وقتی عاشق تو بودم
دلیر و پاک بودم
و تا فرسنگها در اطرافم شگفتی و شادی می رویید
و رفتارم همه نیک و دلپسند بود.
اکنون آن عشق گذشته است
و از آن شگفتیها هیچ بر جای نمانده
و تا فرسنگها در اطرافم همه چیز فریاد می زند و خبر می کند
که من دوباره همان خودم هستم.


آلفرد ادوارد هاوسمَن
"When I Was in Love with You "
Oh, when I was in love with you
Then I was clean and brave
And miles around the wonder grew
How well did I behave. And now the fancy passes by
And nothing will remain
And miles around they'll say that I
.Am quite myself again

Alfred Edward Housman
عشق آن است که آدمی خودش نباشد،
خود را فراموش کند و به دیگری بیندیشد
و این رهایی از خویشتن کمترین افسون عشق است.


اگر خود عشق هیچ افسون نداند
نه از سودای خویشت وارهاند؟

نظامی


در این حال خوش بی خویشی است
که آدمی همه کارش خوش می شود:
خوش می گوید،
خوش می خرامد
و خوش رفتار می کند
و صاف و پاک و دلیر و بی باک می گردد
و جهان در چشمش پیوسته تازه و با طراوت است
و همه چیز او را شگفت و شورانگیز می نماید.


اگر تلخ است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی
کله جویی نیابی سر، چه شیرین است بی خویشی

دیوان شمس



برگرفته از کتاب " در قلمرو زریّن "
به قلم حسین الهی قمشه ای