تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




دوری از اجتماع ( خیلی شدید ) زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:saeed68
آخرین ارسال:samin66
پاسخ ها 16

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

دوری از اجتماع ( خیلی شدید )

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام من 25 سالمه و پسر هستم .الان 1 ماه از خونه بیرون نرفتم تا لباسمو میپوشم برم بیرون فکرهای مزاحم جلومو میگیره اینکه همسایه کناری رو ببینم یا اینکه همسایه طبقه اولی رو ببینم یا اینکه اسانسور گیر کنه مجبور شم همسایه

    ها رو صدا کنم. بعد لباسامو در میارم و نمیرم..همیشه همینجوری میشه..یهویی امید پیدا میکنم برم بیرون بعد این فکرا میاد اول قشنگ حاضر میشم بعد لباسامو در میارم...میگم ولش کن اینجوری راحتترم.تو خونه بمونم.

    این افکار لعنتی کفرمو در آورده باور کنید اگر راستشو بگم تو این 6 ماه شاید 10-20 دفعه بیرون نرفته باشم..اصلا مریضی چربی خون گرفتم. دست و پام بی حس میشه همش. شاید به زور دکتر و بیمارستان آخرش برم بیرون.

    اگر این فکرا میزاشتن برم بیرون خوب بود..

    خیلی فکر زیاده یا ترس زیاده

    خرج زندگیم رو هم بابام میده ( خونه بابامم) همین خیلی از آینده ترس دارم روزی که بابام مشکلی براش پیش بیاد من چیکا رکنم منی که از در خونه بیورن نمیرم چه خاکی تو سرم بریزم.آینده من قول میدم کارتون خواب میشم مگر اینکه این افکار برن کنا رتا من بتونم برم بیرون بعد برم سر کار وگرنه کارم تمومه. چون بابام آدم آهنی نیستش که زنده بمونه تاآخر.خودم که جوونم کلی زانو و کمر درد میکنه دست و پام بی حس میشه وای به حال بابام دیگه داغون تره ا زمن.
    پاسخ با نقل و قول

  2. دوری از اجتماع ( خیلی شدید )  سپاس شده توسط Far Zane,ساجده

  3. ارسال:2#
    این مشکلم دارم دقیقا مثل این دوستمون که تاپیک زده منفی بافی زیاد دارم :

    خلق و خوی گرفته و منفی بافی
    پاسخ با نقل و قول

  4. دوری از اجتماع ( خیلی شدید )  سپاس شده توسط Far Zane

  5. ارسال:3#
    سلام دوست عزیز

    به تالارهمیاری خوش اومدین.

    لطف میکنید ازخودتون و شرایط خانوادگی تون بیشتر بگید؟

    چطور شد که این افکار سراغتون اومد؟ از چ زمانی و چ اتفاقی باعث شد بیرون درنیاید؟

    دانشگاه هم نمیروید؟درسته؟

    محیط خانوادگی تون چطوریه؟صمیمی؟یا دوراز هم؟

    اینارو پاسخ بدید انشاالله که دوستان مشاوره میان و کمکتون میکنن.
    خداوندگارم....
    به دل نگیر اگر گاهی
    زبانم از شکرت باز می ایستد !!...
    تقصیری ندارد...
    قاصر است
    کم می آورد در برابر بزرگی ات...
    لکنت می گیرند واژه هایم در برابرت
    در دلم اما همیشه
    ذکر خیرت جاریست !!....
     
    پاسخ با نقل و قول

  6. دوری از اجتماع ( خیلی شدید )  سپاس شده توسط Far Zane,niloofarabi,saeed68,مهرسا62,محسن عزیزی,ترنّم,ساجده

  7. ارسال:4#
    سلام ممنون از شما. من سعید هستم 25 ساله .بعد از اینکه دبیرستان تموم شد 2 سال سر کار رفتم ارتباط برقرار نمیکردم با مردم .اومدم بیرون چون حرف نمیزدم با مشتری.

    بعد دیگه نشستم خونه الان اعتماد به نفس هیچ کار ی رو ندارم حتی باشگاه رفتن حتی خرید نون .با خرید از سوپرمارکت مشکلی ندارم چون سریع میخری میری بیرون ولی نانوایی باید تو صف بین مردم وایسی واسه همین نمیرم راحت نیستم.

    وای آرایشگاه همیشه عذا دارم واسش باید نیم ساعت برم آرایشگاه اونجا دیگه قرص آرامبخش می خورم هر وقت بخوام برم آرایشگاه .

    تو دبیرستان خیلی آدم از جمع و چشم بچه ها ترسو بودم. از کنفرانس دادن دلهره داشتم میرفتم کنفرانس بدم بچه های کلاس که نگاهم میکردن ترس وجودمو میگرفت پای تخته.

    بعد که دبیرستان تموم شد دیگه درس رو ادامه ندادم.گفتم میرم سرکار سرکار که رفتم نتونستم ارتباط برقرا رکنم خلاصه خونه نشین شدم .

    خیلی دوست دارم الان برم سرکار اما تا می خوام از خونه برم بیرون اعصابم نمیکشه احساس ناتوانی میکنم دوست دارم برم بیرون اما تو خیابون به مردم که نگاه میکنم احساس ترس میکنم و سریع برمیگردم خونه.

    جو خونمون بد نیست با هم کاری نداریم سعی میکنیم با هم مهربون باشیم بعضی وقتها دلخوری و دعوا هم پیش میاد .

    تا حالا با هیچ دختر غریبه ای حرف نزدم اونایی هم که اتفاقی حرف زدیم احساس ترس میکردم حین مکالمه .

    مامانم خیلی دوست داره برم سرکار و پول دربیارم و برام زن بگیره اما هیچ وقت به این آرزوش نمیره چون من پتانسیلشو اصلا ندارم حتی لباس تا حالا برای خودم نخریدم اونم مامانم می خره خجالت میکشم برم لباس فروشی اعتماد به نفسش رو ندارم.

    قدیم مشکلی اصلا نداشتم تنهایی میرفتم مسافرت میرفتم تنهایی استخر سینما میرفتم زیارت قم همه مشکلاتم از روزی شروع شد که با اظطراب آشنا شدم.

    یه شب یهویی تو خواب تپش قلب شدید و احساس خفگی کردم حدود 20 سالگی 5 سال پیش بعد احساس مرگ میکردم خیلی ترسیده بودم بعد رفتم دکتر گفتش که دچا رحمله پانیک شدی.
    بعد از اونموقع از پیاده روی هم ترسیدم دیگه تو خیابون هم نتونستم برم پیاده روی.همش ترس شدید از مردم از مرگ از همه چی.
    پاسخ با نقل و قول

  8. دوری از اجتماع ( خیلی شدید )  سپاس شده توسط Far Zane

  9. ارسال:5#
    سلام
    خوش آمدید. انشالله که با مطرح کردن مشکلتون در این انجمن به راه حلی خوبی برسید.
    قبل از اینکه دچار اون حمله بشوید هم مشکل اضطراب رو داشتید؟
    دکتری که رفتید روانپزشک بودند؟ دارو دادن بهتون؟
    تا حالا برای مشکلتون روانشناس مراجعه کردید؟
    لطفا این سولات رو جواب بدید و منتظر نظرات مشاورین سایت باشید
    پاسخ با نقل و قول

  10. دوری از اجتماع ( خیلی شدید )  سپاس شده توسط Far Zane,niloofarabi,saeed68,ترنّم

  11. ارسال:6#
    سلام ممنون از شما.


    قبل از حمله پانیک اظطراب داشتم ولی باهاش مبارزه میکردم ولی بعد حمله پانیک اظطرابم بیشتر شد و کم آوردم.بیرون از خونه اصلا دووم نمیارم. مخصوصا پیاده روی تو خیابون و نگاههای مردم اذیتم میکنه.

    دکتری که رفتم روانپزشک بود بهم قرص داد

    1 جلسه رفتم روانشناس گفتن که باید دارو بخوری هنوز آمادگی برای درمان روانشناسی نداری.

    قبلا خونمون قدیمی بود آپارتمانی نبود خیلی بهتر بودم راحت میرفتم بیرون الان 5 تا همسایه داریم غیر از خودمون وقتی میخوام برم بیورن خجالت میکشم از سلام کردن و رو به رو شدن با همسایه ها .

    اگر خونمون همون مثل قدیم ویلایی بود یعنی بدون همسایه راحت روزی 100 با رهم میرفتم بیرون قشنگ یادمه میرفتم خرید سوپرمارکت میرفتم پیاده روی ولی الان اصلا نمیتونم همش فکر همسایه ها آزارم میده.

    یعنی حاضرم تا جایی که بتونم شاید 10 سال تو خونه بمونم و بیرون نرم.که رو به رو بشم با بقیه هسمایه ها..فقط هم از همسایه های آپارتمان خودمون خجالت میکشم از همسایه ها ی کوچه مشکلی ندارم.
    پاسخ با نقل و قول

  12. دوری از اجتماع ( خیلی شدید )  سپاس شده توسط Far Zane

  13. ارسال:7#
    من فکرمیکنم اگر خونمون عوض بشه و دوباره ویلایی و یک طبقه بشه من هیچ نیازی به دکتر ندارم..راحت میرم بیرون چون یادمه قبلا روزی 2 ساعت میرفتم پیاده روی..ولی الان همش تو فکر برگشت به خونه و رو به رو شدن با همسایه هام.

    خیلی آزارم میده. کاشکی آپارتمان نشین نمیشدیم زندگیم نابود شد. بعد مثلا دیدی همسایه های آپارتمان کنجکاون مثلا میپرسن آقا سعید چیکار میکنی بیکاری کجا کار میکنی؟ .ولی همسایه های کوچه کاری ندارن.

    یکی از دلایلی که بیرون نمیرم مثلا اینکه یه همسایه رو ببینم و فکر کنه من بیکارم واسه همین قایم میشم تو خونه.

    درسته بیرون از خونه اظطراب دارم اما اونو میشه باهاش مبارزه کرد ولی این همسایه ها رو نمیشه کاریش کرد.که همشون آدم رو میشناسن دوست ندارم بفهمن من یه آدم بیکار هستم.

    بدبختی من اینه که خونمون دیگه هیچ وقت عوض نمیشه و من تا آخرعمر تو همین آپارتمانم و شایدم همیشه تو همین خونه زندانی.مگر اینکه یه آدم پررو و بی آبرو بشم که خجالت نکشم مثل لاتها وایسم تو حیاط شجاع. نترس. هر کی اومد سلام کنم

    اگه گفت بیکاری؟ بگم آره شما مشکلی داری؟به شما چه اصلا؟ کاشکی میشد اینجوری بود.ولی جرات می خواد جسارت می خواد.
    پاسخ با نقل و قول

  14. دوری از اجتماع ( خیلی شدید )  سپاس شده توسط Far Zane

  15. ارسال:8#
    من یه خورده فکر کردم و خودم رو عیب یابی کردم یه این نتیجه رسیدم که الان من 2 تا مشکل اساسی دارم.

    1- اینه که چیزهای خیلی کوچیک رو خیلی بزرگ میکنم و سخت میگیرم. یه سلام کوچیک با یه همسایه رو سخت میکنم و حاضرم به خاطرش از خونه بیرون نیام.
    2 - اینه که یه مقدار اظطراب از جمع دارم.

    دیگه مشکلی ندارم. این 2 تا حل بشه من سر زندگیم میرم.
    پاسخ با نقل و قول

  16. دوری از اجتماع ( خیلی شدید )  سپاس شده توسط Far Zane,ترنّم

  17. ارسال:9#
    داشتم تاپیکهای دیگه تالار قسمت ازدواج رو می خوندم..با خودم گفتم مردم چه جوری روشون میشه ازدواج کنن؟ آخه چه قدر آدم باید اعصابش قوی باشه استرس نداشته باشه تا بتونه ازدواج کن.واو

    یعنی من اگر بتونم 1 روز مثل آدم برم بیرون و 1 کالا از میدان ولیعصر بخرم و برگردم اونروز عروسی من و سر راه 2 تا نون بگیرم...

    یعنی چه طوری اعصابشون میکشه ازدواج کنن.جدای از پول داشتن این همه مشکل این همه سختی. باید 1 شب بری خواستگاری بعد اووووووووووووه یا علی اصلا فکرش دیوانه میکنه من رو ..من فقط به فکر اینم صبحم رو به سلامتی شب کنم.

    اینا میرن ازدواج میکنن بدون ترس از فردا.آخه از کجا معلوم که ما فردا زنده ایم؟ از کجا معلوم من برم ماشین سوار شم نرم 1 نفر رو بکشم و تا آخرعمر نرم زندان؟

    آخه چه اعصاب قوی دارن مردم که میرن رانندگی میکنن حتی چه برسه ازدواج.

    الان گواهینامه دارم 8 ساله ولی از وقتی پانیک شدم دیگه همیشه فکر میکنم اگر سوار بشم 1 نفر رو میکشم ولی قبل پانیک جمعه ها از 6 صبح تا 6 شب رانندگی میکردم..لعنتی پانیک آدم رو خیلی ترسو و منفی باف میکنه

    وقتی پانیک نداشتم وضعیت زندگیم اینطوری نبود اصلا. فک رکنم مغزم داغون شده فوق العاده ترسو شدم و فکر منفی از رانندگی از زندگی از خوبی از اعتماد به آدمها از پلیس می ترسم از اعدام شدن ازهمه چیز.

    تمام افکار منفی جهان تو سرم جمع شده. قبل پانیک خیلی راحت میرفتم بیرون سر کار ..خیلی خوب بودم 1000 برابر بهتر از الان بودم..الان هر کاری بخوام بکنم قبلش فکرای منفی میاد که اگر الان برم فلانجا فلان مشکل میشه ..

    ا
    پاسخ با نقل و قول

  18. دوری از اجتماع ( خیلی شدید )  سپاس شده توسط Far Zane

  19. ارسال:10#
    من یه مشکل خیلی بزرگ دارم بعد پانیک هواپیما بخوام سوار شم فکر میکنم سقوط میکنه ماشین سوار بشم فکر میکنم الان تصادف میکنه .

    آخه ما از کجا بدونیم اون هواپیمایی که الان ایران تحریمه اون هواپیما 30 سال پیش ..درست بعد 30 سال بتونه کار بکنه از کجا معلوم بعد این همه سال مشکلی پیش نیاد واسش.

    یا ازکجا اعتماد کنیم به راننده که روانی نباشه از زندگی سیر نباشه همرو به کشتن نده؟راننده اتوبوس.

    یا قطار از کجا بدونیم یه نفر سر راه روی ریل قطار یه مشکلی به وجود نیورده باشه که مردم رو به کشتن بده؟

    از کجا معلوم که من فردا زندم؟ رو چه حسابی برنامه ریزی کنم؟ مگه آدم کل زندگیش با یک تکه گوشت به نام قلب نیست؟اگر از کار بیفته چی؟

    پس به نظر من بقیه آدمهای خیلی سر به هوان من فقط دارم واقعیات رو می گم.و کارم درسته که وارد زندگی نمیشم. اگر من زن بگیرم از کجا معلوم که فرداش نگه برو بابا روانی من طلاق می خوام؟ ا زکجا معلوم بچه من سالم به دنیا میاد؟ و زنم افسردگی نگیره و زندگی تلخ نشه؟از کجا معلوم به خنسی نخوریم و گشنه بمونیم و من بیفتم زندان؟

    شما چه جوری به این راحتی میرید بیرون سر کار و برمیگردید شب خونه و برای آینده هم برنامه ریزی میکنید؟ به چی دلتون قرصه؟
    پاسخ با نقل و قول

  20. دوری از اجتماع ( خیلی شدید )  سپاس شده توسط Far Zane

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •