تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




فلج شدن زندگی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:marjan12
آخرین ارسال:samin66
پاسخ ها 7

فلج شدن زندگی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام خسته نباشید
    به شدت به کمکتون نیاز دارم من یه دختر 22 ساله مجردم و دانشجو دو تا برادر دارم
    تقریبا یه سالی میشه که با اومدن یه فکر و تصور زندگیم نابود شده فکر به اینکه دنیا تموم میشه وقتی این فکر تو ذهنم میاد انگار یه دکمه ی قرمز رو میزنی و لذت رو خاموش میکنی به همین سادگی زندگیم شده جهنم. من 2 سالی هست که افسردگی گرفته بودم و دارو مصرف میکنم .فلوکستین. ولی این حس خیلی وحشتناکه. من قبلا خیلی دل نازک بودم سریع گریه میکردم وقتی خبر مردن میشنیدم دیگه دوس نداشتم زندگی کنم ولی انگار روحم دوره خودش یه حفاظ کشیده تا دیگه هیچی حس نکنم نه غم نه شادی... اگه جایی باشم که اون فکر نا خوداگاه برا چند لحظه از ذهنم پاک شه احساسم خوبه و خوشحال میم ولی تا اون فکر میاد انگار دنیا تموم شده همه چی متوقف میشه دیگه نمیتونم لذت ببرم
    این حال داره دیوونم میکنه بهم راهه حل بدین خواهش میکنم دکترم رفتم ولی راه حل نداده شما کمکم کنین چیکار کنم به زندگی برگردم
    اصلا راهی هست یا تا ابد اینجوریم؟ کمکم کنین
    .قبلا دکتر بهم گفت که وسواس فکری یا همون ocd دارم ولی 2 سال پیش بود داروم خوردم براش.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    yas64 آواتار ها
    مرجان عزیز سلام به همیاری خوش اومدی
    این حالات دقیقا از چ زمانی شروع شد؟
    آیا مشکلی در خانواده یا بیرون از خانواده برای شما رخ داده که به این حالات رسیدی؟
    رابطتون با اعضای خانواده و برادرهاتون و یا دوستانتون چطور هست؟
    رابطه پدرو مادر با هم چطور هست؟
    داروها تا چه اندازه در درمان شما موثر بوده؟
    بجز روانپزشک آیا به روانشناس و مشاور هم مراجعه داشتی؟
    همیشه سخت ترین نمایش به بهترین بازیگر داده میشود
    شاکی نباش شاید تو
    بهترین بازیگر خدایی ...!
    پاسخ با نقل و قول

  3. فلج شدن زندگی  سپاس شده توسط m1392,niloofarabi

  4. ارسال:3#
    پارسال همین موقع ها بود
    دو سه تا از دوستای صمیمی و خانوادگیم به دلایلی ازم جدا شدن چون ازشون ناراحت بودم و خیلی تنهاتر شدم
    با برادرام خوبم ولی یکیشون ازدواج کرده و اونیکیم رفته دانشگاه تهران من شهرستانم با مامانم رابطه ی خوبی ندارم هیچ وقت نتونست برام دوست خوبی باشه و حتی مادر خوبی
    پدرم دوسم داره ولی مثله همه ی مردای کرد دیگه مرد سالار و مغروره از نظر مالی تامینم میکنه و برام خوبه
    پدر و مادرم آنچنان صمیمی نیستن خیلی وقتا باهم لج میکنن و گاهی دعوا ولی در کل بد نیستن
    داروها خوب بوده ولی مشکل فعلی منو حل نکرده حس میکنم
    به مشاور مراجعه کردم ولی زیاد حرفمو نفهمیده و حس خوبی نداشتم از رفتن پیشش
    تو این 2-3 سال کلی دکتر رفتم و انواع داروهارو مصرف کردم
    .این حال من تقیبا با یه حمله شروع شد حمله ی روحی که نمیدونم اسمشو چی بذارم یه روز حالم به حدی بد شد که پا شدم تک و تنها تو یه محیط بد نزدیک شب رفتم اورژانس بیمارستان و یه ریز گریه میکردم و آرزوی مرگ داشتم حال وحشتناک و افتضاحی بود بدترین حالی که تجربه کردم تو بیمارستان هر مریضی رو که میدیدم میگفتم خوش به حالت و گریه میکردم از دنیا و زندگی یه هو سیر شده بودم ولی چیزایی داشتم که به خاطرش دوس داشتم خوب شم
    من 7 ساله عاشق یه نفرم و اونم همینطور به شدت فرد خوبیه و اگه اون نبود تا حالا حتما یه بلایی سرم میومد.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:4#
    yas64 آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط marjan12 نمایش پست ها
    پارسال همین موقع ها بود
    دو سه تا از دوستای صمیمی و خانوادگیم به دلایلی ازم جدا شدن چون ازشون ناراحت بودم و خیلی تنهاتر شدم
    با برادرام خوبم ولی یکیشون ازدواج کرده و اونیکیم رفته دانشگاه تهران من شهرستانم با مامانم رابطه ی خوبی ندارم هیچ وقت نتونست برام دوست خوبی باشه و حتی مادر خوبی
    پدرم دوسم داره ولی مثله همه ی مردای کرد دیگه مرد سالار و مغروره از نظر مالی تامینم میکنه و برام خوبه
    پدر و مادرم آنچنان صمیمی نیستن خیلی وقتا باهم لج میکنن و گاهی دعوا ولی در کل بد نیستن
    داروها خوب بوده ولی مشکل فعلی منو حل نکرده حس میکنم
    به مشاور مراجعه کردم ولی زیاد حرفمو نفهمیده و حس خوبی نداشتم از رفتن پیشش
    تو این 2-3 سال کلی دکتر رفتم و انواع داروهارو مصرف کردم
    .این حال من تقیبا با یه حمله شروع شد حمله ی روحی که نمیدونم اسمشو چی بذارم یه روز حالم به حدی بد شد که پا شدم تک و تنها تو یه محیط بد نزدیک شب رفتم اورژانس بیمارستان و یه ریز گریه میکردم و آرزوی مرگ داشتم حال وحشتناک و افتضاحی بود بدترین حالی که تجربه کردم تو بیمارستان هر مریضی رو که میدیدم میگفتم خوش به حالت و گریه میکردم از دنیا و زندگی یه هو سیر شده بودم ولی چیزایی داشتم که به خاطرش دوس داشتم خوب شم
    من 7 ساله عاشق یه نفرم و اونم همینطور به شدت فرد خوبیه و اگه اون نبود تا حالا حتما یه بلایی سرم میومد.
    چرا از دوستات ناراحت شدی؟به نظرت موضوع مورد نظر ارزش جداشدن از دوستات رو داشته یا نه؟
    خانوادت تا چه اندازه در جریان شرایط روحی تو هستن؟تابحال باهاشون صحبت کردی؟
    هیچ مادری با فرزندش بد نمیشه عزیزم مشکلی بین شما به وجود اومده؟
    مشکل پدرو مادرت چی هست و آیا دعوای بینشون همیشگیه؟
    داروها خوب بودن ولی خود تو هم باید به خودت کمک کنی اینکه دارو مصرف کنی ولی از فکرای منفی دست نکشی قطعا در روند بهبودت پیشرفتی نمیکنی،این جور که من فهمیدم روحیه ی خیلی حساس و لطیفی داری و فوق العاده زودرنجی که این خصوصیت در تشدید حال روحیت خیلی موثره،از عوامل محیطی خیلی تاثیر میگیری و بیشتر تاثیر پذیریت سر مسائل و نکات منفیه حتی امکان داره با دیدن یه فیلم چند وقت تحت تاثیرش باشی و تمام صحنه هاش جلوی نظرت باشه
    با برنامه مشخص میشه روند مثبتی رو پیش رو گرفت و این حساسیت ها رو کم کرد
    عزیزم این آقایی که شما دوستش داری چند سالشه؟
    هدفت ازین دوستی چیه؟ازدواج؟
    آیا تابحال این آقا دلیل ناراحتی و استرس شما بودن یا نه؟تا چه اندازه؟
    مرجان خانوم یه کم بیشتر توضیح بده که ریشه یابی بشه اصل حالت از کجا نشات میگیره
    همیشه سخت ترین نمایش به بهترین بازیگر داده میشود
    شاکی نباش شاید تو
    بهترین بازیگر خدایی ...!
    پاسخ با نقل و قول

  6. فلج شدن زندگی  سپاس شده توسط m1392,niloofarabi

  7. ارسال:5#
    بله چشم الان توضیح میدم
    یکی از دوستای خانوادگیم که از بچگی باهم بودیم اومد و به بابام همه ی رازامو گفت و باهام قطع رابطه کرد چون فک میکرد مامانم ازش خوشش نمیاد و سر یه مسایل بیخود ولی تو زندگیم تاثیر گذاشت
    خانوادم در جریان نیستن یعنی مامانم در جریان بود ولی انقد گفت نرو دکتر قرص نخور اینا عوارض داره انقد سرکوفت زد بهم گفت دیوونه شدی و ... منم الکی گفتم که دیگه نمیرم ولی دزدکی دکتر میرفتم
    مامانم بده منو نمیخواد ولی به شدت عصبیه و عاطفه ی کمی داره به بچه هاش کلا
    پدرم خوبه ولی مامانم از وقتی که یادمه پیش ما از بابام بد میگفت مامانم میگه ازدواجمون زوری بوده
    این آقا چند ماه از خودم بزرگتره 23 سالشه هم کار میکنه هم درس میخونه هدفش ازدواجه و خیلی دوسم داره کلا با پسرایه این زمونه فرق داره کاملا بهش اعتماد دارم و ناراحتم نمیکنه فقط بهم کمک میکنه که خوب شم
    کسی که دوسش دارم خیلی خوبه طوری که همه بهم میگن خوش به حالت که انقد وفاداره و دوست داره منم خیلی دوسش دارم خیلی برا زندگیمون ذوق دارم تا پارسال همه جا میرفتم با ذوق وسایل خونه انتخاب میکردم تو ذهنم برا زندگیمون برنامه میچیدم کلی ذوق داشتم کلی شاد بودم همه به شادی و بیخیالی میشناختنم
    خوش بودم و خوشبخت تا اینکه نمیدونم این فکر که این دنیا بلاخره تموم میشه میمیریم پس چرا انقد ذوق داری برا خونه و عشق و زندگی؟ این فکر خیلی قوی و بد بود طوری که الانم که الانه میگم مگه اینکه معجزه خدا بشه وگرنه خوب شدنی نیست خیلی سختمه خیلی چیزا دارم که همه حسرتشو میخورن عشق دارم ولی این حس که نمیدونم از کجا پیدا شده این حس.... که نمیذاره
    اگه این حس نباشه خیلی خوشبختم خیلی....
    اینم بگم به شدت عاشق حیواناتم مخصوصا حیوانات خونگی تا حالا چند بار خریدم ولی بابام گفته باید پسشون بدی
    از وقتی اون دوست خانوادگی اون کارو کرد رابطه ی فامیلا خیلی به هم ریخت و رفت و آمدا کم شد مهمونیا کم شد
    من خیلی زود آدمارو میبخشم خیلی و این باعث شده ازم سو استفاده کنن دوس دارم برگردم به سالایه قبل که این دغدغه رو نداشته باشم که سالم باشم که از زندگیم لذت ببریم.
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:6#
    اینم بگم از رابطه ی ما .من و اون آقا. خانواده ها همه خبر دارن
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:7#
    samin66 آواتار ها
    سلام دوست عزیز؛
    اگه اجازه بدید منم چند تا سوال بپرسم.
    خب ما هم نگران و نارحتیم بابت اتمام دنیا. اما وقتی این نگرانی از یه حدی فراتر بره میشه دردسرساز.
    اما جای نگرانی نیست. ان شالله گام به گام با دوستان پیش بری، مشکلت حل میشه.
    گفتی نگران و ناراحتی بابت اتمام دنیا، خب پس چرا وقتی رفته بودی بیمارستان به بعضی بیمارها میگفتی خوش به حالتون؟
    دنیا تموم بشه، خب چه اتفاقی میفته بعدش؟
    وقتی یه ناهار خیلی خوشمزه دارید، موقع خوردنش نگران تموم شدنش هستی؟ یه وقتی میری یه مسافرت خوب نگران اتمام مسافرت هستی؟
    در اوضاع خوب چقدر به مسائل منفی به جز اتمام دنیا فکر میکنی؟
    ممنون از صبوریت
    بعد یک عمر زندگی و تجربه تازه دارم درک میکنم،
    توجه به علائقم و برای خودم زندگی کردن یعنی چی!!!!!
    پاسخ با نقل و قول

  10. فلج شدن زندگی  سپاس شده توسط m1392,niloofarabi

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •