تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




سردرگمی و شک در انتخاب زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:شیدا ف
آخرین ارسال:محسن عزیزی
پاسخ ها 17

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

سردرگمی و شک در انتخاب

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام و خسته نباشید.
    من دختری 22 ساله هستم.آذرماه سال 92 با آقایی آشنا شدم که 10 سال از من بزرگتر هستند.اینجوری که ایشون منو چندبار در مطب دندلپزشکی دیده بودند و یه روز اومدن و بیرون از مطب ازم خواستن چندکلمه باهام صحبت کنن.اولش قبول نکردم چون خجالت میکشیدم و میترسیدم.ولی کم کم آروم شدم و ایشون گفتن که چندباریه که منو میبینن و نیت ازدواج دارن و تمایل دارن بیشتر آشنا بشیم.اولش قبول نکردم و گفتم باید با خانوادم صحبت کنن ولی از طرفی هم تمایل داشتم اول آشنا بشم.خلاصه قرار شد یکم آشنا بشیم و مشخصات اصلی و اولیه رو از هم بدونیم.جلوی مطب جای مناسب نبود و برای فردا توی پارک قرارگذاشتیم برای صحبت.منم چیزی به خانوادم نگفتم.توی پارک خیلی رسمی حرف میزدیم .مثل یک جلسه ی خواستگاری رسمی.ایشون 32 سالشون بود و یه مرد کامل پخته ای بودن.قد بلند و هیکل تنومند و چهارشونه ای دارن.من خودمم قدم بلند هست. تحصیلات من فعلا لیسانسه و ایشون دیپلم.توی کارخونه ی ذوب آهن اصفهان لکوموتیوران هستند و حقوقشونم بدنیست.خانواده شون پرجمعیته,7 تا بچه اند و این آقا فرزند آخره.یعنی مامان و باباشون مسن هستند.از طرفی هم اهل یکی از روستاهای اصفهان هستند ولی خواهر و برادراشون ساکن شهر نجف آباد اصفهان هستند و پدر مادرشون و یکی از خواهرا ساکن روستا.البته خود این آقا بعد از سربازی برای اینکه به محل کارشون نزدیک باشند اومدند نجف آباد و مستقل زندگی کردند.(طبقه ی پایین برادر بزرگترش رو اجاره کرده).هیچ کدوم از فرزندا و نوه ها لهجه ی خاصی ندارند.مخصوصا خود این آقا.از طرفی پدر من راننده ی کامیون هستند و خانواده ی شناخته شده و درست و حسابی برای فامیل و دوست و آشنا هستیم.و 2 تا فرزندیم و من بچه ی اولم.اهل و ساکن شهر اصفهان هم هستیم.
    خلاصه اون روز از روحیات خودمون هم صحبت کردیم.هردومون اهل ذوق و هنر و شعر هستیم و روحیاتمون یکیه.دوهفته هردومون کاملا فکرامونو کردیم و درواقع همدیگه رو پسندیدیم.چون واقعا از نظر روحیه و اخلاق یکی هستیم.الان 11 ماه از ارتباط ما میگذره و واقعا هیچ بدی ای من از این شخص ندیدم.خیلی مهربون و خوش مشرب و خوش برخورد اند و آروم و صبور.و خیلی اخلاق خوبی دارند.منم اولین ملاکم اخلاقه.از طرفی باایمان و اهل نماز و عبادته.همون اوایل یک ماه که از آشناییمون گذشت من بهشون گفتم نمیتونم به خانوادم درموردشون چیزی بگم و خانوادم تعصبی اند و اسم این ارتباط رو دوستی میذارن و مخالفت میکنن.بنابراین ازشون خواستم زنداداششون( که صمیمی هستند باهم و تو بیشتر خواستگاریاشون نقش مادر رو داشتند براشون) رو بیارن تا منو ببینن و فکر چاره ای برای گفتن به خانوادم کنیم.بعد از اینکه زنداداشش اومد قرارشد زنگ بزنن به مادر من و بگن که منو تو مطب دیدند و پسندیدند ,از قضا مادربزرگ من فوت میکنن و فعلا نمیشد حرفی بزنیم تا چهلم صبر کردیم و زنداداششون زنگ زد و مادر من مخالفت پشت مخالفت که نه شرایطمون به هم نمیخوره.من خودم شخصا خیلی اصرار کردم و گفتم بذارید یه جلسه بیان ولی مخالفت کردند.خلاصه کم کم قضیه لو رفت که ما باهم دوماهه در ارتباطیم و به هم علاقه داریم.و خانوادم بخاطر طرز آشناییمون بیشتر سختگیری کردند.ما واقعا عاشق همیم.قبل از وابسته و دل بسته شدن با شناخت همدیگه رو انتخاب کردیم.مخالفت خانوادم بخاطر تفاوت سن شغل آزاد روستایی بودن اونا و اختلاف فرهنگ و تحصیلات کم ایشون بود.من خیلی سعی کردم خانوادمو قانع کنم ولی اصلا کم نیاوردن و اجازه ی یه جلسه خواستگاری هم نمیدادند.پدرمادرم همش میگن شغلش خوب نیست و ما چی بگیم به مردم و پسفردا مردم میگن لابد دخترشون یه ایرادی داشته که دادنش به یه روستایی و 10 سال بزرگتر از خودش.از نظر فرهنگی اختلاف داریم.تفاوت سنش خیلیه درکت نمیکنه بعدا مشکل پیش میاد و این حرفا.حتی با من با دعوا حرف میزدند من حتی با خالم صحبت کردم و موضوعو گفتم تا مامانمو راضی کنه ولی نشد و حتی خالمم مخالفت میکرد چون با شوهرش 7 سال اختلاف دارن و شوهرش اونو بچه حساب میکنه همیشه.یه بارم پیش مشاور رفتم با مامانم.مشاور اولش حقو داد به من ولی بعد که مخالفت شدید مامانمو دید گفت این ازدواجو توصیه نمیکنم تا زمانی که دل مامان بابات رضایت بده.و ماهم صبر کردیم یکم بگذره شاید نرم تر بشن.
    یه روز بابام قرار ملاقات گذاشت باایشون،من و مامانم هم بودیم.تو ماشین نشستیم صحبت کردیم.بابام هرچقدر سعی کرد از من بد بگه اون قبول نکرد و گفت ما باهم تفاهم داریم و به همدیگه علاقه داریم.حتی بابام گفت این دختر من هنوز بچه ست سنش کمه.شما مرد کاملی.این زن کامل نیست برا زندگی باشما.بازم اون حرف خودشو زد و گفت میخوامش.
    خلاصه این شد که کارمون کشید به 11 ماه.من این مدت خیلی خواستگار داشتم با شرایط خوب ولی همه رو رد کردم بخاطر ایشون.خانوادم علاقه ی منو که میبینن میگن تو عاشقی نمیفهمی داغی چشاتو بستی درصورتی که اینجور نیست.
    چندبار مامانش زنداداشش خواهرش زنگ زدند با مامانم صحبت کردند که راضیشون کنند ولی فایده نداشت و مامان هربار با تندی باهاشون برخورد میکرد و اونا ناراحت میشدند.البته بگم که این مدت ما فقط رابطه ی تلفنی نداشتیم.تقریبا هرهفته یه روزشو من به بهونه ی دانشگاه با ایشون بودم و بیرون میرفتیم.دو سه ماه که از رابطمون گذشت برا اینکه گناه نباشه تصمیم گرفتیم صیغه ی محرمیت موقت بخونیم.چون دوتا شرط داشت برا دختر باکره که هردوتارو داشتیم برا همین خوندیم.یکی اینکه دختر عاقله و بالغ باشه ویکی هم اینکه صلاح خودشو تشخیص بده ولی پدرش مخالفت کنه.
    حالا بعد از این همه بحث و مجادله بابام بامن درکمال آرامش صحبت کردند و گفتند که خوب فکراتو بکن ما تمام حرفامونو زدیم راهنماییتم کردیم هنوزم میگیم این آقا به دردت نمیخوره.سنش زیاده برات.ما خوشبختیتو میخوایم فکراتو بکن و تصمیمتو بگیر.ما هنوز ناراضی هستیم ولی اگه تو میخوای مجبوریم کوتاه بیایم.
    حالا من دودل شدم.واقعا میترسم.از بس نه تو کار آوردند دل چرکینم کردند.از طرفی ما این 11 ماه واقعا باهم زندگی میکردیم واقعا به جرات میتونم بگم نفس همدیگه بودیم. عین یه دوران عقد واقعی.البته رابطه ی پنهانی باهم داشتیم.
    از یه طرف دیگه مخالفت شدید خانوادم و حرفایی که بهم گفتند و دلیل و منطقشون و ناراضی بودنشون دو دلم کرده.نمیدونم عشقمو با تمام خاطرات و عمق رابطمون بذارم کنار و با خانوادم بمونم تا یکی بیاد که اونا هم بپسندند,یا اینکه خانوادمو با تمام احتمالاتی که دادند از آینده ی این ازدواج رو نادید بگیرم و این آقا رو با تمام اختلافات شرایطی که داریم انتخاب کنم.موندم به خدا.
    تو رو خدا شما کمکم کنیدهرچه سریع تر لطفا.زیاد وقت ندارم.ممنون
    ویرایش توسط Masoomi : 2014_10_29 در ساعت 13:15 دلیل: عنوان
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام خوش اومدین به انجمن
    شما چه اهدافی برا آینده شخص خودتون داشتید یا دارید؟(ادامه تحصیل، شغل و...)
    محل زندگی شما قراره کجا باشه؟آیا به توافق خاصی رسیدین با ایشون؟
    دقیقا چه عواملی باعث شد دودل بشین؟فقط مخالفت خانواده یا مسائل دیگری هم هست؟
    طرز برخورد و صحبت ایشون و خونواده شون با شما و خونواده شما در چه حدی بوده؟فکر میکنین از نظر فرهنگی و مالی در یک سطح هستین؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. سردرگمی و شک در انتخاب  سپاس شده توسط fateme7393,m1392,niloofarabi,piroo

  4. ارسال:3#
    سلام ممنون از توجه و پاسختون.
    خب راستش من تا قبل از آشنایی با ایشون همیشه اولین ملاکهام اخلاق و ایمان و درک بالای طرف مقابل بوده ودرجه ی دوم شغل تحصیلات.اما به تبعیت ازخانوادم فکر میکردم موردای مناسب برای من فقط کسایی هستن که کمتر از لیسانس نباشن و شغل آزاد نداشته باشن و ترجیحاً پرجمعیت هم نباشن.(البته خانواده ی مامان من پرجمعیت هستند و کلا زندگی در اینجور خانواده ها برام سخت نیست). ولی خب مثل بقیه اکثر خواستگارام شغلشون آزاد بود و ما اجازه ی یک جلسه خواستگاری هم نمیدادیم بهشون و ندیده رد میکردیم.البته بگم من از بچگی تابع خانوادم بودم. مثلا تو خرید کفش اگه چیزی رو انتخاب میکردن و حتی به چشمم خیلی هم خوب میومد رو اگه مادرم میگفت زیاد جالب نیست میگفتم خب پس نمیخوامش.یعنی تقریبا تابع سلایق و انتخاب های خانوادم بودم.نه اینکه خودشون بخوان اجبارم کنن نه.خودم انگار میترسیدم اون جنس خوب نباشه و بعدا پشیمون بشم و از خانوادم سرکوفت بشنوم.تو مورد ازدواج هم همینطور.گاهی وقتا یه خواستگار که معرف معرفی میکرد تمایل داشتم یه جلسه بیان ببینمش و بعد نظر بدم ولی وقتی خانوادم همون اول قبل از اینکه نظر منو بپرسن میگفتن نه خب منم میگفتم نه لابد خوب نیست.
    اما در این یکی مورد خانوادم به اصرارای من بی توجه بودند و حاضر نمیشدن حتی یک جلسه برا آشنایی با خانواده ی ایشون اونارو راه بدن.
    درمورد محل زندگی هم بله من بهشون گفتم که فقط تو شهر خودم باید باشم و ایشون هم قبول کردن یعنی خودشون از اول گفته بودند که همیشه نیت داشتن بعد از ازدواج تو اصفهان ساکن بشن.حتی پدرم براشون شرط گذاشتن که باید خونه تو اصفهان بخری و سه دانگشو به نام دخترم بزنی پس هروقت خونه رو خریدی بیا حرف از خواستگاری بزن.ایشونم قبول کردند و گفتند باید شرایطش جور بشه و وامی که میخوان بگیرن فعلا امتیازی نداره و باید یه مدت صبر کنن.
    (البته بعدا پدرم خودشون به من اعلام کردند که مال و دارایی طرف برای من اهمیت نداره و این شرطی هم که گذاشتم برا سنگ انداختن جلوی پاتون بوده)

    بله خب مخالفت شدید خانوادم دودلم کرد .درصورتی که من خودم همون اول قبل از دلبستگی به تک تک شرایطای ایشون فکر کرده بودم و براخودم حلشون کرده بودم و به این نتیجه رسیده بودم که فقط شغل و تحصیلات باعث خوشبختی نیست.خانواده ی من به قدری مخالف و من به قدری موافق بودم که چندبار باهم شدید بحثمون شد و من حتی یه مدت قلبم دچار مشکل شده بود و دکتر برام یه سری دارو و آرامش و دور از استرس تجویز کرد.میدونید پدم با من 21 سال اختلاف سنی دارن و از طرفی این آقا درشت هیکل هستند و حتی از پدرم قدشون بلند تره و پدرم همش میگن مردم بعدا میگن دخترشو داده به همسن خودش و این شوهرشه یا باباشه و از این حرفا.
    خانوادم صدبار اختلافها و خطرات احتمالی که بخاطر این اختلافا بود رو میدادن ولی من هربار مصمم بودم و حرفم یکی بود.اما الان که تا 10 محرم وقت دارم جواب قطعیمو بهشون بگم دلواپسم.مث همون قبلها که تو خرید نگران پیامد بد انتخاب خودم میشدم.

    طرز برخوردشون خیلی عادی و مثل همشهریای خودمون بود.اتفاقا اینقدر که خانواده ی من برخورد غیر عادی و حتی گاهی اوقات توهین امیز داشتن اونا نداشتن.جوری که مامانم چندبار علناً به اونا اعلام کرد که ما شهری هستیم شما روستایی(دهاتی) و فرهنگامون به هم نمیخوره و این حرفا.ولی اونا سعی میکردند منطقی و آروم صحبت کنن.البته مامان من میگه مادر پسره که زنگ زده و من گفتم نه پسرتون به دختر من نمیخوره در اومده گفته خب دختر شما عاشق پسر ما شده.و حتی چندشب پیش که برادرش زنگ زده به بابام وقتی پدرم مخالفت کرده گفته خب دخترتون عاشقه میتونید جلوشو بگیرید؟ البته من نمیدونم این حرفا صدقیت داره یا نه چون فکر میکنم یا اونا اینجوری نگفتن یا خانوادم اشتباه برداشت کردند.چون به ایشون که گفتم گفت اصلا چنین چیزی نیست.نمیدونم کی راست میگه و کی دروغ!

    از نظر مالی نه یکسان نیستیم.اونا خونه زندگی ساده دارن ولی زندگی ما نسبتا تجملاتیه.البته نه اینکه وسایل اضافی داشته باشیم,نه.همون وسایل احتیاجیه ول از همه چیز بهترینشه.
    و من خودم باایشون که صحبت کردم وضع زندگیمونو بهشون گفتم و اعلام کردم که زندگی ساده و تجملاتی رو نمیپسندم.و در حد عادی و مناسب دوست دارم.
    از نظر فرهنگی هم هردو از خانواده های مذهبی هستیم و با شناختی که از ایشون تو این مدت به دست آوردم تفاوت فرهنگی ندیدم از خودشون.و خانواده شونو هم که تاحالا ندیدم
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:4#
    شیداجان از نظر من به عنوان یه عضو عادی و نه یک مشاور، بررسی شرایط برا ازدواج نسبی باید باشه نه فرموله شده
    یعنی نمیشه گفت که چون این آقا فلان شرایطو داره ومن معیارهام باهاش همخوانی داره پس همه چی اوکی هست
    عامل های زیادی میتونه تاثیر بذاره رو روند انتخاب شما که یکیش میزان پذیرش این مساله از دید خونواده ها و نحوه برخورد اونها در ظاهر قضیه هست
    گاهی خونواده ها سخت قبول میکنند ازدواج رو ولی حمایتی که از طرفین می کنند یا انعطافی که در برخورد ها و ... نشون میدن، سختگیری قبل ازدواج رو پاک میکنه یا کمرنگ میکنه
    نحوه برخورد خونواده شما با خونواده ایشون نشون میده شاید این انعطاف هیچوقت بوجود نیاد چون به نظر میرسه از موضع بالا دارن به این قضیه نگاه میکنن و این موضع بالا رو عملا تو رفتارشون بروز دادن و چه بسا باز هم از این رفتارها در آینده اتفاق بیافته
    ازدواج فقط اشتراک شما و این آقا نیس.وصلتی هست که کل خونواده رو هم تحت تاثیر قرار میده. روزهای بسیاری در پیش دارین. مراسمات ، توافقات و... و اگه قرار باشه یکی از طرفین از موضع بالا با طرف مقابل برخورد بکنه و ..رو روابط شما و همسرتون هم تاثیر میذاره این اختلافات
    پس اینجا لازمه که به پتانسیل خونواده تون از نظر میزان پذیرش این مساله بها بدین. شاید ظاهرا بگن ما مجبوریم کوتاه بیایم اما شما باید بیای موشکافی کنی ببینی این کوتاه اومدن دقیقا از چه نوعی هست.اینکه از هر جهت ایشون رو به عنوان داماد، کسی که عضوی از خونواده میشه کسی که میتونن حمایتش کنن روش حساب باز کنن، قلبا بهش علاقه نشون بدن و اگه خوبیهاشو ببینن گذشته رو فراموش میکنن و... و... خب این مساله کمتر نگرانی ایجاد میکنه در غیراینصورت به نوبه خودش مشکلساز میشه
    البته باز هم نمیشه قاعده کلی درست کرد. هستن کسانی که با ادامه این روندی که عرض کردم، تمام عمر بدون مشکل زندگی میکنن و مخالفت خونواده ها با اینکه تا ابد پابرجا هست کمتر زندگی رو دستخوش تغییر قرار میده اما کاملا بستگی به روحیات طرفین، صبر آقا پسر در قبال برخوردهای خونواده همسر، منش، احترام و درایتی که در برخورد با همسرش در مقابل این برخوردهای احتمالا ناخوشایند خونواده همسرش هست و همینطور روحیه استقلال طلبی دختر و... داره که به نظر میاد شما هر قدر هم تلاش کنی ذاتا از این روحیه برخوردار نیستی و نمیتونی تغییر در این روحیه ت ایجاد کنی
    با اجازتون بقیه نظراتم رو بعدا بگم فعلا اگه شمام نظری داشتین خوشحال میشم بشنویم
    ویرایش توسط ساجده : 2014_10_30 در ساعت 14:02
    پاسخ با نقل و قول

  6. سردرگمی و شک در انتخاب  سپاس شده توسط m1392,piroo

  7. ارسال:5#
    درسته حرفتونو قبول دارم.ولی از نظر روحی من و ایشون کاملا مشابهیم.یعنی توی این 11 ماه من هیچ بدی رفتاری یا فرهنگی ازش ندیدم.خیلی آروم و صبور و منطقیه.حتی چندبار به عمد سعی کردم بحث پیش بیارم و کارو به دعوا و مرافه بکشونم ولی با متانت و آرامش مانع میشد و سعی داشت منطقی آرومم کنه.و این رفتارا و مهربونی و آرامشش منو بیشتر جذب و شیفته کرد.حتی روز اولی که باهم صحبت کردیم من سوالایی که تو مراسم خواستگاری نیازه رو ازشون میپرسیدم و برای اینکه از عمد نخواد نظرشو با نظر من یکی بدونه و تفاهم ساختگی ایجاد کنه اکثر سوالارو اول من میپرسیدم یا درمورد یه سری موضوعات نظرمو عکس چیزی که واقعا هست اعلام میکردم.
    تو این مدت ما باهم زیاد بیرون رفتیم تقریبا شناختم ازش زیاده.از همه نظر بررسیش کردم.غذاخوردنشو دیدم ، رفتارش با مردم، نظرش درمورد موضوعهای مختلف، دست و دل بازیش.
    از طرفی هم بخاطر صیغه ی محرمیتی که خوندیم چندبار با هم تماس فیزیکی داشتیم و این برای من واقعا سخته که اینارو نادیده بگیرم.

    درمورد خانوادم هم قبلا پدرم تو این زمینه خیلی تند و با خشونت رفتار میکردند ولی این دفعه ی آخر که باهام صحبت کردند در کمال آرامش و با مهربونی باهام صحبت کردند و بهم گفتند ما دلایل مخالفتمونو گفتیم شایدم این آقا واقعا بتونه تورو خوشبخت کنه و بهترین مرد باشه برات ولی ما براساس چیزایی که ظاهره قضیه ست مخالفت میکنیم چون ازدواج مثل یه هندونه ی دربسته ست که تا واردش نشی نمیتونی صد در صد بگی خوشبخت میشی یا بدبخت.خودت فکراتو خوب بکن و ببین بعدا با حرف مردم مشکلی نداری با نگاهاشون که بهت عوض ميشه یا با این که ممکنه تو جمع کنارت بذارن و کم محلیت کنن مشکلی نداری؟و خواستن خوب فکرامو بکنم و با دلیل بگم میخوامش یا نمیخوامش.
    اینکه میگید از جانب خانوادم خیالمو راحت کنم که ببینم به عنوان داماد قبولش میکنن یا نه حمایت میکنن یا نه و... رو نمیدونم چطور مطمئن بشم.

    من قصد دارم با خانوادم صحبت کنم و بهشون بگم این آقا رو خوب میشناسم و باهاش مشکلی ندارم.فقط میمونه آشنایی و رو به رو شدن با خانوادش که ببینم چطورند و میتونم کنار بیام یا نه. بگم من الان تو موقعیتی ام که اگه دست از این آقا بکشم مطمئنم تا آخر عمر همش جلو چشممه و از طرفی هم نمیتونم دست تنها تصمیم بگیرم و کمک خانوادمو میخوام شمام به جای اینکه الان جواب قطعی از من بخواین بذارید اونا بیان خواستگاری و ما هم یه روز بریم خونشون و برید تحقیق هم بکنین و کامل بررسیشون کنیم تا من بهترین تصمیمو بگیرم.

    اینجوری ما با خانوادش رو به رو میشیم و بررسیشون میکنیم و آروم آروم خیال خانوادم راحت میشه.
    من الان میدونم که با شرایط ایشون مشکلی ندارم اما نمیتونم مطمئن باشم بعدا تو عمل هم همینطوره یا نه.بعدم من تاحالا خانوادشو ندیدم.باید بشناسم و تصمیم بگیرم.
    اینجوری خانوادم میفهمن من از سر احساسم تصمیم نگرفتم و اونارو هم تو انتخابم سهیم کردم.و از طرفی هم این تفکرشون که من فقط عاشق ایشون هستم و این حرفا بر طرف میشه.

    نظر شما چیه؟
    پاسخ با نقل و قول

  8. سردرگمی و شک در انتخاب  سپاس شده توسط m1392,ساجده

  9. ارسال:6#
    احسنت
    این خیلی عالیه که به خونوادتون غیر مستقیم بفهمونین که قرار نیس با عجله جواب قطعی بدین چه مثبت باشه چه منفی. بهشون بگین تو این دو ماه بهترین فرصت هست که رفت و آمد حداقل یه بار هر دو طرف صورت بدن تا لاقل یه قدم از این مرحله که هستین جلوتر بیافتین و بهتر هر دو خانواده با روحیات هم آشنا بشن
    برای در نظر گرفتن شرایط ، بدترین حالت ها رو تجسم کنین. ببینین اگه روزی خدائی نکرده خطائی هرچند جزئی ازشون سر بزنه شما حرف های الان خونواده تون رو یادآوری نمیکنین؟مشکلات و اختلاف هایی که الان دارین توجیه میکنین براتون قابل حله ، اونموقع پررنگ نمیشه؟
    اگه روزی خواستین ادامه تحصیل بدین و ایشون نتونه با این مساله کنار بیاد؟
    آیا همیشه میتونین در برابر ناملایمت های اطرافیان، عاشقانه ازش دفاع کنین حتی اگه مدتی هرچند موقت ازشون بدخلقی ببینین؟
    میخوام بگم مطمئن بشین عشقتون به ایشون شرطی نیست. اینطور نباشه که بگین چون دوسم داره چون مهربونه چون صبوره میخوام باهاش ازدواج کنم. به هر حال شاید برعکس هم نشه ولی مطمئنا وقتی زیر یه سقف برین به اندازه الان همه چی پررنگ و زیبا شاید نباشه.گرچه به تنفر تبدیل نشه ولی شاید روزمرگی و یکنواختی، اون شور و شوق فعلی رو کم کنه
    ببینین حتی تو یکنواختی آینده بازم به اندازه الان شرایط رو قبول دارید؟
    راستی اگه ممکنه تحصیلات و شغل پدر و مادرتون رو میگین؟
    پاسخ با نقل و قول

  10. سردرگمی و شک در انتخاب  سپاس شده توسط m1392,niloofarabi,piroo,محسن عزیزی

  11. ارسال:7#
    piroo آواتار ها
    سلام دوست عزیز
    دیر امدم ولی تمام توضیحات شما و راهنمای عزیز را خوندم و راهنمایی های خوب دوست عزیزم به شما کردند. در حال حاضر مشکلی که تمام ماها باهاش دست به گریبانیم این هست که قبل از اینکه خانواده ها در جریان باشند به هم علاقه مند میشیم و بعد خانواده ها متوجه می کنیم. راستش اصلا بحث سرزنش کردن نیست و شما این اعتقاد را داشتید و اغتقاد شما کاملا قابل احترام است. حالا با این وضعیت ایجاد شده چه کار باید کرد. به نظرم شما عاقلانه حرف زدید و بحث آخری که مطرح کردید که چه طور به خانواده تون بگید کار خوبی هست. همان طور که گفتید به خانواده تون بگید که اجازه خواستگاری را بدند و بهشون هم بگید منظور از اجازه خواستگاری لزوما جواب بله من نیست. چون به نظر من حتما باید خانواده ها با هم اشنا بشن و روحیات هم بفهمند و شما هم خانواده ایشون ببینید چون خانواده خیلی مهم است رفتار و منش و فرهنگ و نحوه برخورد در مراودات کاملا مشخص می شود. شما هم در تمام مراحل هیچ گاه به گذشته و کارهایی که با هم داشتید و حرف ها زیاد فکر نکنید که در تصمیم گیری شما تاثیر بزاردو کاملا با فکر ازاد سبک و سنگشن کنید. باز هم سوالی هست در خدمتم.
    موفق وخوشبخت باشید.
     چشم دل باز کن که جان بینی                       آنچه نادیدنی ست آن بینی                                                         خدایا نگهبانی چون تو دارم و باز هم نا امیدم ؟ 
    پاسخ با نقل و قول

  12. سردرگمی و شک در انتخاب  سپاس شده توسط m1392,niloofarabi,محسن عزیزی,ساجده

  13. ارسال:8#
    سلام باشه حتما درمورد اینایی که گفتید فکر میکنم هرچند سخته شرایطی رو که هنوز تجربه نکردمو تصور کنم.
    البته حرفایی رو که قراره به خانوادم بزنم میخوام در غالب نامه بنویسم و بهشون بدم چون تو اینجور مسائل آدم کم رویی ام و نمیتونم با صحبت مستقیم حرفامو بزنم.
    پدر و مادرم سیکل دارن و پدر راننده ی تریلی و مادرم خانه دار.

    از شما piroo عزیز هم ممنونم.بله ما هر دومون پشیمونیم که چرا همون اول از راهش پیش نرفتیم و خانواده هارو در جریان نذاشتیم.هرچند زمان زیادی از ارتباطمون نگذشته بود که بهشون گفتیم ولی مخالفتای شدید خودشون باعث طولانی شدن این ارتباط شد.
    پاسخ با نقل و قول

  14. سردرگمی و شک در انتخاب  سپاس شده توسط m1392,piroo,ساجده

  15. ارسال:9#
    piroo آواتار ها
    واقعا بهتون تبریک میگم که کاملا آگاهانه برخورد می کنید خیلی کار خوبی می کنید که چون نمی تونید تمام اینها را مستقیم بگید روی کاغذ میاورید چون گفتن تمام مطالب خیلی مهم است و نحوه بیان چون ممکن از روی کم رویی مطلبی وارونه گفته شود. انشاالله موفق و خوشبخت خواهید شد و در تمام مراحل به خدا توکل کنید و به خدا بسپارید تا بهترین راه را برای شما قرار دهد.
     چشم دل باز کن که جان بینی                       آنچه نادیدنی ست آن بینی                                                         خدایا نگهبانی چون تو دارم و باز هم نا امیدم ؟ 
    پاسخ با نقل و قول

  16. سردرگمی و شک در انتخاب  سپاس شده توسط m1392

  17. ارسال:10#
    سلام.
    بالاخره نامه رو نوشتم و دادم.
    اول قدردانی از زحماتشون کردم.بعد سعی کردم حساسیتشون رو نسبت به شغل و سن و تحصیلاتشون کم کنم و گفتم اگه باکسی ازدواج کنم با شغل و تحصیلات بهتر ولی خوشبخت نشم و اخلاق مناسبی نداشته باشه و عذاب بکشم بهتره یا این؟
    بعدم تصمیممو گفتم.اینکه اجازه بدن بیان خواستگاری و خانوادشو هم بسنجیم و آداب معاشرت و رفتاراشونو ببینیم بعد من تصمیم بگیرم.
    خیلی سعی خودم رو کردم که نامه ی مودبانه و منطقی بنویسم که اثر داشته باشه.ولی متاسفانه نتیجه ی خوبی نداد.
    بعد از خوندن ،بابا صدام کرد گفت بیا
    لال رفتم نشستم
    گفت این طوماری که نوشتی که همون حرفای قبلته
    هیچ تغییری نکرده.هموناییه که میگفتی
    نیاز نبود بنویسی
    بعدم گفت تو همه حرفاتو زدی و رو حرف خودتی,ماهم حرفامونو زدیم و رو حرف خودمونیم
    اما برا دل تو اگه میخوای بگی بیان بگو بیان.ولی حالا نه.بعد از محرم و صفر
    گفت وقتی ام بیان ما مثل مهمون عادی رفتار میکنیم.خودت خونوادشو ببین بررسیشون کن ببین به دردت میخورن یا نه و بعدش هرتصمیمی میخوای بگیری بگیر
    گفت اگه خواستیشم بگو تا برت داره ببره
    بعدم مامانم با طعنه گفت اینکه پنهانی میرین حرفاتونو میزنین خب بیان خونه حرف بزنین.

    من دیگه خسته شدم.از زندگیم.آخه چرا اینجوری میکنن.چرا منطقی برخورد نمیکنن.چرا درکم نمیکنن.به خدا نمیدونم باید چیکارکنم دیگه.من نمیخوام خانوادم باهامون سرد باشن یا طردمون کنن.دلم میخواد همسرمو دوست داشته باشن,ولی از حالا اینجوری سرد رفتار میکنن که میگن خواستگاری نه فقط یه مهمونی.حتی اون روز مامانم به خواهرش گفت گل و شیرینی هم نیارن.
    نمیدونم باید چیکارکنم.خسته ام

    کسی نیست جوابی بده؟؟

    سلام.خسته نباشید.
    جواب پیغام قبلیم رو که ندادید.امیدوارم الان جواب بدید و کمکم کنید.
    محرم که تمام شد.ماه صفر هم چندروز دیگه تمام میشه.و موعد حرفای پدرم میرسه.
    من خیلی نگران و سر در گمم.
    پدرم اون روز به برادرشون گفته بودند با دخترم صحبت میکنم و خبرشو میدم بهتون.ولی هیچ خبری بهشون ندادند.حتی زنگ نزدند که بگن بعد از محرم و صفر تشریف بیارید.
    الانم من فکر نمیکنم بعد از ماه صفر پدرم زنگ بزنند بهشون که بیاین خواستگاری دخترم.به نظر شما لازمه که من یادآوری کنم؟

    و اینکه من باید چه برخوردی داشته باشم؟چیکار کنم که همه چیز آروم و بدون جنگ و دعوا پیش بره؟

    متاسفانه خانواده ی من با این کاراشون فقط دارن باعث زندگی مخفی ما دو نفر میشن.
    یک سال گذشت و هنوز هییییچ.
    کمکم کنید تو رو خدا

    سلام و خسته نباشید.
    یه سوالی بدجور ذهنمو درگیر کرده و منو سر دوراهی گذاشته.تو رو خدا کمکم کنید.
    ببینید من تو رابطمون بیشتر تلاش کردم برای رضایت خانوادم.خیلی بیشتر از آقاپسر.خب چون بیشتر با خانوادم بودم و شاید واقعا هم وظیفه ی من بوده ای همه تلاش.
    ایشون هم تلاش کردند.من نمیگم تماشاچی بودند.هم خودون حضورا اومدن با پدرو مادرم صحبت کردن هم خانوادش شاید بالای 15 بار زنگ زدند برای خواستگاری و رضایت خانوادم.اما من حس میکنم تلاش من بیشتر بوده .خانوا مم همینو میگن.و خود اقا پسر هم همین نظرو دارن.
    چیزی که نگرانم کرده نتیجه ی این تلاشهای بیشتر من در بعد از ازدواجه.میترسم بعد از ازدواجههرموقع بحثی چیزی پیش بیاد خود این آقای خانوادش سرکوفت بزنن بهم که تو خودت خواستی خودت دنبال من بودی.و این خوب نیست برای یه دختر که تلاشش بیشتر باشه.
    این فکرها خیلی مشغولم کرده.میترسم.کمک کنید.
    من با خودشون حرف زدم و این چیزهارو گفتم و پرسیدم چرا تلاش شما بیشتر نبود؟گفتند چون من اعتماد به نفس بالایی نداشتم و در برابر خانوادت کم میاوردم و روم نمیشد وقتی خودم از دخترشون کمترم اصرار زیاد کنم.چون تو داخل مرکز شهر بزرگ شدی ولی من توی روستا.
    حالا شما بگید من جیکارکنم؟آیا فکر من درسته؟یا چون علاقمون دوطرفه بوده و ایشونم هرچندکم تلاش کردند تلاش زیاد من بعدا مشکل ساز نمیشه؟
    تو رو خدا کمکم کنید.چه مشاور چه غیر مشاور.
    ویرایش توسط سجاد صالحی : 2015_01_25 در ساعت 21:05 دلیل: ترکیب پست های متوالی
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •