تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




با رفتارهاي ديوونه كننده اين خانم چيكار كنم؟؟؟ وجودمو پر از شك كرده !!!!! زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:lover24
آخرین ارسال:زینب27
پاسخ ها 24

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

با رفتارهاي ديوونه كننده اين خانم چيكار كنم؟؟؟ وجودمو پر از شك كرده !!!!!

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام
    سال نو مبارك
    اميدوارم حالتون خوب باشه....
    خيلي خلاصه جريان گذشته رو تعريف ميكنم...من محمد24 سالمه..يعني 2 ماهه رفتم تو 24...دختر داييمو 2 ساله دوست دارم....اون18 سالشه اونم الان 3 ماهه تو 18 ساله...
    بعد از 1 سال و سه ماه از دوره ي علاقه ام به ايشون بواسطه خواهرم راضيش كردم با گوشيه خواهرم بهم پيامك بده...شروع پيامكش با محبت بود از اينده ي با من بودن حرف ميزد...از اونموقع يه روز باهام خوب بود يه روز بد....يه روز به قول قديميا از ته سوزن رد ميشد يه روز از در دروازه هم رد نميشد...مونده بودم چيكار كنم...
    يه بار تهديدم كرد اگه بهش گير بدم ميره به باباش ميگه اونروز خيلي تند باهام حرف زد ولي بعدش معذرت خواهي كرد...
    خلاصه اينكه رفتارش باهام هر روز يه رنگي داشت..بعضي وقتا شوخي ميكرد..از خواهرم پرسيده بود محمد چقدر پول جمع كرده؟؟...يه بارخواهرم گوشيرو از دستش گرفت اونم بهش گفت از الان داري خواهر شوهر بازي درمياري؟
    يه بار خواب ديدم عروسي كرده بيدار شدم گريه كردم ... ابجيم بهش گفته بود كه محمد خواب ديده عروسي كردي و تو خواب گريه كرده اونم پرسيد :بيدار شد هم گريه كرد؟ابجيمم گفت اره...(البته راست گفته بود ديگه)..خلاصه اينكه تا الان خيلي از رفتاراش هم اميدوار كننده بود هم نا اميد كننده خيلي هم مغروره...همش بهم ميگه نه نه نه...البته من حدس ميزنم پيش خواهرم اينطوري ميگه....ما تا اونموقع نتونسته بوديم باهم حرف بزنيم ....هميشه مادرش ميبره مدرسه مياره...يه هفته تو خونه تنها بود مادرش رفته بود مسافرت بعد كه برگشت فهميدم....حتي بمن زنگ نزده باهام حرف بزنه نميدونم بخاطر غروره يا با كسي ديگه سرگرم بوده....خدا ميدونه...
    از اون اولش نگاهش به من نگاه معمولي نبود و نيست...شب يلدا خيلي بهم نگاه كرديم طوري كه مادرم متوجه شده بود...مادرمم جريان نه گفتنشو ميدونه گفت اين همه بهت نگاه ميكنه اونوقت بهت ميگه نه؟؟
    تا زماني كه.....رفتيم مسافرت..
    توجه كردين كاري كه غيرعادي باشه نظر ادمو جلب ميكنه؟؟؟؟ من تا حالا تو اين2 سال اينقدر گوشي دست دختر داييم نديده بودم كه تو اين مسافرت ديدم..بهش شك كردم.بعد بهش پيامك دادم با كسي هستي؟گفت نه...حس كردم دروغ ميگه باهاش قهر كردم بهش نگاه نميكردم بعد از يكي دو ساعت ديدم خيلي داره نگاه ميكنه شايد با حالت التماس نگاه ميكرد.
    شب خيلي مشكوك با خواهرم رفتن حياط.منم بعد از چند لحظه رفتم،خواهرم تا منو ديد به دختر داييم كه داشت با گوشيه ابجيم با كسي حرف ميزد اشاره كرد قطع كنه...وقتي برگشتيم تو اتاق گوشيه خواهرمو گرفتم زنگ زدم ديدم دختر بود...حالا دختر داييم بود كه باهام قهركرده بود..بهش نگاه ميكردم چشم غره ميرفت و محل نميذاشت شب بهم پيامك داد گفت بهم نگاه نكن حالم ازت بهم ميخوره...ديگه فكر ميكردم واقعا از دستش دادم فرداش بازخواهرمو فرستادم تا راضيش كنه پيامك بده باز حرف از اينده زد...گفت تو اينده ام قراره بهم شك كني؟؟؟
    روزها مي گذشت رفتارش همچنان شك تو وجودم مياورد...خيلي صبر ميكردم تا بازم خراب نكنم...ميرفت نيم ساعت تو w.c كه تو حياط بود ميموند شب تا نصفه شب بيدار بود صبحم چشمامو باز ميكردم ميديدم داره با گوشيش ور ميره..رفتارش داشت عصبيم ميكرد..تا اينكه به ذهنم رسيد جايي كه داره با خواهرم يواشكي حرف ميزنه صداشونو ضبط كنم.....
    ضبط كردم..ولي نميتونستم تو شلوغي متوجه شم چي ميگن گذاشتم شب موقع خواب گوش بدم.تو راه از خواهرم خواستم دستشو بذاره رو قران و بگه اون با كسي نيست.من خيلي به خواهرم اعتماد دارم گفت اره ميذارم... قبول كردم وعملا ازش اينكارو نخواستم...ولي..چه چيزايي تو صداي ضبط شده بود...حرف از اينكه دختر داييم با كي دوسته يا ميخواسته از كسي شماره بگيره...داشت پيامكهاي يكي رو كه مطمئنا پسر بود (چون تو پيامك نوشته بود خانومم.. فهميدم پسره) رو واسه خواهرم ميخوند.با شنيدن اين صدا چند لحظه ي اول احساس كردم نفسم بالا نمياد...
    خواهرم بيدار بود ازش خواستم عملا دست رو قران بذاره گذاشت وقسم خورد كه دختر داييم با كسي نيست ولي بعدا فهميدم دختر داييم زد زير گوشش بخاطر اين كار ولي دليلشو نفهميدم.....با وجود خستگي زياد تا صبح نخوابيدم...صبحم قرار بود برگرديم خونه... جاتون خالي شيراز بوديم...راهمون واسه برگشت به تهران خيلي دور بود...تو راه يكم فكر كردم،نميتونستم اين موضوع رو هضم كنم..اين رفتارا،اين حرفاي ضبط شده،اين نگاه ها..كدومشو باور كنم..تو همين فكرا خوابم برد زياد طول نكشيد بيدار شدم خيلي ناراحت بودم يه چيز كشيدم سرم گريه كردم...واقعا داغووون بودم...ايستاديم يه جا واسه صبحانه..همه پياده شدن جز منو دختر داييم.. مثل اينكه ميخواست باهام حرف بزنه ميدونست صداش ضبط شده...تنها كه شديم بهش حالت كنايه گفتم:"واقعا منه بدبخت چقد ساده ام...اينهمه دنبال شمارتم و اينكه بتونم باهات در ارتباط باشم اونوقت يه پسر غريبه شمارتو داره و بهت ميگه خانومم....توام باهاش خوبي"...يه نوچ كرد رفت بيرون...ناراحت شد...رفت بيرون اما خيلي فكرش مشغول بود.. رفت يكم قدم زد بعد اومد دورو بر ماشين...از پنجره الكي با كيفش ور رفت فكر كنم ميخواست چيزي بگه يا منتظر بود چيزي بشنوه ولي من انقد اوقاتم تلخ بود كه هيچي نگفتم..راه افتاديم...به اصفهان رسيديم وايستاديم واسه خريد سوغاتي...منكه دلو دماغ نداشتم.اونم باز موند تو ماشين..(تا اونموقع هميشه پياده ميشد باخواهرم ميرفت)...با خودم فكر كردم يه فرصت و كه از دست دادم ايندفعه رو از دست نميدم باهاش حرف زدم....گفت:" واسه امتحان تو نقشه كشيديم...ميخواستم ببينم انقد دوسم داشتي كه دوباره بهم شك نكني؟؟؟ميگفت تمام لحظات از پسر حرف ميزديم تا تو اتفاقي بشنوي و عكس العملتو ببينيم..."..گفت اگه اينبارو بهم شك نميكردي باهات ازدواج ميكردم...پرسيد حتي يه درصدم فكر نكردي امتحان بوده؟"
    منم تو جواب گفتم هر چي بوده من غيرتي شدم نبايد ازم توقع داشته باشي با اينكه دوستت دارم ببينم با كسي هستي و بي تفاوت باشم..!!! گفت صدارو پاك كن منم قول دادم پاك كنم....پرسيد تو صدا چي شنيدم منم كامل گفتم اونم گفت خيلي خوب همه چيو ضبط كردي...كامل با جزييات!!
    به نظر شما دوساله همش بهم ميگه نه! ميتوم باور كنم حرفشو كه گفت اگه بهم شك نميكردي باهات ازدواج ميكردم؟؟؟چرا تو اين دوسال هيچي بهم نگفت؟؟حالا كه اين اتفاق افتاده اينو ميگه؟؟
    با حرف زدن باهاش احساس ارامش كردم و ارومتر شدم.
    يك روز قبل از 13 بدر ساعت 4.5 صبح رسيديم خونه خوابيديم،بيدار كه شدم با به ياد اوردن قضايا باز اشك تو چشمام جمع شد..داغووونه داغووون بودم. همين اوضاع براي من برقرار بود تا شبه سيزده بدر تصميم گرفتيم بريم خونه داييم اينا...
    تو اين دو سال باهام سنگين برخورد ميكرد اصلاباهام حرف نميزدو سلام نميداد...ولي اونشب با خوشرويي وايستاده بود دم در سلام عليك كرد...نشستيم رفتم اشپزخونه ديدم اون هست از زنداييم اب خواستم ولي اون خيلي سريع پيش دستي كرد و بهم اب داد تشكر كردم گفت خواهش ميكنم...بعد بهم از گوشيه خواهرم پيامك داد به قولت(پاك كردن صدا)عمل كردي؟؟؟ گفتم اره...گفت بخاطر تهمتت(فكر كنم منظورش شك من بود) ديشب تا صبح گريه كردم...ولي بازم با نگاش باهام حرف ميزد..
    وقتي از مسافرت رسيديم و استراحت كرديم رفتم تا با خواهرم حرف بزنم اونم گفت من خيلي بهش گفتم بيخيال امتحان شو قبول نكرد..گفتم: ابجي من طاقت خيانت ندارم گفت با كسي نيست ولي دختريه كه اگه با كسي هم باشه و بياد باتوو حتما با يارو بهم ميزنه..گفت خيليا خواستن شماره بدن نگرفت اينكارا فقط واسه امتحان بود..
    تو اين مدت سعي كردم مسائل رو واسه خودم تجزيه و تحليل كنم تو مخم نميرفت قضيه صدا امتحان باشه خيلي واقعي تر از اين حرفا بود...چون خودم با كسايي بودم سعي كردم با اين موضوع كنار بيام كه اونم ممكنه شيطنت كنه ولي مطمئن بودم فقط براي شناخت جنس مخالفه و احتمال خيلي زياد وابستگي وجود نداره...حتي فكر نميكنم واسه گشتن با كسي بيرون بره.
    ديروزم همه رفتن خونشون جز من،.بهشون پيامك دادم خواهرم گفت هنوز از تهمتت ناراحته. موقع برگشت به خواهرم گفته بود ديگه اسمشو پيش من نيار پيامكشم واسم نخون..بارها اين حرفو زده بود
    هنوزم فكرم درگيره...خيلي مغروره با حرفاش داغونم ميكنه...خدا ميدونه داره چيكار ميكنه..چي تو فكرش ميگذره...
    چيكار كنم كه هنوز شك دارم و نميتونم صدارو قبول كنم؟؟؟ قاطي كردم نميدونم چه تصميمي بگيرم..ميخوام برم خواستگاريش..چند روز ديگه..شايد بذارم امتحاناش تموم شه...ولي فكرم مشغوله.. خودمم از زندگي افتادم..تمركز ندارم رو درسام..رو كارم..همش به فكرشم ...
    سوال؟؟؟ تو تمام اين اتفاقات كي مقصره؟؟ من بايد چيكار كنم؟؟اگه من مقصرم چطور از دلش در بيارم؟؟؟ممنون ميشم اگه منو تو تمام اين قضايا راهنمايي كنيد...فكر خودم به هيچ جا نميرسه..
    ببخشيد كه طولاني شد اما در عوض همه چيو كامل توضيح دادم تا تيكه تيكه نگم و دوستانو گمراه كنم..عذر ميخوام اگه خيلي به حاشيه پرداختم..
    بازم ممنون...شب بخير     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    دوست عزیز
    مطمئنن دختر دایی شما هنوز بچه اس...
    دختر خانما تا سن 25 سالگی عقاید و علایقشون تغییر میکنه...پس نمیتونید رو رفتارش فعلا حسابی باز کنید..
    حالا اون کارشون امتحان بوده یا نه نمیتونم نظری بدم
    ولی کلا شک داشتن ی جور مریضیه...کسی دوست نداره بهش شک کنن...
    اگه یکم کمتر دنبالش بری بهتره...بزار بیاد دنبالت
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    rahaii آواتار ها
    سلام دوست عزيز به همياري خوش آمدين:

    از اين جريان خانواده ها در جريان هستند البته بجز خواهرتون؟ چقدر نسبت به ايشون شناخت داريد؟ علاقه تون از رو احساسه يا منطقي؟ چقدر ايشون به معيارهاتون نزديك هستند؟ شاغل هستين؟ شما قبلا با كسي هم رابطه داشتين؟ اگر بله دليل جدايي؟ 
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام
    ممنون از راهنماييتون.تا الان مادر پدر من با خبر بودن از دوشنبه شب تا حالا هم خانواده ايشون با قرار خواستگاري با خبر شدن يعني پدر مادرم واسه صحبتهاي اوليه دوشنبه شب رفتن خونشون ولي امروز برادرش خبر رقيب عشقي رو بهم داده
    من دوسش دارم روابط خانوادگيمون خيلي نزديكه از لحاظ معيار هم

    پيشرويه اوليه ي من با عقل بود...يعني اول معيارامو بر اساس عقل چك كردم ديدم ايشون اكثرشو داره...مثلافاميله نزديكه و به خاطر رفت و امد خيلي زياد كاملا خانوادشو ميشناسم..تا اونجايي كه خودم شنيدم نماز ميخونه ولي هيچ وقت تا حالا خودم نديدم شايد ميخواد ريا نشه من اينطوري فكر ميكنم...ولي ذكر گفتنشو ديدم...حدودا روزي 2ساعت يه ذكرايي ميگه كه نميدونم چيه...هر جا رفتم ديدم خونه داريش حرف نداره....همه جا چه فاميل نزديك و صميمي باشن چه نباشن بلند ميشه به ميزبان تو پذيرايي كمك ميكنه هميشه هم اخر مهموني ظرفاي ميزبانو با اصرار ميشوره...تو خونه خودشونم كه هيچ....نظافت خونه و اتاقشونم كه به عهده ي خودشه حتي اتاق برادرشم نظافت ميكنه..خيلي با سليقه وسايل تزييني واسه خونه درست ميكنه باهر وسيله اي..معرفتشم خيلي جاها ديدم..دلسوزه...داداشش زياد بهش زور ميگه و بهش بي احترامي ميكنه من خودم بارها شاهد بي احترامي ها وتند حرف زدنش بودم...ولي رفتيم مسافرت همش ميگفت جاي داداشم و بابام خالي...از خواهر خودم كه اينهمه هواشو دارم و بهش احترام ميذارم تا حالا همچين معرفتي نديدم...ولي اونطور من احساس ميكردم مثل خيلي از دخترا اصلا به فكر رابطه با هيچ پسري نبود ...ارتباط با جنس مخالف رو گناه ميدونست حتي پيامك دادنو...به من ميگفت چون قبلا دوست دختر داشتي نميخوامت..حالا خودش !!!!!!من مشكلم اين نيست اون با كسي بوده...دركش كردم...قبولش كردم باهاش كنار اومدم ولي نميتونم قبول كنم بهم دروغ بگه نبودم صداقت واسم خيلي مهمه..اگه اصرار داشته باشه كه با كسي نبوده اونوقت دستش رو شه خيلي ناراحتم ميكنه..نه به خاطر بودنش با كسي بلكه بخاطر دروغش..
    فقط دوستي داشتم.ازدواج يا نامزديه ناموفق مداشتم
    بازم ممنون از راهنماييتون


     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    فکر نمیکنید ازدواج برای اون خانم با این سنش زوده؟هرچند خودمم معتقدم سن عقلی مهمه نه عددی ولی...
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    سلام
    نميدونم پسر داييم راست ميگه يا نه كه خواستگار داره ولي اگه راست باشه شنيدم كه گفته داييم  گذاشته به اختيار خودش كه تصميم بگيره ...پدر مادرش حتما ميدونن به حدي رسيده كه ميتونه تصميم بگيره..
    زياد سنش كم نيست ما تو فاميلمون دختر 16 ساله هم داشتيم كه 16 سالگي عروسي كرده...الانم با 2تا دختر بعيد ميدونم پشيمون باشه...دختر داييمم دختر عاقليه...مغرورم هست درگير احساسات نميشه كه گول كسي رو بخوره...ولي اضطراب گرفتم به خاطر وجود رقيب..تازه ديشب رفتن خواستگاري يه روز نشد خوشحال باشيم...
    ممنون از نظراتتون
     شب بخير
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    نمیدونم من نمیتونم در مورد ایشون چیزی بگم

    ولی خب شما از کجا مطمئنید ک اون دختری م 16 سالگی ازدواج کرده موفق هست تو زندگیش؟
     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'sungift143' pid='4283' dateline='1366787288'
    ولی خب شما از کجا مطمئنید ک اون دختری م 16 سالگی ازدواج کرده موفق هست تو زندگیش؟
     
    سلام 
    اصلا موضوع من اون خانم نيست...دوستان از سنمون حرف زدن من گفتم درسته دير نيست ولي خيلي هم زود نيست يه مثالم زدم..نميخوام بحث و منحرف كنم...
    بازم ممنون ولي لطفا كاملا متنو بخونيد چون احساس ميكنم از بحث خارج شديم

     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    محیا مودت آواتار ها
    هیم
    باید بگم  که جالبه
    من خودم برا اینکه  فقط از کسی که دوسش دارم سیلی بخورم سه سال  تموم منتظر شدم.
    من دوسش داشتم اما اهمیت نمیداد و منم سعی میکردم غیرتیش کنم اما عین خیالشم نبود
    شاید سر اون بود این سه سالو راهمو کج رفتم
    به نظر من رفتار دختر داییت زیادی غیر عادیه
    یکم شبی دختر عموی منه.
    ولی در کل بذار خودش تصمیم بگیره تو که میگی قرار خاستگاری رو گذاشتی
    اگه دوسش داشته باشه با تموم غرورشم شده جواب مثبت بهت میده
    در مورد صدا منم شک کردم
    یه جورایی حس میکنم امتجانی در کار نبوده
    چون احتمالش فکر کنم کم بوده که فکر  کنن و به مغزشون برسه شما بخواین صداشونو ضبط کنید
    ولی اینم بذارید پای شیطونیش

    دخترا عاشق توجهن بهشون توجه نکنی بر میگردن پیشت
    یکم کمتر دنبالش باش
    دوری و دوستی

    میدونم که صدق میکنه
    کم التماس کن
    موفق باشی
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    سلام 
    با اون صداي ضبط شده خيلي چيزا ثابت شد...حتي ايشون بعد از اينكه فهميد صداش ضبط شده هووول شد وكلي رفت تو فكر و دستپاچه شد.. مونده بود چيكار كنه..تقصير مادرم بود دخالت كرد و رفت بدون اينكه بمن بگه به دخترا گفت كه محمد صداتونو ضبط كرده....اونا هم نيم ساعتي تو اتاق با هم پچ پچ كردن ومن مطمئنم حرفشونو يكي كردن كه به همه بگن داشتيم امتحانش ميكرديم و هماهنگ كردن به هيچ عنوان لووو ندن وگر نه اگه مادرم نميگفت مطمئنم نميتونستن اين موضوع رو هيچ جوره جمعش كنن و يه دروغ ديگه ميگفتن كه بدتر دستشون رو ميشد..مادر منم مثلا اومد عاقلانه رفتار كنه و همه چيزو درست كنه بدتر يه بهونه داد دست دخترا كه در برابر من جبهه بگيرن و طلبكار بشن.متاسفانه مادرم بيسواده و زياد نميتونه منطقي فكر كنه و باهوش نيست واسه اينكه اونا اعصابشون خرد نشه رفت همه چيزو گذاشت كف دستشون.....و الا اصلا روحشونم خبر نداشت كه صداشون ضبط ميشده كه بخوان واسه امتحان من از قصد از پسر حرف بزنن....حالا دختر داييم مثلا با من قهره و ميگه تو بمن تهمت زدي...تو اون مسافرت از اون اول رفتارشون باعث شك شد منم كه نميتونستم بدون سند محكم حرف بزنم مجبور شدم اتفاقاتو ببينم و ناراحتيمو بريزم تو خودم يه بار به ذهنم رسيد يه مدرك ازشون بگيرم و عكس العملشونو ببينم كه مادرم همه چيو خراب كرد وگر نه همون صدا خيلي كارا ميتونست بكنه سند محكمي بود..حالا موندم با اين حرفاي اينا چيكار كنم...دختر داييم ميگه به خاطر تهمتي كه بهم زدي يه شب تا صبح گريه كردم...ولي يكي نيست بگه بخاطر رفتار شما كل مسافرت به من كوفت شد.غرورش نميذاره ولي احساسم اينه دوستم داره بازم نميدونم نگاهش اينو ميگه

    باز ممنون
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. توروخدا به من بگيدچيكاركنم داغون شدم
    توسط fatima_126 در انجمن اختلاف با همسر یا خانواده همسر
    پاسخ: 7
    آخرين نوشته: 2014_06_07, 17:02
  2. با گذشتم چيكار كنم؟
    توسط شيوا92 در انجمن افسردگی
    پاسخ: 14
    آخرين نوشته: 2014_01_14, 16:27
  3. اگه درست نشه خودمو ميكشم
    توسط Yasamin در انجمن شکست عشقی(عاطفی)
    پاسخ: 37
    آخرين نوشته: 2013_10_02, 13:20
  4. حس جديد يكساله
    توسط الهه78 در انجمن مسائل مربوط به نوجوانان
    پاسخ: 13
    آخرين نوشته: 2013_08_23, 17:49

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •