من فقط یه خواهر دارم و کم رفت و آمد هستیم کلا خیلی خونواده ساکتی هستیم .من همیشه دوست داشتم دور و برم خلوت باشه و پر از سکوت و آرامش و آسایش باشه .آقا حدود تقریبا 1 سال میشه دختر خاله من خونمونه.اولش واسه این اومد که بره دکتر آخه خونه خودشون تو روستا هست و برای دکتر اومد خونه ما من و خواهرم گفتیم بهش که حالا بمون اگر میخوای بمون برو کلاس خیاطی یا کلاسای دیگه خلاصه اونم از خدا خواسته موند یکم کلاس خیاطی رفت خلاصه اینجا خیلی بهش خوش می گذشت هر شب مامانم ما رو سوار ماشین می کرد میبرد میگردوندمون از خونه خودشون خیلی بهتر بود واسش اینجا دست به سیاه و سفید نمیزد و همش تفریح و گردش یه جورایی هم خیلی اعتماد بنفس داره و پر رو هست یه روزمن بهش کلی حرف زدم و گفتم تو اینجا همش داری میخوری و میخوابی اصلا برات مهم نیست که مثلا اگر دور و برت یه آشغال ریخته، پاشی جمعش کنی .من خیلی تمیزم و اصلا هم آدمی نیستم که بخوام بشینم و دختر خالم همه کارها رو بکنه خلاصه کلی گریه کرد و گفت تو توقع داری من خونتون براتون کلفتی و نوکری کنم .به خدا مامانم از مامانش بهش مهربونتره و من و خواهرم دخترای تمیزی هستیم و نمیزاریم ریخت و پاش بشه خونه.من و خواهرم هر روز پشت کامپیوترهامون بودیم و اون تو اتاق ما یا همش با ما حرف میزد و مزاحممون میشد یا همش میخوابید و خلاصه کارش همش به صورت صد درصد بخور و بخواب بود و با اینکه بیکار بود حاضر نبود حتی یه کمک کوچیکی به مامانم بکنه و پیش خودش میگفت دختراش پشت کامپیوتراشونن اونوقت من برم کمک خالم؟ولی من و خواهرم واقعا مشغول کار بودیم آخه من لیسانس کامپیوتر خوندم و مدام مشغول فراگیری و تقویت زبانهای برنامه نویسی هستم و خواهرم هم معماری خونده و مشغول آماده کردن پایان نامشه.
خلاصه بعد از اینکه من باهاش دعوا کردم و کلی هم پیش همه خودشو به موش مردگی زد و می گفت اگر من بابام زنده بود اینطور نمیشد و این حرفا.
بعد از این ماجرا من گشتم و یه کار خیاطی براش پیدا کردم و الان دو ماهی هست که تو کارخونه تولیدی لباس کار میکنه از صبح ساعت 7 میره تا 6 بعد ازظهر هم میاد خونه.مامانم و یکی دیگه از خاله هام میبینن خسته میشه میره سرکار، همش دعا میکنن که یه خواستگار براش پیدا بشه که شیراز موندگار بشه و مجبور نشه برگرده خونشون ولی چون دختر خاله من زیبا نیست هرکس که تا حالا اومده خونمون خواستگاریش وقتی میبیننش میرن. زشت نیستا خیلی، ولی خیلی سبزه هست .من خیلی دوست دارم از خونمون بره ولی متاسفانه با اینکه اینقدر واسطه ها خواستگار میفرستن هیچ کسی نیست ازش خوشش بیاد و من امیدم رو از دست دادم که از خونمون بره .وقتی از کار برمیگرده یکسره میشینه به حرف زدن موقع خواب هم اینقدر خر و پف میکنه که من اذیت میشم و کلا خیلی دختر شلوغیه و روحیاتشم با من و خواهرم یکی نیست تازه من فقط کافیه یکم خرو پف کنم پا میشه من رو از خواب بیدار میکنه به قول خواهرم میگه چند وقت دیگه این ما رو از خونمون بیرون میکنه.خلاصه من خیلی دوست دارم از خونه ما بره همش هم دارم دعا میکنم.واقعا من نمیتونم تحمل کنم کسی با من و خواهرم زندگی کنه.به خدا اینقدر دلم تنگ شده واسه روزایی که من و خواهرم تنها بودیم.
چرا نمیره خونشون آخه؟!!!! واقعا هم نمیتونیم بهش بگیم بره خونتون چون همه پامیشن ازش دفاع میکنن و میگن چرا میگید بره خونشون .من واقعا از نظر روحی با موندن دختر خالم مشکل دارم .به خدا هر روز فکر میکنم سکته میکنم آخرش.مامانم هم هر روز صبح باید پاشه واسش غذا بپزه و حسابی هم لوسش کرده و کلا شده نون خور اضافه و مایع دردسر من. از طرفی هم میترسم خدا ناراحت بشه و منو مجازات کنه.
ووی ی


من باید چکار کنم؟؟؟
هرچی میخوام خودم رو قانع کنم تا مهربون تر باشم نمیشه
یعنی من واقعا آد م بدی هستم؟؟؟
تو رو خدا راهنماییم کنید.