روش تربيت كودك

مقدمه

فرصتى پيش آمده و بايد فرصت‌ها را به غنيمت گرفت، چون ما كه شهامت ايجاد فرصت‌ها را نداريم، لااقل بايد از فرصت‌هاى پيش آمده استفاده كنيم پيش از آن كه همچون ابرها بگذرند و سوز آب را بر دل تشنۀ بركه‌ها بگذارند.

ما از هنگامى كه بيدار شديم و ديديم ميراث ما به غارت رفته و نسل ما به اسارت گرفته شده است، ناچار كوشش‌هايى را شروع نموديم و كارهايى آغاز نموديم؛ مدارسى، نشريه‌هايى و انجمن‌هايى راه انداختيم.

داستان‌هايى نوشتيم و براى كودكان قهرمان‌هاى فراموش شده را زنده كرديم و حرف‌هاى تحريف شده را به حق بازگو نموديم.

ما در اين راه از هر گونه برنامۀ عملى و علمى و هنرى استفاده كرديم و نكات روانى را در نظر گرفتيم و در اين راه حتى از دشمن درس‌ها آموختيم.

در اين فرصت كم به انگيزۀ كارهاى انجام شده و به هدف اين كارها و به نقد و بررسى آن‌ها نمى‌توان پرداخت؛ چون اين بررسى و علت جويى به نهاد افراد فعّال باز مى‌گردد و در اين حدّ كار مشكل مى‌شود و بايد هر كس به نقد خود برخيزد كه گفته‌اند: «حاسِبُوا اَنْفُسَكُم  ١ » ، نه حاسبوا اعمالكم.

اكنون همين قدر مى‌گويم كه ما به پيروى از اين حقيقت كه: «لا ينتشر الهدى الاّ مما انتشر الضلال  ٢ » ، مدارسى را پايه گذارى كرديم، اما اين مدارس با مدارس ديگر، همه از يك برنامۀ فرهنگى برخوردار بودند و همان كتاب‌ها در هر دو جا خوانده مى‌شد و همان حرف‌ها كه با توجه جمع آورى شده بود به خورد بچه‌ها مى‌رفت.
فقط جدايى اين مدارس به وسيلۀ استادها و معلّمين و دبيرانش صورت مى‌گرفت. اين‌ها بودند كه در بعضى از فرصت‌ها حرف‌هايى مى‌زدند و آگاهى‌هايى سبز مى‌كردند تا اين كه سانسور شديد و برنامه‌هاى وسيع امنيتى جلوى اين گونه فعاليت‌ها را هم گرفت و آخر سر تمام

 ١ ) مصباح الشريعة، ص  ٨۶ .
 ٢ ) اين حقيقتى است كه سيد عبد الحسين شرف الدين به آن زبان گشود و بر پايۀ آن در لبنان مدارسى ساخت؛ چون معتقد بود فرزندان ما را از همين جا گمراه كرده‌اند پس ما بايد از همين جا آنان را هدايت كنيم. در حالى كه گمراهى از جاى ديگرى بود. گسترش مرض پيش از اين كه به ميكرب وابسته باشد به مزاج ضعيف و مستعد مريض وابستگى دارد. هنگامى كه كودك واكسينه نشد در جامعه‌هاى باز و برخوردار از تضاد ناچار مريض مى‌شود هر چند در دامان سيد عبد الحسين هم تربيت شود.

مدارس را يك رنگ و يك جور كرد و اين راه، نه، بهتر بگويم اين كوره راه را هم بست.
اما انجمن‌ها، بيشتر استعداد سخنرانى بچه‌ها را شكوفا مى‌كرد و با برنامه‌هاى متنوع و وسائل و امكاناتش آن‌ها را جمع مى‌كرد. اما چه بگويم كه آيا آنان را بارور و شكوفا هم مى‌نمود و يا نفرت و انزجار را در نهادشان مى‌ريخت و يا آخر سر مشغولشان مى‌كرد و آنان را به بازى مى‌گرفت و افرادى دائرة المعارفى بار مى‌آورد؟
براى بررسى اين مسائل به تحقيق‌هاى وسيع‌تر و آمارهاى دقيق‌ترى نياز هست.
اما داستان‌هاى موجود هم با تمام اميدى كه به آن مى‌توان بست، سخت سطحى هستند. از جهت هنرى عقب افتاده و شعارى جلوه مى‌كنند. حرف‌هاى بزرگ در آن‌ها باد مى‌كند و بر فكر خواننده فشار مى‌آورد.

هنر تمام زيباييش در اين است كه از ناخودآگاه ما وارد مى‌شود و از در مخفى داخل مى‌گردد و ما را به آگاهى، به فكر، به حركت، به شناخت و عقيده و كوشش مى‌رساند.
اما اين داستان‌ها با آن نتيجه‌گيرى‌ها و آن ارجاع به نهج البلاغه و كتاب‌هاى تحقيقى دادن‌ها  ١ بيشتر به يك مونتاژ شبيه مى‌شوند، آن هم


 ١ ) - سوگند مقدس نمونۀ زندۀ آن است.

مونتاژى ناشيانه.
اين داستان‌ها، نه مقاله هستند و نه داستان و هم مقاله و هم داستان.
خواننده خيلى ساده مى‌فهمد كه اين نويسنده چه مى‌خواهد و از چه راهى شروع كرده تا خواسته‌اش را به او برساند.
اصولاً اين داستان‌ها حرف‌هايش استاندارد شده و بسته بندى شده‌اند و مى‌خواهد به زور خودش را جا بزند.
نويسنده، حالات و تحريكات را با شعار به خواننده مى‌دهد و بيشتر خودش به جاى خواننده مى‌بيند و تصميم مى‌گيرد و به هيجان مى‌رسد و شعار مى‌دهد.
يك نويسندۀ هنرمند بايد آنقدر زرنگ و آگاه باشد كه فقط با تصويرها و تقارن حادثه‌ها، خواننده را روشن كند، نه اين كه او را داغ كند، بلكه او را روشن كند و شعله‌ور نمايد. خوانندۀ داغ زود سرد مى‌شود، اما اگر روشن شد روشنگر خواهد بود و اين روشنگرى نبايد با استدلال همراه باشد  ١ كه جنبۀ علمى و فكرى داستان سنگين شود، بلكه بايد تصويرها جورى طرح شوند و سؤال‌هاى حساب شده جورى در جاى خود بنشينند كه

 ١ ) - براى حركت دادن فكر كه سنگ اول رشد انسان است و اولين خط تربيت اوست دو راه وجود دارد: يكى استدلال و ديگرى طرح سؤال‌هاى حساب شده. استدلال‌ها بر ذهن سنگينى مى‌كنند. بايد كارى كرد كه طرف خود استدلال‌ها را بيابد و هضم كند. هر كس چشم دارد مى‌تواند ببيند و آن كسى كه ندارد در امان خداست. و آن كسى كه چشم دارد بايد با سؤال‌هاى حساب شده پرده‌هايش را كنار زد تا حقيقت را بيابد و زيبايى‌ها را ببيند.

خواننده خود به استدلال‌ها برسد و بيابد و بشناسد و معتقد شود و حركت كند.

در حالى كه نويسنده بايد بى‌طرف و حتى خونسرد و حتى مخالف جلوه كند تا خواننده به حمايت اين طرف برخيزد و ناخود آگاه بيفتد و جريان بگيرد.
داستان‌هاى موجود چند عيب دارند:

 ١  - سطحى بودن
 ٢  - علمى بودن
 ٣  - شعارى بودن.

 ١  - سطحى هستند چون مثلاً كار يك انقلابى را شرح مى‌دهند كه چگونه از همه چيز مى‌گذرد و چگونه مى‌انديشد، اما زمينه‌اى كه اين انقلابى را ساخته و پروريده و به او اين همه برش و شناخت و شور داده بررسى نمى‌شود.
سامرست موآم در «لبۀ تيغ» حدود  ٣٠٠  صفحه راجع به حوادث و روى دادهايى بحث مى‌كند كه قهرمان داستانش را به فكر فرو برده و به خود واداشته و به كتابخانه‌ها و كتاب‌هاى فلسفى مشغول كرده و آخر سر به هندوستان روانه ساخته و با دستيابى به مذاهب هندى و عرفان شرق، نه فقط دردها و رنج‌ها و حادثه‌هاى پيشين را هضم كرده كه به قدرت‌هاى

بزرگى رسيده و با نيروى ارادۀ خويش نمايش‌هايى مى‌دهد.
او فقط چند صفحه راجع به فلسفۀ بودايى و عرفان هندى مى‌پردازد و آن هم هنگامى كه بهترين زمينه‌ها فراهم شده و حرف‌ها جايگاه حقيقى‌اش را يافته است.
 ٢  - اين داستان‌ها علمى هستند، روى فكر و حافظه و خودآگاه انسان كار مى‌كنند. اين‌ها زيبايى هنرى را ندارند. هنر با ناخود آگاه، با تخيل انسان كار دارد، اين است كه يك نفر بدون اين كه بفهمد تحت تأثير يك داستان خوب قرار مى‌گيرد، در حالى كه داستان‌هاى علمى خواننده را به سنگر مى‌كشانند و خواننده نمى‌گذارد كه مطالب در ذهنش بنشيند و بيشتر به آن ور مى‌رود و بيشتر ذهنش مغشوش مى‌شود.
هنگامى كه هدف نويسنده رو مى‌افتد و فكر، مخاطب مى‌شود، خواننده ديگر به هيجان و حركتى دست نخواهد يافت و به داستانى مى‌ماند كه دو مرتبه خوانده شده باشد.
 ٣  - اين‌ها شعارى هستند. خواننده از جريان بركنار است، فقط نتيجه‌ها و برداشت‌هاى نويسنده را مى‌شنود و مى‌خواند و در حالى كه هنوز آمادگى ندارد دعوت مى‌شود تا مثل قهرمان داستان عمل كند و همانند او به كار مشغول شود.

اين داستان‌ها در اوج جريان، خوانندۀ سطحى را داغ مى‌كنند و او را نهيب مى‌زنند ولى اين حرارت، دوام نمى‌آورد؛ زيرا شعله‌ها هستند كه حرارت و روشنايى را مى‌آورند. روشن شود هزار چراغ از فتيله‌اى.

ما به خاطر دستيابى بر گنجينۀ نسل معاصر، كارهايى را شروع كرديم، مدارسى، انجمن‌هايى و نشريه‌هايى به راه انداختيم و به سوى برنامه‌هاى وسيع در زمينه‌هاى علمى و هنرى و عملى رو آورديم، با اين وصف هيچ وقت قانع نشديم و نمى‌توانستيم به كارهاى انجام شده قناعت كنيم و بايستيم.

ما در آن موقعيت، بيشتر نيازمند نقدها و بررسى‌ها و مشورت‌ها و داد و ستدهاى فكرى بوديم، چون با اين دو چراغِ نقد و مشورت و با پاى همكارى و تعاون، زودتر و بهتر مى‌رسيديم.

انتقادها، نقطه‌هاى ضعف را نشان مى‌دادند و مشورت‌ها طرح اصلاحى را آشكار مى‌كردند و همراهى‌ها ما را به مقصد مى‌رساندند.

ما در سايۀ اين چراغ‌ها و همراه اين پاى نيرومند، مى‌توانيم هنگامى كه راه‌هايى را مى‌بندند به راه‌هاى تازه‌ترى دست بيابيم و از مرثيه خوانى در پشت درهاى بسته خوددارى نماييم.
آنان كه مرد راهند هنگامى كه راهى را بسته ديدند، آه و ناله سر نمى‌دهند و افسوس نمى‌خورند كه راه‌هاى ديگرى در نظر دارند و پاى

نيرومندشان همراه است و همين است كه مى‌رسند.


اصولاً آنان راهى را انتخاب مى‌كنند كه هيچ كس نتواند آن را ببندد  ١ و هيچ سانسورى نتواند آن را بيابد.



  ١ ) - مدارس و نشريه‌ها و انجمن‌ها را مى‌توان تعطيل كرد، اما سازندگى استعدادها و شعله‌ور ساختن چراغ‌ها، اين را نمى‌توان به هم زد. مجاهدين از سال  ١٣٢٠  تا به امروز با اين كه هيچ راهى برايشان نبود و در زير زمين بودند توانستند تا اين حد گسترش بيابند كه به گفتۀ مقام مسؤول  ۴٠٠٠٠  زندانى سياسى و يا تروريست دارند. بگذر از آن‌ها كه رفتند و بگذر از آن‌ها كه هستند و بگذر از آن‌ها كه مى‌آيند. ( لازم به ذكر است كه اين اثر قبل از انقلاب اسلامى نگارش يافته است.) اين‌ها فقط با استعدادهاى زاينده كار مى‌كردند و اين استعدادها را شعله‌ور مى‌ساختند، نه اين كه فقط داغ كنند.




تربیت کودک
جلد: ١ 
نویسنده:صفایی حائری، علی
ناشر:لیله القدر
محل نشر:قم
سال نشر: ١٣٨۶ 

کتابخانه دیجیتال نور: صفحه اصلی