تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




کارگاه فرزند پروری با رویکرد روان تحلیل گری وینی کات زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:موج آبی
آخرین ارسال:موج آبی
پاسخ ها 12

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کارگاه فرزند پروری با رویکرد روان تحلیل گری وینی کات

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    موج آبی آواتار ها
    باسلام
    دوستان مشاور و علاقه مندان لطفا آمادگی خودشونو برای شرکت در کارگاه فرزند پروری با پیام خصوصی اعلام کنند تا ان شااله شروع کنیم
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    موج آبی آواتار ها
    سلام هر زمان که دوستان به حد نصاب برسند ان شااله کارگاهو راه میندازیم
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    موج ابی عزیز میشه ی کوچولو در موردش توضیح بدی؟ شاید منم خواستم بیام!!!!!
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    موج آبی آواتار ها
    بیشتر درمورد محیطی که جنین رشد میکنه و عوامل و احساسات مادر که در رشد کودک دخیلند
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    خخخ ممنون ولی فکر کنم به درد من نمیخوره....
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    موج آبی آواتار ها
    ان شااله درهفته ی بعد کارگاهوشروع میکنیم
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    موج آبی آواتار ها
    سلام دوستان
    ببخشید دیر شد چند مریض بودم و سرم شلوغ بود
    اولین جلسه معرفی ابژهبنیانگذاران فرضیّه ی ارتباط ابژه اینویسنده: دکتر علی فیروز آبادی



     فرضیه ارتباط ابژه ای در انگلستان به عنوان یک مکتب مستقل روانکاوی شکل گرفت. انجمن روانکاوی بریتانیا بواسطه اختلاف نظرهایی که میان اعضاء در قبل و در حین جنگ جهانی دوم بوجود آمد به سه شاخه تقسیم شد که تا به امروز نیز تداوم یافته است. گروه A را پیروان ملانی کلاین تشکیل دادند و گروه B از دنباله روان آنا فروید تشکیل شد. گروه مستقل و میانه ای نیز شکل گرفت که شامل روانکاوان بنامی چون فایربرن، وینکات، مایکل بالینت، مارگارت لیتل و جان سوترلند بود و در حقیقت آنچه امروزه به عنوان فرضیه ارتباط ابژه ایی شناخته می شود محصول کار این محققین است. آنها سعی در حفظ فاصله خود از کلاین و آنا فروید داشتند اما دور از انصاف است که نقش کلاین را بر این گروه انکار کرد. اینها همانند کلاین درگیر درمان اختلالات شدیدتر روانی در مقایسه با روانکاوان کلاسیک شدند و به همین دلیل توجه بیشتری به مشکلات قبل از اودیپی بیماران نشان دادند که در زمینه یک رابطه دو جانبه با مادر بوجود می آید، در حالی که روانکاوی کلاسیک بر رابطه مثلثی اودیپی تأکید داشت. اما برخلاف کلاین که به طور عمده به تجلیات ذهنی یک رابطه در دنیای درونی کودک (و بیمار) می پرداخت، این روانکاوان به روابط واقعی میان مادر و کودک توجه نشان دادند. در اینجا به طور مختصر نظرات دو تن از مشهورترین افراد این گروه را مرور می کنیم:
    فایربرن (1964-1889): وی هر چند تحت تأثیر کلاین قرار داشت، اما دیدگاه او را در مورد نقش فانتزی در تولید ابژه های درونی خود معکوس کرد. برخلاف کلاین که به سرخوردگی کودک در برآوردن نیازهای غریزی اش اشاره دارد، وی علت مشکلات بیمار را در ناتوانی مادر برای ایجاد یک محیط حمایت کننده دانست. او بیان نمود که کودک نیازی بنیادین برای عشق و پذیرش از سوی مادر دارد که بواسطه آن به تعریف وجودی خویش می رسد. بر این اساس از دید وی نیازهای فیزیولوژیک برخاسته از غرایز اهمیتی ثانوی می یابند. او وجود لیبیدو و پرخاشگری را انکار نمی کند اما چنین استدلال می کند که این غرایز در درجه اول «ارتباط جو» هستند تا «لذت جو».
    کلاین بر فانتزی به عنوان اولین و اساسی ترین فعالیت ذهنی کودک تأکید داشت، اما فایربرن بیان می کند که فانتزی تنها شیوه جبرانی است که در شرایطی که مادر به نیازهای کودک پاسخ نمی دهد جایگزین رابطه با ابژه های واقعی می شود. زمانی که مادر به نیازهای اساسی کودک پاسخ درخور نداد، نوزاد، اگوی خود و ابژه های درونی اش را به اجزای مختلفی تقسیم کرده و حالتی اسکیزوئید به خود می گیرد. بنابراین برخلاف دیدگاه کلاسیک، فایربرن بر این اعتقاد است که اگو از همان بدو تولد به شکل کامل حضور دارد و تنها تحت شرایط نامساعد دچار از هم گسستگی می شود. در نظریه فایربرن، لیبیدو در وهله اول در جستجوی ارتباط است و پرخاشگری به عنوان واکنشی ثانوی در پاسخ به سرخوردگی های ارتباطی بروز می کند.
    وینیکات (1971-1897): درمیان این گروه وینیکات شاید معروف ترین آنها باشد. همانند فایربرن او نیز یک کلاینی تجدید نظر طلب بود که اهمیت بیشتری برای واقعیت خارجی قایل شد. از نظر وینیکات مادر نقش مهمی در آشنا کردن کودک با دنیا و پیش بینی همدلانه نیازهای او دارد. او که به عنوان یک متخصص کودکان آموزش دید، تمامی کوشش خود را بر تجزیه و تحلیل رابطه کودک و مادر معطوف کرد و کمتر اشاره ای به نقش پدر در آثارش می بینیم.
    وینیکات ابداع کننده اصطلاح «مادر به اندازه کافی خوب (1)» است. چنین مادری قادر به فراهم کردن محیطی بهینه و با ثبات و امن برای کودک خود است. او به جای آنکه نیازهای شخصی خود را به کودکش تحمیل کند، پاسخی متناسب با دنیای درونی کودک داده و اجازه جدایی و استقلال را در زمان مناسب خود می دهد تا در جریان روند تکاملی و رشد خود احساس قدرقدرتی کودک در برخورد با سرخوردگیهای اجتناب ناپذیر برخاسته از کشف دنیایی بزرگتر، جای خود را به دیدی واقع بینانه نسبت به دنیا دهد.
    علاوه بر اینها، ما مفهوم «ابژه انتقالی (2)» را وامدار وینیکات هستیم. در جریان روند جدایی از مادر و رسیدن به استقلال، ایستگاههای بینابینی وجود دارند که به وکالت از مادر نقش آرامش دهی و کاستن از اضطراب کودک را به عهده دارند. این ابژه انتقالی می تواند یک عروسک، پتویی کهنه و یا بالشی رنگ و رو رفته باشد. وینیکات همچنین به مفهوم پدیده های انتقالی (3) اشاره می کند که شامل اشیاء، بوها، رنگ ها و صداهایی هستند که شامل عناصری واقعی و عینی و در عین حال اجزایی از دنیای ذهنی خود کودک هستند. هنر، تجارب مذهبی و روند خلاقیت در انسان می تواند ریشه در چنین فضایی داشته باشد.
    اشاره وینیکات به «خود واقعی (4)» و «خود کاذب (5)» به کرات در موارد بالینی مورد استناد قرار گرفته است. خود واقعی به استعدادهای ذاتی اشاره می کند که هسته اصلی وجود کودک را شکل داده و در صورتیکه با واکنش مناسب از سوی «مادر به اندازه کافی خوب» روبرو شود، شکوفا می گردد. خود کاذب، خویشتنی است که از سوی کودک در پاسخ به مادری که اصرار بر ساختن کودک خود بر اساس نیازهای خودخواهانه اش دارد، شکل داده می شود. خود کاذب گاهی نقشی حمایتی و حفاظتی برای خود واقعی دارد.
    چارچوب مفهومی که وینیکات از رابطه مادر و کودک به دست می دهد، منجر به ارائه شیوه درمانی می شود که به طور بنیادی با رویکرد کلاسیک متفاوت است. او بر این باور است که درمانگر باید محیط مناسبی را که بیمار در زمان کودکی از آن محروم بوده برای وی فراهم کند و تنها پس از آن است که خود واقعی که در مراحل ابتدایی تکاملی منجمد شده مجال از سرگیری شکوفایی خود را می یابد. وینیکات تنها پس از آنکه درمانگر موفق به فراهم کردن چنین محیطی برای بیمار شد، اجازه تعبیر و تفسیر تعارضات را می دهد.مدلهای التقاطی زمانی که دیدگاههای نظریه پردازان ارتباط ابژه ای از فراز اقیانوس اطلس گذشت و به آمریکا رسید، از سوی همکاران آمریکایی آنها کوششی در زمینه تلفیق این دیدگاهها و فرضیات کلاسیک روانکاوی انجام شد. دو تن از افرادی که در این زمینه تأثیر به سزایی داشته اند ادیت یاکوبسن (6) (1978-1897) و اتو کرنبرگ (7) (1928) هستند.
    بر خلاف اعضای مکتب انگلیسی ارتبط ابژه ای، یاکوبسن دریافت که سرخوردگی نوزاد در رابطه با مادر می تواند ماهیتی واقعی نداشته باشد. ازدید وی تجربه نوزاد از خوشی و ناخوشی هسته اصلی ارتباط میان وی و مادر را تشکیل می دهد. تجارب رضایت بخش به تشکیل تصاویر درونی مثبت منجر شده و در مورد تجارب ناخوشایند قضیه برعکس است. تکامل طبیعی یا بیمارگونه بستگی به شکل گیری چنین تصاویری دارد.
    شاید تأثیر گذارترین روانکاو آمریکایی در زمینه ارتباطات ابژه ای، اتو کرنبرگ باشد. وی تا حد زیادی تحت تأثیر کلاین و یاکوبسن قرار دارد. بیشتر نظرات وی از کار او با بیماران مبتلا به شخصیت مرزی مشتق شده است. کرنبرگ بر دو پاره شده و انشقاق (Splitting) اگو و بسط تصاویر درونی خوب و بدی که از خود و ابژه های پیرامون خود دارد، تأکید زیادی می کند. هرچند که وی مدل ساختاری را می پذیرد اما به نهاد به عنوان سیستمی که از تصاویر مربوط به خود، ابژه ها و احساس مرتبط با آنها ساخته شده نگاه می کند. سایق ها خود را تنها در زمینه درون گیری تجارب بین فردی نشان می دهند. روابط درون گیری شده مثبت و منفی به ترتیب با لیبیدو و غریزه پرخاشگری مرتبط می شوند. جنبه های خوب و بد متجلی شده در روابط مقدم بر غرایز هستند. به عبارت دیگر غرایز جنسی و پرخاشگری از حالات روانی مرتبط با احساسات عشق و نفرت بر می خیزند.
    تأثیر کلاین بر کرنبرگ در این مورد مشخص می شود که به نظر کرنبرگ تکامل کودک از دو پارگی به سمت انسجام پیش می رود. تصاویر ایده آلی و مثبت از خویشتن و ابژه ها به تدریج با جنبه های منفی خود و دیگران مخلوط و آمیخته می شوند و تصویری خاکستری از دنیایی که قبلاً سیاه و سفید دیده می شد شکل می گیرد. این انسجام با بوجود آمدن احساساتی چون افسردگی، گناه و دلتنگی همراه است.ویلفرد بیون (8) (1979-1897) او نظریات کلاین را گسترش داد و در رابطه میان درمانگر و بیمار بر این باور است که درمانگر باید آنچه را که بیمار به سمت وی فرافکن می کند در برگرفته و به صورتی تعدیل شده به بیمار برگرداند. بیون بیش از همه به علت کاربرد اصول روانکاوی در روابط گروهی شناخته شده است. هرگاه گروه نتواند به هدف خود دست یابد و به خوبی ایفای نقش نماید محکوم به در پیش گرفتن یکی از حالتهای سه گانه بنیادی است که بیون شرح می دهد.
    در هفده سالگی به عنوان خدمه تانک در جنگ جهانی اول خدمت کرد و مدال شجاعت گرفت. در 1918 برای خواندن تاریخ مدون به آکسفورد رفت و در آنجا با افکار افلاطون، هیوم و پوانکاره آشنا شد که بر نظرات آینده وی تأثیر به سزایی داشت. در 1924 در لندن وارد دانشکده پزشکی شد و در 1930 به عنوان جراح فارغ التحصیل گردید. آشنایی بیون با روانکاوی مدیون جان ریکمن (9) یک عضو برجسته انجمن روانکاوی بریتانیا است که او را با کلاین آشنا نمود. بیون بوسیله کلاین آنالیز شد و آموزش خود را درانستیتو روانکاوی بریتانیا آغاز کرد اما تحصیل وی به علت شروع جنگ جهانی دوم ناتمام ماند. او تجارب گرانقدری از کار بر روی سربازان در زمینه روابط گروهی بدست آورد.
    یکی از مهمترین دیدگاههایی که بیون مطرح کرده نظریه ظرف مظروف (10) است. این نظریه به عنوان تئوری تفکر نیز شناخته شده است. رابطه میان ظرف و مظروف از دید وی یک رابطه بنیادین و اساسی است که بر تمامی ارتباطهای انسان حکمفرما است و آنرا در لقاح، حاملگی، شیر خوردن و دفع به وضوح مشاهده می کنیم. این الگوی اساسی که در آن چیزی در درون چیزی دیگر وارد می شود مدلی را برای تمامی تجارب جسمی و روانی انسان فراهم می کند. بیون یک «مکان» یا «ابژه» را فرض می نماید که به عنوان ظرف عمل می کند و هدف آن در برگرفتن چیزی است که نیاز به در برگرفته شدن دارد. از طریق این روند، ظرف و مظروف هر دو دچار تغییر شده و محصول نوین و سومی متولد می شود. از دید بیون بنیاد تفکر نیز بر این اساس استوار است و به همین طریق مفاهیم و ایده ها شکل می گیرند. ذرات خام و معلق عناصر پیش تفکری (11) که بیون به آن نام عناصر بتا می دهد در جستجوی جایگاهی هستند که بتوانند رشد یافته و به افکار پخته بدل شوند. او همانند افلاطون به وجود دسته ای از افکار پیشینی (12) قائل است که در فضا و زمانی فرضی و مستقل از متفکر حضور دارند. زمانی که این افکار بدون متفکر آشیانه خود را در ذهن میزبان (مادر، درمانگر، مشاور، رهبر) یافتند از طریق عملکرد آلفا به عناصر آلفا بدل می شوند و میزبان با در بر گرفتن آن عناصر خام و تغییر و تحولی که به آنها می دهد این عناصر را به شکل قابل هضم ارائه می کند. بیون می گوید که نه می داند عملکرد آلفا چیست و نه می داند چگونه عمل می کند اما می داند که وجود دارد! آنچه که او به عنوان یک عنصر ضروری برای عملکرد موفقیت آمیز آلفا از آن یاد می کند توانایی است که به آن «قابلیت منفی (13)» نام می دهد. این به معنی توانایی اجازه دادن به ورود عناصر خام به دنیای درون و در بر گرفتن آنها بدون قضاوت و پیش فرض است. توان زیستن با یک تجربه و تحمل عدم قطعیت، ابهام و شک بدون چسبیدن وسواس گونه به دلایل و واقعیتها.
    زمانی که ظرف (ذهنیت ابژه)، مظروف (عناصر فرافکن شده و درک نشده بتا) را از سوژه دریافت کرد باید بتواند از طریق روندی متابولیک آنها را به شکلی قابل درک و هضم درآورده و دوباره به سوژه برگرداندند. این روندی است که در رابطه مادر کودک، درمانگر مراجع و رهبر توده اگر هدف، هدایت رابطه به شکلی سالم باشد رخ می دهد.
    بیون می گوید که افرادی که در گروه متشکل می شوند صرف نظر از هدف آنها مهمترین دل مشغولیشان حفظ گروه است. در سطح ناخودآگاه و پیش تفکری تشکیل گروه در سه سطح اساسی که بیون به آنها «پنداشتهای بنیادین (14)» می گوید رخ می دهد:
    1- کل گروه به یک رهبر برای داشتن یک احساس مثبت وابسته می شود (پنداشت D).
    2- گروه یک فرد، سازمان و یا ایده را به عنوان نجات دهنده و محافظت کننده خود انتخاب می کند که به مدد آن از گسستگی نجات یابد (پنداشت P).
    3- برای تداوم موجودیت خود، گروه نیاز به وجود دشمنی خواهد داشت که یا با آن بجنگد و یا از دست آن فرار کند (پنداشت F).
    گروهی که بر پایه این پنداشتها شکل بگیرد کارایی خود را از دست داده و تنها هدف آن حفظ گروه به هر قیمت خواهد شد. در این گروهها رهبر بر اساس نیازهای ناخودآگاه اعضا انتخاب می شود. در مقابل، گروه کارا رهبر خود را بر اساس رابطه ای کارا و خلاقانه و مبتنی بر واقعیت انتخاب می کند و این رهبر قادر است که نقش ظرفی مناسب را برای گروه بازی کند.
    ارتباط مفهومی مستقیمی میان پنداشتهای بنیادین بیون و موقعیتهای تکاملی مطرح شده از سوی کلاین وجود دارد. پنداشتهای سه گانه مطرح شده توسط بیون را می توان به عنوان رفتارهای گروهی در نظر گرفت که حول غرایز، احساسات، ذهنیت ها و دفاعهای خاصی سازمان می یابند. پنداشت F با موقعیت پارانوئید اسکیزوئید قابل مقایسه است که در آن ترس و اضطراب نسبت به آزار دیدن توسط یک عامل خارجی وجود دارد و اعضای گروه بوسیله استفاده از ساز و کار دفاعی انشقاق (15) جنبه های خوب و بد را ازهم جدا کرده و بدیها را به سمت خارج فرافکن می کنند. اعضا به دو دسته وفادار و خائن تقسیم می شوند. این انشقاق، دفاعی بر علیه تحمل احساسات دوگانه و پیچیدگیهای احساسی است که فرد سالم داشته و بر اساس آن مسئولیت جنبه های منفی وجود خود را می پذیرد. پنداشت D را می توان با موقعیت افسردگی مقایسه کرد که در آن ترس از دست دادن یک رهبر قدر قدرت در اعضاء وجود دارد و به عنوان یک دفاع رهبر تبدیل به فردی ایده آل می شود. در پنداشت P با موقعیت اودیپی روبرو هستیم که اعضاء با احساس خطر در مورد طرد شدن از گروه برخورد می کنند و رقابت بر سر بدست گرفتن یک وضعیت ممتاز در گروه وجود دارد.مارگارت ماهلر (16)(1986-1895) در یک منطقه کوچک واقع در غرب مجارستان به دنیا آمد. پدر وی گوستاو مسئولیت مراقبت از وی و ارائه محبت و عشق به او را در زمان کودکی به عهده داشت. مادر او که در زمان تولدش 19 ساله بود اعتنای چندانی به مارگارت نداشت و خواهرش که چهار سال بعد به دنیا آمد، فرزند محبوب او شد. این تجربه، احساسی آمیخته از عدم کفایت و حسادت را در وی بوجود آورد. رابطه نامناسب او با مادر حتی تا زمان بزرگسالی نیز ادامه یافت. او اعتراف می کند که این تجربه به عاملی مهم در علاقه مندی وی به بررسی رابطه مادر و کودک بدل شد.
    پیش از آنکه به دانشگاه برای تحصیل پزشکی قدم بگذارد با فروید از طریق نوشته هایش آشنا شد. او که استعدادی درخشان در ریاضی و علوم داشت، توسط پدر به ادامه تحصیل ترغیب گردید. با گذراندن دوره عمومی پزشکی در رشته اطفال تخصص خود را دریافت کرد و پس از آن به روانپزشکی روی آورد و با علاقه ای که به کار با کودکان روان پریش از خود نشان داد، سرانجام به هایدلبرگ واقع در آلمان غربی به منظور تحصیل روانکاوی کشیده شد. با آغاز جنگ جهانی دوم همانند بسیاری دیگر مجبور به ترک اروپا شد و در نیویورک به مطالعات خود ادامه داد. او به عنوان فردی پیشرو در بررسی تکامل طبیعی نوزاد نقش خود را تثبیت کرد و ایده های وی زمینه مناسبی را برای جان باولبی (17) به منظور ارائه فرضیه دلبستگی (18) خود فراهم نمود.
    مشاهدات ماهلر و همکارانش در مورد نوزادان تأثیر به سزایی در شکوفایی فرضیه ارتباط ابژه ای داشت. این مشاهدات بر جنبه های طبیعی و غیر طبیعی رشد و تکامل کودک در سه سال اول زندگی متمرکز بودند و مسیری را مورد توجه قرار دادند که در طول آن کودک از وابستگی به مادر خود به سمت به دست آوردن حس درونی از استقلال حرکت می کند. ماهلر سه مرحله تکاملی را در این رابطه توصیف می کند:
    1- مرحله در خود ماندگی (Autistic): دو ماهه اول زندگی را در بر می گیرد که در آن نوزاد اکثر زمان روز را در حالتی نیمه خواب نیمه بیداری گذرانده و احتیاجات فیزیولوژیک وی اهمیتی بیش از ارتباط دارد.
    2- مرحله همزیستی (Symbiosis): از دو ماهگی تا شش ماهگی را در بر گرفته که در آن آمیختگی و به هم پیوستگی غیر قابل تفکیکی میان دنیای روانی کودک و مادر وجود دارد. لبخند زدن کودک مشخصه شروع این مرحله است و کودک به طرزی مبهم از منبع ارضای نیازهای خود آگاه می شود. اما این منبع هنوز در دنیای گسترده و واحد خود کودک تجربه می شود.
    3- مرحله جدایی فردیت (Individuation - ‏Seperation): مرحله ای است که از حوالی شش ماهگی شروع شده و تا سه سالگی به طول می انجامد. در انتهای آن کودک به عنوان وجودی مستقل از مادر متولد می شود. این مرحله توسط ماهلر به چهار قسمت مجزا تقسیم شده است:
    الف مرحله تمایز (Differentiation): از 10-6 ماهگی را در برگرفته و در این مرحله کودک از وجود مادر به عنوان فردی مجزا از دنیای خود آگاه می شود و این آگاهی با مطرح شدن ابژه های انتقالی چنانکه وینیکات بیان کرده بود همراه می شود که در زمان غیبت مادر جای خالی او را پر کنند.
    ب مرحله ممارست (Practicing): از 10 ماهگی تا شانزده ماهگی را شامل شده و با کنترل هرچه بیشتر کودک بر فعالیتهای حرکتی خود و احساس بیشتر خودمختاری در جهت کاوش دنیای پیرامون مشخص می گردد و این کاوش در غیاب مادر صورت می گیرد، هر چند که برای سوخت گیری مجدد احساسی هر از چندی به سوی او بر می گردد.
    ج مرحله نزدیکی (Rapprochement): شانزده تا بیست و چهار ماهگی را در بر می گیرد. برخلاف مرحله قبل که کودک تا حدی به حضور مادر در کنار خود توجهی نداشت، در این زمان کودک آگاهی فزاینده ای نسبت به آسیب پذیری خود در غیاب مادر پیدا می کند. کودک نیاز دارد که حضور مادر را در کنار خود در حالیکه تجریه هایی تازه پیدا می نماید حس می کند. در همین زمان است که نیاز کودک به عشق و محبت مادر به اوج می رسد.
    د مرحله ثبات ابژه (Object Constsncy): در این مرحله کودک به احساسی نسبتاً منسجم از خود به عنوان وجودی مجزا دست می یابد. مادر به عنوان یک ابژه، درونگیری شده و حضوری آرامش دهنده در وجود کودک پیدا می کند به شکلی که دیگر رفت و آمد مادر موجب اضطراب او نمی شود چرا که از این پس تصویر خوشایند او را در درون خود حمل می کند.
    مراحل تکمیلی مطرح شده بوسیله ماهلر نقش مهمی در درک علائم برخی اختلالات شخصیتی مانند افراد مبتلا به اختلال مرزی دارند.فرانتس الکساندر (1964-1891) او یکی از مهمترین اعضای گروه روانکاوان نسل دوم به شمار می رود. در برلین آموزش دید و در آنجا تماسهای متعددی با فروید داشت اما همواره تفکر مستقل خود را حفظ کرد. به طور مثال علاقه فراوانی به اختلالات روان تنی داشت و نظرات او تا سالها تأثیر خود را بر سبب شناسی این اختلالات اعمال کرد. او یکی از رهبران مکتب شیکاگو بود که به رابطه احساسی و هیجانی به جای بصیرت و بینش عقلانی به عنوان عامل اصلی درمان نگاه می کرد و تصادفی نبود که یک نسل بعد از دل این مکتب نظرات هانس کوهوت (19) و مکتب روانشناسی خویشتن (20) وی زاده شد. قبل از الکساندر، فرنزی و رانک نیز بر اهمیت ارتباط عاطفی و احساسی در درمان تکیه کرده بودند و به این دلیل مکتب شیکاگو به عنوان خلف شایسته مکتب بوداپست (یا مکتب مجار) که فرنزی از اعضای اصلی آن بود تلقی می شود. الکساندر خود نیز مجاری بود، همچنین بالینت (21) که از اولین کسانی بود که به عامل «ارتباط» در جریان روانکاوی اشاره کرد. چنین تأکیدی را بر اهمیت ارتباط، در نظرات روانکاوان دیگری چون فایر برن و وینیکات نیز شاهد هستیم.
    الکساندر بیان می کند که در روانکاوی سنتی تأکید عمده بر دادن بصیرت و بینش عقلانی به بیمار از طریق کاوش خاطرات سرکوب شده است. این امر موجب طولانی شدن غیر ضروری روند درمان شده و حتی می تواند به گریز بیمار از مسئولیتهای زندگی روزمره و پناه بردن به جلسات هر روزه روانکاوی شود.
    «پرده برداری از خاطرات سرکوب شده نه علت پیشرفت روان درمانی بلکه نتیجه آن است و این خاطرات تنها پس از آنکه تجربه احساسی و هیجانی مرتبط با آنها دوباره تجربه شدند، به یاد آورده می شوند. در جریان درمان همچنان که توانایی اگو در رویارویی با تجربیات دردناک گذشته افزایش می یابد، توان یادآوری خاطرات سرکوب شده نیز زیاد می شود.»
    به طور مثال، کودکی که پرخاشگری وی به علت برخورد پدری سختگیر که از وی توقع فرمانبرداری محض دارد، سرکوب شده باشد و کودک که اکنون فردی بالغ است چنین تجربه ای را به رابطه خود با هر مرجع قدرتی تعمیم داده باشد و از بروز احساسات پرخاشگرایانه خود ممانعت نماید، بوسیله مرور احساسات گذشته خود قادر می شود که میان موقعیت کودکی و وضعیت فعلی خود تمایز قائل شود و به این درک برسد که دیگر ناتوان نبوده و می تواند در برابر گرایشات سلطه جویانه دیگران ایستادگی کند. با این وجود، عامل اصلی درمان در این واقعیت نهفته است که وی می تواند پرخاشگری خود را نسبت به درمانگر بدون آنکه از سوی او مجازات شود، ابراز کند. این تجربه واقعی باید قبل از آنکه بیمار بتواند دریابد که دیگر کودک نیست رخ دهد. چنین تجربه احساسی که در جریان درمان اتفاق می افتد از سوی الکساندر به عنوان «تجربه تصحیح کننده هیجانی (22)» نامیده می شود و به اعتقاد او مهمترین عامل در درمان روانکاوانه است.
    «نه ضروری و نه ممکن است که در مدت درمان تمامی خاطرات و احساسات سرکوب شده به خاطر آورده شوند. اثر درمانی می تواند بدون این نیز اتفاق افتد. فرنزی و رانک از اولین کسانی بودند که به این واقعیت رسیدند. با این وجود باور اولیه روانکاوان در مورد اینکه بیمار از خاطرات سرکوب شده خود در رنج است آنچنان نفوذی داشت که حتی امروزه نیز برای آنها مشکل است که بدانند بیمار پیش از آنکه از خاطرات خود در رنج باشد، عدم توانایی برای رویارویی با مشکلات زندگی کنونی خود به وی آسیب می زند.»
    به یاد آوردن یک رویداد به تنهایی تغییری در اثر آن بر ذهن بیمار نمی دهد. فقط یک «تجربه تصحیح کننده هیجانی» است که می تواند اثر تجارب کهن را از بین ببرد. این تجربه جدید از طریق فرایند انتقال که در جریان رابطه میان درمانگر و بیمار شکل می گیرد، بوجود می آید.
    بازسازی خاطرات گذشته برای درمانگر بیش از بیمار اهمیت دارد. درمانگر به این خاطرات برای درک و تعبیر بهتر معنای تجربه انتقالی بیمار نیاز دارد و دانش او نسبت به گذشته بیمار اساسی را برای کمک به وی در یافتن راهی تازه برای زندگی شادتر فراهم می کند.
    الکساندر می گوید که تجربیات او دنبال کننده نظرات فرنزی و رانک است که بر تجربه احساسی و عاطفی به جای درک عقلانی علائم بیمار تکیه کردند. این تجربه احساسی که در جریان درمان به دست می آید به بیمار امکان می دهد که احساسات قدیمی خود را دوباره زنده کند. اما تفاوتی که این رابطه درمانی با روابط کهن دارد این است که درمانگر پاسخی متفاوت از افراد گذشته زندگی بیمار ارائه می کند. از نظر الکساندر گاهی تجارب عادی زندگی روزمره فرد نیز چنین خاصیت تصحیح کننده ای پیدا می کنند. او خود به مورد «ژان والژان» در کتاب بینوایان اشاره می کند که چگونه برخورد متفاوت کشیش نیکوکار مسیر زندگی او را تغییر داد.
    «تجربه مجدد گذشته، در ارتباط با فردی که پاسخی متفاوت از دیگر افراد ارائه می کند عامل اصلی درمان است.»
    در رابطه درمانی، درمانگر این فرصت منحصر به فرد را دارد که شرایطی برای بیمار فراهم کند که بتواند گذشته خود را دوباره تجربه کند. این که با چه روشی این هدف حاصل شود اهمیتی ثانوی پیدا می کند و هر روشی که در جهت رسیدن به این هدف سازمان یابد، روشی روانکاوانه است. خواه محدود به یک تا دو مصاحبه شود و یا آنکه برای چند سال به طول انجامد.پی نوشت ها :1. Good - Enough Mother
    2. Transitional Object
    3. Tranistional Phenomena
    4. True Self
    5. False Self
    6. Edit Jacobson
    7. Otto Kernberg
    8. Wilfrde Bion
    9. John Rickman
    10. Container - Contained
    11. Proto - Mental
    12. Apriori
    13. Negative Capability
    14. Basic Assumptions
    15. Splitting
    16. Margaret Mahler
    17. John Bowlby
    18. Attachement Theory
    19. Heinz Kohut
    20. Self Psychology
    21. Balint
    22. Corrective emotional experience منبع: روانکاوی در گذر زمان
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    موج آبی آواتار ها
    ملنی کلین و دی. دبلیو. وینیکوت
    به عقیده کلین، از آن‌جا که من (ego)، از بدو تولد به طور تمام و کمال، یکپارچه و تکمیل نیست، مستعد شکستن و فروریختن است، همچنان‌که وضعیت‌های احساسی و تمایلات ناآگاهانه‌ای نسبت به اشیاء یا جذب کیفیات پدیده‌ها را از طریق درون‌فکنی  نشان می‌دهد؛ جایی که آن‌ها در مقام متعلقات و وابسته‌های من (ego)، به امر روشن و واضحی تبدیل می‌شوند.
    کلین نیز مانند فروید، «پویایی ضمیرناآگاه را، عمده‌ترین وظیفه روند روان‌کاوی می‌دانست و معتقد بود که روان‌کاوی و تحلیلِ انتقال امیال و افکار سرکوب شده، شیوه‌ای برای رسیدن به این هدف است» (a1975/123:1955).
    بیماران (روان‌کاوی‌یاب‌های) وی را بیش‌تر کودکانی تشکیل می‌دادند که ناتوانی‌شان در انسجام تداعی‌های زبانی باعث شده بود تا کلین، مهارت‌ بازی روان‌کاوی را پیش از آغاز فعالیت آنا فروید  در این زمینه، گسترش دهد (b1975/146:1925).
    استفاده از اسباب‌بازی‌های ساده در اتاق‌هایی با ساز و برگ ساده، مضامین نمادین گوناگونی را آشکار می‌کرد که حاصل خیالپردازی‌ها، آرزوها و تجربیات کودک بودند. کلین احساس کرد می‌تواند با نزدیک کردن بازی کودک در روشی همسان با شیوه تفسیر فروید از رؤیاها، ولی با شخصی‌سازی مداوم استفاده کودک از نمادها، به ضمیر ناآگاه کودک دسترسی پیدا کند (a1975/137:1955). کلین پی برد  که خیال‌پردازی‌ها و اضطراب‌های کودک، یا همان سرچشمه آغازین سایق‌ها و انگیختارها ، می‌تواند در نخستین رابطه  جنسی ابژه –سینه مادر-  ریشه داشته باشد، حتی در صورتی که کودک، شیر مادر نخورده باشد (138).
    الیزابت رایت درباره تأثیر کلین بر نظریه ادبیات کودک، با اظهار تأسف ابراز می‌دارد که منتقدان ادبی، شرح و توضیح کلین از تخیل را همچون پیش‌شرط هر التزامی به واقعیت، نادیده انگاشته‌اند. این منتقدان به جای توجه به این نکته، بر زیبایی‌شناسی روان‌شناسی من(ego) تمرکز کرده‌اند (84-1984:83). از راه ساختار تخیل و بازی است که کودک، نه تنها خطرات و آسیب‌های واقعی و خیالی را تجربه می‌کند، بلکه میل شدیدی نیز به جبران خسارات ناشی از آن‌ها نشان می‌دهد. کلین، هیولاها و هیاکل بیم‌آفرین اساطیر و قصه‌های پریان را والدین جابه‌‌جا شده‌ای تلقی کرد که تلاش می‌کنند تا با ایجاد احساس خطر و آزار و اذیت، بر ضمیر ناآگاه کودک تأثیر بگذارند، ولی چنین انگیختگی‌ها و عواطفی «می‌تواند احساسات ما را تا اندازه‌ای به سمت سرچشمه‌های آسیب‌های‌مان رهنمون شود، می‌توانیم آن‌ها را به خاطر ناکامی‌هایی که مجبور به تحمل‌شان هستیم، ببخشیم و با خویشتن‌مان از در صلح درآییم، برای این‌که «ما می‌توانیم دیگران را به معنای واقعی کلمه دوست بداریم» (b1975/343:1925).
    رویکرد کلینی در نقد ادبیات کودک و نوجوان، می‌تواند نشان دهد که چه‌طور متن، واقعیت‌پذیری و فعلیت‌یافتن من (ego) آگاهانه امکان‌پذیر می‌کند یا چه‌طور کمتر از آن است و پاسخ‌گو نیست. برای نمونه، در برداشت و تفسیری از خرگوش مخملی اثر بیانکو، با متن به مثابه تخیل دوسودایی لاینحلی برخورد می‌شود که میان احساس دوست داشته شدن و مستقل شدن، که هست، واقعی. چون «داستان میل خرگوش به دوری گزیدن از هدفی که به آن وابسته است را نادیده می‌گیرد و به آن اعتنا نمی‌کند، و در نتیجه به اصول برای ورودش به وضعیتی افسرده‌ساز محل نمی‌گذارد، نمی‌تواند با کارکردن از طریق خود به آن اعتبار بخشد» (دنیلز 1990:26). چشم‌انداز طرفداران نظریه کلین، همچنین درون‌بینی (روان آگاهی؛ آگاهی به وضع روحی و دماغی خود) را به درون رابطه تخیل به سوی گناه و بازسازی پیشنهاد می‌کنند همچنان‌که نمونه‌اش در کارتنک شارلوت اثر وایت آمده است (راستین و راستین 1987:161).
    در حالی‌که کلین بر بازی به عنوان شیوه‌ای برای اتمام روند روان‌درمانی متمرکز بود، دی. دبلیو. وینیکوت، بازی را اصالتاً تسهیل‌کننده توسعه سلامتی و روابط گروهی می‌دانست. حتی روان‌کاوی هم بازی مبسوط و پیچیده‌ای «در خدمت ایجاد ارتباط و گفت و شنود با خود و دیگران» است (1971:41(. ونیکوت در مطالعات خود بر روی نوزادان و کودکان، توجه روان‌کاوانه به واقعیت درونی، همراه با تأکید بر زمینه فرهنگی و اجتماعی کودک را حفظ کرد. نکته بسیار حیاتی در یافته‌های وی، مفهوم «ابژه گذرا» است؛ «کسی باید وضعیت مرکزی وینیه را تعیین کند». وینیکوت با مفهوم ابژه گذرا و فضای گذرا، مرحله بینابینی تجربه، میان شست و خرس عروسکی، میان کامجویی دهانی و روابط جنسی واقعی ابژه در نظر گرفت. نوزاد با همانندسازی سینه مادر همچون بخشی از وجود خود، باید بتواند مهارت «من نه» را از طریق جانشین‌سازی‌هایی گسترش دهد که میان خیال باطل همانندسازی و پذیرش «من نه» جابه‌جا می‌شوند. روابط نوزاد با ابژه گذرا کیفیات ویژه‌ای دارد: نوزاد گمان می‌کند که باورش درست است ولی قدرت مطلق مسلط بر ابژه‌ای نیست که می‌تواند دوست داشته شود و تغییر کند حتی ناقص شده توسط نوزاد. به تدریج نوزاد قادر خواهد بود خود را از ابژه‌ای جدا کند که تسلیم شده‌ای به برزخ فراموشی تبدیل می‌شود به جای موجودی که نوزاد درونیش کرده است. ابژه دلالتی بر برخی مضامین پنهان ناآگاه نیست، ولی شریک حیاتی در بازی میان-سوژه‌گانیت  همان‌طور که نوزاد در حال بازی، «من» و «من نه» را محک می‌زند.
    مفهوم ابژه گذرای وینیکوت، نه تنها برای تفسیر مضامین تصویری داستان‌ها مناسب است، بلکه همچنین به درد تحلیل متن نیز می‌خورد. هم نویسنده و هم خواننده می‌توانند متن را به چشم ابژه‌ای گذرا ببینند. خردسالان در واقع کتاب را همچون ابژه‌ای برای دوست داشتن، پیوستن به آن، و ناقص کردن (پاره کردنش) تصاحب می‌کنند. در میان کتاب‌های اصطلاحاً وینیکوتی، شاید بتوان به نمونه ویژه‌ای اشاره کرد؛ شب بخیر ماه اثر مارگرت وایز براون  . این اثر را می‌توان نمونه‌ای دانست که تفاوت میان ابژه‌های جان‌دار و بی‌جان را به بچه‌ها آموزش می‌دهد. «شب به‌خیر خرس کوچولو» (اسباب بازی) و «شب به خیر پیشی کوچولو»، پذیرفتنی هستند ولی شب به خیر گفتن به صندلی‌ها و دستکش‌ها فریاد خنده کودکان را به همراه خواهد داشت، چرا که آن‌ها هیچ‌وقت خرس عروسکی‌شان را موجود بی‌جانی نمی‌دانسته‌اند ولی صندلی و دستکش را چرا (اپلبی 1978:41). شب به خیر ماه، برای گروه سنی مشخصی، ابژه گذرایی است شامل بسیاری ابژه‌های گذرای دیگر که به هنگام خواب تمام اضطراب‌هایی را که کودک به نحوی درگیرشان است، آرام می‌کند، بنابراین پیش از خاموش شدن چراغ‌ها به هنگام خواب، خود را به وجود «من» دلگرم می‌کنند.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    موج آبی آواتار ها
    جلسه ی دو
    دوستان جلسه ی آینده جلسه ی آخر هست و در این جلسه یه اسلاید آموزشی آماده کردم که برای دانلود میذارم
    در جریان رواندرمانی، کودک به دو لحاظ مورد توجه قرار می گیرد:نخست، کودک به عنوان موجودی مستقل و مجرد و دوم، همین کودک به عنوان عضوی از اعضای خانواده و شاید هم مدرسه و اجتماع.بدون توجه به نوع و چگونگی درمان، روانپزشک و روانشناس یا هر شخصی که در مقام درمانگر با کودک روبرو می شود نسبت به پدر و مادر و همین طور آموزگاری که برای نخستین بار متوجه ناراحتی او شده است نسبت به مدرسه مسئولیت دارد. با این حال درمانگر باید به خود کودک نیز به عنوان شخصیتی مجرد توجه داشته باشد.به عبارتی دیگر، درمانگر باید رشد و تکامل آتی کودک را مورد توجه قرار دهد، و در صورت لزوم تغییراتی واقعی در محیط زندگی، در منزل و در مدرسه به وجود آورد.با این حساب درمانگر سوای نقشی که به عنوان رواندرمانگر دارد، نقش مدافع و متحد کودک ظاهر می شود. وقتی بیمار بودن کودک محو گردید برای او درمانی تجویز می شود، (اصلاح رفتار، آموزشهای اصلاحی، خانواده درمانی، رواندرمانی و فردی یا گروهی یا دارودرمانی)برخورد و ارتباط با کودک باید به گونه أی باشد که او زبان درمانگر را فهمیده، بتواند با استفاده از درمان به بهبود لازم برسد.این ارتباط درمانی با کودک مبتنی بر اصول کلی رواندرمانی کودک است که کلیه اشخاص که با درمان روانی کودک سر و کار دارند، اعم از پزشک، پرستار، مددکار اجتماعی، آموزگار، روانشناس، یا درمانگرها حرفه أی باید آن را رعایت کنند.در سی سال گذشته، ویژگی مهم رواندرمانی کودک ابداع روشهای درمانی چند جانبه بوده است.در اوایل دوران توجه به رواندرمانی کودک، کودک معمولا هفته أی یکبار ملاقات می شد و برای درمان او بیشتر از روشهای تحلیل روانی و روشهای درمانی بی رهنمود و نیز بیمار محور درمانی مبتدی بر اصول راجرز با رعایت موقعیت پدر و مادر استفاده می شد.کمی دیرتر از روشهای گروه درمانی برای کودک و در مواردی برای پدر و مادر نیز استفاده شد.(فولکز و آنتونی 1 1957)روشهای اصلاح رفتاری و شیوه های خانواده درمانی که دهه 1950 شروع شد.در دهه 1970 با استقبال گسترده روبرو گردید.درمان بیماران به امید آنکه فرزندان خانواده غیر مستقیم از بهبود آنها منتفع شوند، همیشه مدنظر بوده است، مشورت با اشخاص در حرفه های دیگر نیز که امروزه بیش از پیش مورد توجه روانشناسان و درمانگرهای متخصص کودکان قرار دارد، مبتنی بر این نقطه نظر است که اشخاصی که در کار مراقبت از کودک دخالت دارند(مانند آموزگاران، پرستاران و مراقبین کودک)می توانند در صورت دریافت کمک درباره کودکان ناراحت و والدینشان اطلاهات بیشتری به دست آورده، مهارتهای درمانی خود را برای سرپرستی از کودکان افزایش دهند.(مک اولی 2 و مک اولی 1977، 3 پاترسون 1994).در حالی که رواندرمانی تحلیلی و شیوه های درمانی بی رهنمود به طور ضمنی یا تحلیلی به رشد ناشناختی یا عاطفی کودک و نیز به دلایل روانی اختلال او توجه دارند.روشهای رفتاری با نگرش دیگری با موضوع برخورد می کنند.اصول زیربنای این شیوه های درمانی دقیقا در مورد بزرگترها و کودکان هر دو به یک شکل صدق می کند.در عمل رفتار درمانی برای کودکان اغلب از ناحیه والدین یا آموزگاران انجام می شود.توجه به این نکته ضرورت دارد که رفتار درمانی مستلزم تغییر قابل ملاحظه أی در محیط زندگی کودک است.روشهای خانواده درمانی نیز با توجه به تاثیری که روی کودک می گذارد قابل بررسی است.(هنیکه و استراس من 1995) 4تاریخچه:بعد از تحلیل روانی زیگموند فروید روی هانس 6 ساله و پس از آن پدر این کودک به عنوان درمانگر برای برخورد با هراس استفاده شد.(زیگموند فروید 1959)آنا فروید در وین و کمی دیرتر ملانی کلاین در لندن نظریه ها و روشهایی برای تحلیل روانی مستقیم بچه ها ابداع (1) ynohtnA dna sekluoF (2) yeluacM (3) nosrettaP (4) namssartS dna eknieH کردند.این دو روانشناس معتقد بودندکه بسیاری از اختلالات روانی کودکان ناشی از تضادهای روان رنجور ناخودآگاه است و اینکه این اختلالات در اثر خویشتن نگری و خودآگاهی و بینش و نیز کمک گفتاری که بالیدگی نفس را تسهیل می کند از بین می روند هر دو روانشناس معتقد بودند که بینش خود به خود ایجاد نمی شود و اینکه کودک با برقراری ارتباط با درمانگر، چه در بازی و چه با کلمات به تکرار تضادهای اولیه خود را آشکار می سازد و اینکه تفسیر احساسات، افکار و انگیزه ها، غلبه بر تضادها و بالیدگی را امکان پذیر می سازد.ملانی کلان(1963 و 1961)نخستین کسی بود که اتاقی را از اسباب بازیهای کوچک برپا کرد.کلاین رفتار بچه ها را در این اتاق زیر نظر می گرفت و معتقد بود که درمانگر باید مضامین بازی بچه ها را درک کند و از موقعیتهای منحصر به فرد زندگی و تجربه های خصوصی هر یک از بیماران آگاه بوده و گوش به زنگ اضطرابات، احساسات و روابط عینی موجود در بازی کودک باشد.(کلاین 1963 و 1962)آنا فروید(1946)نقطه نظر کلاین درباره انتقال کودک را بسط داد.به نظر او درمانگر نه تنها رفتار کودک را تحت نظر می گیرد، بلکه در ارتباط با او در نقش شخص حقیقی و حتی یک آموزش دهنده ظاهر می شود.به اعتقاد او فرایند تحلیل روانی منحصر به فرد نیست، بلکه روشهای متداول ومناسب تربیت کودک نیز به خویشتن نگری و بینش در زمینه ساز انگیزه و احساس کودک کمک می کند.(آنا فروید 1964)دونالدوینی کات، روانکاو و متخصص بیماریهای کودکان روشی برای درمان کودکانی که از اختلالات نوروتیک رنج می بردند ابداع کرد.پدر و مادر باید مسئله را آن طور که بود شرح می دادند از زمان شروع ناراحتی و ناراحتی آن حرف می زدند.آنگاه با خود کودک مصاحبه مفصلی انجام می داد برای ایجاد ارتباط بهتر با او از ترفندهای خاصی استفاده می کرد، هر یک از طرفین باید شکل ترسیم شده را تکمیل می نمود و بعد برایش اسمی می گذاشت.(وینی کات 1971)کتاب دوجلدی ویرجینیا آکس لاین(1971-1967)رواندرمانی بی رهنمود کارل راجرز را در مورد کودکان توضیح می دهد.آکس لاین معتقد است که هر فرد برای خود شکوفایی امکانات بالقوه أی دارد و هدف او از بازی درمانی این است که نیروهای درمانی موجود در هر کودک را آغاز کند.خانم آکس لاین معتقد است که حتی بدون دخالت پدر و مادر هم کودک می تواند به کمک بازی درمانی با رسیدن به بینش و درک خود، قوی تر شده و در برابر شرایطناموفق ایستادگی نماید.خانم آکس لاین هشت اصل ساده را برای درمانگرانی که از روش بی رهنمود می خواهند استفاده کنند، توصیه کرده است:1-ایجاد سریع رابطه أی گرم و دوستانه با کودک.2-پذیرش تمام و کمال کودک به همان شکل که هست.3-آسان گیری بر کودک به طوری که بتواند آزادانه احساسات خود را در رابطه با درمانگر بیان کند.4-توجه به احساسات کودک و منعکس کردن آن به خود او.5-احترام عمیق و تواناییهای کودک در حل مسائل خود و واگذار کردن مسئولیت انتخاب و ابتکار به او.6-هدایت نکردن رفتار.گفتار کودک، کودک ابتکار عمل را به دست گیرد و درمانگر از او تبعیت کند.7-تعجیل نکردن برای تسریع فرآیند درمان.8-وضع کردن محدودیت به اندازه أی که به کار درمان کمک کند و کودک را با مسئولیتهایی را که در قبال رابطه خود دارد آشنا سازد.به اعتقاد آکس لاین درمانگر باید از هر اقدامی که وابستگی کودک نسبت به او را افزایش دهد خودداری نماید.(آکس لاین 1971 و 1969).جنبه های عملی رواندرمانی کودکان1)کیفیات درمانگر:ویژگیهای شخصیگرچه کالوین و همکارانش معتقد بودند که برون گرایی، ابراز وجود کردن و صراحت داشتن بیش از همدردی و دلسوزی درمانگر به نتیجه مطلوب می رسد اما نباید فراموش کنیم که نظرات آنها مربوط به گروه درمانی برای کودکان بوده است(کالوین، گارساید، نیکل، مک میلان، ولستن هلم و لیتچ 1 1981).سه ویژگی دیگری که برای روادرمانگرها لازم است، یعنی احترام، همدردی، و گرمی اختلافی وجود ندارد.(1) hcteL، emloH netsloW، nalliM caM، lociN، edisraG، nivloK (تراکس کارخوف 1 1967)درمانگرهای شاغل در رواندرمانی کودک باید به علم و اطلاع کافی در زمینه برخورد با کودک تجهیز شوند.2)خصوصیات درمانگر:دانش تخصصی برای درمان کودکاز آنجایی که بچه ها نمی توانند به خوبی بزرگترها، افکار و احساست خود را بازگو کنند، همدردی دقیق و واقعی تنها در صورتی امکانپذیر می شود که بتوان درباره حوادث و شرایط زندگی کودک حدس درست زد.لازمه رسیدن به این موقعیت وجود دانش شناختی و احساسی از رشد کودک است که این هر دو در حال حاضر در حال تکوین است.برای مثال کودکان زیر هفت سال، حوداث زندگی خود را به شدت شخصی سازی می کنند، آنطوری که اگر پدری بعد از مشاجره با زنش خانه را ترک کند، کودک زیر هفت سال، احتمالا دلیل ترک پدر را رفتار خود جستجو می کند و پیش خود می گویداگر پدرم مرا بیشتر دوست می داشت مرا ترک نمی کرد.در این سالها درک روابط منطقی دشوار است و بچه ها براساس مشاهدات خود استدلال نمی کنند.در عین حال باید توجه داشته باشیم که زمان حوادث نه تنها روی طرز فکر بچه ها تاثیر می گذارد، بلکه عواطف و احساسات آنها را نیز مشخص می سازد. برای مثال اگر کودک 12 ساله أی تحت مراقبت گروهی قرار گیرد، افق دید او افزایش می یابد. اما اگر همین اتفاق در دو سه سال نخست زندگی او بیفتد، احساسش را به گونه أی منفی تحت تاثیر قرار می دهد.از آن گذشته کودکان کم سال، اطلاعات موثقی از زندگی خود ندارند، گاهی لازم است برای اطلاع بیشتر از آنچه کودک می گوید، با پدر و مادر او به صحبت نشست.3)نخست جلسه مصاحبهبچه ها اغلب از سوی والدین خود یا به درخواست آموزگاران یا مقامات دادگاه، به رواندرمانگر رجوع می کنند.به عبارت دیگر این بزرگترها هستند که اغلب متوجه گرفتاری کودک می شوند، اصولا کودکان کم سال، به خصوص کودکان زیر هفت سال یا هشت سال که در زمینه شناختی هنوز نابالغ هستند، نمی توانند خود را آنطور که هستند ملاحظه کنند.یکی از نخستین وظایف درمانگر این است که علت مراجعه را به او توضیح دهد و مسئله اش را مطرح سازد و بعد بگوید که چه کمکی از او ساخته است.درمانگر به کودک نشان می دهد که به نقطه نظرهای او احترام می گذارد و حاضراست که با او به صراحت لازم صحبت کند.(1) ffuhkraC dna B.C xaurT بسیاری از بچه ها مسائل خود را مطرح می کنند، آنها خوب می دانند که در این زمینه با پدر و مادر یا آموزگاران خود اختلاف نظر دارند، با این حال نیازی به تغیر خود احساس نمی کنند. در برخورد با این کودکان و به خصوص کودکان بزهکار، درمانگر باید روحیه مثبتی در کودک ایجاد کند و اسباب خشنودی واقعی او را فراهم سازد.شاید لازم باشد که درمانگر با ایجاد تجربه های مثبت برای کودک، امکان درمان او را فراهم سازد.(سندلر 1980 1 )4)نقش درمانگرمهمترین ویژگیهای رواندرمانی کودک، رابطه میان درمانگر و کودک و طرز ارتباط میان آنها است.این ویژگیها از نابالغ بودن کودک و وابستگی واقعی او به بزرگترها ناشی می شود.آنا فروید معتقد است که رواندرمانی کودک، به خاطر اضطراب، کم حوصلگی و ابراز دلتنگی و این مهم که ترجیح می دهد به جای حرف، فعالیت و پویایی داشته باشد و چون از تداعی آزاد محروم است، کار دشوارتری است.از آن گذشته دخالتهای غیر قابل اجتناب پدر و مادر هم اغلب بر گرفتاری ها می افزاید.(سندلر 1980)الف)انتقالآنا فروید(1946)به دو تفاوت عمده انتقال در رواندرمانی کودک نسبت به بزرگسالان اشاره داشت.نخست وقتی بچه ها با درمانگر مانند والدین خود تماس برقرار می کنند، احساسات مشابهی را به او انتقال می دهند و متعاقبا از او واکنش مشابهه دارند.پدر و مادر در حال حاضر وجود دارند و موضوعی مربوط به گذشته نیستند.دوم، درمانگر هر اندازه هم که بی طرف ظاهر شود، در حکم یک بزرگتر و بالغ است و در نتیجه تا همین اندازه تحت نفوذ و آموزشهای او قرار دارد.درمانگر در حکم یک شخص کمکی ظاهر می شود که راه بزرگ شدن و برخورد با مسائل را به کودک می آموزد.در عین حال در حکم الگویی است که کودک می تواند از او استفاده کند.ب)تعیین محدودیتهامانند روادرمانی بزرگترها، کودک را باید تشویق کرد تا احساسات خود را به طور کلامی، عملی و یا در بازی بروز دهد.باید به کودک کمک کرد احساسات خود را درک و تحمل کند و بر آنها مسلط گردد.درمانگر در عین حال که از ابراز احساسات و تمنیات کودک، استقبال می کند.به گونه أی ظاهر می شود که انگار قصد حفظ ایمنی و سلامت کودک را دارد.در اصل (1) reldnaS به او پیامی را مخابره می کند:نمی گذاریم به من یا خودت لطمه بزنی یا اتاق را به هم بزنی...اگر آنقدر عصبانی هستی که نمی توانی خود را کنترل کنی به تو کمک می کنم تا لطمه أی وارد نکنی.اغلب اوقات اظهار نظر درباره احساس کودک و تصدیق عواطف و احساسات و حقانیت کافی است که از خرابکاری کودک جلوگیری آورد.اما گاه درمانگر به اجبار باید عملا از اقدام کودک جلوگیری به عمل آورد تا او مجددا خویشتن داری خود را بازیابد.این روش از شدت اضطراب کودک می کاهد و بدون ایجاد شرمندگی و خجالت، او را در موقعیت مسئولیت پذیری رفتارش قرار می دهد.در عین حال به کودک آموزش می دهد که بدون ابراز خصومت، کنترل خود را در دست داشته باشد.ج)رابطه درمانگر با والدیندرمانگر، نه تنها نسبت به کودک، بلکه نسبت به پدر و مادر او مسئولیت دارد.از آن گذشته رسیدگی به کودک و حضور او در جلسات رواندرمانی صرف نظر از خود او با انگیزه پدر و مادر او در ارتباط است.سرانجام اگر قرار باشد کودک تغییر کند، پدر و مادر باید بتوانند این موقعیت را تحمل کنند.بسیاری از والدین به حمایت درمانگر احتیاج دارند و همین طور تعداد زیادی از آنها باید در کنار فرزندانشان تحت درمان قرار گیرند.(اغلب اوقات، به خصوص وقتی مسئله موجود، تضاد واقعی و خصومت شخصی میان پدر و مادر کودک را نشان می دهد، دوره أی برای رواندرمانی کودک و پدر و مادر او به کمک روان درمانگرهای مختلف توصیه می شود.)مشکلات عاطفی و رفتاری کودکان اغلب اوقات ناشی از تضادهای خانوادگی و اختلالات شخصی پدر و مادر است. بنابراین انتخاب مناسبترین روش در مکانی و به خصوص اینکه آیا مجموعه خانواده به رواندرمانی نیاز دارد یا تنها کودک باید تحت رواندرمانی قرار گیرد، مستلزم یک قضاوت جدی است.در عین حال، اگر قرار باشد تنها به کودک رسیدگی شود، باید دید که تحمل والدین او در برخورد با موقعیت تا چه اندازه است.د)صراحت و رازداریدرمانگر در برخورد با کودک، مانند درمان بزرگترها باید صراحت داشته باشد.درمانگر باید به کودک تفهیم کند که می تواند بدون هر گونه ترس و اضطراب درباره موضوعات مهم حرف بزند.اما همیشه باید سطح شناخت کودک را در نظر گرفت.باید توجه داشت که کدام جنبه های حادثه ممکن است روی او تاثیر بگذارد.هدف این نیست که معنای جزئیات حوادث زندگی را برای کودک تشریع کنیم، بلکه باید شرایطی فراهم آوریم که کودک بتواند افکار و احساسات خود را به راحتی بازگو کند.این امر به خصوص در مواقعی که در خانواده راز مهمی وجود دارد، مانند به فرزندی پذیرفته شدن کودک یا جایگزینی شدن مادرش در اوایل دوران زندگی کودک یا به زندان رفتن پدر و غیره حائز اهمیت زیاد است.بچه ها اغلب از این حوادث اطلاع دارند، اما جرات ابراز آن را ندارند.درمانگر باید دقیقا بداند که پدر و مادر در این زمینه چه اطلاعاتی را به کودک منتقل کرده اند.شاید لازم باشد که درمانگر برای انتقال اطلاعات بیشتر پدر و مادر کودک به آنها کمک کند.بجز موارد استثنایی باید میان درمانگر و صراحت حاکم باشد.درست مانند رواندرمانی بزرگترها، جلسات درمانی کودک باید از خلوت برخوردار باشد.نتیجه بازی کودک باید در اتاق بازی کودک باقی بماند و پدر و مادر از آن باخبر نشوند، از آن گذشته صحبتهای کودک باید پیش درمانگر محرمانه تلقی شود و در اختیار والدینش گذاشته نشود.کلیه صحبتهای کودک در حکم راز بوده و اگر عواقب مخربی برای کسی نداشته باشد و باید میان او درمانگر محفوظ باقی بماند در صورت لزوم موضوع با والدین درمیان گذاشته شود و از قبل با کودک هماهنگ شده باشد.ه-)ایجاد رابطه درمانیاصول مربوط به پذیرفتن عاری از انتقاد و عدم تخطی و تجاوز به حریم کودک بیمار درست به اندازه رواندرمانی اشخاص بالغ صدق می کند.اما در ارتباط به کودک، به جای سئوال بیشتر باید توضیح داد.باید توجه داشت که کودک در مقایسه با بزرگترها علم و اطلاع کمتری دارد، فهم و درکش کمتر است و از مهارتهای اجتماعی کمتری برخوردار است، البته سن و سالش هم به اندازه بزرگترها نیست.سئوال مستلزم پاسخ است ممکن است که کودک جواب به سئوال را نداند و یا این که نداند چگونه باید جواب دهد.به همین دلیل بهتر است به جای سئوال از جملات غیر استفهامی استفاده کنیم.در این صورت، کودک در موقعیتی قرار می گیرد که پاسخ بهتری ارائه کند یا در صورت لزوم، از کنارش بی تفاوت نگذرد.اگر شدت نگرانی ودلواپسی کودک به قدری باشد که نتواند حرفی بزند، سکوت او به حساب شکست و ناتوانی اش گذاشته نمی شود.درمانگر باید در کمال راحتی اطلاعات دریافتی از پدر و مادر را با کودک در میان بگذارد، اما برعکس تا رضایت کودک را جلب نکرده، نباید مطلبی را درباره کودک به پدر و مادر انتقال دهد و در این صورت هم بهتر است که انتقال اطلاعات به پدر و مادر در حضور کودک انجام گیرد.برای تشویق کودک به صحبت، بهتر است که درمانگر روی یک صندلی به ارتفاع صندلی کودک بنشیند.حتی اگر کودک روی ماسه ها در حال بازی باشد، بهتر است که درمانگر روی یک صندلی کوچک در حد و اندازه کودک بنشیند و با او صحبت کند.تا پایان درمان مانند برخورد با بزرگترها در جریان رواندرمانی درمانگر باید از افشای اطلاعات خصوصی خود به کودک بیمار خودداری کند.افشای حقایق مربوط به زندگی خصوصی و خانوادگی درمانگر کمکی به درمان کودک نمی کند.برعکس کودک به خاطر مقایسه فوری وضع خانواده درمانگر با اوضاع خانوادگی خودش در موقعیت نامناسب قرار می گیرد.کودک باید آزادانه بتواند خانواده دیگران را به هر شکل که دوست دارد، در نظر مجسم کند.(آدامز 1 1982)و)کمک به کودک برای ابراز افکار و احساسات خودلازمه این کار، فراهم بودن مواد و فرصتی است تا کودک بتواند به طور غیر مستقیم از طریق بازی با اسباب بازیهای کوچک و پرداختن به فعالیتهای خلاق از نوع نقاشی کردن، خطکشی کردن وخمیر بازی، با درمانگر ارتباط برقرار کند.سئوال درباره خاطرات اول زندگی، اینکه سه آرزوی خود را بگوید، وقتی بزرگ شد می خواهد چه کاره شود و چه خوابهایی ببیند همگی کودک را تشویق می کند تا درباره زندگی خود حرف بزند.در عین حال اگر درمانگر بتواند درستی آنچه را در ذهن کودک می گذرد حدس بزند، به انتقال اطلاعات از ناحیه او کمک می کند.با هر کودک باید به اقتضای سن و سال او باید رفتار کرد.کودکان دو و سه ساله اغلب در بازی با آب و ماسه و اسباب بازیهای کوچک، مانند انسانها و حیوانات با سهولت بیشتری با درمانگر همکاری کرده و اطلاعات بیشتری بروز می دهند.کودکان کمی بزرگتر به نقاشی و بازی با خمیر و درست کردن خانه های عروسکی علاقمندند.اما در همین سن و سال هم بسیاری از بچه ها در مواقعی به بازیهای مخصوص اطفال علاقه نشان می دهند.صحبت بیشتر را ترجیح دهند، هرچند در این حالت نیز اغلب آنها نقاشی و بازی با خمیر را ترجیح می دهند.قدم زدن (1) L.P smadA نیز به خصوص برای درمان بچه های بزرگتر و خجالتی موثر واقع می شود و(رایزمن 1 1973، آکس لاین 1971 و 1967)ز)تفسیرتفسیر، باید به گونه أی باشد که احساسات مثبت کودک(عزت نفس)در خودش را افزایش داده، در عین حال مانند تحلیل روانی به ایجاد بینش در او کمک کرده، موانع بازدارنده روانی اش را از بین ببرد.برخلاف برداشت ساده اندیشان، برخی از کارآموزان کم تجربه، تفسیر صحبتهای کودک از سوی درمانگر باید اسباب تسکین او را فراهم سازد و در حکم وسیله أی برای پرده برداری و افشای تمنیات کودک قرار نگیرد.دو اثر عمده تضادهای ناآگاه بزرگترها و کودکانی که از اختلالات نوروتیک رنج می برند، خشم و دیگری اشتیاق جنسی است، در رواندرمانی کودک (بر خلاف تحلیل روانی)آدامز 1982، بار دیگر توجه ما را قبل از هر چیز به عصبانیت کودک جلب می کند.مشغله جنسی بزرگترها ممکن است که کودک را گیج و اغفال کرده و به وابستگی بیشتر او کمک کند.البته این بدان معنا نیست که کنجکاوی اغنا نشده جنسی کودک را تصدیق نماییم.تفسیرهای مرتبط با انتقال، نقش مهمی در رواندرمانی کودک ایفا می کند.در شروع جلسه خاطر نشان کردن این مسئله از سوی درمانگر که البته برای تو صحبت با کسی که هنوز خوب او را نمی شناسی دشوار استرابطه میان کودک و درمانگر را به عنوان یک موضوع قابل بحث مطرح می سازد.ممکن است کودکان به مدرسه نرفته و یا کودکان واقع در سالهای نخست مدرسه نسبت به درمانگر حالت خصمانه بگیرد، ممکن است نگرانی خود از پدر و مادر سختگیرشان را به درمانگر و فرافکنی نمایند..ظیفه درمانگر است که پیوسته در مقام اصلاح طرز تلقی کودک بکوشد و مسئولیت را بر عهده گیرد و رفتار فعلی او را به تجربه های گذشته اش ارتباط دهد. بسیاری از پرخاشگرهای مربوط به دوران کودکی در واقع آزمایش محبت پدر و مادر است. کودک می خواهد بداند تا چه اندازه بد رفتاری او را می پذیرند و او را در مقام فرزندی حفظ می کنند.(1) namsieR شاید مهمرترین هدف تفسیر رفتار کودکان کاهش اضطراب آنها باشد.وظیفه درمانگر فراهم ساختن شرایطی است تا کودک از دنیای خود برداشت واقع بینانه تری بیابد.نشانه های عصبی- روانی حتی در بزرگترها ریشه در دوران کودکی دارد که تفکر هنوز پیش بینی و جانگرانایه است.(پیاژه و این هلدر 1969)و تفاوت میان افکار و خواسته ها و عمل هنوز مشخص نیست. درمانگر کودک باید به تکرار به کودک خاطر نشان سازد که قتل و خونریزی روی ماسه های بازی او هر چه هست مربوط به بازی است و مصداق عملی ندارد و افکار و عبارات کودک هر قدر بد باشد، خطری متوجه کسی نمی کند.(آدامز1982)ی)پایان درمانبرخلاف درمان اشخاص بالغ، روادرمانی کودک با واگذار کردن مسئولیتهای درمانی به پدر و خاتمه می پذیر.درمانگر باید بکوشد تا بین کودک و والدینش ارتباط صریحتر برقرار نماید تا نیازهای بعدی کودک که همراه با رشد او مطرح می شود بهتر برآورده گردد.این امر بدین مفهوم است که پدر و مادر باید فرزند خود را بهتر درک کنند.در واقع بسیاری از والدین فرزندان خود را صرفا به همین دلیل به روانپزشک و یا روانشناس معرفی می کنند.اغلب اوقات وقتی پدر و مادر از شخصیت سالمی برخوردار هست.درمانگر می تواند بعد از چند جلسه درمان، در حکم واسطه أی میان پدر ومادر قرار گیرد و کودک را در موقعتی قرار دهد که در حضور پدر و مادر حرف بزند، اما این طرز برخورد تنها در صورت رضایت کودک باید انجام گیرد.در عین حال درمانگر باید مطمئن شود که پدر و مادر از شکیبایی لازم برخوردارند و پذیرای صحبتهای فرزندان خود هستند.در پایان برنامه درمان، درمانگر می تواند با اطمینان خاطر دادن به کودک که او را فراموش نمی کند و در وقت لزوم می تواند با او تماس بگیرد و برایش کارت پستالبفرستند و غیره، جلسه درمان را به خیر و خوشی به اتمام برساند.طول مدت درماناغلب برنامه های رواندمانی هفته أی یکبار است.مگر آنکه شدت ناراحتی کودک به قدری باشد که بستری شدن او را در بیمارستان را ایجاب کند.(تحمل برنامه های درمانی کوتاه مدت برای پدر و مادر ساده تر است، در زمینه منابع نیروی انسانی به صرفه تر بوده، تاثیرش به اثبات رسیده است.)رواندرمانی کوتاه مدت باید کانونی را به عنوان هدف در نظر بگیرد.لازمه ابتکار این کار ارزیابی دقیق شرایط کودک، نوع بیماری و تشخیص منشا بیماری روانی و موقعیت روانی پدر و مادر اوست.هدف درمان می تواند کاهش اضطراب کودک دو، سه ساله کم خواب، یا کودک شش ساله أی که به جای مطالبه پول از نامادری خود دزدی می کند، یا کمک به یک دانش آموز دوازده ساله برای ایجاد این باور که رفتارهای مخالفت آمیز او علت افسردگی مادرش نیست. در شرایط معلولیتهای آموزشی یاجسمانی نه چندان جدی و در شرایطی که امکان فشار مزمن وجود داشته باشد.تماس بلند مدتتر با درمانگر می تواند برای کودک و والدین او مفید واقع شود.کودکان بزرکتر که تحت تاثیر ناراحتیهای خانوادگی هستند.(روان پریش بودن مادر، محروم بودن از پدر و مادر)، همچنین کودکانی که از کمی اعتماد به نفس رنج می برند و نمی توانند به راحتی با اشخاص ارتباط برقرار نمایند، می توانند از رواندرمانی حمایتی بلند مدت بهره بیشتری ببرند.(کالوین 1981).کودکان نیازمند به رواندمانیبا توجه به انواع مختلف رواندرمانی کودک و در شرایطی که هنوز نمی دانیم کدام شیوه، در چه شرایطی برای کدام بیمار بهترین نتیجه را عاید می کند، انتخاب روش درمانی برای هر کودک و خانواده او به نظر دلبخواهی می رسد.با این حال متخصصین امور روانی در این زمینه هم عقیده هستند که اغلب کودکان محتاج رواندرمانی با اختلالات واکنشی روبرو هستند.اگر با نشانه های احساسی یا رفتاری، تنها نسبت به تغییرات محیطی حساسیت نشان دهند.مثلا اگر کودک به تغییرات شیوه های برخورد آموزگار خود واکنش نشان دهد، در این صورت خانواده درمانی و والد درمانی یا مشورت با آموزگار ممکن است شیوه مناسب درمان باشد.اگر به اختلالات دلایل عمیق تری داشته باشد و از تجربه های دردناک گذشته نشات گرفته باشد منجر به استفاده زیاد از مکانیسم های دماغی و تغییرات شخصیتی شده باشد و بخصوص اگر ناراحتی کودک روان رنجوری تشخیص داده شود، روادرمانی انفرادی برای کودک لازم خواهد بود، هرچند ممکن است در کنار رواندرمانی انفرادی بر حسب مورد از خانواده درمانی، مشورت با والدین یا آموزگار، اصلاح رفتار یا تجویز داروهای ضد افسردگی استفاده شود. بدیهی است که رواندرمانی کوتاه مدت برای کودکان روان رنجور و کودکانی که از اختلالات عاطفی رنج می برند و به لحاظ ساختاری با مشکل جدی روبرو نیستند، مناسب است و برای کودکان در خود مانده(اوتیستیک)، کودکان با هوشبهر پایین حتی مرزی و آنهایی که با آسیب مغزی روبرو هستند مناسب نیست.(ولف و باریو 1 1979)پژوهش در مورد اثر بخشی رواندرمانی کودکانبررسیهای بسیار جالبی در زمینه رواندرمانی کودک توسط هینکه و استراسمن 1995، بارت همپ و میلر 2 1978 و کالوین 1981 صورت گرفته است.با توجه به مطالب کنترل شده، شواهدی در دست است که رواندرمانی کودک، بخصوص در بلند مدت و در شرایط فشرده با طول المدت اثرات مثبت به جای می گذارد.با این حال این سئوال که برای درمان انواع مختلف بیماریهای روانی کودکا چه شیوه أی موثرتر واقع می شود هنوز بدون جواب مانده است.(شافر 3 1998)هلن ویتمر 4 و همکارانش(به نقل بارت 1978)به این نتیجه رسیدند که 25% از کودکانی که در کلینکهای روانی تحت مراقبت قرار می گیرند در جریان برنامه درمان، خود را با شرایط جمعی تطبیق می دهند و 51%نیز به طور نسبی معالجه می شوند لویت 5 1963 در پی مطالعات خود به این نتیجه رسیده بود که درصد بهبود کودکان تحت رواندرمانی و آنهایی که بدون مراجعه رواندرمانگر به خودی خود بهبود می یابند تفاوت چندان زیادی ندارند.با توجه به مطالعات بارت در هر گروه حدود یک سوم کودکان بیمار درمان می شوند، یک سوم آنها نیز بطور نسبی بهبود می یابند و بالاخره یک سوم آخر بدون تغییر باقی می ماند.اما کالوین 1981 در تکذیب کامل میزان موفقیت لویت صحبت می کند.به اعتقاد کالوین 1981 درصد بهبود با توجه به نوع بیماری متفاوت است.به اعتقاد اوناراحتی روانی اغلب بچه ها در ارتباط با رشد و تکامل آنهاست و در این زمینه 54% کودکان بیمار بهبود پیدا می کنند میزان بهبود در سایر زمینه ها از این قرار است:ناراحتیهای نوروتیک 15%، اختلالات مرکب 20%، رفتارهای ضد اجتماعی 31% با این حساب ارائه یک رقم واحد در زمینه میزان بهبود کودکان روانی کار درستی نیست، زیرا درصد انواع بیماریهای روانی در کودکان با هم تفاوتهای چشمگیری دارند.(1) woiraB dna ffloW (2) relliM، epmaH، tterraB (3) reffahcS (4) remtiW neleH (5) ttiveL در مطالعه نیوکاسل، (رواندرمانگرهای متخصص در امور کودکان نتایج بسیار مثبت شیوه های مستقیم درمانی با کودکان صحبت می کنند)براساس یک بررسی پیگیرانه که هیجده ماه پس از برنامه های درمانی صورت گرفت، رواندرمانی گروهی بی رهنمود کوتاه مدت، درصد بهبود کودکان جامعه ستیز و کودکان با اختلالات عاطفی را از 29%و 19%برای پایان سال سوم به ترتیب 56 و53 درصد بود.کارایی این شیوه درمانی به اندازه رفتار درمانی (برای کودکان سالهای آخر دبستان)و استفاده از شیوه های کمک آموزشی مخصوص کلاس درس برای کودکان سالهای نخست دبستان بود.گروه درمانی تا حدود زیاد از شیوه مشورت با پدر و مادر و مشورت با آموزگار، بدون گرفتن تماس دانش آموز نتایج بهتری بدست داد. (کالوین 1981)هینکه و استراسمن 1995 با مقایسه کودکان 9 ساله أی که هفته أی یکبار و هفته أی چهار بار مورد رواندرمانی قرار گرفته بودند به این نتیجه رسیدند که درصد بهبود کودکانی که هفته أی چهار بار مورد درمان قرار گرفته بودند در زمینه های مهارت خواندن به انعطاف پذیری و رابطه با دوستان همسال بیشتر از گروه نخست بود.رایت مولیز و پولاک 1 (1998)همگام با بررسی هینکه و استراسمن(1975)و دستاوردها نیوکاسل(کالوین 1981)تاکید می کنند که فایده نسبی رواندرمانی کودک تنها یک یا دو سال بعد از پایان درمان مشخص می شود.این نویسندگان همچنین مدارکی ارائه می دهند که برنامه های درمانی بلند مدت(30 جلسه و بیشتر)در مقایسه با برنامه های درمانی کوتاه مدت، از کارایی بیشتر برخوردارند.
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    سلام موج آّبی عزیز ببخش اگر میشه  مطالب ات را به زبان ساده تر و کوتاه تر بزاری واقعا ممنون ات میشم منکه خودم روانشناسی خوندم کمی فهم برخی  از مطالب  برام دشوار بود دیگه بماند کسی که رشته اش مرتبط نباشه....
    باتشکر
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •