تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




نیاز به کمک فوری(فوبیای بیماری و مرگ) زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:nilznilz
آخرین ارسال:nilznilz
پاسخ ها 8

نیاز به کمک فوری(فوبیای بیماری و مرگ)

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام
    اسمم نیلوفره و 20 سالمه!
    من از بچگی دچار ترس از بیماری،مرگ خودم و مرگ مادرم بودم!
    مثلا یه بار تو بچگی روی بدنم یه سری لکه های قهوه ای دیدم و سریع شروع کردم به گریه کردن و فکر به اینکه سرطان پوست دارم!
    خیلی غصه خوردم و خودمو تو اتاقم حبس کردم تا اینکه یهو یادم افتاد دیروزش چندتا گردو پوست کندم و اونا لکه های پوست گردوئه!
    یه مدت بعد تهران یه زلزله اومد و حتی خیلیا رفتن شبو تو پارک خوابیدن از جمله خانواده ی خودم!
    از اون روز به بعد من دچار ترس از زلزله و مرگ مادرم شدم!
    یه مدت بعد زلزله کنار رفت و ترس از مرگ مادرم شدیدا درگیرم کرد طوری که هر روز وقتی افتاب غروب میکرد شروع میکردم به گریه کردن و حالم تا اخر شب بد بود!همش می ترسیدم مامانمو از دست بدم!
    حالم اونقدر بد بود که همه جا نذر و نیاز میکردم و چون بچه بودم اصن به روانپزشک فکر نمیکردم!
    این قضیه یه مدتی گذشت و تموم شد!
    من از اون موقع تا همین یک سال پیش هیچوقت اینطوری نشدم و هربار که از بیماری می ترسیدم سطحی و گذرا بود!
    اما الان حدود یک ساله که کم کم دارم به اون دوران برمیگردم
    اوایل فقط از شنیدن کلمه مرگ،قبرستون و صدای اذان حالم بد میشد!حس خفگی بهم دست میداد و اصلا نمی تونستم به مرگ فکر کنم!دیگه حتی صدای قران و اذان و هرچیز دیگه ای بهم احساس خفگی میداد!
    وقتی چند وقت پیش مرتضی پاشایی فوت شد حس کردم حالم بدتر شده هربار صدای اهنگاش یا حرفی از خودش میشنیدم حالم بد میشد!
    یه وقتایی تو خونمون وقتی تلوزیون مراسمشو میزاشت احساس خفگی بدی بهم دست میداد طوری که میرفتم تو اتاقم و گوشمو میگرفتم!
    بعد از اون زمان من احساس میکردم دردای کمی هرازگاهی دو طرف معدم حس میکنم!یه بار اسهال شدید گرفتم و دکتر گفت ویروسه اما یک ماه و نیم بعد که دوباره همون اسهالو گرفتم دوباره تمام حالات وحشتناک بچگی برای من زنده شد!
    اینبارم دکتر دفتم گفت ویروسه و حتی بنا به گفته ی خودم یه عالمه ازمایش نوشت!اما من نمی تونستم قبول کنم و مدام با خودم میگفتم سرطان معده دارم!انقدر میترسیدم که بدنم میلرزید و بی اشتهایی وحشتناکی گرفته بودم!حتی از شنیدن اسم غذاها حالم بهم میخورد!
    چندتا دکتر اعم از متخصص گوارش رفتیم ازمایش دادم با اینکه اونا میگفتن ویروسه ولی من نمی تونستم باور کنم!هر شب گریه میکردم!
    شروع کردم نماز خوندن قران خوندن و دعا کردن!
    یه مدت بعد اشتهام کمی بهتر شد و تهوعم رفت حالا صبحا اسهال میگرفتم شبا یبوست و اینبار با خودم گفتم چون سه سال پیش اندوسکوپی کردم اچ ای وی گرفتم و حالا استرس این بیماری!
    تا روزی که جواب ازمایشم بیاد مردم و زنده شدم طوری که صبح شنبه ساعت 6 رفتم جوابو گرفتم و چون دکتری باز نبود رفتم درمانگاه شبانه روزی تا جوابو بدونم!تا زمانی که دکتر نگاهشو از رو نتیجه برداره و جواب بده مردم و زنده شدم!بلاخره گفت چیزی نیست فقط کمبود کلسیم داری و بیلی روبینت بالاس!
    ولی حال روحیم هیچ خوب نشد همش با خودم میگم چون دید من خیلی استرس دارم و ترسیدم اینجوری بهم گفت!
    منتظرم تا برم پیش دکتر خودم و اونم بهم جواب بده!
    شبا وقتی میخوابم دنده هام درد میکنن و از خواب بیدار میشم!همش ناراحتم و میخوام تا 12 ظهر بخوابم!اشتها ندارم! فعالیت ندارم! هنوزم صبحا اسهال و شبا یبوست!
    گاهی حتی بی دلیل بی اینکه به مریضی فکر کنم حالم بده و میخوام گریه کنم!
    اینم بگم دشمن من یه موضوعه و اونم اینکه مدام تک تک علائم و بیماریها رو تو نت سرچ میکنم و متاسفانه همه بیماریها علایم مشترک و علایم بیماریهای معمولیو دارن و من دونه دونه اون بیماریا رو به خودم نسبت میدم!
    دیگه از دست خودم خسته شدم!اصن بر فرض بیمارم باشم چرا انقدر ضعیفم؟اینهمه ادم بیمارن ولی برای زندگی میجنگن اما من اینطوری ضعیفم!
    همه چی تو زندگیم خوبه همه چی دارم بهترین دانشگاه میرم هزارتا چیز بلدم و همه منو برا بچه هاشون مثال میزنن
    اما من حالم برخلاف تصور اونا خوب نیست!همش دلگرفته ام و با کوچکترین درد و علامتی تو بدنم شروع میکنم به استرس گرفتن!
    یه نکته دیگه اینکه من مدتیه جز روزای دانشگاه و یا دکتر رفتن از خونه بیرون نمیزنم!
    ظهرای غیر تعطیل 12 از خواب پامیشم!ناراحتم و حال ندارم و حتی اشتهام ندارم!دستم به هیچ کاری نمیره و فقط وزن کم میکنم!
    هم خودم هم خانوادم از این وضع من عاصی ان!

    خواهش میکنم به من کمک کنین و صادقانه یه دکتر خوب بهم معرفی کنین!میخوام اونقدر قوی بشم که حتی اگه روزی بیماری خاصی داشتم توان جنگیدن باهاشو داشته باشم!
    پاسخ با نقل و قول

  2. نیاز به کمک فوری(فوبیای بیماری و مرگ)  سپاس شده توسط Far Zane,m1392,narges☺,حسینی

  3. ارسال:2#
    mohamad422261 آواتار ها
    hamyaryiran.ir/showthread.php?t=8770

    درکتون میکنم خیلی حس بدیه وحتمآ خیلی اذیت میشید اما نگران نباشید دوستان اینجا کمکتون میکنن ، توی پست بالا آقای عزیزی مشکل یه نفر رو که شبیه شما بودن جواب دادن سربزنید،و درباره ی مرگ باورونگرش مثبت رو جایگزین نگرش منفی کنید، مرگ صرفآ رفتن از یک وادی به وادیه دیگست ،سعی کنید نگرش مثبتی نسبت به مرگ داشته باشید،مگه رفتن به بهشت و برخورداری از نعمتهای خدا بده! همه ی ما از خداییم و به خدا بازمیگردیم ،ببین رفتن پیش خدا و راحت شدن از سختیهای این دنیا چقد لذت بخشه، دوستان با راهنماییهاشون باهاتون همراهی میکنن نگران نباشیدحل میشه
    پاسخ با نقل و قول

  4. نیاز به کمک فوری(فوبیای بیماری و مرگ)  سپاس شده توسط Far Zane,m1392,narges☺,nilznilz,sara2,حسینی

  5. ارسال:3#
    نقل قول نوشته اصلی توسط mohamad422261 نمایش پست ها
    hamyaryiran.ir/showthread.php?t=8770

    درکتون میکنم خیلی حس بدیه وحتمآ خیلی اذیت میشید اما نگران نباشید دوستان اینجا کمکتون میکنن ، توی پست بالا آقای عزیزی مشکل یه نفر رو که شبیه شما بودن جواب دادن سربزنید،و درباره ی مرگ باورونگرش مثبت رو جایگزین نگرش منفی کنید، مرگ صرفآ رفتن از یک وادی به وادیه دیگست ،سعی کنید نگرش مثبتی نسبت به مرگ داشته باشید،مگه رفتن به بهشت و برخورداری از نعمتهای خدا بده! همه ی ما از خداییم و به خدا بازمیگردیم ،ببین رفتن پیش خدا و راحت شدن از سختیهای این دنیا چقد لذت بخشه، دوستان با راهنماییهاشون و معرفیه کتبی در این زمینه باهاتون همراهی میکنن نگران نباشیدحل میشه

    ممنون از پاسختون
    حقيقتش بارها و بارها به اين قضيه فكر كردم و حتي مقاله هايي خوندم از كسايي كه مردن و زنده شدن و اينكه از نظرشون مرگ چقدر شيرين بوده و اصلا نميخواستن به دنيا برگردن
    ولي من دست خودم نيست!مي ترسم و هر چقدرم تلاش ميكنم حالم خوب نميشه

    درباره ي مشكل مشابهي كه تو فروم مطرح شده بود بايد بگم خوندمش اما حال من خيلي بدتر از ايشونه!
    اون خانم خودشون كم كم بهتر شدن
    اما من واقعا نمي تونم خودبه خودي و تنهايي از پس اين حالم بربيام!
    قبلا مي تونستم اما الان ديگه نه!مدتهاس اين مشكل و اين ترس درونم جمع شده و حالا دارم منفجر ميشم!
    پاسخ با نقل و قول

  6. نیاز به کمک فوری(فوبیای بیماری و مرگ)  سپاس شده توسط Far Zane,m1392,narges☺

  7. ارسال:4#
    mohamad422261 آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط nilznilz نمایش پست ها
    ممنون از پاسختون
    حقيقتش بارها و بارها به اين قضيه فكر كردم و حتي مقاله هايي خوندم از كسايي كه مردن و زنده شدن و اينكه از نظرشون مرگ چقدر شيرين بوده و اصلا نميخواستن به دنيا برگردن
    ولي من دست خودم نيست!مي ترسم و هر چقدرم تلاش ميكنم حالم خوب نميشه

    درباره ي مشكل مشابهي كه تو فروم مطرح شده بود بايد بگم خوندمش اما حال من خيلي بدتر از ايشونه!
    اون خانم خودشون كم كم بهتر شدن
    اما من واقعا نمي تونم خودبه خودي و تنهايي از پس اين حالم بربيام!
    قبلا مي تونستم اما الان ديگه نه!مدتهاس اين مشكل و اين ترس درونم جمع شده و حالا دارم منفجر ميشم!
    میفهمم حالتون رو،همین که پیگیر شدین و مصمم هستین خیلی خوبه،همونطور که گفتین به یه نفر نیاز دارین همراهیتون کنه بنظر من برای پیدا کردن ریشه ی مشکل و برطرف کردن اون بهترین همراه برای شما یه روانشناسه،هرجا هستین به یه روانشناس خوب مراجعه کنید اونم با شنیدن صحبتاتون سعی میکنه ریشه یابی کنه و یه روند برای بهبودیتون در نظرمیگیره و کمکتون میکنه اما شما هم مصمم باشید و جلسات رو برید و خیلیارو دیدم مشکل شمارو داشتن و حل شد و روحیشون بهشون برگشت،برای کاهش اضطرابتون بنظرمن فعلآ تا مراجعه کنید یه سری تمرین مدیتیشن هست سرچ کنید و انجوم بدین ولی این فقط تسکین موقته و حتمآ حضوری مراجعه کنید به یه روانشناس
    پاسخ با نقل و قول

  8. نیاز به کمک فوری(فوبیای بیماری و مرگ)  سپاس شده توسط Far Zane,m1392,narges☺,sara2

  9. ارسال:5#
    Far Zane آواتار ها
    سلام دوست عزیزم
    به همیاری خوش اومدین و از اینکه صبر میکنی تا مشاوران عزیز بیان ممنونم

    راستش منم خیلی وقتا شاید حالتی مثل حالت شما داشتم.حتی هنوزم وقتی بابا یا برادرم یا مامانم خوابن میرم به قفسه ی سینشون نگاه میکنم ببینم تکون میخوره ک یعنی نفس میکشن یا نه.
    اما خب درست نیست.

    واسه بیماریهای جسمی هم،دوست من شما اگه هر 2 ماه ی بار ی چکاپ کامل بدین میتونین مواظب و پیگیر سلامتیتون باشی.لازم نیست ی دکتر بیاد بهتون دروغ بگه ک نه شما مریض نیستین.
    من الان خودم یه مدت هست معده درد دارم و تازه رفتم دکتر خیلی هم پیش خودم فکر کردم نکنه مشکل خاصی باشه و اینا...

    حتما ی اهدافی توی زندگیت داری ک دوست داری بهشون برسی.پس به اونا فکر کن.به این که زندگی خیلی قشنگه و میتونی از تک تک لحظه هاش استفاده کنی.
    تا اینجا به عنوان ی دوست حرفامو زدم اما حالا چندتا سوال میپرسم شاید جوابشون به مشاورای عزیز کمک کنه.

    1.تک فرزندی؟اگه نه چندتا خواهر و برادر داری
    2.رابطه ات با پدر و مادرت چطوره
    3.چ رشته ای میخونی
    4.دانشگاهت به خونتون نزدیکه؟یا نه توی ی شهر دیگه است
    5.آیا پدر یا مادر یا اعضای دیگه خانواده از این موضوع و مشکل شما خبر دارن؟

    ممنون
    موفق باشی
    خدایا

    کودکان گل فروش را میبینی ؟

    مردان خانه به دوش

    دخترکان تن فروش

    واعظان دین فروش

    پسران کلیه فروش

    انسانهای آدم فروش

    همه را میبینی؟

    میخواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم ، دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد!!!
    پاسخ با نقل و قول

  10. نیاز به کمک فوری(فوبیای بیماری و مرگ)  سپاس شده توسط m1392,حسینی

  11. ارسال:6#
    سلام و مرسي از پاسختون
    حقيقتش منم بارها شده به قفسه ي سينه ي عزيزانم موقع خواب نگاه ميكنم و خيليم از اين كار خودم بدم مياد

    خيلي ارزوها و اهداف دارم واسه همين اينطوري از رفتن ميترسم!
    راستش همين الان دلايل بي اشتهايي رو سرچ كردم و يكيش سرطان بود!
    حالا دوباره استرس دارم و حالم بد شده
    خسته شدم از دست خودم


    ١) سالاي زيادي تك فرزند بودم ولي الان يه داداش يه ساله دارم
    ٢)رابطه ام خوبه و صميمانه!همه چيمو بهشون ميگم
    ٣)رشته ام علوم تغذيه
    ٤)دانشگام تهرانه
    ٥)بله خبر دارن و ديگه حتي اگه واقعا هم مريض باشم باور نميكنن
    پاسخ با نقل و قول

  12. نیاز به کمک فوری(فوبیای بیماری و مرگ)  سپاس شده توسط Far Zane,m1392,narges☺

  13. ارسال:7#
    mohamad422261 آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط nilznilz نمایش پست ها
    سلام و مرسي از پاسختون
    حقيقتش منم بارها شده به قفسه ي سينه ي عزيزانم موقع خواب نگاه ميكنم و خيليم از اين كار خودم بدم مياد

    خيلي ارزوها و اهداف دارم واسه همين اينطوري از رفتن ميترسم!
    راستش همين الان دلايل بي اشتهايي رو سرچ كردم و يكيش سرطان بود!
    حالا دوباره استرس دارم و حالم بد شده
    خسته شدم از دست خودم


    ١) سالاي زيادي تك فرزند بودم ولي الان يه داداش يه ساله دارم
    ٢)رابطه ام خوبه و صميمانه!همه چيمو بهشون ميگم
    ٣)رشته ام علوم تغذيه
    ٤)دانشگام تهرانه
    ٥)بله خبر دارن و ديگه حتي اگه واقعا هم مريض باشم باور نميكنن
    خیلی خوبه که توی زندگیتون هدف دارید،یه کودک پنج ساله رو در نظربگیرید شاید آرزوها و اهدافی توی زندگیه آیندش داشته باشه مثلآ بگه من میخوام دکتر بشم حالا فکر کن این کودک یا هربچه ی دیگه ای که اهدافی داره از دنیا بره آیا خدا بازخواستش میکنه که چرا به هدفت نرسیدی؟؟ اینکه درست گام برداری و برای هدفت تلاش کنی دست توئه ولی رسیدن یا نرسیدن نه،یکی تمام تلاششو میکنه روز کنکور اتفاق ناگواری براش میوفته و به هدفش که قبولی بوده نمیرسه،نمیدونم اسمشو چی میشه گذاشت (بدشانسی،مشیت الهی،امتحان خدا) ولی به هر حال بازخواست نمیشه که چرا به هدفت نرسیدی،به نظر من هدف گرایی باعث میشه غرق آینده شیم و نتیجه اش اضطراب واسترسه همونجور که موندن در گذشته باعث افسردگی میشه،از گذشته درس بگیریم یه چشم اندازی از آینده برای خودمون ترسیم کنیم ولی در حال زندگی کنیم یعنی اکنون و اینجا.
    یه کتاب هست به اسم تمرین نیروی حال اثر اکهارت تول کتاب کوچکی هم هست بنظرم خیلی بهتون کمک کنه اما بهش عمل کنید و با تمرینایی که گفته ظرف ذهنتون از آینده و گذشته خالی میشه و از بودن توی زمان حال لذت میبرید،

    میفهمم چی میگید با کوچکترین ناراحتی که توی بدنتون ظاهر میشه فکرتون شروع میکنه به قضاوت کردن وبرچسب زدن و تولید زباله های فکری(مثلآ میگه این حتمآ علامته سرطانه، و شروع میکنه به خیال بافی و....... اینکه دکترا درد منو متوجه نمیشن و .......هزارتا فکره دیگه ،) و اینقد زیادن که انرژیتون رو میگیره آخه یه فکر بیشتر از کار فیزیکی کالری میسوزونه و این عامل خستگیتون میشه،مثلآ اضطراب و فشارعصبی که بخاطر این موضوع بهتون وارد میشه باعث معده درد و نفخ و....میشه و باز فکر میاد میگه اینا که علائم سرطان معدست نکنه .....،خب شما تنها کاری که باید انجوم میدادید این بود که یه چکاپ بدید که دادید ونتیجشم میبرید پیش یه متخصص ، میدونید داشتن یه بیماری اینقد ترس نداره که فکرش ترس داشته باشه پس بدونید این افکار فقط دارن باشما بازی میکنن،بنظر من یه راهکار اینه همینکه مثلآ معدتون درد کرد و ذهنتون خواست شروع کنه به گفتن حرفای تکراری و رعب آوره خودش ،شما پیش قدم بشید و با لحنی خنده آوروجدی افکارتون رو مخاطب خودتون قراربدید و بهش همون حرفایی رو بزنید که قبلآ اون به شما میزد مثلآ بهش بگید آره من سرطان دارم،وای ترسیدم ،آره حتما سرطان معدست ،اصلآ من تموم سرطانای دنیارو دارم خب که چی،آره بقیه منو درک نمیکنن و فکرمیکنن توهم زدم و......،در واقع شما اونو به بازی گرفتید،
    الانم سعی کنید وقتی یکاریو انجوم میدین بجای تمرکز روی هدف از گامهایی که برای هدفتون برمیدارید لذت ببرید،مثلآ اگه درس میخونید با تمام حواس پنجگانه فقط روی همون سطری باشید که الان میخونید،یاوقتی مسواک میزنید از دیدن دندوناتون لذت ببرید و کشیدن مسواک روی اونا ،هدف که سلامتیه دندوناته خودبخود بدست میاد،وقتی توی مسیرتون دارید میرید دانشگاه درسته هدف رسیدن به محل کلاسه ولی از قدمایی که برمیدارید و قدم زدنتون لذت ببرید رسیدن خودش اتفاق میوفته،دراین بین افکار مثبت و منفی میان و میرن لازم نیست شما جلوشونو بگیرید یا غرقشون بشید شما به کار اصلیتون توجه داشته باشین و گوشه ی ذهنتونم از افکارتون آگاه باشید ومثلآ همینکه جاییتون درد کرد دیگه میدونید ذره ذره افکار منفی میان ولی شما کارتون رو انجوم بدین اونا خودشون میرن،بیشتر افکار قبل از زمان خواب میان سراغتون و یه تمرین که قبل خواب انجوم بدین اینه که دراز بکشید روی تختتون وچشاتونو ببندید و نفس بکشید و تمام تمرکزتون روی شکمتون باشه که باهربار نفس کشیدنتون چطور بالا وپایین میره این وسط فکرا میان ومیرن اما شما همچنان تمرکز و حواستون روی نفساتون باشه،وچند دقیقه این کارو هرشب انجوم بدین.صبحم هنگام بیداری اگه فکرا زیادن وقتی بیدار شدین نمونید روی تخت ؛ حتی اگه نصف شب بود و مشغولیت فکریتون زیاد بود پاشید یه ذره آب بزنید صورتتون و دوباره بخوابید
    ولی کلآ اینا تجربیات شخصین و یه متخصص کارشو خیلی بهتر بلده ،برای اینکه از افکار منفیت آگاه شی و اذیتت نکنن اوناییش که معمولآ زیاد میان سراغت رو 1_روی یک برگه بنویس و کاری به درست یا غلط بودنش نداشته باش و قضاوتش نکن وخودتم یافکرتو بخاطرشون به هیچ وجه سرزنش نکن (مثلآ فکر میگه توسرطان داری:تو اصلا قضاوت نمیکنی که داری یا نه و کاری به درست یا غلط بودنش نداری)،2_زیر فکرت مینویسی این فقط یه فکره وبهش رنگ واقعیت نمیبخشی(یعنی مثلآ فکر میاد به من میگه تو همیشه آدم بدبخت و تنهایی هستی،خب اگه من بهش رنگ واقعیت ببخشم که باید دودستی بزنم توی سر خودم ) 3_سعی در تغییرفکر،توقف اون یا کاهش ناراحتیه ناشی ازون نمیکنی بذار بیاد وبره(چون اگه یه جوی آبو جلوشو بگیری یه دریاچه بزرگ میشه) 4_آیا در دنیای واقعی کاری باید انجوم بدی؟ (یادداشت و برنامه ریزی مثلآ برای اینکه تنها نباشم برنامه میریزم زمانیو به بودن با دوستام اختصاص بدم یا اگه از ارتباط برقرار کردن با دیگران مشکل دارم برنامه میریزم و یه زمانیو اختصاص میدم برای مراجعه به یه روانشناس که مسئلمو حل کنم) یا درمورد شما خب شما رفتید چکاب دادین ولی قانع نشدید پس یه زمانیو برای مراجعه به روانشناس تعیین کنید برای خودتون،دیگه خیلی حرف زدم ببخشید واقعآ.
    پاسخ با نقل و قول

  14. نیاز به کمک فوری(فوبیای بیماری و مرگ)  سپاس شده توسط Far Zane,narges☺,حسینی,روشن

  15. ارسال:8#
    نقل قول نوشته اصلی توسط mohamad422261 نمایش پست ها
    خیلی خوبه که توی زندگیتون هدف دارید،یه کودک پنج ساله رو در نظربگیرید شاید آرزوها و اهدافی توی زندگیه آیندش داشته باشه مثلآ بگه من میخوام دکتر بشم حالا فکر کن این کودک یا هربچه ی دیگه ای که اهدافی داره از دنیا بره آیا خدا بازخواستش میکنه که چرا به هدفت نرسیدی؟؟ اینکه درست گام برداری و برای هدفت تلاش کنی دست توئه ولی رسیدن یا نرسیدن نه،یکی تمام تلاششو میکنه روز کنکور اتفاق ناگواری براش میوفته و به هدفش که قبولی بوده نمیرسه،نمیدونم اسمشو چی میشه گذاشت (بدشانسی،مشیت الهی،امتحان خدا) ولی به هر حال بازخواست نمیشه که چرا به هدفت نرسیدی،به نظر من هدف گرایی باعث میشه غرق آینده شیم و نتیجه اش اضطراب واسترسه همونجور که موندن در گذشته باعث افسردگی میشه،از گذشته درس بگیریم یه چشم اندازی از آینده برای خودمون ترسیم کنیم ولی در حال زندگی کنیم یعنی اکنون و اینجا.
    یه کتاب هست به اسم تمرین نیروی حال اثر اکهارت تول کتاب کوچکی هم هست بنظرم خیلی بهتون کمک کنه اما بهش عمل کنید و با تمرینایی که گفته ظرف ذهنتون از آینده و گذشته خالی میشه و از بودن توی زمان حال لذت میبرید،

    میفهمم چی میگید با کوچکترین ناراحتی که توی بدنتون ظاهر میشه فکرتون شروع میکنه به قضاوت کردن وبرچسب زدن و تولید زباله های فکری(مثلآ میگه این حتمآ علامته سرطانه، و شروع میکنه به خیال بافی و....... اینکه دکترا درد منو متوجه نمیشن و .......هزارتا فکره دیگه ،) و اینقد زیادن که انرژیتون رو میگیره آخه یه فکر بیشتر از کار فیزیکی کالری میسوزونه و این عامل خستگیتون میشه،مثلآ اضطراب و فشارعصبی که بخاطر این موضوع بهتون وارد میشه باعث معده درد و نفخ و....میشه و باز فکر میاد میگه اینا که علائم سرطان معدست نکنه .....،خب شما تنها کاری که باید انجوم میدادید این بود که یه چکاپ بدید که دادید ونتیجشم میبرید پیش یه متخصص ، میدونید داشتن یه بیماری اینقد ترس نداره که فکرش ترس داشته باشه پس بدونید این افکار فقط دارن باشما بازی میکنن،بنظر من یه راهکار اینه همینکه مثلآ معدتون درد کرد و ذهنتون خواست شروع کنه به گفتن حرفای تکراری و رعب آوره خودش ،شما پیش قدم بشید و با لحنی خنده آوروجدی افکارتون رو مخاطب خودتون قراربدید و بهش همون حرفایی رو بزنید که قبلآ اون به شما میزد مثلآ بهش بگید آره من سرطان دارم،وای ترسیدم ،آره حتما سرطان معدست ،اصلآ من تموم سرطانای دنیارو دارم خب که چی،آره بقیه منو درک نمیکنن و فکرمیکنن توهم زدم و......،در واقع شما اونو به بازی گرفتید،
    الانم سعی کنید وقتی یکاریو انجوم میدین بجای تمرکز روی هدف از گامهایی که برای هدفتون برمیدارید لذت ببرید،مثلآ اگه درس میخونید با تمام حواس پنجگانه فقط روی همون سطری باشید که الان میخونید،یاوقتی مسواک میزنید از دیدن دندوناتون لذت ببرید و کشیدن مسواک روی اونا ،هدف که سلامتیه دندوناته خودبخود بدست میاد،وقتی توی مسیرتون دارید میرید دانشگاه درسته هدف رسیدن به محل کلاسه ولی از قدمایی که برمیدارید و قدم زدنتون لذت ببرید رسیدن خودش اتفاق میوفته،دراین بین افکار مثبت و منفی میان و میرن لازم نیست شما جلوشونو بگیرید یا غرقشون بشید شما به کار اصلیتون توجه داشته باشین و گوشه ی ذهنتونم از افکارتون آگاه باشید ومثلآ همینکه جاییتون درد کرد دیگه میدونید ذره ذره افکار منفی میان ولی شما کارتون رو انجوم بدین اونا خودشون میرن،بیشتر افکار قبل از زمان خواب میان سراغتون و یه تمرین که قبل خواب انجوم بدین اینه که دراز بکشید روی تختتون وچشاتونو ببندید و نفس بکشید و تمام تمرکزتون روی شکمتون باشه که باهربار نفس کشیدنتون چطور بالا وپایین میره این وسط فکرا میان ومیرن اما شما همچنان تمرکز و حواستون روی نفساتون باشه،وچند دقیقه این کارو هرشب انجوم بدین.صبحم هنگام بیداری اگه فکرا زیادن وقتی بیدار شدین نمونید روی تخت ؛ حتی اگه نصف شب بود و مشغولیت فکریتون زیاد بود پاشید یه ذره آب بزنید صورتتون و دوباره بخوابید
    ولی کلآ اینا تجربیات شخصین و یه متخصص کارشو خیلی بهتر بلده ،برای اینکه از افکار منفیت آگاه شی و اذیتت نکنن اوناییش که معمولآ زیاد میان سراغت رو 1_روی یک برگه بنویس و کاری به درست یا غلط بودنش نداشته باش و قضاوتش نکن وخودتم یافکرتو بخاطرشون به هیچ وجه سرزنش نکن (مثلآ فکر میگه توسرطان داری:تو اصلا قضاوت نمیکنی که داری یا نه و کاری به درست یا غلط بودنش نداری)،2_زیر فکرت مینویسی این فقط یه فکره وبهش رنگ واقعیت نمیبخشی(یعنی مثلآ فکر میاد به من میگه تو همیشه آدم بدبخت و تنهایی هستی،خب اگه من بهش رنگ واقعیت ببخشم که باید دودستی بزنم توی سر خودم ) 3_سعی در تغییرفکر،توقف اون یا کاهش ناراحتیه ناشی ازون نمیکنی بذار بیاد وبره(چون اگه یه جوی آبو جلوشو بگیری یه دریاچه بزرگ میشه) 4_آیا در دنیای واقعی کاری باید انجوم بدی؟ (یادداشت و برنامه ریزی مثلآ برای اینکه تنها نباشم برنامه میریزم زمانیو به بودن با دوستام اختصاص بدم یا اگه از ارتباط برقرار کردن با دیگران مشکل دارم برنامه میریزم و یه زمانیو اختصاص میدم برای مراجعه به یه روانشناس که مسئلمو حل کنم) یا درمورد شما خب شما رفتید چکاب دادین ولی قانع نشدید پس یه زمانیو برای مراجعه به روانشناس تعیین کنید برای خودتون،دیگه خیلی حرف زدم ببخشید واقعآ.

    سلام دوباره
    اول از همه يه تشكر بزرگ ازتون ميكنم!حرفاتون كمي ارومم كرد و واقعا دارم بهش فكر ميكنم!
    حقيقتا همينه!من اصلا بلد نيستم از زمان حال لذت ببرم!دانش اموز كه بودم ارزوم بود سريع مدرسه تموم شه و برم دانشگاه!حالام دوس دارم چهار سال دانشگاه زود تموم شه و از ايران برم!هيچوقت از لحظه هام لذت نبردم و فقط مقابل خودم كوهي از اهداف و ارزو چيدم و فكر به اينكه بايد بهشون برسم!در حاليكه زندگي در واقع همون لحظه هاييه كه من ميخوام زود بگذره!


    يه مشكل بزرگم اينه كه تحت هر شرايطي از خدا عمر طولاني ميخوام!ميدونم كه اگه هم بميرم وبه هدفام نرسم خدا منو بازخواست نميكنه اما خودم خيلي خودمو بازخواست مي كنم و اصلا نمي تونم بپذيرم كه مثلا فلان چيز قسمتم نيست! خيلي بده كه نمي تونم اين قضيه رو بپذيرم و رو ارزوهام پافشاري ميكنم!


    امروز صبح زود رفتم پيش متخصص و جواب ازمايشامو ديد و گفت چيزيم نيست!حتي دعوام كرد و گفت نرو چيزيو تو اينترنت سرچ كن اما من بازم با خودم ميگم شايد بيماريم تو مراحل اوليه س و هنوز قابل شناسايي نيست!
    البته با حرفاي دكترم حالم كمي بهتره اما به سختي مي تونم افكارمو كنترل كنم!


    شبا قبل خواب چون كلرديازپوكسايد ميخورم كمي بيحالم و زياد فكر نميكنم ولي امان از صبحا!تا بيدار ميشم فقط اسامي بيماريا تو ذهنم گردش ميكنه و تمام وجودم تلخ ميشه!


    يه كار خيلي خيلي خرافيم انجام ميدم و اونم اينه كه اكثرا بعد نماز با تسبيح مثلا ميگم مريضم، نيستم، مريضم، نيستم و اگه مهره ي مريضم بياد حالم داغون ميشه!


    قبلا به هيچي اعتقاد نداشتم!اما الان مدام با خودم چرت و پرت ميگم مثلا اينكه چشم خوردم،داداش يه سالم كه بهم زياد نگاه ميكنه ميگم حتما ميخوام بميرم و فهميده و از اين جور افكار!
    دلم ميخواد ذهنمو با قوي ترين شوينده ها بشورم و پاك كنم!هيچي بدتر از ترس نيست!عملا ادمو فلج ميكنه!


    بازم ممنون كه پاسخگو بودين!تا حالا اين حرفا رو براي كسي نگفته بودم چون اگه بگم يا مسخرم ميكنن يا ميگن از تو توقع نداريم!
    خوشحالم كه همچين جايي وجود داره!
    پاسخ با نقل و قول

  16. نیاز به کمک فوری(فوبیای بیماری و مرگ)  سپاس شده توسط حسینی

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •