فصل دوم: تربيت‌


مفهوم تربيت‌


مرادم از تربيت، از آهن ماشين ساختن است و از بشر آدم آفريدن.
مرادم از انسان، موجود اجتماعى ابزار ساز و يا حيوان ناطق و انتخاب‌كننده و آزاد و خلاق نيست كه اين همه تعريف بشر است. اين استعدادهاو غرايز فردى و اجتماعى و عالى، توضيح آدم نيست.
آدم كسى است كه بر تمام استعدادهايش حكومت دارد و رهبرى داردو به آن‌ها جهت مى‌دهد.

مرادم از تربيت، تربيت بدنى و تربيت قومى و قبيله‌اى نيست.
مرادم اين است كه استعدادهاى بشر تا حد انسانى رشد كند.
مرادم از انسان، موجودى است كه از سطح غريزه‌ها بالا آمده در حدوظيفه و انتخاب زندگى مى‌كند.
خوراك او، پوشاك او، دوستى او، نشستن و برخاستن و حركت او، ازهوس‌ها، از غريزه الهام نمى‌گيرند.
و هيچ چيز در وسعت روح او موجى ايجاد نمى‌كند و جز وظيفه آن‌هم‌وظيفه‌اى از خداى او در او حركتى نمى‌آفريند.


اين حيوان است كه به خاطر غريزه‌ها و با پاى غريزه‌ها زندگى مى‌كند وراه مى‌رود. اما انسان بايد از اين سطح بالاتر بيايد و از تضادى كه در نهاداوست مدد بگيرد و حركت كند، آن هم حركتى نه به سوى آنچه در حد اوو پايين‌تر از اوست.
حركت به سوى وجودى برتر و بالاتر و بى‌نياز و بى‌مانند و نامحدود.
و ديگر اين انسانِ از بند رهيده و به وسعت رسيده، اين انسان دريا دل،با قطره‌اى طوفان نمى‌گيرد و با جلوه‌اى و هوسى موج بر نمى‌دارد.
اين ما هستيم كه با حرفى شاد مى‌شويم و از حرفى مى‌رنجيم، باصنارى قالب تهى مى‌كنيم و اين ما هستيم كه هوس‌هاى ما و هوس‌هاى‌خلق در ما حركت ايجاد مى‌كند و اين ما هستيم كه دنيا چشممان راپرمى‌كند و دگرگونمان مى‌سازد.
اما آن‌ها كه از اسارت‌ها رهيده‌اند و به عشق حق رسيده‌اند و در حدوظيفه زندگى مى‌كنند، جز با امر او، جز با حكم او، جز با اشاره‌ى او به‌راهى نمى‌روند و با يك اشاره‌اش با سر مى‌روند.
آن‌ها كه دريا دل شده‌اند، ديگر اين قطره‌ها حتى اين رودها در آن‌هاسرشارى و لبريزى نمى‌آورد، كه رودها از دريا برخاسته‌اند و به درياپيوسته‌اند.
آن‌ها كه عظمت هستى را ديده‌اند و دنيا را در ميان هستى تماشاكرده‌اند و زمين را از بالا ديده‌اند ديگر زمينى را نمى‌بينند و يا آن را مانندقرص نانى مى‌بينند و به آن قانع نمى‌شوند كه: ماٰمَتٰاعُ الْحَيٰوةِالدُّنْياٰ فِى الْآخِرَةِ

اِلاّٰ قَليِِلٌ؛ دنيا در ميان وسعت آخرت بسيار ناچيز است.
آن‌ها كه عظمت هستى و خداوند هستى را ديده‌اند، به هستى قانع‌نمى‌شوند و حتى از بهشت و تمام هستى آزادانه مى‌گذرند كه: رِضْوٰانٌ مِنَ‌اللّٰهِ اَكْبَرُ. و اين روحِ به عظمت رسيده و از مرزها گذشته ديگر با كم‌ها تحريك نمى‌شود و با كوچك‌ها اسير نمى‌شود و جز وظيفه، چيزى در اوموج نمى‌آفريند و شورى نمى‌آورد.
در اين حد بشر آدم مى‌شود و با اين عظمت است كه بشر به انسانيت‌مى‌رسد.
در اين جا مرادم از تربيت روشن مى‌شود كه تربيت آن راه و آن نظامى‌است كه از بشر انسان مى‌سازد. انسانى كه بار امانت را مى‌تواند به دوش‌بگيرد و قدرت‌ها و صنعت‌ها و تكنيك‌هاى پيشرفته در دست او و در زيرپاى او، او را بالاتر و جلوتر مى‌آورد. و اين قدرت و ثروت و علم و صنعت‌براى او غرورى نمى‌آفريند كه وظيفه‌اى مى‌سازد. اين‌ها بار امانت است نه‌بال افتخار.

امكان تربيت‌

مرادم از تربيت؛ يعنى همين. همين از آهن ماشين ساختن و از بشر آدم‌

آفريدن. و در امكان چنين معجزه‌اى از پيش بحث‌ها بوده كه آيا امكان‌تربيت هست يا تربيت نا اهل را چون گردكان برگنبد است و عاقبت گرگ‌زاده گرگ شود؟
در جواب اين سؤال بايد گفت:
 ١  - هر پديده‌اى كه از قانون و از نظام عليتى برخوردار است ناچارامكان تربيتش هست. هنگامى كه قانون‌ها شناخته شدند، تسخيرمى‌شوند و در دست انسان اسير مى‌گردند.
از جبر قانون‌ها بر عليه همان‌ها بهره‌بردارى مى‌شود.
امروز در سايه‌ى همين شناخت علمى و علّيّتى، حتى درخت‌ها ودام‌ها و حيوان‌ها تربيت شده‌اند و به شكل دلخواه درآمده‌اند. در چنين‌موقعيتى آيا انسان را نمى‌توان ساخت و نمى‌توان تربيت كرد؟ در حالى كه‌انسان از جبرهاى گوناگونى برخوردار است و با تضاد عليت‌ها و رقابت‌جبرها همراه است و در نتيجه امكان حركت بيشتر و آزادى زيادترى‌برايش هست.
انسان چه مجبور باشد و چه آزاد، امكان تربيتش هست. اگر مجبوراست، با شناخت قانون‌هاى حاكم بر او تربيت مى‌شود، همان طور كه‌درخت‌ها و دام‌ها تربيت شده‌اند. و اگر آزاد است، خودش مى‌تواندخودش را بسازد و خودش مى‌تواند از رقابت استعدادها و تضادنيروهايش بهره بردارد.
 ٢  - از اين گذشته، بالاتر از تجربه چه دليلى؟ چرا در امكان تربيت‌بحث كنيم هنگامى كه نمونه‌هايش را مى‌بينيم و شاهد وقوع آن هستيم؟
مگر نبوده‌اند كسانى كه با يك عشق، از سطح عادى زندگى به اوج‌هارسيده‌اند و به وسعت‌ها رسيده‌اند و به عظمت‌ها و لطافت‌هاى روحى‌

رسيده‌اند و به اوج شعر و شعور راه يافته‌اند؟
اين عشق، چه عشق به ثروت و قدرت باشد يا عشق به زيبايى و لطافت‌باشد و يا عشق به عشق و محبت، اين عشق تا كنون كارها كرده. هم‌اناسيس ساخته و هم فرهاد و مجنون و هم ابراهيم و اسماعيل.
اين از عشق. اگر از ترس و اميد هم سراغ بگيريم همين معجزه‌ها راهمراهشان مى‌بينيم و مى‌بينيم كه چگونه ترس، به ايجاد قدرت‌ها منتهى‌شد و چگونه اميد، شب‌هاى تاريك را نور باران كرد.
در درون انسان دريايى است از اين رودخانه‌هاى عشق و ترس و اميد وتقليد و تلقين و تحميل و... و هر كدام از اين عامل‌ها مى‌توانند انسان رابسازند و تربيت كنند و مى‌توانند او را پيش برانند و يا عقب ببرند و يا راكدنگاه دارند.
و تاريخ شاهد اين همه است.

شكل تربيت انسان‌

از آن‌جا كه انسان با آزادى همراه است و از رقابت و تضاد استعدادهابرخوردار، نوع تربيت او با تربيت دام‌ها و درخت‌ها تفاوت خواهد داشت.
تربيت انسان نمى‌تواند مسخ او و پوك كردن او و غلتاندن او باشد. هرگونه تربيتى كه با دست خودم تحقق نگيرد و با انتخاب من همراه نباشد،در واقع مسخ كردن من و نفى كردن من حساب مى‌شود.
و اين است كه تربيت‌هاى تلقينى و تقليدى و تحميلى و سنتى ارزش‌نخواهند داشت، حتى ضد ارزش هستند و عامل نفى انسان و آخر سر هم‌

باعث عصيان و طغيان او.
اين درست نيست كه ديده‌هاى خود را نقّالى كنيم و از عشق خودحرف بزنيم و يا ديگران را بغل كنيم و يا بر يقين خود پافشارى كنيم وسوگند بخوريم؛ چون يقين هر كس در درون اوست، به ديگران نمى‌رسد.
مگر هنگامى كه نشان بدهيم كه چگونه و از كجا به اين يقين رسيده‌ايم و به‌اين روش دست يافته‌ايم و با چه كليدها و ملاك‌هايى حركت كرده‌ايم.
هنگامى كه مى‌خواهيم فردى را بسازيم و يا جامعه‌اى را باز سازى‌كنيم، ناچاريم كه در اعماق بكاويم و ريشه‌ها را بيدار نماييم.

روش‌هاى تربيتى‌

براى سازندگى و تربيت روش‌هايى هست:
 ١  - با شعارها داغ كردن و با تلقين حرارت دادن‌
 ٢  - شاخ و برگ دادن و در سطح كاويدن‌
 ٣  - به دوش كشيدن و بغل كردن‌
 ۴  - كليدها و ملاك‌ها و روش‌ها را بدست دادن و روشنى دادن و ريشه‌دادن و زنجيرها را باز كردن. و اين پيداست كه با اين روشِ آخر زودتر به‌نتيجه مى‌رسيم و بهره‌هاى عظيم‌ترى بدست مى‌آوريم. آن‌ها كه داغ‌شده‌اند، با عوض شدن محيط، زود سرد مى‌شوند و در برابر طوفان‌هابرگ مى‌ريزند و هنگام تنهايى، نه تنها نعش مى‌شوند و مى‌مانند بلكه‌همچون بچه‌هاى لوس كه بغلى شده‌اند، همين كه زمينشان بگذارى نق‌

مى‌زنند و دراز مى‌شوند و مى‌خوابند.
ما افراد را مثل استخرى به آب بسته‌ايم، به جاى آن كه همچون‌چشمه‌اى كاويده باشيم و اين است كه آن‌ها به مرور زمان رنگ عوض‌مى‌كنند و كرم ور مى‌آورند.
آخر نمى‌شود آن‌ها را از هوس‌هايى كه در خونشان ريخته و دراعماقشان ريشه دارد با چند شعار اخلاقى و مقدارى نصيحت، جدا كرد.
چگونه مى‌شود آن‌ها را از عشق‌ها و غريزه‌ها و حرف‌ها و وسوسه‌ها واز حب نفس و ثروت و لذت و قدرت و رياست و شهرت رها كنيم؟ مگرهنگامى كه به يك عشق بزرگ‌تر رسانده باشيم. اين طبيعى است هر كس‌مهم را فداى مهم‌تر مى‌كند و محبوب را در راه محبوب‌تر مى‌گذارد.
من جوانى را سراغ داشتم سخت وابسته‌ى لباس و قيافه‌اش بود، حتى‌وسواسى داشت كه پارچه‌اش از كجا باشد و دوختش از فلان و مدلش ازبهمان.
براى دوستى با او همين بس بود كه از لباسش و اتويش و قيافه‌اش‌تحسين كنى و يا از طرز تهيه‌ى آن چيزى بپرسى.
او عاشق ظاهرسازى و سر و وضع مرتب بود و به اين خاطر از خيلى‌هابريده بود... تا اين كه عشقى بزرگ‌تر در دلش ريخت و با دخترى آشنا شدو با هم سفرى كردند و در راه تصادفى.
جوانك در آن لحظه‌ى بحرانى از رنج‌هاى خودش فارغ بود و خودش‌را فراموش كرده بود و به محبوبه‌اش مى‌انديشيد و سخت به او مشغول‌بود.


او به خاطر پانسمان محبوبش به راحتى لباس‌هايش را پاره مى‌كرد وزخم‌ها را مى‌بست و راستى سرخوش بود كه خطرى پيش نيامده.
هنگامى كه عشقى بزرگ‌تر دل را بگيرد عشق‌هاى كوچك‌تر نردبان آن‌خواهند بود.
ما با همين توضيح مى‌توانيم راز فداكارى‌هايى را كه در تاريخ آمده و به‌افسانه مى‌ماند، كشف كنيم و حقيقت آن واقعيت‌ها را بيابيم كه چگونه‌ابراهيم از اسماعيلش مى‌گذرد و خيلى‌ها از جانشان، آن هم در روى‌سنگ‌هاى داغ و در زير تازيانه‌ها و در كنار شكنجه‌ها؟
آندره زيگفريد در فصل آخر كتاب روح ملت‌ها مى‌گويد: «بعضى ازحادثه‌ها را عشق مى‌فهمد اما عقل از تحليل آن عاجز است. و به داستان‌ابراهيم اشاره مى‌كند و نتيجه مى‌گيرد كه عقل زبان عشق را نمى‌فهمد».
اين نتيجه‌گيرى كاملا اشتباه است و اين اشتباه از آن‌جاست كه او عقل‌فارغ را با عشق عاشق مى‌سنجد، در حالى كه بايد عقل عاشق را با عشق اوسنجيد.
مگر اين يك دستور نيست كه مهم را فداى مهم‌تر كن. بر پايه‌ى همين‌دستور و همين عقل، ابراهيم اسماعيلش را قربانى مى‌كند.
ابراهيم به مهم‌تر از اسماعيل رسيده و حتى به نزديك‌تر از خود به‌خود، رسيده و اين است كه به دستور عقلِ خود، مهم را فداى مهم‌ترمى‌كند؛ گر چه عقل ديگران به اين مهم‌تر نرسيده باشد. او مى‌بيند كه‌

اسماعيلش در كنار يك آوار و با يك ضربه از سم اسبى به مرگ مى‌رسد وجانش را مى‌بازد. ابراهيم مى‌خواهد، اين جان از دست رفته را بدست‌بياورد و در راهى و در جهتى آن را به جريان بيندازد. ابراهيم مى‌خواهد به‌رشد برسد و به رشد برساند و اين است كه با آن دستور، خودش كارد رابدست مى‌گيرد و اسماعيل را مى‌بندد و كارد مى‌كشد و هنگامى كه‌مى‌بيند به او كمك نمى‌دهد و رگ‌ها بريده نمى‌شوند و خون‌ها بيرون‌نمى‌ريزند، سخت خشمگين مى‌گردد و كارد را بر زمين مى‌كوبد. و اگرهمين كار را نمى‌كرد در امتحان باخته بود، كه عشقى نبوده و سنجشى‌نبوده، فقط حرفى بوده و سخنى.
اما خداى ابراهيم... او نمى‌خواهد اسماعيل‌ها كشته شوند، اومى‌خواهد ابراهيم‌ها آزاد شوند و رشد كنند و به قرب و رضوان دست‌بيابند.
ابراهيم كارش را تمام كرده بود و به آزادى رسيده بود. و جز اين كارى‌نيست، كه حتى اعمال مقدمه هستند و اگر كسى مقدمه را بياورد و به اين‌آزادى نرسد، كارى نكرده. اگر كسى اسماعيل را بكشد و اسير اين كشتن واين آزادى باشد، كارى نكرده كه در هر حال در اسارت است، بى‌جهت‌نيست كه مى‌گويند: نيّةُ الْمُؤمِنِ خَيْرٌ مِنْ عَمَلِهِ.
براى سازندگى و تربيت بايد از اعماق شروع كرد. هنگامى كه‌مى‌خواهيم رفتار و گفتار كسى را عوض كنيم، هنگامى كه مى‌خواهيم‌

لباس كسى را دگرگون كنيم، بايد پيش از اين مرحله، عشق‌ها و علاقه‌هايش‌را عوض كنيم و ناچار شناخت‌هايش را و ناچار فكرهايش را، كه ادامه‌ى‌تفكّر، شناخت است و ادامه‌ى شناخت، عشق و ادامه‌ى عشق، عمل.
ما عاشق آفريده شده‌ايم فقط معشوق‌ها را انتخاب مى‌كنيم و براى اين‌انتخاب است كه بايد آن‌ها را بسنجيم كه چه مى‌دهند و چه مى‌گيرند.
با اين روش نتيجه‌هاى سريع‌ترى بدست مى‌آيد. اگر فقط لباس كسى‌را عوض كرديم و چادر بر سرش انداختيم و نمازخوانش نموديم و باشعارها و تلقين‌ها و يا تشويق‌ها و تهديدها، داغش كرديم، بدون اين كه ازدرون روشنش كرده باشيم و عشقى در نهادش گذاشته باشيم، ناچار درمحيطى ديگر سرد مى‌شود و يخ مى‌زند؛ همان‌طور كه آهن تفتيده درمحيط ديگر، سرد و سخت مى‌شود.
اين برگ‌هايى كه ما به افراد مى‌چسبانيم، در برابر نسيمى دوام نخواهندآورد، چه رسد به طوفان‌هاى كوه افكن اين قرن. ريزش برگ‌هاى پاييزى به‌من درسى داد كه در هنگام خوابِ ريشه‌ها، برگ‌ها مى‌ريزند حتى بانسيمى؛ اما در بهارهاى سبز و همراه بيدارى ريشه‌ها، از چوب خشك‌مرده، از چوب سخت و متراكم، جوانه‌ها و شكوفه‌ها مى‌جوشند و بارورمى‌شوند.

گستردگى مسئوليت تربيتى‌

مسأله‌ى تربيت وسازندگى بزرگ‌ترين مسئوليت ما در اين قرن وحشى‌است. اين اولين مسأله است، زيرا هر بقالى، بنايى، نجارى، طبيبى و

مهندسى بايد قبلا تربيت شود و نه تنها تربيت كه مربى ديگران هم باشد.
اين سازندگى اولين و بزرگ‌ترين وظيفه است و با ساير مشاغل و برنامه‌هامنافات ندارد.
عطار هنگامى كه دارد چاى را در پاكت مى‌ريزد مى‌تواند شناختى درمغز و عشقى در دل و وسعتى در روح طرف بگذارد و چاى كشيدنش به اودرس‌هايى بدهد.
بناء هنگامى كه دارد آجرها را به هم پيوند مى‌زند و بر روى هم‌مى‌گذارد، مى‌تواند از پيوندها و وحدت‌ها و همدستى‌ها و فداكارى‌هاى‌خود نمونه‌هايى در دسترس بگذارد و سازندگى‌هايى داشته باشد.
هر كس در هر كجا مى‌تواند مربى و سازنده باشد. چراغ روشن در هركجا كه هست مى‌تواند نور بپاشد و راه‌ها را روشن كند.
مسأله اين است كه ما به چاى‌ها، آجرها، درها و ديوارها، بيش از هرچيز فكر كرده‌ايم و خود را در زندان زندگى بسته‌ى خود محبوس‌ساخته‌ايم و در قبرستان تكرارها مدفون نموده‌ايم و باكمان نيست كه‌پوسيده‌ايم و از دست رفته‌ايم و خودمان بزرگ‌ترين مجهول مانده‌ايم.
اگر ما به خويش و به انسان‌ها به اندازه‌اى كه به يك ليوان خالى فكركرده‌ايم فكر مى‌كرديم، مى‌توانستيم در هر راه اين گام‌ها را برداريم و درهر كلاس درس‌هايى بگيريم و درس‌هايى بدهيم و در اين داد و ستد،بهره‌هاى بزرگى بدست بياوريم.

منبع: مسئولیت و سازندگی؛ استاد علی صفائی حائری(عین صاد)

کتابخانه دیجیتال نور: صفحه اصلی