همون اول به نظر من احترام میذاشتند و اجازه میدادند خانوادگی رو به رو بشیم و شناخت پیدا کنیم.
    مثلا ما زندگیمون خیلی زرق و برق داره و مامان اینا تقریبا تجمل گرا هستند ولی اینو وقتی بهشون میگم کامل انکار میکنند و میگن تو اشتباه میکنی اینجور نیست.
    برای مثال من تابستون پارسال یه خواستگار داشتم .این خانواده همسایه ی قدیم بابا اینا بودند.پسره مهندس کارخونه بود خونه داشت ماشین داشت خانواده ی آبرومند.سنشم 25 سالش بود.5 تا بچه ی موفق هم هستند.ولی خانوادم بدون اینکه نظر منو بخوان ردش کردند.از مامان که دلیل رد کردنشو پرسیدم گفت چون اون زمانها وضع مالی اینا خوب نبوده ولی آبرومند بودند و خانواده ی بابات میدونستن اینا ازنظر مالی ضعیف اند حالا اگه باهاشون وصلت کنیم مردم میگت دخترشون عروس همون زهره خانم شده که بدبخت بودند.
    درصورتی که الان همین خانواده وضع مالیشون شبیه ماست.یه آپارتمان 4 طبقه دارند که یه طبقش مال پسره بود.
    ببینید طرز فکر خانوادمو.و من اصلا قبول ندارم این طرز فکر رو که آدم بخاطر مردم زندگی کنه.
    درسته اشتباه از من بوده ولی خانوادمم مقصر بودند که حاضر نشدند همون اول اجازه ی یک جلسه خواستگاری رو بدن.تا ما خانوادگی بررسی کنیم آشنا بشیم.اونموقع دل کندن خیلی آسون تر از حالا بود که یکسال گذشته.همون اوایل دوبار با مادرم پیش مشاور رفتیم.مشاور میگفت باید بیان ببینیدشون و بعد جواب منفی بدید.ولی خانوادم حاضر نشدند.
    امروز عصر این آقا زنگ زد به بابام و گفت دخترتون میخواد تموم کنه میگه بخاطر خانوادم.آخه چرا؟بابام گفته ما باتو مشکلی نداریم فقط سنت زیاده.من به هرکی میگم دخترم خواستگار داره 10 سال بزرگتر میخنده میگه برگشتین به دوران پیغمبر؟
    پسر گفته من هرکاری بگید انجام میدم تا رضایت بدید من بدون دخترتون نمیتونم.یکساله ما باهمیم حتی اگه با کس دیگه ازدواج کنیم خوشبخت نخواهیم شد چون دلمون باهمدیگه ست.ما تفاهم داریم سطح فکرمون اخلاقمون روحیاتمون یکیه.من تضمین میکنم مشکلی بخاطر اختلاف سن پیش نمیاد.بابام هم گفته نه حالا اینو میگی.بعدم عشق و عاشقی کشکه.عشق فقط خدا.و الان دخترم داغه کوره نمیفهمه.گفته من دخترمو بزرگ کردم میشناسمش تضمین میکنم به یکسال نکشیده پشیمون میشه و برمیگرده.بعد که آقاپسر اصرار کرده بابا گفته بعد از سالگرد مادر بزرگش بیا برش دار ببرش منم میام تو محضر یه امضا میدم و میرم.هرکاری میخواین بکنین.

    من نمیدونم واقعا رو چه حسابی تضمین میکنن من پشیمون خواهم شد؟آخه برچه اساسی؟من تاحالا تو انتخابای زندگیم که خودم کردم از چیزی پشیمون نشدم.نمیدونم چرا اینجوری میگن.لج کردند.
    بعدم همین الان من خیلی دوستامو سراغ دارم با 9 سال 10 سال اختلاف سن ازدواج کردند.یعنی چی که مال دوران پیغمبره.
    بله برای من اخلاق و ایمان خیلی مهمه و در این آقا دیدم.خانوادش رو هم دیدم. فکرنمیکنم تفاوت فرهنگی داشته باشیم.ولی مامانم میگفت چرا خواهرش با مقنعه اومده بود؟مادرش دندوناش از خودش نیست،دوخت پاچه ی شلوار پسره خوب نبود و اینهارو نشونه ی بی فرهنگی اونا میدونه.یعنی به هرچیزی عیب و ایراد میذاره.من گفتم مادر من این چیزها ملاک نیست.مهم سطح فکرشونه.انسانیتشونه.میگه نه تو سطحت از اونا بالاتره بعداً عذاب میکشی.گفتم آخه از دم پاچه ی اون این نتیجه رو گرفتی؟
    یا اینکه میگه مادر پدذش پیرند اگه زمین گیر شدند یا یکیشون یه جوری شد شماها باید پرستاریشونو بکنین.گفتم عمر دست خداست این چیزا فقط مال پیرها نیست.الان دیگه امکان سکته و مرگ و این چیزا سن و سال نمیشناسه.
    درمورد رضایت قلبی هم من چندبار بهشون گفتم.حتی توی نامه هم نوشتم براشون.که بدون رضایت قلبی نمیخوام.چون نمیخوام آهشون زندگیمو تباه کنه یا اینکه چون رضایت ندارند همسر من و حتی بچه مونو هم پس بزنند و روی خوش بهشون نشون ندن.ولی میگن خب وقتی طرفو دوست نداریم نمیتونی به زور به ما القا کنی که دوستش داشته باشیم وقتی دلمون باهاش نیست نمیتونیم رضایت قلبی بدیم.
    یعنی حاضر نیستند این مسائل و اختلافات رو برا خودشون حل کنند.میگن یا رضایت قلبی ما که جدایی از اونه رو انتخاب کن یا برو باهاش و بی خیال رضایت ما شو.ولی من واقعا رضایتشون برام مهمه.

    راهکارهایی که دادید رو قبول دارم.ولی به نظر شما دست نگه داریم و دوباره از اول شروع کنیم؟یعنی بعد از سالگرد نیان برای تعیین مراسم و این چیزا؟
    بله من خودم حس میکنم باید مشاور که شخص سومه بین ما قضاوت کنه ولی مادرم حاضر نیست.میگه تو که انتخابتو کردی مشاور برا چی؟
    به نظرتون با مادرم برم مشاور یا با آقاپسر؟
    پاسخ با نقل و قول

  9. سردرگمی و شک در انتخاب  سپاس شده توسط niloofarabi

  10. ارسال:17#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    سعی می کنم شرایطی که دارید را درک کنم. مشاور نقش قاضی را ایفا نمی کند، بلکه بی طرفانه مزایا و معایب تصمیمات را بیان می کند، آگاهی های لازم را می دهد، و کج فهمی را اصلاح می کند و سعی می کند از طریق آموزش مذاکره و بهبود روابط بین شما و خانواده، شما را به تصمیم گیری موثر نزدیک کند.

    به طور مثال، در خصوص اختلاف سنی ده سال به شما توضیحاتی می دهد. مثلا اینکه شما باید بدانید یک سری ویژگیها در مرد مورد نظرتان باید باشد تا بتوان گفت اختلاف سنی ده سال مشکلی ایجاد نمی کند. برخی از این ویژگی های کلیدی عبارتند از به روز بودن، انعطاف پذیری، سرزنده بودن و به دل برس بودن. چون با بالا رفتن سن، معمولا آقایان در برابر تغییر مقاومت می کنند، و در زمانی که زت تمایل به تفریح و سرگرمی و سفر و هیجان بیشتر دارد، ممکن است محافظه کارانه تر عمل کنند و بنابراین زن این موارد را باید آمادگی داشته باشد، و یا مرد انعطاف بیشتری نشان دهد و ... . این موارد را زن و مرد قبل از ازدواج باید بدانند و مشاور می تواند آنها را در این زمینه ها مطلع سازد.

    اگر بتوانید به پدر و مادرتان اثبات کنید که شما واقعا در پی مشاوره گرفتن هستید و اگر مشاور واقعا تشخیص دهد که تناسبی با هم ندارید، حاضرید ارتباط را قطع کنید، و اگر بتوانید ثابت کنید که رضایت قلبی شان برایتان مهم است، همراهی آنها بیشتر می شود.

    به پدر و مادر خود بگویید که به آنها نیاز دارید و به هیچ وجه قصد ندارید بین آنها و خواستگارتان یکی را انتخاب کنید. با درک نگرانی های والدین، و نزدیک شدن بیشتر به آنها، نشان دهید که آنها را دوست دارید و برایشان احترام زیادی قائل هستید و اصلا قصد ندارید اذیتشان کنید.

    ابتدا خودتان نزد مشاور بروید و مسائل را توضیح بدید و سپس به همراه مادرتان بروید.

    اگر خانواده تان با حرف مشاور مذهبی، نرم تر می شوند و حرفش روی آنها اثرگذار است، سعی کنید از مشاور مذهبی هم کمک بگیرید.

    اما به خاطر داشته باشید که شما و خواستگاران، حتی در صورت موافقت خانواده شما، نیازمند جلسات مشاوره ای هستید برای شناخت بهتر و دانستن برخی مشکلات پیش رو

    اگر بخواهید خوستگارتان را انتخاب کنید و این منجر به روی گردانی خانواده شود، مشکلات عدیده ای پیش بینی می شود و دشواری های زیادی را در پیش خواهید داشت. بنابراین، از طرق زیر سعی کنید آنها را نرم کنید:

    1. بهبود کیفی روابط تان با پدر و مادر، درک نگرانی های آنها، و اطمینان دادن به آنها در این باره که رضایت قلبی شان را می خواهید و نه صرفا رضایت زبانی را و دوست ندارید مجبور به انتخاب بین یکی از این دو شوید. همچنین به جای دفاع از خواستگارتان، و به جای سرزنش و انتقاد از والدین، سعی کنید نگرانی هایشان را درک کنید و به آنها بگویید حاضرید درباره این نگرانی ها صحبت کنید و مشاوره بگیرید و حاضرید نظر مشاور متخصص بی طرف را پذیرا باشید.

    2. خواستگارتان با مادرتان بیشتر صحبت کنند و سعی کنند با درک نگرانی های ایشان، در این باره به ایشان اطمینان بدهند، البته نه با پذیرش همه شروط!

    3. حتما مشاوره بروید. هم نزد مشاور خانواده متخصص، و هم نزد مشاور مذهبی(به خصوص اگر بتواند بر والدین شما اثرگذار باشد).

    4. اگر خانواده هم موافقت کردند، روند شناخت صحیح را زیر نظر مشاور خانواده پی بگیرید.
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  11. سردرگمی و شک در انتخاب  سپاس شده توسط niloofarabi,sokut

صفحه‌ها (2): صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

کاربران دعوت شده

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •