تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




حالم بده ، کنترل افکارم دستم نیست زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:گوجه سبز
آخرین ارسال:samin66
پاسخ ها 13

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

حالم بده ، کنترل افکارم دستم نیست

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام. من 24 سالمه و تقریبا دوساله که اینجوری شدم که حالم بده و اشفته هستم
    از سال اخر توی دانشگاه از حدودای ترم 6 دیگه امید و انگیزه ای برای ادامه نداشتم و حتی میخواستم انصراف بدم
    یکساله الان دارم تلاش میکنم که حالم بهتر بشه .توی دانشگاه مشاور تحصیلی بهم گفت برنامه ریزی کن .برنامه ریزی فقط یک هفته اثر داشت و حالاهم بدتره. اصلا انگار برام مهم نیست که عمل کنم به برنامه . صبح حال بدی دارم.برا همین تا لنگ ظهر میخوابم که مشکلاتم فراموش شه.چون انگار انگیزه ای برای بیدار شدن ندارم.خوابیدن و با کامپیوتر وررفتن رو از هر کاری بیشتر دوس دارم و انجام میدم.خیلی دلم میخواست فوق لیسانس هم بدم. ولی هفته ای دوساعت درس میخوندم اون هم با فکر و حواس پرت
    نمیدونم حواسم کجاست. قبلا شب حالم بهتر بود وارامش داشتم و یکم شب موقع درس میخوندم ولی الان حتی شب هم حالم خوب نیست.
    یکی دوهفته است که کنترل ذهنم اصلا دست خودم نیست.انگار مغزم میخواد بترکه. هیچ جوری نمیتونم ارومش کنم بجز با خواب شب. اون هم با بیدارشدن از بین میره
    خواهر و برادرم کنارم دارن درس میخونن و موفقن با اینکه از من کوچیکترن.البته خواهرم خوابگاه هستو.من هم هدف دارم.میخوام از شر این حال بد دوساله خلاص شم.مثل خواهرم فوق لیسانس خوب قبول شم و حتی دکترا و بعدترش.ولی اصلا درس نمیخونم. یعنی نمیتونم درس بخونم کتاب رو که میگیرم دستم.جریان های 7سالگی تا الانم میاد جلو چشمم اینقدر خسته میشم که گاهی کتاب رو پرت میکنم و حتی مخیوام خودمو بزنم شاید که بهتر بشم.جریانای خیلی خاصی نداشتم.ولی مدام میگم کاش اون نفرکه بهم بدی کرد رو حالش رو گرفته بودم.کاش اینقدر به دیگران رو نمیدادم.کاش محکم جواب اون رو میدادم. کاش فلان شخص که رفت به دروغ ابرومو برد رو جوابشو میدادم.کاش مادرم بچگی بهم بیشتر میرسید.حتی یادمه که معلمه دبستانم صورتمو نیشگون گرفت
    حالم بده بگید چکارکنم
    یک سوال دارم ایا کسی بوده که بعد از چندسال اشفتگی الان چند سال باشه که حالش مرتب و خوب باشه؟
    این سایت مشاور یا مشاورینی داره که بتونن به من کمک کنه؟ چون دیگه از دست خودم خسته و کلافه شدم و روز وشبم مثل هم شده
    پاسخ با نقل و قول

  2. حالم بده ، کنترل افکارم دستم نیست  سپاس شده توسط anahid

  3. ارسال:2#
    هیچکی نظری برای من نداره؟
    کسی حالت های منو تجربه نکرده؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:3#
    سلام
    به همیاری خوش اومدید
    یه کم صبور باشید تازه عضو دید و معلومه برای رسیدن به وضعیت ایده التون خیلی عجله دارید
    اینجا مشاورای خوبی داریم حتما بهتون کمک میکنن
    میشه بیشتر راجع چیزایی که باعث عذابتون میشن توضیح بدین؟
    جنسیتتون؟
    اینکه چه رشته ای درس میخونید و آیا به رشته تحصیلیتون علاقه دارید یا نه؟
    روابطتتون تو خونه با اعضای خونوادتون چطوره؟
    آیا اتفاق خاصی تو زندگیتون افتاده که باعث بوجود اومدن این احساس در شما شده؟
    همینکه اینجایید نشون میده دلتون میخواد از وضعیت الانتون دور بشید واین یه قدمه بزرگه پس یه کم بیشتر صبور باشید تا به امید خدا حتما به ارامشی که دنبالش هستید برسید

    مگه میشه تو نباشی
    تو مثل نفس میمونی
    دستای گرمتو کاشکی تو بدستم برسونی
    بی تو قلبم بی پناهه
    میمیرم وقتی که نیستی
    مگه میشه باورم شه
    که تو پیشم دیگه نیستی
    پاسخ با نقل و قول

  5. حالم بده ، کنترل افکارم دستم نیست  سپاس شده توسط anahid,m1392,niloofarabi,محسن عزیزی,گوجه سبز

  6. ارسال:4#
    نقل قول نوشته اصلی توسط مهرسا62 نمایش پست ها
    سلام
    به همیاری خوش اومدید
    یه کم صبور باشید تازه عضو دید و معلومه برای رسیدن به وضعیت ایده التون خیلی عجله دارید
    اینجا مشاورای خوبی داریم حتما بهتون کمک میکنن
    میشه بیشتر راجع چیزایی که باعث عذابتون میشن توضیح بدین؟
    جنسیتتون؟
    اینکه چه رشته ای درس میخونید و آیا به رشته تحصیلیتون علاقه دارید یا نه؟
    روابطتتون تو خونه با اعضای خونوادتون چطوره؟
    آیا اتفاق خاصی تو زندگیتون افتاده که باعث بوجود اومدن این احساس در شما شده؟
    همینکه اینجایید نشون میده دلتون میخواد از وضعیت الانتون دور بشید واین یه قدمه بزرگه پس یه کم بیشتر صبور باشید تا به امید خدا حتما به ارامشی که دنبالش هستید برسید

    بزرگترین چیزی که عذابم میده اینه که هیچکاری نمیکنم.وبزرگترین عذاب اینه که فکرو مغزم اروم نمیگیره.توی خونه هیچ وطیفه ای بامن نیست تامن هم مثل بقیه درسمو بخونم .ولی متابو که دست میگیرم مثل اینکه شیر اب رو باز کنن شرشر فکرای مختلف میاد سراغ اینقدر که میخوام خودمو بزنم. کلی چای یا قهوه میخورم بدتر بیقرار میشم.بعد از دوساعت میبینم یه پاراگراف خوندم اون هم چیزی بلد نیستم. تمام زمان درس خوندن هم پر استرس هستم.اصلا نمیتونم سریع خوانی کنم.همین سریع خوانی که میگن اول انجام بدین وبعد دقیق بخونین
    دختر خانم میتونین بهم بگین یلدا

    رشتم ماجرا داره.من خیلی به حرف دیگران گوش دادم در این زمینه.من تمام دبیرستان دلم برق میخواست و دانش اموز خوبی هم بودم.اما انتخاب رشته اول خودم صنایع زدم یک ترم رفتم.فامیا گفتن صنایع بازار کار نداره.همون دانشگاه تغییر رشته دادم رفتم کامپیوتر
    رشتمو دوس داشتم.ولی از روز اول جور نشد شرایطم.دانشگاهم یه شهر دیگه بود وکسی دربارش راهنماییم نکرد وخونواده هم اصلا عین خیالشون نبود که برام سیستم بگیرم.خودم هم انگار تو عوالم دیگه ای بودم و اصلا حواسم به این نبود که برم و از استادام تحقیق کنم که بادی چبکارکنم.خلاصه اخر ترم یک بود ومن حتی سیستم نداشتم و کلی پروژه ریخت سرم که نتونستم انجام بدم از همون موقع نسبت به دانشجوهای دیگه که از قبل درباره رشته کار کرده بودن وفعالیت کرده بودن عقب موندم وتابستون ها هم مشغول یکسری اموری بودم که نشد به کارام برسم و نتیجه اینکه هیچوقت به اون جایی که میخواستم نرسیدم . پروژه ها رو به سختی حتی خیلی وقتا کپی از دیگرون تحویل میدادم.
    توی سال دوم یه خواستگار سمج هم داشتم که خودم هم وابستش شدم و این بیشتر باعث عقب افتادگیم شد . باعث میشد هیچوقت تلاش زیادی برای درس نکنم
    اما تا اینجا مشل درس خوندن فکری و ذهنی نداشتم.ترم ششم یکی از نزدیکان تو دانشگاه تهمت بزرگی بهم زد و من موندم واون ودوستاش که همه مال همون شهر بودن ومن و تموم سال با اونها دعوا داشتم.طوری که شب نمیتونستم بخوابم . روزا هم بعضی کلاس هام رو نمیرفتم. از همون ترم از ترس اینکه این تهمت به جای بدی بکشه و دانشگاهمو تاثیر بگزاره اظطراب گرفتم.چون اون دختره از دخترای نفوذ دار توی دانشگاه بود به دلایلی که نمیتونم بگم. کلاس ها رو ناقص میرفتم بد میخوابیدم و حتی دوتامیانترم ندادم که باعث شد یکیشو استاد با یه نمره فجیع بندازه منو.دقیقا از همینجا اشفتگی ذهن من شروع شد و دیگه نتونستم درس بخونم.کتاب که دست میگرفتم توفکر انتقام بودم یا اینکه چرا تو همون مرحله اول واکنشم به مساله بهتر نبود تا اینطور نشه.مدام مدام مدام فکر میکردم که چرا اینکارو نکردم.و اونطور شد.اونترم کامل مشروط شدم. از اون سال دیگه همینجوریم ونتونستم درس بخونم. مغزم فکرم اروم نمیگیره موقع درس خوندن

    مامان بابام خیلی فاصله سنی و عقیدتی داریم.و این به اروم نبودن واضاع اضافه میکنه
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:5#
    ظاهرا حرفام یا نام کاربریم مسخره بوده و کسی خوشش نیومده جواب بده. لطفا اگه جوابمو نمیدید کلا موضوعاتی که بیان کردم ر و پاک کنیدچون توضیح دادن زندگی شخصیم برای همه اعصابمو خورد میکنه
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:6#
    m1392 آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط گوجه سبز نمایش پست ها
    ظاهرا حرفام یا نام کاربریم مسخره بوده و کسی خوشش نیومده جواب بده. لطفا اگه جوابمو نمیدید کلا موضوعاتی که بیان کردم ر و پاک کنیدچون توضیح دادن زندگی شخصیم برای همه اعصابمو خورد میکنه

    سلام.

    دوست گرامی اگه شما توضیح ندید که مشاوران نمیتونن کمکتون کنن،کسی هم از شما نمیخواد اطلاعات شخصی خودتون رو بگید فقط اون چیزیایی

    که باعث آزارتون میشه رو کامل توضیح بدید تا مشاوران و راهنماها کمکتون کنن.

    بایدمشکل توضیح داده بشه تا بر اساس اون راهکار درست داده بشه...

    و اینکه خب تعداد تایپیکها زیاده کمی صبور باشید تا به تایپیک شماهم رسیدگی بشه...
    پروردگارا: تنها تو را می پرستم وتنها از تو یاری می جویم.
    پاسخ با نقل و قول

  9. حالم بده ، کنترل افکارم دستم نیست  سپاس شده توسط anahid,niloofarabi,مهرسا62,محسن عزیزی,گوجه سبز

  10. ارسال:7#
    تا حایی که یادمه مشکلمو چند بار با دلیلش و زمان اغازش توضیح دادم
    پاسخ با نقل و قول

  11. ارسال:8#
    نقل قول نوشته اصلی توسط گوجه سبز نمایش پست ها
    بزرگترین چیزی که عذابم میده اینه که هیچکاری نمیکنم.وبزرگترین عذاب اینه که فکرو مغزم اروم نمیگیره.توی خونه هیچ وطیفه ای بامن نیست تامن هم مثل بقیه درسمو بخونم .ولی متابو که دست میگیرم مثل اینکه شیر اب رو باز کنن شرشر فکرای مختلف میاد سراغ اینقدر که میخوام خودمو بزنم. کلی چای یا قهوه میخورم بدتر بیقرار میشم.بعد از دوساعت میبینم یه پاراگراف خوندم اون هم چیزی بلد نیستم. تمام زمان درس خوندن هم پر استرس هستم.اصلا نمیتونم سریع خوانی کنم.همین سریع خوانی که میگن اول انجام بدین وبعد دقیق بخونین
    دختر خانم میتونین بهم بگین یلدا




    اما تا اینجا مشکل درس خوندن فکری و ذهنی نداشتم.ترم ششم یکی از نزدیکان تو دانشگاه تهمت بزرگی بهم زد و من موندم واون ودوستاش که همه مال همون شهر بودن ومن و تموم سال با اونها دعوا داشتم.طوری که شب نمیتونستم بخوابم . روزا هم بعضی کلاس هام رو نمیرفتم. از همون ترم از ترس اینکه این تهمت به جای بدی بکشه و دانشگاهمو تاثیر بگزاره اظطراب گرفتم.چون اون دختره از دخترای نفوذ دار توی دانشگاه بود به دلایلی که نمیتونم بگم. کلاس ها رو ناقص میرفتم بد میخوابیدم و حتی دوتامیانترم ندادم که باعث شد یکیشو استاد با یه نمره فجیع بندازه منو.دقیقا از همینجا اشفتگی ذهن من شروع شد و دیگه نتونستم درس بخونم.کتاب که دست میگرفتم توفکر انتقام بودم یا اینکه چرا تو همون مرحله اول واکنشم به مساله بهتر نبود تا اینطور نشه.مدام همیشه وهمیشه فکر میکردم که چرا اینکارو نکردم.و اونطور شد.اونترم کامل مشروط شدم. از اون سال دیگه همینجوریم ونتونستم درس بخونم. مغزم فکرم اروم نمیگیره موقع درس خوندن

    مامان بابام خیلی فاصله سنی و عقیدتی داریم.و این به اروم نبودن واضاع اضافه میکنه

    این مشکلم و دلیلش و زمان اغازش که از دو سال پیش بود هست
    البنه زمینه های افسردگی هم دارم که مشکلات عدم یادگیریم رو افزایش میده
    پاسخ با نقل و قول

  12. ارسال:9#
    samin66 آواتار ها
    سلام یلدا خانوم؛
    به همیاری خوش آمدید.
    خیلی خوبه که دارید برای نجات خودتون و صعود به قله های بالاتر تلاش می کنید.
    دارید میگید این مسائل برای دو ساله. پس دوست عزیز توقع نداشته باشید که مسئله دو ساله، دو روزه حل شه. صبور باشید و به همیاری اعتماد کنید. ان شالله که با توکل به خدا و کمک دوستان مشکلتون حل خواهد شد.
    همه ما به نحوی از کودکی با مشکلات بزرگ و کوچکی دست و پنجه نرم کردیم. مشکلاتی که الان که به آن ها فکر میکنیم، میگوییم اگر الان آن زمان بود، مطمئنا به گونه ای دیگر مشکلمون را حل میکردیم. یا مثلا در جایی باید جواب فردی را میدادیم ولی جوابش را ندادیم و.....
    این ها مسائل کاملا عادی هست و نه تنها من این موراد را در خودم بلکه در تمام مردم اطرافم دیده ام.
    حالا اینجا شما یک فرقی با بقیه دارید. تفاوت شما اینه که مسائل گذشته را هنوز کنار نذاشته اید. درسته مسائلی مثل وابستگی، تهمت زدن دیگران و.... مسائلی هست که تحملشان سخت بود. و شاید هم کینه از افراد زیادی به دل داشته باشید و حتی ممکن است در ذهنتان در صدد انتقام برآیید. اما بیاید یک صفحه دیگه از این زندگی رو باز کنید. از صفحه نو و جدید و سفید شروع کن متن زندگیتو نوشتن. آره تا الان خیلی سخت بود و چه بسا اشتباه هایی زیادی هم ممکن است داشتی. اما هر چی بود گذشته. نباید در خاطرات گذشته زندگی کرد.
    در حال زندگی کن و برای آینده برنامه ریزی کن.
    از این به بعد سعی کن شروع جدید و یا بهتره بگم تولد جدیدی داشته باش. هر کس گناهی در حقت کرده است ببخش تا خداوند هم گناهان شما را ببخشد. خودت را به خداوند بسپار و جلو برو. مطمئنا شما تواناییهای زیادی دارید. با توکل به خدا و برنامه ریزی دقیق می توانید آینده را از آن خود کنید. همه ما انسان ها بابت تواناییهایمان که از آن استفاده نکردیم در آخرت بازخواست خواهیم شد.
    از یه بنده خدایی پرسیدن همین الان نهایتش چند متر میتونی بدوی؟ گفت خب 200-300 متر. گفتن خب حالا اگه یه سگ دنبالت کنه چی. گفت خیلی شاید 2000-3000 متر. خب پس ظرفیت این فرد میشه 2000-3000 متر نه 200-300 متر.
    پس ظرفیتت خیلی بالاتر از چیزی هست که خودت فکرشو کنی. از نهایتش استفاده کن.
    گفتی برنامه ریزیت یه هفته بود؟ میدونی چرا؟ چون واقعی نبود. تو برنامه ریزیت نباید بگی مثلا من 5000 متر میدوم. ظرفیت تو 2000-3000 متر بود. حتی اگه تو برنامه ریزیت بگی 200-300 متر هم اشتباهه. چون بیشتر میتونی. برنامت انعطاف پذیر باشه. یعنی مثلا به جای 2000 متر بگو 1900 متر. چون ممکنه یه روز نتونی 1900 بری. و 1800 میری. به جاش روز بعد 2000 میری.
    ان شالله که موفق باشی یلدا خانوم.
    بعد یک عمر زندگی و تجربه تازه دارم درک میکنم،
    توجه به علائقم و برای خودم زندگی کردن یعنی چی!!!!!
    پاسخ با نقل و قول

  13. حالم بده ، کنترل افکارم دستم نیست  سپاس شده توسط anahid,محسن عزیزی

  14. ارسال:10#
    سلام سمین عزیز
    ممنونم برای حرفای مفید وتاثیرگذارتون.اما من هم دلم مبخواست جریان به همبن سادگی بود که شما گفتید.دقیقا از جواب هایی که ندادم و کارهایی که نکردم در خشم هستم.وقتی میخوام دلیل این همه حال بد طولانی مدت رو پیدا کنم.به این نتیجه رسیدم که علاوه بر ضرر هایی ازجمله نمره یا چیزای دیگه دیدم.ضربه بزرگی به حیثیت من خورد کسایی که درحد من نبودن به خودشون اجازه میدادن هرحرفی به من بزنن.هر رفتاری بامن بکنن و درطرف دیگه حیثیت یک عمر دانش اموز خوب ودن و ابروم جلوی استادهام رفت
    از قضیه پرت نشیم.شاید جوابتون این باشه که خب اینده رو بسازید تاهمه شایستگی هات رو ببینن.نمیخوام فعل نمیتونم رو صرف کنم.ولی خب ظاهرا روح و ذهن من ضربه خورده و بیماره. نمیدونم درمانش چیه که حالم خوب شه. من میخوام گذشته رو فراموش کنم خیلی هم فراموشش کردم.اما سیل فکر ها خودشون بهم حمله میکنن.نمیدونید چه حال بدیه وقتی میخوام یک خط کتاب بخونم میبینم مدتی گذشته بجای کتاب یک عالمه فکر پشت سرهم اومده. اینقدرحالم بد میشه
    دلم میخواد روح و ذهنم درمان شه.امیدوارم اگه روانشناسی اینجاهست یا کسایی که حرفای منو درک کردن و مشکلشون رو حل کردن بیان بگن درمان چیه.چون نمیتونم روانپزشک یاروانشناس برم.چون باید به مادرم بگم و به محض فهمیدنش شاید خیلیا بفهمن حتی همسایه هامون و بدتر از اون توی هر بحثی پیش بیاد از اون به بعد بهم لقب دیوونه خواهند داد.من به دیوونه اعتقاد ندارم ولی اعتقاد دارم روح وذهن هم میتونه بیمار شه مثل جسم که این همه براش پیش دکتر میریم.
    اما اگه بشه وبدون دارو باشه بهتره چون ادم ضعیفی هستم و عوارض دارو راحت بهم اثر میکنه
    واقعا دلم میخواد حال ذهنمو خوب کنم.ولی میدونم با چند جمله گذشته رو فراموش کننمیشه.مشکل بالاتر از اینه وگرنه توی دوسال گذشت زمان حالم خوب میشد
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •