تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




بی هدفی بی انگیزگی بی میلی به خاطر سن و حرف مردم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:پربری
آخرین ارسال:m1392
پاسخ ها 19

صفحه‌ها (2): صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

بی هدفی بی انگیزگی بی میلی به خاطر سن و حرف مردم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    m1392 آواتار ها
    سلام

    پرپری خانم امیدوارم حالتون خوب باشه.

    درمورد سنتون بگم که شما که باید خیلی امیدوارباشید چون تو این سن لیسانستون رو گرفتیدو امیدوارم برای ارشد حتما

    بخونید و ان شالله که قبول میشید. اینم بگم که من 1 سال هم از شما بزرگترم و 28 سال رو تموم کردم ولیمتاسفانه تا حالا دانشگاه نرفتم

    اونموقع من به خودم بگم سنم رفته بالا و حتی بعداین هم اقدام به درس خوندن نکنم؟شما امیدوار باشید که اگه از یک نفر

    عقب باشید از یک نفرهم جلوترهستید.چرا خودتونو دست کم میگیرید؟ و سنتون رو میگید که زیاده؟

    من همین امسال کنکورشرکت کردم و قبول هم شدم ولی نشد برم برنامه خودمو گذاشتم ان شالله برای سال آینده...

    از شما یک سوال دارم؟ من شرایط خودمو گفتم که از شما بزرگترم،تا حالا دانشگاه نرفتم،امسال هم اولین بارم بود که

    کنکور شرکت میکردم و با اینکه قبول هم شد نشد برم حالا به نظر شما دیرشده که من بخوام سال بعدکنکور شرکت کنم و بخوام

    ادامه تحصیل بدم؟؟؟ اگه من به شما میگفتم که من سنم بالارفته و...شماچطور به من دلگرمی میدادید؟

    جواب سوالم رو میخوام حتما بدید

    و اما درمورد بهتر کردن رابطه شما با خونوادتون با توجه به سوالای که جواب دادید...

    شما میتونید از همین امروز اتاق خودتون رو یه تغییر اساسی بدید کلا تمیزش کنید اونم با روحیه و اینکه نوشته هایی رو

    از احادیث و جمله هایی که دوسشون دارید رو چاپ کنید و یا خودتون بنویسید و رو دیوار ویا در کمدتون بزنید بعدهم میتونید با

    انواع کاغذرنگی گلهای زیبا طراحی کنید و به شکل گلهای متفاوت دربیارید و به دیوار اتاقتون بزنید هرچیزی حتی یک شکل گل ساده

    با کاغذ رنگی میتونه شکل اتاق شما رو عوض کنه و میتونه دید خونوادتون رو نسبت به شما تغییر بده...

    و اما میتونید از امروز یم وعده غذایی رو شما به عهده بگیرید که مثلا مواقعی که خونه هستید شام یا ناهار و شما درست کنیدو حتی

    میتونید موقعی که خونواده دور هم جمع هستن شما چایی دم کنید و بیارید و بگید که خواستم دور همی یه چایی بخوریم حتی اگه

    حرف هم نزدید اوایل اشکالی نداره همین که ببینند شما دارید خودتونو تغییر میدید مطمین باشید برخورد اوناهم با شما تغییر میکنه

    میگم اصلا اشکالی نداره که اوایل حتی حرف هم نزنید ولی همین که به خودتون برسید و کنار اونا باشید حتی برای نیم ساعت و بعد

    بهشون بگید که اگه با من کاری ندارید مثلا من فلان کارو میخوام انجام بدم که بایدبه اون کارام برسم و یواش یواش میتونید تایم با خونواده

    بودن رو بیشتر کنید و یواش یواش نظرشون رو درمورد چیزی بپرسید و بعدش هم که حرف زدن رو به اون نشستن در کنار اونا اضافه کنید

    مطمین باشید اگه این کارهارو انجام بدید و همیشه لبخند بزنید اوناهم رفتارشون نسبت به شما تغییر میکنه اینارو از رو تجربه میگم

    امیدوارم به شما هم کمک کنه.

    اگه سوالی هست خوشحال میشم جواب بدم در ضمن منتظر جواب سوالم هستم.

    موفق باشید
    ویرایش توسط m1392 : 2014_11_17 در ساعت 12:36
    پروردگارا: تنها تو را می پرستم وتنها از تو یاری می جویم.
    پاسخ با نقل و قول

  2. بی هدفی بی انگیزگی بی میلی به خاطر سن و حرف مردم  سپاس شده توسط niloofarabi,پربری

  3. ارسال:12#
    نقل قول نوشته اصلی توسط m1392 نمایش پست ها
    سلام

    پرپری خانم امیدوارم حالتون خوب باشه.

    درمورد سنتون بگم که شما که باید خیلی امیدوارباشید چون تو این سن لیسانستون رو گرفتیدو امیدوارم برای ارشد حتما

    بخونید و ان شالله که قبول میشید. اینم بگم که من 1 سال هم از شما بزرگترم و 28 سال رو تموم کردم ولیمتاسفانه تا حالا دانشگاه نرفتم

    اونموقع من به خودم بگم سنم رفته بالا و حتی بعداین هم اقدام به درس خوندن نکنم؟شما امیدوار باشید که اگه از یک نفر

    عقب باشید از یک نفرهم جلوترهستید.چرا خودتونو دست کم میگیرید؟ و سنتون رو میگید که زیاده؟

    من همین امسال کنکورشرکت کردم و قبول هم شدم ولی نشد برم برنامه خودمو گذاشتم ان شالله برای سال آینده...

    از شما یک سوال دارم؟ من شرایط خودمو گفتم که از شما بزرگترم،تا حالا دانشگاه نرفتم،امسال هم اولین بارم بود که

    کنکور شرکت میکردم و با اینکه قبول هم شد نشد برم حالا به نظر شما دیرشده که من بخوام سال بعدکنکور شرکت کنم و بخوام

    ادامه تحصیل بدم؟؟؟ اگه من به شما میگفتم که من سنم بالارفته و...شماچطور به من دلگرمی میدادید؟

    جواب سوالم رو میخوام حتما بدید

    و اما درمورد بهتر کردن رابطه شما با خونوادتون با توجه به سوالای که جواب دادید...

    شما میتونید از همین امروز اتاق خودتون رو یه تغییر اساسی بدید کلا تمیزش کنید اونم با روحیه و اینکه نوشته هایی رو

    از احادیث و جمله هایی که دوسشون دارید رو چاپ کنید و یا خودتون بنویسید و رو دیوار ویا در کمدتون بزنید بعدهم میتونید با

    انواع کاغذرنگی گلهای زیبا طراحی کنید و به شکل گلهای متفاوت دربیارید و به دیوار اتاقتون بزنید هرچیزی حتی یک شکل گل ساده

    با کاغذ رنگی میتونه شکل اتاق شما رو عوض کنه و میتونه دید خونوادتون رو نسبت به شما تغییر بده...

    و اما میتونید از امروز یم وعده غذایی رو شما به عهده بگیرید که مثلا مواقعی که خونه هستید شام یا ناهار و شما درست کنیدو حتی

    میتونید موقعی که خونواده دور هم جمع هستن شما چایی دم کنید و بیارید و بگید که خواستم دور همی یه چایی بخوریم حتی اگه

    حرف هم نزدید اوایل اشکالی نداره همین که ببینند شما دارید خودتونو تغییر میدید مطمین باشید برخورد اوناهم با شما تغییر میکنه

    میگم اصلا اشکالی نداره که اوایل حتی حرف هم نزنید ولی همین که به خودتون برسید و کنار اونا باشید حتی برای نیم ساعت و بعد

    بهشون بگید که اگه با من کاری ندارید مثلا من فلان کارو میخوام انجام بدم که بایدبه اون کارام برسم و یواش یواش میتونید تایم با خونواده

    بودن رو بیشتر کنید و یواش یواش نظرشون رو درمورد چیزی بپرسید و بعدش هم که حرف زدن رو به اون نشستن در کنار اونا اضافه کنید

    مطمین باشید اگه این کارهارو انجام بدید و همیشه لبخند بزنید اوناهم رفتارشون نسبت به شما تغییر میکنه اینارو از رو تجربه میگم

    امیدوارم به شما هم کمک کنه.

    اگه سوالی هست خوشحال میشم جواب بدم در ضمن منتظر جواب سوالم هستم.

    موفق باشید


    سلام م عزیز.مرسی برای همدردیت واقعا ممنون
    میدونی پریروز جوابتو دیدم.ولی نمیدونی چقدر بی انگیزه و ناامیدم .نه دستم میرفت که وارد بشم و چیزی بنویسم نه دستم به کتاب و دفتر میرفت .فقط تلوزین میدیدم و سریال . میخوردم و میخوابیدم.صبح تا دوازده عصر دوباره دوساعت میخوابیدم

    ببین جواب سوالت از نطرمن اینه که هر هدفی تصمیم درست خواستن و تواستن است.برای ادمهایی که یکم از جاده زندگی غقب افتادن انگیزه میخواد انگیزه خیلی بالا که وسط کار پشیمون نشه و کسی یا چیزی نتونه جلوش رو بگیره
    خداروشکر که شما سالمی همین که قبول بشی و بری .انگیزه درست که داشته باشی و پشیمون نشی و هدفت قوی باشه که سن نتونه ناراحتت کنه زود بعد از چندترم میفتی روی غلطتک و اگه اجتماعی باشی ذوست پیدا میکنی و همه جی ادامه پیدا میکنه

    ولی من هیچی انگیزه ندارم.نا امیدم.دلم میخواد بمیرم.وقتی عینک نمیزنم وهیچی نمیبینم دلم میمیره.وقتی سرکلاس با عینک تابول رو نمیدیدم دلم میترکید.وقتی میرم دکتر و میگه بیا عمل کن ولی چشمت مشکل داره شاید بیناییتو از دست بذی و عمل چندان تاثیر مثبتی روت نداره دلم میترکه. وقتی میبینم روزی چند ساعت بیشتر نمیتونم با کامپیوتر کار کنم و چشام درد میگیره دلم میترکه. وقتی میبینم تو خونه هیچکی به فکرم نیست و باید تمام کارامو براشون توضیح بذم و باورم نمیکنن دلم میترکه
    میدونی چندسال توی دانشگاه هروقت که خواستم کاری بکنم یه اتفاق بد یه بیماری همین اوضاعم نگذاشت و الان من اینم این ادم که طوفان تکونش نمیده.دوذ وبرم پره ادمهاهای باانگیزه ولی چیزی برام مهم نیست
    دلم میخواد درس بخونم برام سخته .میخوام برم سرکار نه مهارت دارم و بازم با شرایطم سخته.
    حالم بده .ناامیدم و انگیزه زندگی ندارمشدیدا اعتماد به نفس ندارم .درباره توانایی هام دچار شک دارم.خودمو قبول ندارم.نمیتونم تصمیم بگیرم.نمیتونم هدف اتنخاب کنم چون دجار ترس و ضعف نسبت به خودمم.ببین من انگیزه و انرژی نمار خوندن روهم دیگه ندارم.هرچندروز یه بار یکیش از دستم درمیره.خواستم تا انتهای حقیقتو برات بگم
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:13#
    m1392 آواتار ها
    سلام

    پرپری خانم کاملا درک میکنم چی میگین تک تک اینهارو تجربه کردم و بدونید کامل درکتون میکنم و میفهمم و میدونم چه جالاتی دارید

    حتی وقتی صبح از خواب پامیشید میگید ایکاش بازم خواب بودم،اصلا حوصله پاشدن از رخت خوابت رو هم ندارید،حتی حوصله حرف

    زدن باکسی رو ندارید،حتی کاری که واقعا شاید عاشقش بودید رو نمیتونید انجام بدید و میگید که فایده ای نداره و...

    ولی عزیزم مگه اگه شما اینطوری با خودتون بکنید چیزی درست میشه؟ خونوادتون رفتارشون با شما بهتر میشه؟

    مطمین باشید روز به روز هم بدتر میشه غیر از اینه؟

    درمورد من که فرمودید انگیزه دارم و... انگیزه خاصی ندارم واس درس خوندن فقط میخوام درس بخونم که خودمو سرگرم کنم که

    گذشتمو کمتر بیاد خودم بیارم،(میدونید چیه من همیشه ازخدا میخواستم بهم سختی بده تا ببینم چطور از پس اون

    سختی برمیام،از خدا میخواستم منو دربرابر تصمیم های سختی بزاره که اون چیزی که تو ذهن خودم خودمو

    تصور میکردم رو به خودم ثابت کنم که تصورم اشتباه نبود ولی شکست خوردم،شکست سختی هم خوردم که همه چیزمو ازم

    گرفت حتی ایمانمو،همش از خدا سوال میکردم چرا؟چرا؟چرا؟ درحالی که خودم اونطوری ازخدا خواسته بودم ولی میدونید چون

    شکست خورده بودم خدارومقصر میدیم ولی حالا خدارو خوب شناختم.در برابر اونا مشکلات خدام رو شناختم...)

    بگذریم از اینا خواستم بگم منم تنهام دورو برم شلوغ ولی تنهام برا دانشگاه شاید اولش انگیزه داشتم که برم ولی انگیزه ام از بین

    رفت،دوباره حالات بدی داشتم ولی رفتم کنکور دادم و قبول شدم چیزی که آرزوم بود ولی نشد برم. الان دانشگاه رو فقط برا این

    میخوام برم(اگه بتونم)که سرمو گرم کنم...

    توخونه بامنم چنین رفتاری داشتن،چون من بی حوصله بودم همیشه،حتی کارهایی که مربوط به خودم بود رو هم نمیتونستم

    انجام بدم(انجام نمیدادم)صبح که از خواب پا میشدم میگفتم بازم صبح شد و...حرفایی که بالا زدم.

    ولی دیدم این رویه فایده ای نداره من چه بخوام چه نخوام این زندگی میگذره و منم هنوز زنده ام تا خدا نخواد این نفس منو قطع

    نمیکنه،پس از اون بی حوصلگی بیرون اومدم نمیگم غمیگین نمیشم،ناراحت نمیشم نه حتی شاید غم بزرگی تو دلم باشه ولی

    خدا هست،تو صحبتهاتون فرمودید که چشماتون ضعیفه و عینک میزنید؟اتفاقا منم عینک میزنم چشمام آستیگمات داره.

    ولی شما چرا فقط اونی که توش مشکل دارید رو گفتید؟خدا بهتون اون همه نعمت های زیبا داده چرا اونارو نادیده گرفتید؟

    مگه خدا به شما سرسالم و فکر کردن و تصمیم گیری نداده؟پس چطور تونستید تا مقطع کارشناسی درس بخونید؟

    خدا به شما دست داده تو هر دستتون 5 انگشت چرا اونا رو نمیبینید؟اگه نداده پس چطور تونستید تو این سالها اون همه

    مشق و جزوه بنویسید؟مگه با این چشماتون تا حالا اون کتابهارو نخوندید؟ پس اونایی که نابینا هستن چی بگن؟

    اونایی که نه میشنون،نه میبینن،نه میتونن حرف بزنن؟دیدید حتما تاحالا ازاین دست آدمها من خودم تو برنامه ماه عسل که

    ماه رمضان هرسال پخش میشه دیدم با اون شرایط تونستن با تکان دادن دست و بدن منظورشونو برسونن،درحالی که

    از نوزادی نه دیدن (حتی خودشونه)نه شنیدن(حتی صدای پدرو مادرشون رو) و نه اینکه تونستن حرف بزنن که بگن مثلا آب

    میخوام... اینا به چه امیدی دارن زندگی میکنن؟ فقط امید بخدا.هدف از زندگی کردن رسیدن به خود خداست و بس...

    میدونیدیه مطلبی از کتابی رو براتون میگم:نوشته بودهر نوزادی قبل اینکه پابه این دنیا بزاره خوش تصمیم میگیره که تو این دنیا

    چطور زندگی کنه،مثلا یکی تصمیم میگیره که شادو سرزنده باشه،یکی میخوادمعلول زندگی کنه تا مردم قدر سلامتیشونو بدونن،

    یکی میخواد فقط به مردم خدمت کنه،یکی میخواددزد باشه ووو...قبل اینکه به دنیا بیاییم خودمون هدف خودمون رو از بودن در کنار

    آدمها تعیین میکنیم و میخواهیم که از چه روشی به خدا برسیم که هدف همه از این کارها باید رسیدن بخداباشه که ماها فراموش

    میکنیم.خدابعضی وقتا به ما تلنگری میزنه ولی این دنیا چنان چشم مارو کور میکنه که چیزی رو نمیبینیم...

    الان شما دنبال راه حل هستید،باور کنید خدا میخوادکه شما تغییر کنید و سرزنده وشاد باشیدکه تو دلتون انداخته که

    کمک بگیرید و آینده خوبی رو برای خودتون بسازید...

    از شما یه سول دارم آیا شما هم این مشکلات رو دارید؟چقدرشو دارید؟

    پرپری خانم عزیز شما جونید میخواهید ازدواج کنید تشکیل خونواده بدید درسته؟اگه یه کسی با این شرایط(بی حوصله باشه،

    کارهای خودشو هم نتونه انجام بده،و ...)بیاد خواستگاریتون قبول میکنید؟

    انگیزه شما میتونه این باشه که من میخوام همسر و مادر تحصیل کرده ای باشم،مرتب،با سلیقه،شاد و پر انرژی که همسرم

    افتخار کنه که چنین همسری داره و فرزندم خوشحال و شاد که مادری پرانرژی و مهربان و از همه نظر خوب و یک مادرو همسر

    کامل... میتونید چنین انگیزه ای برا خودتون ایجاد کنید.

    هر دختری درس بخونه کار کنه و حتی تحصیلات عالیه داشته باشه ولی نتونه از پس کارای خودش بربیاد همه نسبت به اون

    بدبین میشن و باهاش بد رفتار میکنن ولی دختری تحصیلات عالیه نداره ولی تونسته با کارهای دیگه خودشو موفق نشون بده

    همه اونو قبولش دارن...فقط کافیه خودتون بخوایید.

    درس ملاک نیست مهم شخصیت و ایمان و اخلاق و رفتار یک فرد هستش که به اون ارزش میده...

    من ازاون شرایط خودمو کشیدم بیرون نخواستم اون حالاتم منو از پا دربیاره واسشون زمان خاصی اختصاص دادم...

    دلتنگ چیزی میشید؟ ناراحتی میاد سراغتون؟ زمان خاصی رو بهش اختصاص بدید بگید تو فلان ساعت من فقط واس

    دلتنگیام،واس گریه هام و... وقت میذارم ولی بعداون تلاشتون رو بکنید که خوب زندگی کنید.کارهای هنری بکنید،زمانی

    رو واس درس خوندن اختصاص بدید زمانی رو واس بودن کنار خونوادتون...میتونید کنار خونوادتون بشینید و کارهای هنری رو پیش

    اونا انجام بدید رو لباساتون کار کنید خیلی کارها هستن سرچ کنید خیلی چیزها هستن ...نظرتون چیه؟

    انگیزه رو ما خودمون ایجاد میکنیم...مگه پدرو مادرتون رو دوست ندارید؟حتما دارید پس بخاطر شادی اونا تلاش کنیدکه به نفع

    خودتون هم هست.درسته؟

    باور کنید که میتونید.فقط توکل بخدا کنید و شروع کنید...

    منتظر خبرهای خوبتون هستیم

    هرحرفی هم دارید بزنید حتی اگه اینهارو قبول نداریدو براشون دلیل داریدسوالی دارید بپرسید همه همیاری ها خوشحال میشن

    که کمکتون کنن.


    ببخشید خیلی زیاد حرف زدم شرمندم.

    موفق باشید
    ویرایش توسط m1392 : 2014_11_20 در ساعت 11:27
    پروردگارا: تنها تو را می پرستم وتنها از تو یاری می جویم.
    پاسخ با نقل و قول

  5. بی هدفی بی انگیزگی بی میلی به خاطر سن و حرف مردم  سپاس شده توسط پربری

  6. ارسال:14#
    ببخشید که مزاحم شما شدم
    ولی چه طوری شد که حالتون ر خوب کردید؟
    چه طوری انگیزه و حال خوبتون رو حفظ کردید و با تمایلات و انگیزه های دقیقه ای عمل نکردید؟
    چه طوری تاثیر اطرافیانتون رو کم کردید؟

    ببین من خانواده خوبی ندارم.نه اینکه ادمهاای بدی باشن. ولی نگران من نیستن و دوسم هم ندارن .
    بی تعارف بگم مادرم و خواهربزرگم چون زندگی عالی نداشتن اونو واسه من هم نمیخوان.حتی بچه های خواهرم هم همینطور هستن.انگار من مقصر زود شوهر دادن خواهرم یا سختی کشیدن بچه هاشم.مادرم اصلا دلش نمیخواد خواستگار خوب داشته باشم اینو چندبار عملی ازش دیدم.چون باید جهاز خوب بده و اونوقت نمیتونه برای خودش پول بابامو پس انداز کنه.دلش میخواد یه ادم بی چیز رو غالب من کنه تا نخواد جهاز خاصی بده یا وقتی دامادش بیاد غذای انچنانی بزاره جلوش. حرفام رو باور کن.کاریش نمیشه کرد بعضیا از اونزرف پل میفتن که بهشون میگن کمتر سخت بگیرن یه سری هم مثل مامان بابای من.
    حالا بیخیال این حرفا چه طوری با وجو همچین ادمهایی انگیزه برای زندگی داشته باشم. انگیزمو با وجود سختی شرایط و مشکلاتم حفظ کنم ؟
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:15#
    m1392 آواتار ها
    سلام.

    پرپری خانم خواهش میکنم شما مزاحم نیستین و هرکسی هم اینجا پستی میذاره ویا به یکی کمک میکنه دوست داره که میاد

    و راهنمایی میکنه منم همینطور وایینکه دلم نمیخواد دخترجوونی مثل شما عمگین و ناراحت و بی حال باشه...

    درمورد خودم که سوال پرسیدید:

    سوال اولتون که چطوری حالمو خوب کردم؟ باید بگم که حالاتا یک سنی بعدازگرفتن دیپلم چطوری بودم به کنار افسرده و غمگین و...

    منم پارسال اتفاقی برام افتاده بود...تایپیک داشتم و از مشاوران خوب تالار و مخصوصا آقای دکتر خیلی بهم کمک کردن...

    روبدنم تیغ میزدم و از خدا گله وشکایت که نگو...تو یک هفته همه چیز دست به دست هم داد که خودمو تغییر بدم،بعضی چیزها

    رو نمیتونم اینجا بگم ولی یه چیزی تو وجودم روشن شد نمازمو کامل نمیخوندم(هراز گاهی بعداز اون اتفاق نماز میخوندم) صحبتهای

    دوستان روم خیلی تاثیر گذاشت صبح پاشدم ونمازمو خوندم نمازمو چنان از ته دلم خوندم که همیشه آرزوشو داشتم،همش خداتو

    یادم بود و فقط شکرش میکردم،خدارو چنان باور کردم که اصلا نمیدونم چطور توضیح بدم باورکنید حس و حال اون روزام اصلا گفتنی

    نیست یعنی میدونید تو این تایپیک جاش نیست که بگم ...فقط خدا،هرلحضه زندگیم فقط رضای خدا برام مهم بود،چنان آرامشی

    داشتم که با هیچ چیز نمیخواستم عوضش کنم...

    اینو میخوام بگم که حالم با یاد خدا و توکل بخدا خوب شد و دوستانی که واقعا مدیونشونم...دوستانی که اینجا پیدا کردم...

    جواب سوال دومتون:چطور اون حالات رو حفظ کردم؟فقط یاد خدا و کمک گرفتن از دوستانم.میدونید شما وقتی توکلتون بخدا باشه

    اگه غمی هم داشته باشید اون غم دیگه عذابتون نمیده چیزی که من از شما میخوام اینه.غم دارید گریه میکنید ولی امیدهم دارید

    خدا میگه بخوانید مرا تا اجابت کنم شمارا چیزی که من الان فقط و فقط دارم امیده و وقتی با خدا حرف میزنم و درد دلهامو میگم آروم

    میشم شده حتی تو این شبها قبل خواب حداقل 1 ساعت گریه میکنم و بعدمیخوابم بخاطر غم و خواسته ام از خدا ولی باخدا حرف

    میزنم ازش صلاحمو میخوام با خدا حرف میزنم و میخوابم نمیگم مشکل ندارم دارم ولی دیگه تو کارهام دخالتش نمیدم و از خدا

    میخوام بهم صبربده دیگه انقدر ازغمم به دوستام توتالار گفتم دیگه خجالت میکشم بهشون بگم ولی با اینکه شرمنده خدام ولی

    با اون خالق یکتام خدام حرف میزنم که هم آروم بشم هم حرفامو بهش بزنم و ازش کمک بخوام که صلاحم هرچی هست منم راضی

    باشم به رضای اون.

    درمور سوال سومتون:تاثیر اطرافیان رو چطور کم کردم؟اونا وقتی میدین من همش ناراحت و غمگین و بی حوصله ام همش بهم میگفتن

    پس تو کی حالت خوبه؟کی خوبی بگو ما اونموقع باهات حرف بزنیم و... من دیدم که خب اصل موضوع رو ازم نمیپرسن و اگرم میپرسیدن

    منم دیگه نمیتونستم چیزی بگم چون ازشون خجالت میکشم که باهاشون درد دل کنم.تا اینکه یکروز به خودم گفتم باید تغییر کنم

    هرروز (قبلا همش تو اتاقم سرمو گرم میکردم که پیششون نباشم)رفتم پیششون نشستم حرفی نزدم ولی کنارشون نشستم

    حرفاشونو میشنیدم،با خنده اونا منم میخندیدم هرچند تصنعی ولی میخندیدم،رفته رفته منم نظرمو میگفتم نظرشونو می پرسیدم

    چایی دم میکردم به بهانه اون می ریختم و می آوردم و میگفتم بیایید باهم چایی بخوریم دم کردم و گفتم باهم که هستیم چایی میچسبه و

    از این حرفها به خودم زیاد توجه میکردم به خونه ی رسیدم حتی دیگه خونه ت---- رو خودم تنهایی به دوش کشیدم تابستون میخواستم

    تا یکی میاد کاری نمونده باشه(مامانم بودا)که نگن تو کاری نکردی و...یعنی با انجام دادن به موقع کارها هیچ راهی برای اعتراض به خودم رو باز

    نذاشتم.

    واینکه خونوادمو دوست دارم و عاشقشونم،نه اینکه قبلا نباشم نه الان دوست داشتنمو حس میکنم و دلم میخواد تا میتونم کاری کنم که ناراحتشون

    نکنم،بهشون محبت کنم حتی شده با خنده هام اونارو شار میکنم که دیگه فکر منو نکنن که نکنه چیزیش شده؟چون خیلی برام زحمت کشیدن نمیخوام

    ناراحتی اونارو ببینم،الان دیگه نوبت منه که به اونا برسم و محبت کنم که بعدا پشیمون نشم.که بعدا نفرین کسی پشت سرم نباشه...

    میخوام محبت کنم که بگم قدر دان زحماتشون هستم که خونواده بهترین دوست یکفرد تو این دنیا هستش که پدرو مادر هم هیچ وقت تکرار نمیشن

    که مثل اونارو جایی نمیتونی پیداکنی ... درسته باهات شاید اونطوری برخورد نکنن که شما میخوای ولی شما باهاشون خوب باش که بعدا حسرت

    نخوری...

    به همه محبت کن کسی بدی کرد بهت ببخشش دلت رو صاف کن که آرامش داشته باشی آروم که باشی همه مشکلاتت رو میتونی جل کنی.


    با کارهای هنری خودمو سرگرم میکنم حتی از اونا کمی هم درآمد زایی میکنم


    پرپری خانم ببخشید خیلی طولانی شد و اینکه تا اینجا فقط سوالای که ازم درمورد خودم پرسیده بودید رو تونستم جواب بدم

    نمیخوام با عجله جواب آخرین سوالتون که درمورد خودتون پرسیدید رو بدم نگهش میدارم برای روز شنبه که بتونم با حوصله جواب بددم

    واینکه تا اینجا اگه بازم سوالی دارید خوشحال میشم جواب بدم.

    براتون آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم.
    ویرایش توسط m1392 : 2014_11_20 در ساعت 18:36
    پروردگارا: تنها تو را می پرستم وتنها از تو یاری می جویم.
    پاسخ با نقل و قول

  8. بی هدفی بی انگیزگی بی میلی به خاطر سن و حرف مردم  سپاس شده توسط پربری

  9. ارسال:16#
    m1392 آواتار ها
    سلام.

    پرپری خانم خوبید؟

    با توضیحاتی که درمورد رفتار مادرو خواهرتون بیان کردید،اونا هر قدر هم بخوان زمین و زمان رو بهم ببافند و نخوان که شما موقعیت

    خوبی داشته باشین تا خدا نخواد هیچ اتفاقی نمی افته...

    ببینید پرپری خانم کاملا درکتون میکنم خیلی ها با این شرایط زندگی کردن بعضی هاشون تسلیم رفتار خونواده شدن خونواده

    هرچی گفته اوناهم فکر کردن که حتما همونطوری هست و خواهد بود و خودشون هم تلاشی نکردن تا شرایط رو تغییر بدن و بعضی ها

    هم هرقدر خونوادشون بهش گفن که تو به جایی نمی رسی و حتی مثلا نخواستن که زندگی خوبی داشته باشه به جای آرزوی

    خوشبختی براش زندگی بدی رو خواستن ولی اونفرد برای اینکه خودش رو از اون شرایط بکشه بیرون و تسلیم گفته های اونا نشه

    تلاش کرده و هرقدر اونا نا امیدش کردن ولی اونفرد توجهی نکرده و تلاش خودش رو کرده موفقیت های زیادی بدست آورده و خوشبخت

    هم شده...

    اونا شاید شرایط خوبی نداشتن ولی شاید خودشونم نخواستن که شرایطشون رو بهتر کنن؟شما وقتی اونا رو میبینید که اینطوری

    هستن آیا ناراحت نمیشید؟

    واینم بگم آیا شما هم میخواهید زندگی مثل زندگی خواهرتون داشته باشید؟

    میخواهید زندگی با شرایط سختی داشته باشید؟

    مطمینا دوست دارید که زندگی خوبی داشته باشید درسته؟

    پس حرف اونارو نادیده بگیرید و خودتون یه بسم الله بگید و پاشید و تلاشتون رو بکنید برای راهکار هم خب من مشاور

    نیستم و راهکارهای اساسی رو نمیدونم فقط کارهایی که خودم کردم رو بهتون گفتم که اگه براتون مفید هست انجامش

    بدید تلاشتون رو بکنید که شما موفق بشید که شما الگوی رفتاری خوب و پراز موفقیت و شادی برای دیگر اعضا خونواده باشید

    نه بقیه که شما رو هم نا امید کنن...

    نظرتون چیه؟

    پرپری خانم من نزدیک دو هفته نیستم دلم میخواد یعنی خیلی خوشحال میشم وقتی بعداز برگشتنم ببینم که تلاش کردید

    و اینجا برامون نوشتید از کارهایی که کردید تغییراتی که کردید دید خونواده و احساس خودتون هرچی که به ذهنتون میاد رو برامون

    بنویسید من هم از دوستان و مشاوران خوب تالار میخوام که راهکارهای اساسی رو بهتون بگن تا بهتر بتونید از پس مشکلاتتون

    بر بیایید.موافق هستید؟

    اصلا نمیدونم تا چه حد حرفام رو باور و قبول دارید ولی من میخوام که شما تغییر کنیداگرم زیادی حرف میزنم و هرچیزی به ذهنم میاد

    رو میگم برای اینه که جوونی مثل شما نا امید و غمگین نباشه واینکه حرف دیگرون روت تاثیر منفی نذاره و بتونی موفق بشی.

    منتظر خبرهای خوبت هستیم.

    موفق باشی.
    ویرایش توسط m1392 : 2014_11_22 در ساعت 12:55
    پروردگارا: تنها تو را می پرستم وتنها از تو یاری می جویم.
    پاسخ با نقل و قول

  10. بی هدفی بی انگیزگی بی میلی به خاطر سن و حرف مردم  سپاس شده توسط niloofarabi,پربری

  11. ارسال:17#
    سلام م عزیز.
    ممنون از جواب هاتون من از امروز اول سعی میکنم درمورد مشکلاتم کمتر حرف بزنم و بیشتر بشنوم و عمل کنم
    از امروز یه کاغد برمیدارم و زمانیکه شما برگشتید میگم ایا اون میزان حتی کم که در سرم برنامه ریختم رو انجام دادم یا نه
    ممنون ازشما دوست خوبم.
    پاسخ با نقل و قول

  12. بی هدفی بی انگیزگی بی میلی به خاطر سن و حرف مردم  سپاس شده توسط m1392

  13. ارسال:18#
    m1392 آواتار ها
    سلام

    پرپری عزیز خیلی خوشحالم کردین که گفتین برای خودتون برنامه ریختین و میخوایین تلاشتون رو بکنین.

    دوست عزیزم مطمین باشید که دوستان و مشاوران عزیز تالار کمکتون میکنن و سعی کنیدهر سوالی به ذهنتون میاد و راه حلی

    میخواهید حتما تو تایپیک بپرسید تا کمکتون کنن.

    و اینکه این رو هم در نظر داشته باشید اگه با انرژی شروع کردید کارهاتون رو اگر یک موقعی دیدید که انرژیتون کمتر شده و حس های

    منفی بازم سراغتون میاد اصلا نگران نباشید و دلسرد نشید این شمایید که میتونید باز اون شرایط رو تغییر بدید.وماهم اصلا از شما انتظار

    نداریم که همون روز اول کلی کار انجام بدید و خودتون رو خسته کنید و نتیجه هم نگیریدولی اگه یواش یواش و آهسته و با حوصله کارهاتون رو

    انجام بدید و برنامه خودتونو پیاده کنید موفق تر خواهید بود ان شالله.

    واینکه توکلتون بخدا باشه و شروع کنید و اینکه نگذارید کسی با حرفاش آرامش شما رو بهم بریزه،شما میتونید با تلاشتون و توکل بخدا زندگی

    خوب و شادی رو داشته باشید و یک هدف دراز مدت هم برای خودتون تعیین کنید و بگید که من این کارهارو میکنم که به اون هدفم برسم که

    به امید خدا ان شالله موفق و پیروز خواهید شد.

    منتظر خبرهای خوبت هستیم.

    موفق باشی عزیزم.
    پروردگارا: تنها تو را می پرستم وتنها از تو یاری می جویم.
    پاسخ با نقل و قول

  14. بی هدفی بی انگیزگی بی میلی به خاطر سن و حرف مردم  سپاس شده توسط niloofarabi

  15. ارسال:19#
    m1392 آواتار ها
    سلام

    پر پری خانم خوبین؟

    ببخشد غیبت من طولانی شد

    قرار بود که تو این مدت تلاشتون رو بکنید و نتیجه رو به ما بگیدحالا:

    میخواستم بدونم تو این مدت چیکارا کردین؟

    اگه امکانش هست برامون توضیح بدین که چه کارهایی انجام دادین؟ و چقدر براتون مفید بوده؟

    آیا تغییرات مثبتی هم داشتید؟

    هرچیزی که فکر میکنید گفتنی هست برامون بگید...

    منتظرتون هستیم.

    موفق باشید.
    پروردگارا: تنها تو را می پرستم وتنها از تو یاری می جویم.
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •