تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




حکایت های کوتاه و آموزنده زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:niloofarabi
آخرین ارسال:سوخته
پاسخ ها 16

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

حکایت های کوتاه و آموزنده

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    niloofarabi آواتار ها
    اگه گفتی اسمش چیه ؟

    واعظی از بالای منبر موعظه می کرد ، شخصی از وی پرسید : « ای واعظ اسم زن شیطان چیست ؟»
    واعظ گفت: «اسم زن او را بلند نمی شود گفت، برخیز و نزد من آی تا آهسته به تو بگویم.»
    آن شخص برخاست و نزد واعظ آمد.
    واعظ سر در گوش او گذاشت و هر چه می توانست به او فحش داد و گفت که من چه میدانم اسم زن شیطان چیست! من که در ایام عقد او حاضر نبودم دیگر مطلبی نبود که بپرسی؟
    آن شخص برگشت و نشست.
    از او پرسیدند که چه گفت:
    گفت : « هر که می خواهد بهفمد خودش برود ، در گوش او خواهد گفت چنانچه در گوش من گفت .» [img]images/smilies/biggrin.gif[/img]
    [img]images/smilies/tongue.gif[/img]
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    niloofarabi آواتار ها
    بمیرد بهتر است
     
    از حضرت امیر (ع) پرسیدند بهترین چیزی که به انسان داده شده چه چیز است؟
    فرمودند: عقل داشته باشد.
    گفتند: اگر اورا عقل نباشد،فرمودند او را برادر مومنی باش که با او مشاوره نموده و از عقل او استفاده کند.
    گفتند اگر این هم نباشد،فرمودند در مجالس سکوت اختیار نماید و حرف نزند.
    گفتند اگر این هم نباشد، فرمودند پس مرگ فوری بیاید او را دریابد.
    یعنی چنین مرد را مردن بهتر از زندگی.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    rahaii آواتار ها
    عابد و شیطاندر میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.
     عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت: «دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.

    بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: «کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»

    ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛
    ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی،پس مغلوب من گشتی»


    .
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    Ali Haddadi آواتار ها
    مردی که فکرمی کردهمسایه اش دزداست!
     
    در فولکلور آلمان ، قصه ای هست که این چنین بیان می شود :
    مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت.
    متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود ، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند ، پچ پچ می کند ،آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض کند ، نزد قاضی برود و شکایت کند.
    اما همین که وارد خانه شد ، تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می کند!
    پائلو کوئیلو
    همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!
    منبع: سيمرغ
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    Ali Haddadi آواتار ها
    کودک قهرمانی که یک دست نداشت
     
    روزگار نو : کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد…
    پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد!
    استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند.
    در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.

    بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.
    استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.
    سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!
    سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود.
    وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید.
    استاد گفت: “دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی!
    یاد بگیریم که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنیم!!
    منبع:سيمرغ
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    محیا مودت آواتار ها
    [size=20pt]عتیقه‌فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید كاسه‌ای نفیس و قدیمی دارد كه در گوشه‌ای افتاده و گربه در آن آب می‌خورد. دید اگر قیمت كاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت: چند می‌خری؟ گفت: یك درهم. رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه‌فروش داد و گفت: خیرش را ببینی. عتیقه‌فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممكن است در راه تشنه‌اش شود بهتر است كاسه آب را هم به من بفروشی. رعیت گفت: قربان من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروخته‌ام. كاسه فروشی نیست.[/size] هرگز فکر نکنید دیگران احمقند
      
       
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    Ali Haddadi آواتار ها
    موشی درخانه صاحب مزرعه تله موش دید،به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد،همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد،ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید از مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند گاو را برای مراسم ترحیم کشتند ودراین مدت موش ازسوراخ دیوار نگاه میکردو به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکرمیکرد
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    Ali Haddadi آواتار ها
    غیرت سلمان
    سلمان با زنی ازدواج کرد،صبح بعد یکی از آشنایان از سلمان پرسید: «همسرت را چگونه یافتی؟» سلمان از سوال نا به جای او که افشای آن بر خلاف عفت بود،روی گرداند و گفت:خداوند پرده ها،دیوارها و درها را برای آن قرار داده،تا اسرار و مسایل خصوصی فاش نگردند،
    بنابراین نباید در امور خصوصی سوال کرد.

    از پیامبر نقل شده است که آنکسی که اینگونه اسرار پوشیده را فاش میکند،و به دیگری می گوید،او و شنونده همچون دو الاغ هستند که در جاده،همدیگر را برای آمیزش بو میکنند و همهمه می نماید.

    به این ترتیب سلمان به ما آموخت که امور نا پیدایی که افشای آن موجب لکه دار شدن عفت عمومی میشود،نباید فاش گردد،بلکه باید در پشت پرده مخفی بماند
    منبع:sad-pand.blogfa.com
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    Ali Haddadi آواتار ها
    غیرت قاضی
    مردی به جرمی قتل همسر و یک مرد اجنبی در خانه ی خودش متهم بود،

    در زمان محاکمه خود را به خواب زد،وقتی موارد اتهامی وی را خواندند،و قاضی چکش عدالتش را بر زمین کوبید،او به اصطلاح از خواب بیدار شد،و رو به قاضی نمود و گفت: آقای قاضی قبل از دفاع از خودم،اجازه می خواهم خوابی را که الان دیدم تعریف نمایم،وبعد به دفاع بپردازم.

    قاضی به او اجازه داد،

    متهم اینگونه شروع نمود که الان در خواب دیدم کسی به من گفت برو به این آدرس فلان خیابان و فلان کوچه و فلان پلاک که درب آن خانه به رنگ فلان است.

    در آنجا زنی است که با مردان اجنبی معاشرت دارد،من هم به راه افتادم،و به آن آدرس رفتم،

    وقتی در زدم زنی در را باز کرد با این مشخصات،.......

    وقتی صحبت متهم به اینجا رسید،قاضی با عصبانیت چکش را به طرف متهم پرتاب کرد،

    وفریاد زد که این آدرس منزل وخانه ی من است،در این هنگام متهم از جایش برخاست و گفت:

    آقای قاضی حالا که شما با شنیدن یک خواب که آن هم واقعیت نداشته،اینگونه غیرتی و عصبانی میشوی!

    من که با چشم خود مرد غریبه ای را در خانه ی خودم ونزد همسرم دیده ام،

    آیا حق نداشته ام که او را به قتل برسانم؟
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    Ali Haddadi آواتار ها
    غرور

    روزی استاد پیری با شاگردش از محلی می گذشتند. در راه،یکی از اساتید جوان مدرسه ،

    به آنها پیوست.آن مرد جوان ،گستاخانه و از سر غرور و تکبر،با استاد پیر برخورد کرد.

    استاد پیر ،بدون آنکه جوابی به آن مرد جوان بدهد به راه خود ادامه داد.

    شاگرد جوان بدون آن که اعتراضی کند،از استاد سوال کرد:«استاد،آن جوان رفتار خوبی نکرد و شما
    جوابی ندادید.»

    استاد پیر در حالی لبخند بر لب داشت،گفت: «وقتی تشت خالی ،در برابر آب است زیاد سرو صدا

    می کند،ولی همین که پر شد ،آرام آرام سرو صدایش کمتر می شود.»

    شاگرد،راضی از جواب استاد،لبخندی زد و به راه خود ادامه داد
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •