تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




با رفتارهاي ديوونه كننده اين خانم چيكار كنم؟؟؟ وجودمو پر از شك كرده !!!!! زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:lover24
آخرین ارسال:زینب27
پاسخ ها 24

صفحه‌ها (3): صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

با رفتارهاي ديوونه كننده اين خانم چيكار كنم؟؟؟ وجودمو پر از شك كرده !!!!!

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    محیا مودت آواتار ها
    مثل دختر عموی من مغروره
    .اگه بتونی رای خواهرتو بزنی خیلی راحت میتونی از همه چی با خبر شی.
    منم حس میکنم یکم دوست داره
    من خودم هر گز مغرور نبودم برا همی رفتارشو درک نمیکنم .ولی بهترین راه اینه که کاری کنی خواهرت طرف تو باشه نه اون
    این طوری خیلی چیزا روشن میشه
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:12#
    سلام
    متاسفانه خواهرم طرف اونه..هرطوريم باهاش حرف زدم هيچي لو نداد..شايد نميدونه چون دختر داييم بروز نميده..با اونم مغرورانه برخورد ميكنه...
    خواهرم هيچ جوره راضي نميشه چيزي بگه خيلي باهاش حرف زدم حتي بغضم گرفت موقع حرف زدن ولي اگه حقيقتي بوده هيچي نگفت..در ضمن رفتار دختر داييم با اونم مغرورانست..درسته حرفاي دخترونشونو بهم ميزنن ولي در مورد من هيچي به ابجيم نميگه يا اگه ميگه قسم ميده خواهرمم لام تا كام حرف نميزنه..در مورد عشقمون و فكر كردنش به من هيچي به ابجيم نميگه...يه بنده خدايي بهم گفت ابجيتو از اين رابطه حذف كن و سعي كن خودت باهاش حرف بزني منم يه مدتيه به ابجيم ديگه گير نميدم..اونم خواسته از اين قضيه پاشو بيرون بكشه...چون غرور اونم داره بخاطر من خدشه دار ميشه.مثلا واسه ولنتاين يه روسري خريدم چون سليقه اشو نميدونستم بخواهرم گفتم زنگ بزنه خونشون ازش بپرسه اونم به خواهرم گفته بود به تو ربطي نداره چه رنگي دوست دارم خواهرمم عصباني شده بود چند روز بعد خودش به خواهرم گفت حالا بگم چه رنگي دوست دارم؟؟؟؟خواهرمم گفت ديگه نميخواد بگي.....
    پنجشنبه اخر سال بعد از رفتن به سر مزار دختر داييم با ماشين ما اومد قرار شد بريم خونشون تا در مورد مسافرت برنامه ريزي كنيم رفتيم خونه ما مادرم اينا كار داشتن ايستاديم دم در..بابا و مامانم چون ميدونستن دوسش دارم تنهامون گذاشتن كه حرف بزنيم ولي ابجيم بود..شروع كرديم حرف زدن جلوي خواهرم باهام مغرورانه حرف زد حرف بجايي كشيد كه خوده دختر داييم به ابجيم گفت پياده شو ميخوام باهاش حرف بزنم يعني جوابي كه ميخواست بحرفم بده فقط مربوط به خودمو خودش بود ولي تا خواهرم خواست بره بيرون مامانم اينا اومدن حرف نصفه موند..
    بازم ممنون از اينكه نظر دادين 
    شب خوش
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:13#
    محیا مودت آواتار ها
    اونوقت تو عاشق چی این دختر ماز نازی و مغرور شدی؟اون که فقط داره همه رو خرد میکنه.واسه خواهرت متاسفم شدم میفهمم چه حسی داره منم کم این جوری خرد نشدم.
    در اولین فرصت قیافه جدب براش بگیر سعی نکن توش التماس باشه .بش بگو کلافه ای بگو دیگه بسه این همه بازی .
    بگو حرف اخرتو اول بزن خو
    به خدا غرورم حد داره
    اینارو که مینویسی یاد بخشایی از زندگی خودم میفتم
    درسته ما دخترا کارایی میکنیم با اینکه این جوری شما پسرا پشتموم له له بزنید
    ولی من یکی دیگه تا این حد بی رحم نیسم
    .اگه اجیتو خرد میکنه کلا بکشش از قضیه کنار
    به ابجیتم بگو هر چیزو به اون نگه یه مدت مث خودش باش رفتار کنه.
    شاید اونوقت بفهه رفتارش چقدر تلخه
    در هر صورت نظر مشاورا مهم ازشون کمک بگیر یا حق
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:14#
    سلام 
    ممنون
    خواهرم ديگه دخالت نميكنه..
    ..من اسفنديم..خيلي خيلي خيلي احساساتيم..من اخم ميكنم اون با نگاهش منو ميخوره بعد من يكم كوتاه ميام حالا اون اخم ميكنه و محل نميذاره عاشق همين رفتاراشم..اصلا باهاش داستان داريم ...منم سعي كردم عادي باشم نه زياد كم محلي كنم..نه زياد رو بدم...خيلي عادي برخورد ميكنم حالا موضوع رو جدي كردم رفتم خواستگاري ديگه نميشه حركت خاصي انجام بدم بايد منتظر جواب باشم
    .ادم خاصيم. عاشق ناز كشيدنم هستم ....اونم كه ناز نازو خوراك خودمه تقريبا از لحاظ خونه داري و خانوادگي و رفتار اجتماعي متناسب معيارهامه..اول از راه عقل رفتم جلو بررسي كردم ديدم مذهب،عقايد،خانوادش،شيوه زندگيشون به ما ميخوره به خاطر همينم عاشقش شدم...تا 2سال پيش زياد بهش توجه نداشتم فقط واسم يه دختر دايي بود نه بيشتر.تو عالم خودم بودم درس ميخوندم  و بقول معروف داشتم زندگيمو ميكردم ...
    يه موقعهايي ساعت 10 شب به بعد ميريم خونه همديگه به اصطلاح واسه شب نشيني...تو همين شب نشينيها يه شب به چشمم اومد..با خودم گفتم:رفاقت بسه وقتي يه همچين دختر خوب و با حيايي تو فاميل داريم چرا تا حالا بهش توجه نكردم اين ميتونه عشق من باشه از اون به بعد اين موضوع رو سبك سنگين كردم ديدم به همم ميخوريم..ميتونيم زوج خوبي باشيم از اون به بعد كم كم با هر بار ديدنش بيشتر تو دلم خودشو جاكرد تا عاشقش شدم....دختر سر سنگينيم هست و مغرور..
    دعا كنيد مراسم خواستگاريمون خوب پيش بره و بهم برسيم
    باز ممنون كه مطلب و تاپيك منو دنبال كرديد اگر باز نظري داشتيد بهم بگيد
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:15#
    محیا مودت آواتار ها
    خب پس باید فقط دعا کنم که به هم برسید.دعا میکنم مطمعه باش
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:16#
    [size=xx-large]سلام  [/size]

    خواهشن بخونيد ونظر بديد واسم خيلي مهمه خيلي داغونم واسه همين كامل توضيح ميدم
    امشب با داييم اينا رفتيم خونه خالم.من اصلا نميخواستم برم.با اين وجود رفتم.من و داداشم و بابام دير تر از همه رفتيم ديدم مادرمو دختر داييمو خواهرم رفته بودن بيرون ...اونا از بعد از ظهر رفته بودن خونه خالم
    من اركست هستم...يعني تو گروه اركستم...بچه ها زنگ زدن گفتن عروسي داريم بايد بريم...من ديدم اون پولي كه ازش ميگيرم ارزش اينو نداره كه از مهموني بيفتم پشيمون شدم.راستش قبلش مونده بودم چه تصميمي بگيرم  برم يا نرم؟؟حتي تا لحظه اي كه دوستم زنگ زد كامل تصميمو نگرفتم وقتي دوستم زنگ زد تو دقيقه ي نود گفتم من نميام جايي دعوتم....ولي ايكاش ميرفتم
    تو خونه خالم اينا نشسته بوديم مادرم اينا اومدن..پشت من به يكي از اتاق خوابا بود..دختر داييم لباساشو برداشت اومد تو اتاقي كه پشت من بود عوض كنه..خيلي طول كشيد..پسر خالم كوچيكه 10 سالشه..رفت تو اتاق
     
    ببخشيد اينو توضيح ميدم ولي ميخوام تجسم كنيد.اتاقي كه پشت من بود قبلا جزو پذيرايي بود كه توسط يه ديوار چوبي و درب كشويي به اتاق تبديل شده ولي ارتفاع درب به سقف نميرسه و بالاش بازه. 
    احساس كردم صداي گريه ميشنوم مطمئن بودم دختر داييم داره گريه ميكنه..از پسر خالم خواست بره ابجيمو صدا كنه..اومد باهاش حرف زد چي گفتو نميدونم ولي ابجيم اومد از خالم قرص سردرد گرفت بعد از چند لحظه اومدن بيرون...رفتن تو اونيكي اتاق خواب..دختر خاله ي دختر داييمم امشب با اينا بود...
    پسر خاله هام كه ميرفتن تو اتاق دخترا ميگفتن درو ببند..خالم عكساي مسافرتو ريخته بود تو سي دي اورد ببينيم..توجه داشتم به عكس من كه ميرسيد دختر داييم سرشو مينداخت پايين نگاه نميكرد...
    باز رفتن تو اتاق..پسر خاله كوچيكم يهو (نميدونم به كدوم يك از دخترا )گفت داري با شوهرت حرف ميزني؟
    بين اون سه تا هيچكدوم از دخترا شوهر ندارن.نميدونم كدومشون داشت با پسر حرف ميزد كه پسر خالم اينو گفت..موقع اومدنم در باز بود ابجيم نميدون داشت راجب چي حرف ميزد ميگفت نفسم عسلم  قلبم عشقم...با تلفن نبود احساس ميكنم يا داشت اس ام اس كسي رو ميخوند يا حرف پسري رو كه به يكي از دخترا گفته بودو بازگو ميكرد..ولي چرا انقد واضح؟چرا هيچكي جز من اين صداها رو نميشنوه؟
    داييم كسيه كه اگه ب دخترش چپ نگاه كني پوستتو قلفتي ميكنه حالا يعني براش مهم نيست اين حرفا؟
    داييم به ابجيم هميشه ميگه تو كارت با گوشيت چيه كه يه سره دستته اونوقت دختر خودش يه سره سرش تو گوشيه هيچي به اون نميگه....همش گوشيشو چك ميكنه و انگار داره چيزي رو ميخونه وگاهي اوقات جواب ميده..شما بودين چيكار ميكردين؟؟حق نميدين شك كنم؟؟ اونوقت ابجيه احمق من دست ميذاره رو قران كه اون با كسي نيست....
    بقران دلم تيكه پاره شده..هيچيكي نيست حرفمو بشنوه...به هركي هرچي ميگم ميگن بيخود شك ميكني هيچي نيست...ديگه جرات ندارم به كسي تو خونه حرف بزنم..همه منو زير سوال ميبرن.به من ميگن تو داري اشتباه ميكني اشتباه از توئه..منم مجبورم هيچي نگمو همه غصه هامو بريزم تووو دلم..ميدونم حسم اشتباه نيست ميدونم داره يه اتفاقاتي ميوفته ولي به كي بگم..هيچكي باورم نداره..
    بعضي وقتا از خواب كه بلند ميشم تا خوده شب اعصابم خرده دلو دماغ هيچ كاريو ندارم...شغل اول من ويزيتوريه...نماينده پوشك بچه ام..جاهاي دور از منطقه سكونت خودمم ويزيت ميكنم..چند روز پيش شهر ري رفته بودم ويزيت.سمت حرم شاعبدالعظيم بودم...يه نمونه اش همون روز..از صبح كه بلند شدم تا شب عصبي بودم...تو راه (2.5ساعت)تو ميني بوس همش سرم سمت پنجره بودو داشتم گريه ميكردم..حتي تو حرمم نماز خوندمو كلي گريه كردم ولي باز اروم نشدم تو راهه برگشتم گريه كردم...خب بابا منم ادمم..چرا هيچكي حاضر نيست حرفامو گوش بده..چرا همه منو مقصر ميدونن؟


    حرفام حرف دله..حرفه چيزايي كه ديدم و شنيدمه..شايد خيليا تو جريان خيلي چيزا نباشن ولي گوش كنيدو قبول كنيد واقعا حق دارم با چيزهايي كه ديدم و شنيدم اينطوري فكر كنم...

    عذر ميخوام انقد راحت حرف ميزنم.قبول دارم همه اينطوري نيستن ولي اصلا نميشه كسي رو شناخت.. پس خواهشن به خودتون نگيريد 

    1_من ادمي ميشناسم زن داره يه پسر گلم داره ولي اين ادم تو هوس به زن مردم هم رحم نميكنه...اگه زن شوهر داري پيدا شه بگه بيا خونمون ميره..اين چقد انسانه؟
    اونوقت همين ادم يه زن افتاب مهتاب نديده اي گرفته كه حتي از خونه بيرون نمياد بره بقالي چيزي بخره...
    حتي اين اقا كه مدير برنامه ما تو گروهه اركسته يه شب بعد از يه عروسي يكي از دوست دختراش بهش زنگ زد گفت شمالم..اينم اونشب زنشو پيچوند رفت شمال فردا غروبش اومد
    حالا درمقابل زنان شوهر داري ميشناسم كه با همين اقا يه مدتي در ارتباطن (خودم به چشم ديدما)و دقيقا ميشناسم شوهراشون واقعا اقا و با شخصيتن...حالا يكي از همين خانوما به اون ادم گفته اگه قول بدي باهام هميشه باشي از شوهرم طلاق ميگيرم ميام باتوو..
    2_رفتم جايي براي ويزيت گرسنه ام شد رفتم ساندويچ فروشي.يه اقا پسري با برادراش مشغول بودن و مغازه ي اونا بود..يكي از داداشا داشت حرف ميزد ميگفت:دوست دخترم هفته پيش بهم زنگ زده ميگه :"من واسم خواستگار اومده پسره بد نيست پولداره،خونه داره، ماشين زير پاشه و ادم باشخصيتيه.خانوادم و پدربزرگ و مادربزرگم تاييدش كردن.هفته ديگه بله برونمه ..يكم كه آبها از اسياب افتاد زنگ ميزنم دوباره باهم باشيم".
    3_قبل از دختر داييم رفتم خواستگاريه كسي 3سال پيش..گفتن نه بعد از 3ماه از جريان خواستگاريم فهميدم دختره اهل پارتي بوده..مشروب ميخورده و با هركي دوست بوده قهوه خونه ميرفته..حتي يه بار طرفو با دوست پسرش تو يه خونه تنها كلانتري گرفته...باز يه مدت گذشت اين جريان خواستگاري و براي يكي از دوستام با ذكر نام دختره گفتم پسره گفت:ا ا ا ا ا ....تو رفتي خواستگاري فلاني؟اون دو سال با من دوست بود....
    4_سال پيش دانشگاهي بودم.با دوستم از جايي رد ميشديم...متوجه علامت يه دختر به يه پسر شديم ولي جدي نگرفتيم..رفتيم داخل كوچه دوستم.. اون خانومه هم با ما اومد گويا خونشون اونجا بود..سريع اومد از كنارمون رد شد و اون پسره هم دنبالش.با چشم خودم شاهد بودم دختره رفت تو خونه دره خونه رو باز گذاشت پسره رفت توووو....
    5_يكي از دوستام با يه خانومي دو سه سال به قصد ازدواج دوست بود..يه اختلافي بينشون پيش اومد از اونجا كه يكي از پسراي فاميل اون دختره جريانو ميدونست و با اين پسره رفيق بود قبول كرد بين اينرو جوووش بده..ولي بعد از يه مدتي اون دوتا ريختن رو هم و اون بدبختو پيچوندن..

    اگه بخوام بگم راحت ميتونم 100 تا پاراگراف ديگه مثل اينا واستون مثال بزنم كه اكثرا شاهد بودم..ولي چرااااا؟؟
    چرا بايد اينطور باشيم...؟؟؟
    واقعا راهي واسه جلوگيري از اينهمه فساد نيست؟؟
    چرا مرد به زن،زن به مرد،دختره هنوز نامزد نكرده به نامزدش،دوستان چند ساله به هم،يه دختر به اينده اش بايد خيانت كنه؟؟؟ مگه امثال من كه رابطه جنسي با كسي نداشتيم چيزيمون شده؟ يا نكنه چيزيمون از اونا كمتره كه نميتونيم از اينكارا بكنيم؟
    چرا دختري كه هنوز نامزد نكرده و به قول خودش نامزدش همه شرايط يه زندگيه خوبو داره بايد اينكارو كنه؟
    چرا يكي مثل اون ادم توي مورد يك بايد يه زن افتاب مهتاب نديده بگيره اما خودش هزار جور كار كنه؟
    چرا يه دختر يه پسرو به پيشنهاد خودش ببره تو خونش؟
    چطور ميشه به يه ادم اعتماد كرد؟ اون دختري كه رفتم خواستگاريش خودشو تو محل طوري نشون داده بود از هركسي پرسيديم گفتن دختر بهتر از اين پيدا نميكني..خودش كه هيچ سه ماه بعد از اين جريان باباش بخاطر كلاهبرداري يك ميلياردي از ايران به مدت يكسال فرار كرد..خونه اشون ،ماشينشون و همه چيزشو مصادره كردن و هنوز شاكي داره...
    همون رفيق خودم تو مورد يك اگه زنش بفهمه اين همچين كارايي ميكنه بنظر شما چيكار كنه عاقلانه اس؟اونم با يه بچه؟
    شايد هركدوم از شما تجربه هاي اينچنيني را ديده يا شنيده باشيد..با اين جامعه رو به فساد بايد چيكار كرد؟
    بهترين دوستم فيلم برداره، با يه خانوم و اقايي اشنا شده بود كه زنو شوهر بودن...دفتر كارشون تووو خونه بود.گاهي اوقات براي انجام يه سري كارها دوستم ميرفت خونشون و از اونجايي كه اون اقا به دوستم اعتماد زيادي داشت اكثرا اين دوتارو تنها گذاشته و خونه رو به قصد بيرون ترك ميكرد..جالب اينجاست دوست من و اون خانوم عاشق هم شده بودن..رابطشون طوري شده بود كه اگه يه شب دوتا عروسي داشتند اون اقا با يه خانم غريبه ميرفت و خانومش با دوست من..زن و شوهري با هم نميرفتن براي فيلم برداري..حتي اخر شب مرده تو خونه خوابيده دوست من زنشو ميرسوند خونه...
    ديگه باور كنيد مغز من از اين همه غير قابل اعتماد بودن مردم تركيده..حالا من يكم دختر داييمو ميشناسم ميدونم احتمالا اهل اين حرفا (روابط نامشروع_جنسي) نيست ولي اگه اونم بهم نه بگه از كجا بدونم اونيكه بعد از اين ميرم دنبالش واسه زندگيه ايندم كاملا بهم راست بگه؟
    اگه خدايي نكرده مورد نوازشهاي جسمي و بدني قرار گرفته باشه و تجربه ي بوسيدن رو داشته باشه وبمن دروغ بگه من چيكار كنم؟

    شما باشي با اين تفاسير اصلا جرات ميكني دنبال ازدواج بري؟
    اقايي كه داري زن ميگيري و خانومي كه داري از بين خواستگارات يكي رو انتخاب ميكنيد اين يه نصيحت نيست تو رو خداچشماتونو بيشتر باز كنيد..من خودم ياده كاراي دختر داييم ميوفتم با خودم ميگم نكنه اينم بشه مثل اون دختره كه نامزدش همه شرايطو داره اما....اصلانم ربطي به سن نداره كه بگم وايستم 20 سالش شه عقلش بيشتر برسه...يكي هست 18 سالگي ازدواج ميكنه به شريك زندگيش وفاداره يكي هست 25 سالگي هم ازدواج كنه ميره دنبال خوشگذروني..پسر عمه ي من 18 سالگي شروع كرد با دخترا دوست شدن من 19 سالگي من الان 2 ساله گذاشتم رفاقتو كنار اون هنوز ادامه ميده تازه 4 سالم از من بزرگتره..به طرز فكر مردم بستگي داره...حالا من ميتونم بفهمم دختر داييم طرز فكرش چيه؟ از كجا معلوم دروغ نگه؟؟؟همين الانشم از كليات گذشته اش چيزي بخوام بهم دروغ ميگه..فردا اگه با وجود من تو زندگيش اگه بره با دوست پسرش به من ميگه؟ من بعد از اين ميتونم به كسي اعتماد كنم؟؟
    [size=xx-large]كي ميتونه به سوالات من جواب بده؟[/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:17#
    محیا مودت آواتار ها
    تنها جواب برا تموم سوالات
    به هیشکی اعتماد نکن
    منم توزندگیم یاد گرفتم با همه خوب بودنا و راحت حرف زدنام به یه نفر ب اعتماد نکنم
    نمیدونم.بین دخترا این چیزا زیاده
    منم قبلا یه دوستی داشتم بیکار میشدیم میگفت پاشو اون گوشی رو بیار با یکی حرفبزنیم.حوصلمون سر نره
    اما میدونی همه با اینکه شبیه همیم ولی اصلا شباهتی به هم نداریم

    .من اگه با دختری که دوس داری بودم .میتونستم کمکت کتنم ولی راسش با گفته های تو نمیشه قضاوت دقیق کرد.تا با کسی دوس نباشی نمیدونی کیه
    نمیدونم یه جورایی حرفات درسته بر خلاف همه بهت حق میدم چون تو این موقعیتای دخترو نه زیاد قرار گرفتم
    تو این بچه بازی ها
    زیاد اس ام اساو حرفای دوس پسرای دوستامو شنیدم.
    یه جورایی دنیا دخترا تو این سن البته 60 درصدشون این جوری خلاصه میشه.
    بازم خدا داند و پس .من حق قضاوت ندارم
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:18#
    محیا مودت آواتار ها
    میدونی ما ایرانمون ادماش نابود شدیم
    فرهنگای قشنگمون در امیخت با یه سری فرهنگای خیلی بد
    یه جورایی خودمونم نفهمیدیم چی شد
    ولی همه چی داغون شد
    متاسفم برا خودم
    برا ادمای این ایران
    کاش یه بچه بودیم که هیچی نمیفهمید
    وقتی نمیفهمی وقتی نمیبینی راحت ترو اروم تر زندگی میکنی .مگه نه؟
    شاید تو هم اگه همه این چیزارو نمیدیدی راحت تر کارای اونو قبول میکرد یو برات بازی بچگونه بود
    همیشه دونستن خوب نیس
    کاش هنوز بچه بودیم
    پاک و بی الایش
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:19#
    سلام دوست عزیز به نظر من هم شما و هم دختردایی تون خیلی احساساتی رفتار میکنید. در ضمن خواهر شما خیلی رفتار عجیبی داره اگه خواهر شماست که باید حقایق رو به شما بگه چون شما قصد مهم و بزرگی دارید. از طرفی شما دارید یه جوری دختر داییتون رو اذیت می کنید به طور کلی دخترا دوست ندارن زیاد تحت فشار باشن اما کارای دختر دایی شما هم عجیبه شاید از یه طرف نمیخواد شما رو از دست بده از طرف دیگه منتظر کس دیگه ایه به نظر من یه جای خوب و به صورت کاملا منطقی باهاش صحبت کنید و حرف دلتون رو بهش بزنید و صادقانه ازش بخواید که جواب شما رو بده. موفق باشید
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:20#
    سلام دوست عزیز.دراینکه قضیه ی امتحان کردنت دروغه محضه هیچ شکی نکن!واضحه که این خانوم باکسی ارتباط داره که خواهرتونم کلیت قضیه رومیدونه نه جزییاتو!دخترداییت ازاینکه بهش علاقه داری احساس غرورمیکنه.به عنوان یه دختربهت میگم که خوددارباش!درمقابل نگاهاش خودتونباز هرچقدم با نگاهش عشوه اومدمحلش نذار.توعلاقتوابرازکردی حالا دیگه منتطرباش ببین چی میگه.اگرم جواب منفی دادازش دلیل نخواه که فکرکنه خیلی افراطی کشته مردشی.
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. توروخدا به من بگيدچيكاركنم داغون شدم
    توسط fatima_126 در انجمن اختلاف با همسر یا خانواده همسر
    پاسخ: 7
    آخرين نوشته: 2014_06_07, 17:02
  2. با گذشتم چيكار كنم؟
    توسط شيوا92 در انجمن افسردگی
    پاسخ: 14
    آخرين نوشته: 2014_01_14, 16:27
  3. اگه درست نشه خودمو ميكشم
    توسط Yasamin در انجمن شکست عشقی(عاطفی)
    پاسخ: 37
    آخرين نوشته: 2013_10_02, 13:20
  4. حس جديد يكساله
    توسط الهه78 در انجمن مسائل مربوط به نوجوانان
    پاسخ: 13
    آخرين نوشته: 2013_08_23, 17:49

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •