تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




فلسفه خلقت انسان زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:ساجده
آخرین ارسال:ساجده
پاسخ ها 4

فلسفه خلقت انسان

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    کتابخانه دیجیتالی کانون اندیشه جوان

    طرح‌ سؤال‌

    سؤال‌ از فلسفه‌ خلقت‌، سؤالي‌ ريشه‌دار است‌. بشر در طول‌ تاريخ‌ همواره‌مي‌خواسته‌ تا بداند كه‌ از كجا آمده‌؟ براي‌ چه‌ آمده‌؟ و به‌ كجا مي‌رود؟ به‌گفته‌ مولوي‌:
    روزها فكر من‌ اين‌ است‌ و همه‌ شب‌ سخنم‌
    كه‌ چرا غافل‌ از احوال‌ دل‌ خويشتنم‌
    مانده‌ام‌ سخت‌ عجب‌ كزچه‌ سبب‌ ساخت‌ مرايا
    چه‌ بودست‌ مراد وي‌ از اين‌ ساختنم‌
    از كجا آمده‌ام‌، آمدنم‌ بهر چه‌ بود
    به‌ كجا مي‌روم‌ آخر ننمايي‌ وطنم‌
    هر انساني‌ گهگاه‌ اين‌ سؤالها را برخود مطرح‌ مي‌كند و سؤالاتي‌ اصليتر واساسيتر از اينها براي‌ انسانها در سير تاريخ‌ مطرح‌ نبوده‌ است‌. در متون‌مختلف‌ فرهنگ‌ بشري‌ نيز به‌ صورتهاي‌ مختلف‌ اين‌ سؤالها مطرح‌ شده‌است‌.
    در اوستا اين‌ گونه‌ از فلسفه‌ خلقت‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آمده‌ است‌:
    «اي‌ آفريننده‌ بزرگ‌ و دانا، از راه‌ خرد و بينش‌ و الهام‌، راز پديدآمدن‌ آفرينش‌ رااز روز اول‌به‌ من‌ بياموزتا حقيقت‌ را به‌ مردم‌ جهان‌آشكار سازم‌.»
    «پروردگارا روان‌ آفرينش‌ به‌ درگاه‌ تو گله‌مند است‌. براي‌ چه‌ مرابيافريدي‌؟ چه‌ كسي‌ مرا كالبد هستي‌ بخشيد؟»(2)
    ارسطو نيز ضرورت‌ سوال‌ از راز هستي‌ را به‌ اين‌ صورت‌ مطرح‌ كرده‌است‌.
    «آن‌ كس‌ با خود به‌ مبارزه‌ برخاسته‌ است‌ كه‌ نمي‌خواهد بداند از كجاآمده‌ است‌ و چيست‌ آن‌ ايده‌آل‌ مقدس‌ كه‌ بايستي‌ نفس‌ خود را براي‌رسيدن‌ به‌ آن‌ ايده‌آل‌ تربيت‌ نمايد».
    شمس‌ تبريزي‌ نيز به‌ مريدان‌ خود چنين‌ سفارش‌ مي‌كند.
    «در بند آن‌ باش‌ كه‌ من‌ كيم‌ و چه‌ جوهرم‌؟ و به‌ چه‌ آمدم‌ و به‌ كجامي‌روم‌؟ و اصل‌ من‌ از كجاست‌؟ و اين‌ ساعت‌ در چه‌ام‌؟ و روي‌ به‌چه‌ دارم‌؟

    انگيزه‌هاي‌ سؤال‌ از فلسفه‌ خلقت‌
    هم‌ از آن‌ سو جو جواب‌ اي‌ مرتضي‌كاين‌ سؤال‌ آمد از آن‌ سومر ترا
    براي‌ شناخت‌ هر موضوعي‌ در ابتدا بايد آن‌ را درست‌ و دقيق‌ مطرح‌كرد، چرا كه‌ يكي‌ از اشكالات‌ اساسي‌ در شناخت‌ پديده‌ها و امور مختلف‌عدم‌ طرح‌ صحيح‌ آنها مي‌باشد. براي‌ شناخت‌ فلسفه‌ خلقت‌ نيز بايد در ابتداعلل‌ و انگيزه‌هايي‌ را كه‌ موجب‌ مي‌شوند، انسان‌ از فلسفه‌ حيات‌ سوال‌ كندمورد بررسي‌ قرار داد تا به‌ طرح‌ دقيق‌ اين‌ موضوع‌ توفيق‌ پيدا كرد.
    اگر بگوييم‌ كه‌ اكثر آنهايي‌ كه‌ درباره‌ فلسفه‌ خلقت‌ و هدف‌ زندگي‌انديشيده‌اند، اما راه‌ به‌ جايي‌ نبرده‌اند بيشتر به‌ اين‌ سبب‌ بوده‌ كه‌ مسئله‌ رادرست‌ مطرح‌ نكرده‌اند سخني‌ به‌ گزاف‌ نگفته‌ايم‌. در اينجا به‌ بررسي‌ اين‌موضوع‌ مي‌پردازيم‌ كه‌ در چه‌ شرايطي‌ سؤال‌ از فلسفه‌ خلقت‌ براي‌ انسانهامطرح‌ مي‌شود و در چه‌ صورتي‌ سؤال‌ از آن‌ پاسخ‌ منطقي‌ پيدا مي‌كند؟!

    1. ناپايداري‌ زندگي
    برخي‌ از افراد هنگامي‌ كه‌ به‌ ناپايداري‌ و بي‌بقايي‌امور زندگي‌ پي‌ مي‌برند، به‌ ناگاه‌ سؤال‌ از فلسفه‌ خلقت‌ را براي‌ خود مطرح‌مي‌سازند. اينان‌ آن‌ گاه‌ كه‌ در مي‌يابند روزگار غدار است‌ و بي‌وفا خوشيهاي‌زندگي‌ نيز زودگذر است‌ وبي‌ دوام‌ در اين‌ انديشه‌ فرو مي‌روند كه‌ فلسفه‌زندگي‌ چيست‌؟ و هدف‌ آفريدگار جهان‌ از خلقت‌ اين‌ عالم‌ ناپايدار چه‌ بوده‌است‌؟ كساني‌ كه‌ بر اثر ملاحظه‌ ناپايداري‌ زندگي‌ به‌ طرح‌ سؤال‌ از فلسفه‌زندگي‌ و خلقت‌ مي‌پردازند، سؤالشان‌ اصيل‌ نيست‌ و تنها حالتي‌ گذرا دارد،زيرا در واقع‌ اينان‌ جوياي‌ خوشي‌ و شاديهاي‌ پايدار هستند. بنابراين‌ اگرلذايذي‌ بتواند جاي‌ خوشيهاي‌ از دست‌ رفته‌ آنها را بگيرد ديگر جوياي‌شناخت‌ فلسفه‌ خلقت‌ نخواهند بود.

    2. معماي‌ بزرگ

    سرانجام‌ زندگي‌ آدمي‌، چه‌ به‌ خوشي‌ و شادي‌ بگذرد وچه‌ به‌ ناخوشي‌ و در دو رنج‌، مرگ‌ است‌ و نيستي‌.
    در دفتر حيات‌ بشر كس‌ نخوانده‌ است‌جز داستان‌ مرگ‌ حديث‌ مسلمي‌
    كيست‌ كه‌ لحظاتي‌ به‌ سرانجام‌ حيات‌ خويش‌ نيانديشيده‌ باشد و با ترسيم‌چهره‌ مرگ‌ در ذهن‌ خود از قيافه‌ هولناك‌ آن‌ برخود نهراسيده‌ باشد؟
    كيست‌ كه‌ مرگ‌ ياران‌ و دوستان‌ خود را به‌ چشم‌ خوش‌ نديده‌ باشد؟
    كيست‌ كه‌ آرزوي‌ زندگي‌ ابدي‌ را در سر نپرورانده‌ باشد؟
    آري‌ آن‌ هنگام‌ كه‌ آدمي‌ به‌ پايان‌ زندگي‌ خويش‌ مي‌نگرد و به‌ بن‌ بست‌مرگ‌ برخورد مي‌كند در اين‌ انديشه‌ فرو مي‌رود كه‌ هدف‌ از آفرينش‌ عالم‌ وآدم‌ چيست‌؟
    دارنده‌ چو تركيب‌ طبايع‌ آراست‌بازار چه‌ سبب‌ فكندش‌ اندر كم‌ وكاست‌
    گرنيك‌ نيآمد شكستن‌ از بهر چه‌ بودورنيك‌ نيآمد اين‌ صور عيب‌ كراست‌
    برخي‌ از افراد انساني‌ در طول‌ زندگي‌ خود نسبت‌ به‌ معماي‌ خلقت‌بي‌تفاوت‌ بوده‌اند، اما وقتي‌ با مرگ‌ يكي‌ از ياران‌ و عزيزان‌ خود مواجه‌شده‌اند به‌ ناگاه‌ در اين‌ انديشه‌ فرو رفته‌اند كه‌ فلسفه‌ خلقت‌ چيست‌؟ سؤال‌اينان‌ از فلسفه‌ زندگي‌ و آفرينش‌ در حقيقت‌ حالتي‌ گذرا داشته‌ كه‌ با فراموش‌كردن‌ مرگ‌ عزيزان‌ خويش‌، سؤال‌ نيز ناديده‌ گرفته‌ مي‌شود.

    3. شكست‌ در هدف‌گيريها
    براي‌ گروهي‌ از افراد انساني‌ هنگامي‌ سؤال‌ ازهدف‌ آفرينش‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ در هدفگيريهاي‌ خويش‌ با شكست‌ مواجه‌شده‌ باشند.
    گذران‌ زندگي‌ مستلزم‌ آن‌ است‌ كه‌ انسان‌ در زندگي‌ هدفهايي‌ نسبي‌ ـ كه‌در واقع‌ وسيله‌ هستند ــ براي‌ خود در نظر بگيرد و براي‌ رسيدن‌ به‌ آنهابكوشد. اما متأسفانه‌ افراد انساني‌، به‌ جاي‌ آنكه‌ چنين‌ هدفهاي‌ نسبي‌ را به‌عنوان‌ وسيله‌اي‌ براي‌ وصول‌ به‌ فلسفه‌ خلقت‌ در نظر گيرند، آنها را هدف‌مطلق‌ حيات‌ به‌ حساب‌ آورده‌، به‌ آن‌ عشق‌ مي‌ورزند و بنا گزير به‌ هنگامي‌كه‌ با شكست‌ مواجه‌ مي‌شوند، حياتشان‌ رنگ‌ باخته‌ و زندگي‌ چهره‌اي‌ تيره‌وتار به‌ خود مي‌گيرد. چنين‌ افرادي‌ عموماً طالب‌ موقعيتي‌ هستند كه‌هدفگيري‌ كرده‌اند، نه‌ آنكه‌ جوياي‌ فلسفه‌ آفرينش‌ باشند. و از همين‌ جاست‌كه‌ اگر پس‌ از شكست‌ در هدف‌ خويش‌ به‌ موقعيت‌ خود دست‌ يابند، هرگزسوال‌ از فلسفه‌ و هدف‌ زندگي‌ را مطرح‌ نخواهند كرد.

    4. شرايط‌ نامساعداجتماعي
    نابسامانيهاي‌ زمانه‌ و شرايط‌ نامساعداجتماعي‌ نيز موجب‌ مي‌شوند تا افرادي‌ كه‌ از زندگي‌ خود ناراضي‌ هستند به‌فكرشان‌ مسئله‌ هدف‌ آفرينش‌ و فلسفه‌ زندگي‌ خطور كند. كسي‌ كه‌ بر اثر فقرو فلاكت‌ ناگزير است‌ از صبح‌ تا شب‌ كار كند، فردي‌ كه‌ از يك‌ زندگي‌طبيعي‌ محروم‌ است‌ و كل‌ّ زندگيش‌ كار و كوشش‌ است‌ و رنج‌ و زحمت‌ ــآن‌ هم‌ به‌ بهاي‌ از دست‌ دادن‌ طعم‌ واقعي‌ زندگي‌ ــ به‌ ناچار از خود سؤال‌مي‌كند كه‌ حاصل‌ اين‌ زندگي‌ و هدف‌ آن‌ چيست‌؟ كساني‌ هم‌ هستند كه‌مي‌خواهند وضع‌ موجود خود را بهتر سازند ولي‌ چون‌ موفق‌ نمي‌شوند، به‌بيهوده‌ بودن‌ زندگي‌ و بي‌هدفي‌ جهان‌ آفرينش‌ نظر مي‌دهند. بسياري‌ از اين‌افراد اگر به‌ زندگي‌ مورد نظر خود دست‌ يابند، ديگر به‌ طرح‌ سؤال‌ از فلسفه‌آفرينش‌ نمي‌پردازند، چرا كه‌ اينان‌ در واقع‌ طالب‌ تغيير موقعيت‌ زندگي‌ خودبوده‌، چون‌ به‌ خواسته‌ خود نرسيده‌اند، آن‌ را به‌ حساب‌ سؤال‌ از فلسفه‌ وهدف‌ زندگي‌ قرار داده‌اند.

    5. سؤال‌ حقيقي‌ از فلسفه‌ خلقت
    سؤال‌ گروه‌هاي‌ فوق از فلسفه‌ حيات‌ به‌پاسخ‌ واقعي‌ نمي‌رسد، چرا كه‌ فلسفه‌ زندگي‌ و آفرينش‌ را جدي‌ و دقيق‌مطرح‌ نمي‌كنند، بلكه‌ جوياي‌ چيزهايي‌ هستند كه‌ چون‌ به‌ دست‌ نمي‌آورندبه‌ سراغ‌ فلسفه‌ حيات‌ مي‌روند.
    براي‌ طرح‌ صحيح‌سؤال‌ خلقت‌ بايد ازافقي‌ بالاتر به‌ حيات‌نگريست‌ وخود را از قلمروحيات‌ مادي‌ بيرون‌كشاند و مشرف‌ بر زندگي‌ و شؤن‌ آن‌شد.
    بسياري‌ از افراد انساني‌ فقط‌ به‌ زندگي‌ طبيعي‌ توجه‌ دارند كه‌ حاصل‌ جمع‌خواب‌ و خوراك‌ و ارضاي‌ غرايز طبيعي‌ است‌ و بدون‌ توجه‌ به‌ اينكه‌ هريك‌از اين‌ امور داراي‌ هدف‌ روشني‌ است‌، مي‌خواهند سراغ‌ فلسفه‌ زندگي‌ را ازهمين‌ حيات‌ طبيعي‌ بگيرند.
    طرفداران‌ فلسفه‌ پوچي‌ نيز به‌ همين‌ اشتباه‌ دچار شده‌اند، زيرا اينان‌ فقط‌به‌ حيات‌ طبيعي‌ نگريسته‌ و مي‌خواهند فلسفه‌ حيات‌ را از همين‌ حيات‌ به‌دست‌ آورند. و چون‌ براي‌ اين‌ حيات‌ نمي‌توانند فلسفه‌اي‌ به‌ دست‌ آورند،لذا به‌ نفي‌ زندگي‌ و معناداري‌ حيات‌ مي‌پردازند.
    خلاصه‌ براي‌ آنكه‌ بتوان‌ به‌ فلسفه‌ زندگي‌ و هدف‌ آفرينش‌ دست‌ يافت‌،بايد خود را از زندگي‌ طبيعي‌ كنار كشيد و از افقي‌ بالاتر به‌ آن‌ نگريست‌.
    توكز سراي‌ طبيعت‌ نمي‌روي‌ بيرون‌كجا به‌ كوي‌ حقيقت‌ گذر تواني‌ كرد


    ادامه دارد...
    ویرایش توسط ساجده : 2014_12_29 در ساعت 10:44
    پاسخ با نقل و قول

  2. فلسفه خلقت انسان  سپاس شده توسط niloofarabi,مهدوی,محسن عزیزی

  3. ارسال:2#
    دیدگاه ها

    آيا مي‌توان‌ براي‌ آفرينش‌ معنا و مفهومي‌ را پيدا كرد يا نه‌؟ آيا مي‌توان‌زندگي‌ را به‌ گونه‌اي‌ توجيه‌ كرد كه‌ ارزش‌ دوام‌ داشته‌ باشد يا نه‌؟ آيا زندگي‌ارزش‌ زيستن‌ را دارد يا نه‌؟ اينها سؤالاتي‌ است‌ كه‌ همواره‌ براي‌ متفكران‌مطرح‌ بوده‌ است‌. به‌ گفته‌ آلبركامو:
    «چه‌ فرق مي‌كند كه‌ زمين‌ به‌ دور خورشيد بگردد يا اين‌ به‌ دور آن‌.مختصر بگويم‌ كه‌ اين‌ مسئله‌ فاقد ارزش‌ و اهميت‌ است‌. در عوض‌مي‌بينيم‌ كه‌ كسان‌ بسياري‌ به‌ زندگي‌ خود خاتمه‌ مي‌دهند چون‌معتقدند كه‌ زندگي‌ به‌ زحمت‌ زيستن‌ نمي‌ارزد. يا ملاحظه‌ مي‌شود كه‌كسان‌ ديگري‌ خود را در راه‌ عقايد يا آرزوهايي‌ به‌ كشتن‌ مي‌دهندكه‌ دل‌ بدان‌ خوش‌ كرده‌ بودند و به‌ آن‌ دليل‌ و بهانه‌ مي‌زيسته‌اند.پس‌ به‌ عقيده‌ من‌ معني‌ زندگي‌ واجب‌ترين‌ مسئله‌ است‌.»
    به‌ طور كلي‌ ديدگاه‌هاي‌ متفكران‌ را نسبت‌ به‌ جهان‌ هستي‌ و زندگي‌ به‌ سه‌دسته‌ زير مي‌توان‌ تقسيم‌ كرد:

    الف‌. گروهي‌ كه‌ طرفدار فلسفه‌ خوش‌بيني optimism هستند وبه‌ زندگي‌از نظرگاه‌ خوشيهايش‌ مي‌نگرند. اينان‌ در حقيقت‌ هم‌ زيباييها و هم‌ بديهاي‌زندگي‌ را مي‌بينند ولي‌ معتقدند كه‌ لذايذ و خوشيهاي‌ زندگي‌ بر آلام‌ واندوهاي‌ آن‌ فزوني‌ دارد. به‌ عبارت‌ ديگر غلبه‌ و پيروزي‌ از آن‌ خوشيهاي‌زندگي‌ است‌. رنجها و دردهاي‌ زندگي‌ امور نسبي‌ و زودگذر بوده‌، خواه‌ناخواه‌ از ميان‌ خواهد رفت‌. به‌ طور كلي‌ انديشه‌ خوش‌بيني‌ در معاني‌ زير به‌كار رفته‌ است‌:

    1. خوش‌بيني‌ به‌ معنايي‌ كه‌ لايبنيتس‌ Leibniz در نظر مي‌گيرد: لايبنيتس‌معتقد است‌ كه‌ اين‌ جهان‌ بهترين‌ جهانهاي‌ ممكن‌ است‌ و هر آنچه‌ كه‌ درجهان‌ آفرينش‌ روي‌ مي‌دهد به‌ بهترين‌ وجه‌ ممكن‌ است‌.
    2. خوش‌بيني‌ از نقطه‌ نظر نظام‌ هستي‌ و اينكه‌ وجود مساوي‌ با خير است‌.و شرور نيز يا عدم‌ هستند يا از امور عدمي‌ به‌ شمار مي‌روند.
    3. خوش‌بيني‌ به‌ معنايي‌ كه‌ طبيعت‌ انسان‌ ذاتاً نيك‌ است‌ و اگر بدي‌ وزشتي‌ از انسان‌ سرزند، ناشي‌ از نارساييهاي‌ تربيتي‌ و نابسامانيهاي‌ محيط‌اجتماعي‌ است‌. ژان‌ ژاك‌ روسو از طرفداران‌ اين‌ نظريه‌ است‌.
    4. خوش‌بيني‌ به‌ معنايي‌ كه‌ انسان‌ تمامي‌ امور و وقايعي‌ را كه‌ در جهان‌هستي‌ روي‌ مي‌دهد، نيك‌ و خوشايند بداند. به‌ عبارت‌ ديگر با خود چنين‌انديشد كه‌ به‌ فرض‌ اگر سيل‌ و طوفان‌ خانمان‌ براندازي‌ به‌ وجود آيد، ناشي‌از حكمت‌ و مصلحت‌ است‌.
    5. خوش‌بيني‌ به‌ معنايي‌ كه‌ انسان‌ هستند به‌ وجود پديده‌هاي‌ زشت‌ ونازيبا اعتقاد داشته‌ باشد، ولي‌ پيروزي‌ را با امور خير و نيكو بداند.
    6. خوش‌بيني‌ به‌ معنايي‌ كاملاً منفي‌ كه‌ يك‌ انسان‌ براي‌ گريز ازمسئوليت‌ ديده‌ بر تمامي‌ واقعيات‌ بسته‌ و هر بلاي‌ اجتماعي‌ را كه‌ به‌ وقوع‌مي‌پيوندد بگونه‌اي‌ خوشبينانه‌ توجيه‌ كند.

    ب‌. گروهي‌ كه‌ طرفدار فلسفه‌ بدبيني‌ Pesimism بوده‌، به‌ زندگي‌ و جهان‌هستي‌ از ديدگاه‌ بديها و زشتيهاي‌ آن‌ مي‌نگرند. اين‌ افراد تنها به‌ رنجها ودردهاي‌ زندگي‌ نگريسته‌ و اميدي‌ به‌ پيروزي‌ خير ندارند. به‌ طور كلي‌بدبيني‌ در معاني‌ زير به‌ كار رفته‌ است‌.
    1. بدبيني‌ از نظر نظام‌ هستي‌ و اينكه‌ آنچه‌ در جهان‌ هستي‌ اصيل‌ است‌شرور است‌. امور خير اموري‌ موقت‌ و زودگذر بوده‌ و آنچه‌ كه‌ در عالم‌هستي‌ دوام‌ دارد شر و فساد است‌.
    2. بدبيني‌ نسبت‌ به‌ طبيعت‌ انسان‌، يعني‌ اينكه‌ طبيعت‌ آدمي‌ ذاتاً فاسد وشرارت‌انگيز است‌. اگر رفتار خوبي‌ هم‌ از انسان‌ سرزند آن‌ رفتار بر حسب‌تصادف‌ بوده‌، و در باطن‌ آن‌ شري‌ براي‌ فاعل‌ آن‌ موجود بوده‌ است‌.ماكياولي‌ از طرفداران‌ اين‌ نظريه‌ است‌.
    3. بدبيني‌ به‌ معنايي‌ كه‌ انسان‌ درد و رنج‌ را اصيل‌ دانسته‌، خوشي‌ را امري‌تبعي‌ بداند و معتقد باشد كه‌ غم‌ و درد بر خوشي‌ و لذت‌ غلبه‌ دارد. از اين‌ نظرگاه‌ رنج‌ و درد اصيل‌ است‌ و لذت‌ و خوشي‌ جز فقدان‌ درد و رنج‌ نيست‌.
    4. بدبيني‌ از اين‌ نقظه‌ نظر كه‌ آدمي‌ به‌ خوشيها و خوبيها نيز اعتقاد داشته‌باشد، ولي‌ امور خير را نسبي‌ و زود گذر دانسته‌ و غلبه‌ و پيروزي‌ را با بديها وزشتيها بداند.

    ج‌. گروهي‌ نيز طرفدار اين‌ عقيده‌ هستند:
    1. جهان‌ موجود نه‌ بهترين‌ جهانهاي‌ ممكنه‌ است‌ و نه‌ سراسر شر و فساد،بلكه‌ هم‌ داراي‌ زشتيها و شرهاست‌ و هم‌ داراي‌ زيباييها و نيكيها.
    2. طبيعت‌ آدمي‌ نه‌ ذاتاً زشت‌ است‌ و نه‌ ذاتاً نيك‌، بلكه‌ انتخاب‌ و اختيارآدمي‌ مي‌تواند به‌ آن‌ شكل‌ ويژه‌اي‌ بدهد.
    3. اگر انسان‌ تلاش‌ كند زشتيها از ميان‌ رفته‌ ، و حيات‌ آكنده‌ از خوشيهاخواهد شد.

    فلسفه‌ پوچي‌ و علل‌ گرايش‌ به‌ آن‌
    در عصر حاضر انديشه‌ پوچي‌ حيات‌ را در آراء برخي‌ از نويسندگان‌غرب‌ مي‌بينيم‌. اشخاصي‌ چون‌ فرانتس‌ كافكا، آلبر كامو، ساموئل‌ بكت‌،آرتورآداموف‌، ژان‌ پل‌ سارتر و اوژن‌ يونسكو ديدگاه‌ پوچگرايانه‌ نسبت‌ به‌آفرينش‌ دارند. اين‌ نويسندگان‌ در لابلاي‌ آثار خود، پوچي‌ و بي‌معنايي‌زندگي‌ را به‌ صورت‌ داستان‌ و نمايشنامه‌ و مقاله‌ مطرح‌ كرده‌اند. دسته‌اي‌ ازاين‌ نويسندگان‌ كوشيده‌اند تا در لابلاي‌ آثار خود دلايلي‌ عقلي‌ بر پوچي‌زندگي‌ بشر و سرنوشت‌ انسان‌ نشان‌ دهند و دسته‌اي‌ ديگر كوشيده‌اند تا به‌كمك‌ هنر خود بي‌معنايي‌ حيات‌ بشر و بدبختيهاي‌ انسان‌ را، عاري‌ از هرگونه‌روش‌ منطقي‌ و استدلالي‌ ارايه‌ كنند. اين‌ نويسندگان‌ خلقت‌ را پوچ‌ و بي‌معنامي‌دانند. و قهرمانان‌ آثار آنها افرادي‌ هستند خونسرد و بي‌تفاوت‌ نسبت‌ به‌زندگي‌ و ارزشهاي‌ آن‌؛ بي‌احساس‌ در رابطه‌ با ديگران‌؛ لاقيد نسبت‌ به‌ آداب‌و رسوم‌ اجتماعي‌. احساس‌ بيگانگي‌ با مردم‌ و از خود بيگانگي‌ از ديگرويژگيهاي‌ قهرمانان‌ پوچگراست‌. در رفتار قهرمان‌ پوچ‌ آثاري‌ از بيماريهاي‌روحي‌ و رواني‌ چون‌ خيالبافي‌ نيز مشاهده‌ مي‌شود.
    پوچگرايي‌ يكي‌ از مختصات‌ عصر جديد است‌. در گذشته‌ آنچه‌ بودبدبيني‌ بود نه‌ پوچي‌، اما در عصر حاضر بدبيني‌ به‌ اوج‌ خود رسيده‌ و سر ازپوچي‌ و پوچگرايي‌ در آورده‌ است‌. خودكشيها، فرار از خودها، به‌ شوخي‌گرفتن‌ زندگي‌، پايمال‌ سازي‌ ارزشهاي‌ انساني‌ و سرخوردگيها نشانه‌هايي‌است‌ از پوچگرايي‌ انسانهاي‌ امروزي‌.
    عوامل‌ چند موجب‌ گرايش‌ انسان‌ به‌ پوچي‌ و پذيرش‌ فلسفه‌ پوچي‌مي‌شود كه‌ برخي‌ از آنها عبارتند از:

    1. معماي‌ آفرينش‌
    در طول‌ تاريخ‌ بشر همواره‌ مي‌خواسته‌ بداند كه‌ از كجاآمده‌ است‌، براي‌ چه‌ آمده‌ است‌ و به‌ كجا مي‌رود؟ كساني‌ كه‌ از يك‌ نظام‌فكري‌ و فلسفي‌ عميق‌ برخوردار بوده‌اند براي‌ اين‌ سؤالات‌ پاسخهاي‌ مناسب‌پيدا كرده‌اند، اما كساني‌ كه‌ از يك‌ نظام‌ اعتقادي‌ و فلسفي‌ صحيح‌ برخوردنبوده‌اند، چون‌ نتوانستند پاسخ‌ مسائل‌ فوق را دريابند، لذا روح‌ كنجكاو آنهابه‌ بن‌ بست‌ رسيده‌ و سر از بيراهه‌هاي‌ بدبيني‌ و پوچي‌ در آورده‌اند.
    دكتر هشترودي‌ از جمله‌ كساني‌ بود كه‌ چون‌ معماي‌ آفرينش‌ را درنيافته‌بود به‌ نوميدي‌ و پوچي‌ كشانده‌ شده‌ بود. به‌ طوري‌ در اواخر عمر ناتواني‌ ازحل‌ معماي‌ آفرينش‌، در رفتار و كردار او تأثير بسزا گذارده‌ بود چنانكه‌همسر وي‌ مي‌نويسد:
    «همين‌ نتوانستن‌ و سر درنياوردن‌ دكتر را به‌ تب‌ و تاب‌ مي‌انداخت‌.بازتاب‌ اين‌ ناتواني‌ در برابر معماي‌ وجود، به‌ پرخاشها، تنگ‌خلقيها و خروشيدنها بدل‌ مي‌شد. روزهاي‌ آخر عمر، به‌ همين‌خاطر انزوا گزيد و از همه‌ بريد.»

    2. راز مرگ‌
    چهره‌ مرگ‌ كه‌ سرانجام‌ بر هر موجودي‌ رخ‌ مي‌نمايد، عامل‌اساسي‌ ديگري‌ است‌ براي‌ گرايش‌ انسان‌ به‌ بدبيني‌ و پوچي‌. انديشه‌ مرگ‌بسياري‌ از متفكران‌ و انديشمندان‌ را به‌ سوي‌ يأس‌ و بدبيني‌ كشانده‌ است‌.
    همين‌ انديشه‌ مرگ‌ است‌ كه‌ خيام‌ و معري‌ را به‌ سوي‌ بدبيني‌ كشانده‌.آدمي‌ كه‌ غرق در لذايذ و خوشيهاي‌ زندگي‌ است‌ و از يك‌ نظام‌ اعتقادي‌صحيح‌ برخوردار نيست‌ با توجه‌ به‌ زودگذر بودن‌ خوشيها و لذايذ زندگي‌ واينكه‌ سرانجام‌ آدمي‌ چه‌ با خوشي‌ و لذت‌ سپري‌ شود و چه‌ با غم‌ و اندوه‌،مرگ‌ خواهد بود دچار يأس‌ و بدبيني‌ مي‌شود. اين‌ فرد با خود مي‌انديشد كه‌اين‌ زندگي‌ چه‌ ارزشي‌ دارد.
    تنها كساني‌ مي‌توانند با انديشه‌ مرگ‌ از پوچي‌ رهايي‌ يابند كه‌ به‌ جهان‌پس‌ از مرگ‌ و عالم‌ رستاخيز اعتقاد داشته‌ و باور داشته‌ باشند كه‌ اين‌ زندگي‌مرحله‌اي‌ است‌ براي‌ ورود عالمي‌ والاتر از اين‌ جهان‌. و در نتيجه‌ مرگ‌ پايان‌زندگي‌ نيست‌، بلكه‌ پلي‌ است‌ بين‌ اين‌ جهان‌ و جهان‌ ديگر. ويليام‌ جيمزدرباره‌ تأثير مذهب‌ در جلوگيري‌ از پوچي‌ چنين‌ مي‌گويد:
    «هر وقت‌ كه‌ مرگ‌ در جلو چشم‌ ما مجسم‌ مي‌شود بيهودگي‌تلاشهاي‌ ما آن‌ اندازه‌ محسوس‌ و مشهود مي‌گردد كه‌ بخوبي‌ مي‌بينيم‌كه‌ تمام‌ موازين‌ اخلاقي‌ ما عيناً مانند پارچه‌هايي‌ است‌ كه‌ روي‌زخمها و جراحتها مي‌كشند تا فقط‌ زخمها و جراحتها را بپوشاندوالا مرحمي‌ بر دل‌ ريش‌ ما نخواهند بود. و ظاهر مي‌گردد كه‌ همه‌اين‌ نيكو كاريها كه‌ انجام‌ مي‌دهيم‌ تا زندگي‌ ما بر پايه‌هاي‌ سعادت‌،خير و رفاه‌ قرار گيرد، چيزهاي‌ توخالي‌ بوده‌ و زندگي‌ ما پابرهواست‌، اينجاست‌ كه‌ مذهب‌ به‌ كمك‌ ما مي‌آيد و سرنوشت‌ ما رادر دست‌ مي‌گيرد. در مذهب‌ حالت‌ و مقامي‌ روحاني‌ است‌ كه‌درجاي‌ ديگر آن‌ را نمي‌توان‌ يافت‌. همين‌ كه‌ به‌ اين‌ مقام‌ رسيديم‌، به‌جاي‌ آنكه‌ در ميان‌ اين‌ امواج‌ بر عظمت‌ خدايي‌ بيهوده‌ است‌ و پازده‌ و بخواهيم‌ مقام‌ خود را تثبيت‌ نماييم‌ لب‌ فرو بسته‌ و به‌ چيزهاي‌هيچ‌ تكيه‌ نمي‌كنيم‌. اينجاست‌ كه‌ آنچه‌ از آن‌ وحشت‌ داشته‌ايم‌ ما راپناهگاه‌ مي‌شود.»

    3. شك
    شك‌ يكي‌ از پديده‌هاي‌ بسيار مهم‌ براي‌ شناسايي‌ جهان‌ هستي‌است‌ و مقام‌ فكري‌ و فلسفي‌ متفكراني‌ نظير غزالي‌ و دكارت‌ از اينجا ناشي‌شده‌ كه‌ در موضوعاتي‌ چند شك‌ كردند. اگر در قلمرو معارف‌ بشري‌ شك‌و ترديدي‌ از جانب‌ انديشمندان‌ پيدا نمي‌شد، فرهنگ‌ و معلومات‌ بشري‌ درسطحي‌ نازل‌ باقي‌ مي‌ماند و اثري‌ از اين‌ همه‌ مكاتب‌ و نظامهاي‌ علمي‌ وفلسفي‌ حاصل‌ نمي‌شد.
    اگر انسان‌ شك‌ را به‌ عنوان‌ وسيله‌اي‌ براي‌ راهيابي‌ به‌ شناخت‌ مسايل‌هستي‌ بداند امر مفيدي‌ خواهد بود، اما اگر اين‌ شك‌ ادامه‌ يابد تا جايي‌ كه‌انساني‌ در بديهيات‌ نيز شك‌ كند مثلاً اينكه‌ آيا جهان‌ هستي‌ وجود دارد يانه‌؟ ديگر اين‌ شك‌ را نبايد شك‌ فلسفي‌ تلقي‌ كرد، زيرا چنين‌ فردي‌ دچاربيماري‌ رواني‌ شده‌ است‌. همين‌ نوع‌ شك‌ رواني‌ است‌ كه‌ آدمي‌ را به‌ سوي‌بدبيني‌ و پوچي‌ مي‌كشاند نام‌ آوراني‌ چون‌ ابوالعلاء معرّي‌، خيام‌ شاعر وشوپنهاور به‌ انگيزه‌ شك‌ بيش‌ از حد درجهان‌ آفرينش‌ دچار يأس‌ فلسفي‌شدند و سر از وادي‌ بدبيني‌ درآوردند.

    4. ماده‌گرايي
    فرد ماده‌گرا تمامي‌ پديده‌هاي‌ جهان‌ هستي‌ را ناشي‌ ازتصادف‌ و طبيعت‌ كور و كر مي‌داند و عقيده‌ دارد كه‌ آدمي‌ چند روزي‌ دراين‌ جهان‌ به‌ سر برده‌ و با فرارسيدن‌ مرگ‌ پرونده‌ حياتش‌ براي‌ هميشه‌ بسته‌خواهد شد. از ديدگاه‌ انسان‌ مادي‌ مسلك‌، زندگي‌ دنيوي‌ هدف‌ واقعي‌آدمي‌ بوده‌ و خوشبختي‌ و سعادت‌ در بهتر زيستن‌ و رفاه‌ بيشتر است‌. در حالي‌كه‌ انسان‌ الهي‌ معتقد است‌ كه‌ زندگي‌ دنيا يك‌ زندگي‌ موقت‌ و گذراست‌براي‌ وصول‌ به‌ زندگي‌ والاتر و بالاتر يعني‌ جهان‌ پس‌ از مرگ‌. در حقيقت‌زندگي‌ مادي‌ براي‌ انسان‌ الهي‌ وسيله‌اي‌ است‌ براي‌ نيل‌ به‌ كمال‌، نه‌ آنكه‌هدف‌ واقعي‌ حيات‌ آدمي‌ باشد.
    اما يك‌ انسان‌ مادي‌ از آنجا كه‌ به‌ خدا و معاد اعتقاد ندارد، وجود خود وجهان‌ هستي‌ را پوچ‌ و بي‌ هدف‌ مي‌داند و زندگي‌ را امري‌ لغو و بيهوده‌.چنين‌انساني‌ زندگي‌ را يك‌ سلسله‌ تكرار مكررات‌ خسته‌ كننده‌ و ملال‌ آورمي‌داند و در نتيجه‌ كوششهاي‌ آدمي‌ را نيز عبث‌ و بيهوده‌ تلقي‌ مي‌كند. انسان‌مادي‌ چون‌ نمي‌تواند به‌ معماي‌ آفرينش‌ دست‌ يابد و نمي‌تواند بفهمد كه‌ ازكجا آمده‌ و چرا آمده‌ و به‌ كجا خواهد رفت‌، دچار شك‌ و ترديد و يأس‌مي‌شود. ماده‌گرايي‌ موجب‌ مي‌شود تا آدمي‌ خود را در جهان‌ هستي‌ غريب‌ وتنها حس‌ كند و از درد بي‌پناهي‌ از درون‌ بنالد. انسان‌ به‌ پناهگاه‌ نياز دارد وبدون‌ ملجأ و پناهگاه‌ نمي‌تواند زندگي‌ كند و هر هدفي‌ را كه‌ انسان‌ مادي‌انتخاب‌ كند، چون‌ نسبي‌ است‌، پناهگاه‌ واقعي‌ نخواهد بود. پناهگاهي‌ را كه‌الهيون‌ به‌ عنوان‌ خدا انتخاب‌ مي‌كنند، چون‌ مطلق‌ است‌ و تمامي‌ امورزندگاني‌ انسان‌ را زير نفوذ وسلطه‌ خود قرار مي‌دهد بهترين‌ ايده‌آل‌ است‌.

    5. شكست‌ در هدف گيريها
    گروه‌ فراواني‌ از انسانها در زندگي‌ چيزهايي‌ راهدف‌ قرارداده‌ و در راه‌ وصول‌ به‌ آنها مي‌كوشند. اين‌ افراد هنگامي‌ كه‌ بر اثرموانعي‌ با شكست‌ مواجه‌ شوند دچار يأس‌ و بدبيني‌ مي‌شوند. به‌ طور مثال‌اشخاصي‌ زيبايي‌ يا ثروت‌ يا مقامي‌ را مورد هدف‌ قرار مي‌دهند و اين‌ امورتمامي‌ جنبه‌هاي‌ زندگيشان‌ را تحت‌الشعاع‌ قرار مي‌دهد. اين‌ افراد اگر نتوانندبه‌ معشوق خود يا مقام‌ مورد نظر يا ثروت‌ دلخواه‌ خود برسند، ضربه‌ رواني‌بر آنها وارد آمده‌ و زندگي‌ برايشان‌ تيره‌ وتار و بي‌معنا مي‌شود. ريشه‌ بسياري‌از بدبينيها و پوچگرايها را بايد در هدفگيريهاي‌ غلط‌ دانست‌.

    ارزيابي‌ فلسفه‌ پوچي‌
    با بررسي‌ و مطالعه‌ فلسفه‌ پوچي‌ اين‌ سؤال‌ مطرح‌ است‌ كه‌ آيا زندگي‌پوچ‌ است‌ يا نه‌؟ و اگر پوچ‌ است‌ آيا مي‌توان‌ به‌ آن‌ معنا داد يا نه‌؟ و خلاصه‌آنكه‌ آيا زندگي‌ ارزش‌ زيستن‌ را دارد يا نه‌؟
    از آنجايي‌ كه‌ اين‌ مسئله‌ از مهمترين‌ مسايل‌ بشري‌ است‌. هر مكتب‌ و نظام‌فكري‌ و فلسفي‌ به‌ نحوي‌ از انحاء به‌ آن‌ پاسخ‌ داده‌ است‌. آنچه‌ كه‌ در اين‌ميان‌ مورد اتفاق همه‌ اديان‌ الهي‌ و اكثر مكابت‌ بشري‌ اين‌ است‌ كه‌ پوچگرايي‌امري‌ منفي‌ و غير قابل‌ پذيرش‌ عقل‌ و منطق‌ است‌، زيرا كه‌:
    اولاً: از آنجايي‌ كه‌ تعداد پوچگرايان‌ در هر عصر و زماني‌ نادر است‌،ناگزير از قبول‌ اين‌ واقعيت‌ هستيم‌ كه‌ پوچگرايي‌ نمي‌تواند موضوعي‌ فطري‌و درون‌ ذاتي‌ باشد تا انسان‌ پذيراي‌ آن‌ باشد. محال‌انگاري‌ امري‌ منفي‌ است‌كه‌ با تجزيه‌ و تحليل‌ آثار و رفتار طرفداران‌ آن‌ مي‌توان‌ به‌ ريشه‌هاي‌ گرايش‌به‌ آن‌ پي‌ برد. انسان‌ بر اساس‌ غريزه‌ حب‌ ذات‌ وديگر فطريات‌ خود زندگي‌را پذيرفته‌ و آن‌ را واجد ارزش‌ مي‌يابد.
    ثانياً: عدم‌ شناخت‌ معماهاي‌ هستي‌ و عوامل‌ روحي‌ و اجتماعي‌ خاص‌موجب‌ پوچگرايي‌ مي‌شوند كه‌ اگر آنها از ميان‌ بروند و انسان‌ بتواند از يك‌نظام‌ دقيق‌ فكري‌ و فلسفي‌ برخوردار شود تا معماي‌ هستي‌ را بيان‌ كند، هرگزميل‌ به‌ پوچي‌ و يأس‌ در او پيدا نخواهد شد.
    ثالثاً: بزرگترين‌ دليل‌ بر اينكه‌ بدبيني‌ و پوچگرايي‌، طرز فكري‌ منفي‌ وبيمارگونه‌ است‌، عقايد و انديشه‌هاي‌ نام‌ آوران‌ فلسفه‌ پوچي‌ است‌، زيرا اكثرآنها با وجود آنكه‌ زندگي‌ را تهي‌ از معنا و مفهوم‌ مي‌يابند، مي‌گويند بايد به‌آن‌ معنا و مفهوم‌ بخشيد. اين‌ سخن‌ به‌ اين‌ معناست‌ كه‌ اولاً كل‌ هستي‌ بيهوده‌نيست‌ و در جهان‌ چيزهاي‌ معني‌دار كه‌ بتواند به‌ زندگي‌ ارزش‌ ببخشند وجوددارد و ثانياً انسان‌ نمي‌تواند پوچگرايي‌ را تحمل‌ كند.
    در ارزيابي‌ فلسفه‌ پوچي‌ بايد به‌ اين‌ نكته‌ اشاره‌ كرد كه‌ هيچ‌ يك‌ ازپوچگراها و نيهيليستها يك‌ دليل‌ عقلي‌ براي‌ پوچ‌ بودن‌ عالم‌ هستي‌ ارايه‌نداده‌اند، بلكه‌ عموم‌ آنها سرخوردگيها و آشفتگيهاي‌ درون‌ خود را به‌ عنوان‌دليل‌ براي‌ پوچ‌بودن‌ عالم‌ هستي‌ مطرح‌كرده‌اند. حتي‌ ژان‌پل‌سارتر به‌ عنوان‌يك‌ فيلسوف‌، يك‌ دليل‌ فلسفي‌ براي‌ پوچ‌ بودن‌ عالم‌ هستي‌ ارايه‌ نداده‌است‌.
    در واقع‌ اگر كسي‌ به‌ جهان‌ هستي‌ درست‌ بنگرد، يعني‌ به‌ قانونمندي‌ اين‌عالم‌ توجه‌ كند محال‌ است‌ كه‌ بتواند جهان‌ آفرينش‌ را پوچ‌ و عبث‌ بينگارد.از همين‌جاست‌ كه‌ مي‌گوييم‌ اگر جهان‌ آفرينش‌ پوچ‌ باشد، آيا مي‌بايست‌آلبرت‌ اينشتين‌ و ماكس‌ پلانك‌ كه‌ از بُعد فيزيكي‌ به‌ جهان‌ نگاه‌ كرده‌اند به‌ اين‌پوچي‌ پي‌ببرند يا صادق هدايت‌ و كافكا و كامو كه‌ با داستان‌نويسي‌ مي‌خواهنددردهاي‌ بشري‌ را درمان‌ كنند؟
    در واقع‌ اشكال‌ بزرگ‌ پوچگرايان‌ از اينجا سر چشمه‌ مي‌گيرد كه‌ اينان‌خدا را كنار گذاشته‌ و در نتيجه‌ به‌ بن‌ بستهاي‌ ناشي‌ از آن‌ گرفتار آمده‌اند: بن‌بست‌ يله‌شدن‌آدمي‌ درجهان‌، غربت‌ انسان‌ در هستي‌، تنهايي‌ و واماندگي‌ و...
    بايد به‌ اين‌ نكته‌ مهم‌ توجه‌ داشت‌ كه‌ تنها خداست‌ كه‌ مي‌تواند به‌ زندگي‌و خلاهاي‌ وجودي‌ انسان‌ معنا و مفهوم‌ ببخشد و رنجها و دردهاي‌ ناگوارزندگي‌ را گوارا سازد. ايمان‌ به‌ خدا، به‌ انسان‌ شهامت‌ و قوت‌ مي‌بخشد تاآدمي‌ با روي‌ باز مصايب‌ و رنجها را بپذيرد، زيرا با اعتقاد به‌ خدا، انسان‌ درسير به‌ سوي‌ مقصدي‌ والا واعلي‌ قرار مي‌گيرد كه‌ مصائب‌ و دردها براي‌رسيدن‌ به‌ آن‌ از قلمروي‌ حيات‌ بركنار مي‌شوند. رودلف‌ اوكن‌ RuodlfEucken در اين‌ مورد بيان‌ جالبي‌ دارد او مي‌گويد:
    « روز به‌ روز بيشتر احساس‌ مي‌كنيم‌ كه‌ زندگي‌ هرگونه‌ معني‌ وهرگونه‌ ارج‌ را، وقتي‌ انسان‌ نتواند به‌ ياري‌ قدرتي‌ متعالي‌، برتر روديا خود را از آنچه‌ هستي‌ بلا واسطه‌ ايجاب‌ مي‌كند بيشتر و بهترگرداند از دست‌ مي‌دهد.»
    تنها در جهان‌بيني‌ الهي‌ كه‌ هستي‌ عمق‌ و معنا پيدا مي‌كند، زندگي‌مي‌تواند معناو مفهوم‌ بيابد، چرا كه‌ در اين‌ صورت‌ انسان‌ با هستي‌ و عالم‌وجود در ارتباط‌ است‌ و به‌ وسيله‌ اين‌ ارتباط‌ خود را بر خود بر مي‌نهد و به‌ارزيابي‌ خويشتن‌ خويش‌ مي‌پردازد.
    اعتقاد به‌ خدا موجب‌ مي‌شود تا انسان‌ هستي‌ و حيات‌ را با معنا تلقي‌ كند.خدا براي‌ انسان‌ نقطه‌ اتكايي‌ است‌ كه‌ به‌ وسيله‌ آن‌ مي‌تواند مصايب‌ زندگي‌را درست‌ و صحيح‌ تفسير كرد. انسان‌ در رابطه‌ با خداو عشق‌ به‌ او از آرامش‌و نشاطي‌ برخوردار مي‌شود كه‌ بدون‌ آن‌ عشق‌، چنان‌ نشاطي‌ ميسر نيست‌.
    پاسخ با نقل و قول

  4. فلسفه خلقت انسان  سپاس شده توسط niloofarabi,مهدوی,محسن عزیزی

  5. ارسال:3#
    ارزش حیات در قرآن
    گفتيم‌ كه‌ پوچ گرايان‌ حيات‌ را امري‌ عبث‌ مي‌دانند و انسان‌ را موجودي‌پرتاب‌ شده‌ به‌ دنيا. از نظر آنها زندگي‌ بي‌معنا و مفهوم‌ است‌ و براي‌ آفرينش‌نيز نمي‌توان‌ غايتي‌ را در نظر گرفت‌. در اين‌ گفتار به‌ بررسي‌ ديدگاه‌ قرآن‌درباره‌ ارزش‌ حيات‌ مي‌پردازيم‌.
    مي‌دانيم‌ كه‌ دو ديدگاه‌ در مورد دنيا مطرح‌ است‌. يكي‌ ديدگاه‌ آيين هاي‌هندي‌ و متصوفه‌ است‌ كه‌ دنيا را بي‌ اهميت‌ تلقي‌ كرده‌، درس‌ گوشه‌گيري‌ ورهبانيت‌ به‌ انسان‌ مي‌دهند. اينان‌ دنيا را ذاتاً پديده‌اي‌ مذموم‌ مي‌دانند و راه‌نجات‌ را در گريز از دنيا و بي‌توجهي‌ به‌ امور دنيوي‌ مي‌دانند. رياضتهاي‌ شاق و توانفرسا موجب‌ مي‌شود تا انسان‌ نسبت‌ به‌ دنيا بي‌اعتناء باشد و آن‌ را نفي‌كند. قرآن‌ كريم‌ با اين‌ نظريه‌ شديداً مخالف‌ است‌ و در آيات‌ بسيار تصريح‌مي‌كند كه‌ بايد از نعمتهاي‌ دنيوي‌ بهره‌برداري‌ كرد.
    وَابْتَغ‌ِ فيما آتيك‌ِ اللّه‌ُ الّدارَ الاخِرَه‌ وَ لتَنْس‌َ نَصيبَك‌َ من‌َ الدُّنيِ
    ديدگاه‌ دوم‌ نظريه‌ كساني‌ است‌ كه‌ معتقدند هرچه‌ هست‌ همين‌ زندگي‌مادي‌ است‌ و حياتي‌ نيز به‌ جز حيات‌ دنيوي‌ وجود ندارد و انسان‌ بايد دم‌ راغنيمت‌ بداند و هر چه‌ بيشتر از فرصتها استفاده‌ كند. بهره‌گيري‌ از خوشيها ولذايذ دنيوي‌، هدف‌ اعلاي‌ زندگي‌ است‌. اين‌ طرز تفكر را هيچ‌ عقل‌ ومنطقي‌ توجيه‌ نمي‌كند، چرا كه‌ اين‌ نوع‌ زندگي‌ متعلق‌ به‌ حيوانات‌ است‌.قرآن‌ تمثيل‌ جالبي‌ از اين‌ افراد به‌ دست‌ مي‌دهد.
    يَتمَتَّعُون‌َ وَ يأ كُلون‌َ كَم تأكُل‌ُ الاَنْعم‌ُ
    بهره‌ مي‌برند و مي‌خورند، آن‌ چنان‌ كه‌ حيوانات‌ مي‌خورند.(محمد12)
    طرفداران‌ اين‌ نظريه‌ انسان‌ و دنيا را درست‌ ارزيابي‌ نمي‌كنند، چرا كه‌ اگرفردي‌ به‌ امكانات‌ و استعدادهاي‌ خود توجه‌ كند و به‌ ارزيابي‌ صحيح‌ از دنيابپردازد، درمي‌يابد كه‌ بدون‌ افراط‌ و تفريط‌ مي‌تواند از دنيا در جهت‌ تكامل‌خود استفاده‌ كند.
    قرآن‌ كريم‌ براي‌ آنكه‌ دنيازدگي‌ را نفي‌كند، بر ناپايداري‌ زندگي‌ دنيوي‌تاكيد بسيار دارد.
    وَاْضرِب‌ْ لَهُم‌ْ مَثَل‌َ الحَيوه‌ِ الدُّني كَماٍء اَنْزَلناه‌ُ مِن‌َالسَّماءِ فَاختَلط‌َ به‌َ نَبات‌ُالاَرض‌ِْفَاَصْبَ ح‌َ هَشيماً تَذَروُه‌ُالرّياح‌ُ وَ كَان‌َاللّه‌ُ عَلي‌ كُل‌ِّ شَي‌ٍء مُقْتَدراً
    براي‌ آنان‌ حيات‌ را به‌ آبي‌ مثال‌ بزن‌ كه‌ آن‌ را از آسمان‌ فروفرستاديم‌ و از آن‌ انواع‌ نباتات‌ زميني‌ كه‌ آميخته‌ شد روئيد. مدتي‌طول‌ نمي‌كشد كه‌ آن‌ (نبات‌) خشك‌ گردد و باد آن‌ راپراكنده‌ سازدو خدابر همه‌ چيز تواناست‌. (كهف‌ 45)
    دراين‌ آيه‌ زندگي‌ دنيا به‌ فطره‌هاي‌ باران‌ تشبيه‌ شده‌ كه‌ خداوند از آسمان‌نازل‌ مي‌كند. اين‌ قطرات‌ حيات‌ بخش‌ موجب‌ سرسبز شدن‌ گياهان‌ مي‌شود.يعني‌ دانه‌هايي‌ كه‌ در دل‌ خاك‌ قرار دارند به‌ درختي‌ پر از برگ‌ و بار تبديل‌مي‌شوند. البته‌ اين‌ درختان‌ پس‌ از مدتي‌ بي‌ برگ‌ و بار مي‌شوند. هر انسان‌ درطول‌ حيات‌ خود دهها بار اين‌ وضع‌ را مشاهده‌ مي‌كند. در بهاران‌ صحنه‌زيباي‌ درختان‌ را كه‌ آثار حيات‌ در آن‌ متجلي‌ است‌ مشاهده‌ مي‌كند و درپاييز شاهد صحنه‌هاي‌ مرگبار درختان‌ بي‌ برگ‌ وبار خواهد بود.
    آيه‌ فوق با تمثيل‌ حيات‌ و مرگ‌ گياهان‌ مي‌خواهد بگويد كه‌ حيات‌دنيوي‌ انسان‌ نيز اين‌ چنين‌ ناپايدار است‌. به‌ اين‌ معنا كه‌ انسان‌ يك‌ روزكودك‌ است‌ و روز ديگر جوان‌ و پر نشاط‌، اما اين‌ نشاط‌ جواني‌ ديري‌نپاييده‌ كه‌ خزان‌ پيري‌ به‌ سراغ‌ آدمي‌ مي‌آيد و سرانجام‌ نيز طوفان‌ مرگ‌رشته‌ حيات‌ او را در هم‌ مي‌پيچد.
    خلاصه‌ در منطق‌ قرآن‌، حيات‌ و زندگي‌ داراي‌ دو جلوه‌ اساسي‌ است‌:
    1. جلوه‌ پوچ‌ حيات‌
    2. جلوه‌ حقيقي‌ حيات‌.


    جلوه‌ پوچ‌ حيات‌
    جلوه‌ پوچ‌ حيات‌ عبارت‌ از آن‌ است‌ كه‌ آدمي‌ حيات‌ را به‌ بازي‌ گرفته‌ وبراي‌ آن‌ ارزشي‌ غير از خور و خواب‌ و لذت‌ جويي‌ قايل‌ نباشد. اگر انساني‌حيات‌ خود را در هواو هوسهاي‌ نفساني‌ غوطه‌ور سازد حيات‌ او پوچ‌ خواهدبود. در آيات‌ بسياري‌ به‌ اين‌ بعد حيات‌ توجه‌ شده‌ است‌.
    وَ مَاالحَيوه‌ُ الدُّنيا اِل مَتاع‌ُ الغُروُر
    زندگي‌ دنيا چيزي‌ جز كالاي‌ فريبنده‌ نيست‌. ( آل‌ عمران‌ 185)
    اِعْلَمُوا اِنَّما الحَيوه‌ِ الدُّنيا لَعِب‌ٌ و لَهٌو وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُم‌ْ وَ تَكاثرٌ في‌ِ الامْوال‌ِ وَالاَولد.
    بدانيد كه‌ كه‌ همانا زندگي‌ دنيا جز براي‌، سرگرمي‌، زيور وخودستايي‌ ميان‌ يكديگر و فزوني‌ در اموال‌ و اولاد، چيزي‌ بيش‌نيست‌.(حديد 20)
    آيه‌ فوق ابعاد مختلف‌ حيات‌ دنيوي‌ را به‌ روشني‌ آشكار مي‌سازد.

    1. لعب
    قرآن‌ زندگي‌ دنيوي‌ را چيزي‌ جز بازي‌ (لعب‌) نمي‌داند. بازي‌ به‌كاري‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ فايده‌ و نتيجه‌اي‌ عقلاني‌ در برندارد. مانند عموم‌كارهاي‌ كودكان‌. كساني‌ هم‌ كه‌ فقط‌ به‌ جلوه‌ پوچ‌ حيات‌ توجه‌ دارند، درواقع‌ كاري‌ جز بازي‌ از آنها سر نمي‌زند. مولوي‌ زندگي‌ اين‌ گونه‌ افراد را اين‌چنين‌ توصيف‌ مي‌كند:

    كودكان‌ سازند در بازي‌ دكان‌سود نبود جز كه‌ تعطيل‌ زمان‌
    شب‌ شود در خانه‌ آيد گرسنه‌كودكان‌ رفته‌ بماند يك‌ تنه‌
    اين‌ جهان‌ بازيگه‌ است‌ و مرگ‌ شب‌باز گردي‌ كيسه‌ خالي‌ پر تعب‌
    سوي‌ خانه‌ گور تنها مانده‌اي‌با فغان‌ واحسر تا برخوانده‌اي‌
    شد برهنه‌ وقت‌ بازي‌ طفل‌ خرددزد ناگاهش‌ كلاه‌ وكفش‌ برد
    شب‌ شد و بازي‌ او شد بي‌مددرو ندارد كه‌ سوي‌ خانه‌ رود
    ني‌شنيدي‌ انماالدنيا لعب‌باد دادي‌ رخت‌ و كشتي‌ مُرتَعِب‌ْ
    پيش‌ از آنكه‌ شب‌ شود جامه‌ بجوروز را ضايع‌ مكن‌ در گفتگو

    2. لهو
    بعد ديگر حيات‌ دنيوي‌، سرگرمي‌ است‌. يعني‌ كاري‌ كه‌ اشتغال‌ به‌آن‌، انسان‌ را از كارهاي‌ مهم‌ ديگر باز مي‌دارد. در فرِ ميان‌ لهو و لعب‌گفته‌اند كه‌ لعب‌ نتيجه‌اش‌ تنها فوت‌ وقت‌ است‌، اما لهو علاوه‌ بر اتلاف‌،مستلزم‌ بازماندن‌ از كار مهم‌ نيز هست‌.

    3. زينت
    بعد ديگر زندگي‌ دنيوي‌ را قرآن‌ آرايش‌ يا وسيله‌ آرايش‌مي‌داند، يعني‌ زندگي‌ دنيوي‌ براي‌ آنكه‌ آدمي‌ را به‌ خود جلب‌ كند، احتياج‌به‌ آرايش‌ و زينت‌ آرايي‌ دارد. در واقع‌ عموم‌ كساني‌ هم‌ كه‌ به‌ اين‌ بعد ازحيات‌ مي‌نگرند همواره‌ جوياي‌ آن‌ هستند تا به‌ آرايش‌ مظاهر آن‌ بپردازند.اينان‌ در جستجوي‌ بناهاي‌ زيبا بر مي‌آيند تا در مدت‌ محدود عمر خود اززندگي‌ دنيوي‌ حداكثر استفاده‌ را بكنند. اين‌ افراد به‌ آرايش‌ ظاهر خودمي‌پردازند تا شايد كمبودهاي‌ خود را جبران‌ كنند.

    4. تفاخر
    بُعد ديگر حيات‌ دنيوي‌، فخر كردن‌ بر يكديگر است‌. آنها كه‌فقط‌ به‌ جلوه‌ پوچ‌ حيات‌ مي‌نگرند، همواره‌ در جستجوي‌ كسب‌ افتخار وشهرت‌جويي‌ و جاه‌طلبي‌ هستند تا به‌ وسيله‌ آن‌ بر ديگران‌ فخر فروشي‌ كنند.براي‌ اين‌ افراد مواهب‌ زندگي‌ دنيا كه‌ مي‌تواند وسيله‌اي‌ براي‌ سير به‌ سوي‌الله‌ باشد، وسيله‌اي‌ تلقي‌ مي‌شود خِدمت‌ نفس‌ اماره‌. اينان‌ به‌ جاي‌ آنكه‌ ازموفقيتهايي‌ كه‌ در حيات‌ دنيوي‌ نصيبشان‌ مي‌شود در جهت‌ تكامل‌ خود وديگران‌ استفاده‌ كنند، با عشق‌ ورزيدن‌ به‌ آن‌ موفقيتها و هدف‌ تلقي‌ كردن‌آنها، نيروها و استعدادهاي‌ وجودي‌ خود را به‌ نابودي‌ مي‌كشانند.

    5. تكاثر
    بُعد ديگر حيات‌ دنيوي‌، افزودن‌ مال‌ و اولاد است‌. انسانهايي‌ كه‌تنها به‌ بُعد منفي‌ حيات‌ مي‌نگرند، هدفي‌ جز تكاثر نخواهند داشت‌. آنجا كه‌هدف‌ اعلاي‌ حيات‌ فراموش‌ مي‌شود و جلوه‌ مثبت‌ حيات‌ نيز ناديده‌ گرفته‌مي‌شود، چيزي‌ جز افزودن‌ مال‌ يا فرزند هدف‌ تلقي‌ نخواهد شد. در حقيقت‌آيه‌ فوق با بيان‌ مراحل‌ زندگاني‌ به‌ اين‌ مطلب‌ اشاره‌ دارد كه‌ حاصل‌ تمامي‌دلبستگيهاي‌ آدمي‌ به‌ زندگي‌ دنيوي‌ چيزي‌ جز خود آرايي‌ و خودستايي‌ وتكثير مال‌ و فرزند نيست‌ كه‌ سرانجام‌ هر يك‌ از آنها نيز فنا و نابودي‌ است‌،زيرا دوران‌ بازي‌ وسرگرميهاي‌ كودكي‌ و نوجواني‌ سپري‌ مي‌شود و پس‌ ازآن‌ خود آراييها و فخرفروشيهاي‌ آدمي‌ نيز با شكستهاي‌ پي‌ در پي‌ از ميان‌خواهند رفت‌. شكي‌ نيست‌ كه‌ مال‌ و فرزند نيز از دستبرد حوادث‌ و اتفاقات‌ناگوار مصون‌ نخواهند بود.
    اِن‌ّالذّين‌َ ليَرجُون‌َ لِقائنا وَ رَضُوا بالحَيوه‌ِالدُّنيا وَاطماَنّوُابها والّذين‌ِ هُم‌ عَن‌ْآيتِنا غفِلون‌َ اولئك‌ مأويهُم‌ُالنّارُ بما كانوايَكسِبُون‌َ
    آنهايي‌ كه‌ اميدي‌ به‌ ملاقات‌ ما ندارند و به‌ زندگي‌ دنيا خشنود شدندو به‌ آن‌ تكيه‌ كردند و كساني‌ كه‌ از آيات‌ ما غافل‌ هستند، به‌ سبب‌آنچه‌ كه‌ انجام‌ داده‌اند جايگاهشان‌ آتش‌ است‌. (يونس‌ 9ـ8)
    اين‌ آيه‌ جلوه‌ منفي‌ حيات‌ را داراي‌ ويژگيهاي‌ زير مي‌داند:
    1. بي‌اعتقادي‌ به‌ رستاخيز
    2. دلبستگي‌ به‌ دنيا و تكيه‌ برآن‌
    3. غفلت‌ از آيات‌ الهي‌

    جلوه‌ حقيقي‌ حيات‌
    جلوه‌ حقيقي‌ حيات‌ اين‌ است‌ كه‌ آدمي‌ به‌ هدف‌ واقعي‌ خويش‌ بينديشد وبه‌ حيات‌ از افقي‌ بالاتر از لذتجويي‌ و بي‌ بندوباري‌ بنگرد، خدا را تنهاهدف‌حيات‌ خود قرار داده‌ و بكوشد تا هر آن‌ گام‌ به‌ سوي‌ او بردارد؛ جز او كسي‌را قابل‌ پرستش‌ نداند؛ در راه‌ خدا و براي‌ خدا كار كند؛ حركت‌ او براي‌ خداو به‌ سوي‌ او باشد؛ زندگي‌ را در رابطه‌ با خدا تفسير و تبيين‌ كند. كسي‌ كه‌ به‌جلوه‌ حقيقي‌ حيات‌ مي‌انديشد، ديگر زندگي‌ را در رابطه‌ با نفس‌ اماره‌ توجيه‌نمي‌كند. زندگي‌ دنيا براي‌ او وسيله‌اي‌ جهت‌ تكامل‌ نفس‌ تلقي‌ مي‌شود وزندگي‌ آخرت‌ فداي‌ زندگي‌ دنيا نمي‌شود. وي‌ اين‌ دو نوع‌ حيات‌ را دررابطه‌ با يكديگر دانسته‌ و حيات‌ اخروي‌ را مقصد واقعي‌ خود تلقي‌ مي‌كند.در آيات‌ بسياري‌ زندگي‌ اخروي‌، زندگي‌ حقيقي‌ شمرده‌ شده‌ و در مقايسه‌ باآن‌، زندگي‌ دنيوي‌ ناچيز و بي‌مقدار به‌ حساب‌ آمده‌ است‌.
    وَ مَا الحَيوه‌ُ الدُّني اِل لَعِب‌ٌ و لَهوٌ ولَدّارالخِرَه‌ُ خَيرٌ لِلَّذين‌َ يَتَقّوُن‌َ اَفَلا تَعقِلُون‌َ
    زندگاني‌ دنيا جز بازيچه‌ و هوسراني‌ چيز ديگري‌ نيست‌، ولي‌زندگاني‌ سراي‌ آخريت‌ براي‌ كساني‌ كه‌ در دنيا پرهيزكارند، بهتراست‌. آيا انديشه‌ و تفكر نمي‌كنيد؟ (انعام‌ 33)
    اَرضتُيم‌ بالحَيوه‌ِالدُّنيا مِن‌َالخِرَه‌ِ فَما مَتاع‌ُالحَيوه‌ِالدُّنيا في‌ِالخِرَه‌ِ اِل قَليل‌ٌ
    آيا به‌ زندگاني‌ دنيا در برابر آخرت‌ راضي‌ شده‌ايد؟ حال‌ آنكه‌زندگاني‌ دنيا در برابر آخرت‌ اندك‌ وناچيز است‌. (توبه‌ 38)
    بَل‌ْ تُو ثِروُن‌َالحَيوه‌َالدُّني ا و الخِرَه‌ُ خَيرٌ وَ اَبقي‌
    بلكه‌ زندگي‌ دنيا را برگزيده‌اند، در حالي‌ كه‌ آخرت‌ بهتر و پايدارتراست‌. (اعلي‌ 17ـ16)
    بنابر آيات‌ فوق‌ حيات‌ آخرت‌، باطن‌ حيات‌ دنياست‌ و آن‌ حيات‌، حيات‌برتر و بالاتر است‌. آن‌ حيات‌، حيات‌ حقيقي‌ است‌، چرا كه‌ در آنجا اثري‌ ازشر و فساد، رنج‌ وبيماري‌، تزاحم‌ و تضاد وجود ندارد، برخلاف‌ حيات‌ دنياكه‌ آميخته‌ با همه‌ اين‌ امور است‌.
    براي‌ رسيدن‌ به‌ آن‌ حيات‌ بايد در همين‌ دنيا به‌ تلاش‌ و كوشش‌ پرداخت‌،چرا كه‌ حيات‌ اخروي‌ نتيجه‌ حيات‌ دنيوي‌ است‌. به‌ گفته‌ پيامبر«9»:
    الدنيا مزرعه‌ الاخره‌
    «دنيا كشتزار آخرت‌ است‌».
    بنابراين‌ چون‌ حيات‌ دنيوي‌ مقدمه‌ حيات‌ اخروي‌ است‌، قرآن‌ حيات‌دنيوي‌ را نفي‌ نمي‌كند. آنجا حيات‌ دنيوي‌ را بي‌ارزش‌ تلقي‌ مي‌كند كه‌ دنيابدون‌ رابطه‌ با حيات‌ اخروي‌ مطرح‌ شود. يعني‌ انسان‌ بدون‌ آنكه‌ در فكروانديشه‌ حيات‌ اخروي‌ باشد، بر طبق‌ خواسته‌هاي‌ منفي‌ و هوا وهوسهاي‌زودگذر خود زندگي‌ كند و لحظات‌ گرانبهاي‌ عمر را به‌ تباهي‌ بكشاند.
    براي‌ نيل‌ به‌ حيات‌ ابدي‌ شرايطي‌ لازم‌ است‌ كه‌ در آيه‌ زير به‌ آنها اشاره‌شده‌ است‌:
    وَ مَن‌ْ اَرادَ الخِرَه‌َ وَ سَعي‌ لَها سَعْيَها وَ هُو مُومِن‌ٌ فاوُلئِك‌َ كان‌َ سَعْيُهُم‌ مَشكُوراً
    آن‌ كسي‌ كه‌ سراي‌ آخرت‌ را طلب‌ كند و براي‌ نيل‌ به‌ آن‌ سعي‌ وكوشش‌ كند، در حالي‌ كه‌ ايمان‌ داشته‌ باشد، سعي‌ و تلاش‌ آنها داراي‌پاداش‌ خواهد بود. (اسراء 19)
    طبق‌ آيه‌ فوق‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ حيات‌ اخروي‌ سه‌ شرط‌ لازم‌ است‌.
    1. اراده‌ انسان‌ به‌ حيات‌ ابدي‌ تعلق‌ پيدا كند. يعني‌ انسان‌ خواهان‌ حيات‌اخروي‌ باشد، نه‌ آنكه‌ فقط‌ به‌ زندگي‌ دنيوي‌ توجه‌ داشته‌ باشد.
    2. سعي‌ و تلاش‌ آدمي‌ در جهت‌ رسيدن‌ به‌ حيات‌ اخروي‌
    3. ايمان‌ به‌ خدا انگيزه‌ اعمال‌ انسان‌ باشد.


    ادامه دارد...
    پاسخ با نقل و قول

  6. فلسفه خلقت انسان  سپاس شده توسط niloofarabi,مهدوی,محسن عزیزی

  7. ارسال:4#
    غایتداری در هستی

    در بحث‌ از فلسفه‌ خلقت‌ بايد بررسي‌ كرد كه‌ آيا جهان‌ آفرينش‌ هدفي‌دارد يا نه‌؟ آيا جهان‌ خلقت‌ براساس‌ نقشه‌ و برنامه‌اي‌ حساب‌ شده‌ و منطم‌ به‌سوي‌ هدفي‌ خاص‌ در حركت‌ است‌ يا مخلوق تصادف‌ مجموعه‌اي‌ ازپديده‌هاي‌ بي‌شعور است‌ كه‌ هيچ‌ غرض‌ و غايتي‌ را به‌ دنبال‌ ندارد؟ در اينجابا كه‌ نظريه‌ روبرو هستيم‌.
    1. جهان‌بيني‌ الهي‌ كه‌ معتقد است‌ جهان‌ راخالقي‌ خدا نام‌ است‌. و جهان‌خلقت‌ براساس‌ حكمت‌ الهي‌ به‌ سوي‌ غايتي‌ خاص‌ در حركت‌ است‌. جهان‌بيني‌ مادي‌ كه‌ معتقد است‌ جهان‌ از ماده‌ به‌ وجود آمده‌ و فاعل‌ باشعوري‌ آن‌ را به‌ وجود نياورده‌، نمي‌تواند براي‌ عالم‌ هدف‌ و غرضي‌ را درنظر بگيرد. از نظر ماده‌گراها، عالم‌ طبيعت‌ بر اساس‌ فعل‌ و انفعالات‌ فيزيكي‌و شيميايي‌ حاصل‌ شده‌ و لذا از غايت‌ برخوردار نيست‌. درباره‌ غايتداري‌ موجودات‌ چند نظريه‌ مطرح‌ است‌: 1. همه‌ موجودات‌ جهان‌ داراي‌ غايت‌ هستند، چه‌ آنها كه‌ اراده‌ و آگاهي‌دارند و چه‌ آنهايي‌ كه‌ فاقد اراده‌ و آگاهي‌ هستند. مانند جمادات‌ و نباتات‌. 2. تنها مخلوقاتي‌ داراي‌ غايت‌ هستند كه‌ اراده‌ داشته‌ باشند. موجودات‌بي‌شعور و فاقد اراده‌ غايت‌ ندارند. مانند نباتات‌ و يا اعضاي‌ غير ارادي‌ بدن‌از قبيل‌ كليه‌، كبدو قلب‌. طبق‌ اين‌ نظريه‌ هدفداري‌ فرع‌ برشعور و اراده‌ است‌. 3. خدا و موجودات‌ ماورالطبيعي‌ يعني‌ عقول‌ مجرده‌ نمي‌توانند در افعال‌خود غايت‌ داشته‌ باشند، زيرا فقط‌ فاعلي‌ كه‌ ناقص‌ و بالقوه‌ است‌ و تصورغايت‌ مي‌تواند اراده‌ او را برانگيزد تا از قوه‌ به‌ فعل‌ درآيد داراي‌ هدف‌ وغايت‌ است‌.خلاصه‌ برخي‌ از فاعلها چون‌ مافوق‌ ماده‌ هستند و فعليت‌ محض‌مي‌باشند؛ يعني‌ همه‌ كمالات‌ خود را بالفعل‌ واجدند داراي‌ هدف‌ و غرض‌نمي‌باشند. الهيون‌ معتقدند كه‌ همه‌ اجزاي‌ جهان‌ آفرينش‌ داراي‌ هدف‌ و غايت‌اند.به‌ بيان‌ ديگر همه‌ موجودات‌ در جهت‌ رسيدن‌ به‌ هدفي‌ خاص‌ داراي‌ حركت‌مي‌باشند. و اين‌ نكته‌ را تحقيقات‌ دانشمندان‌ علوم‌ طبيعي‌ به‌ ثبوت‌ رسانده‌است‌. مطالعه‌ وبررسي‌ موجودات‌ ــ از ساختمان‌ يك‌ سلول‌ گرفته‌ تا بزرگترين‌سحابيها و كهكشانها ــ نشانگر آن‌ است‌ كه‌ همه‌ اجزاء جهان‌ طبق‌ برنامه‌اي‌خاص‌ روبه‌ سوي‌ هدف‌ خود دارند. براي‌ نمونه‌ مي‌توان‌ از خورشيد سخن‌گفت‌ كه‌ تشعشع‌ حرارتي‌ آن‌ به‌قدري‌ حساب‌ شده‌ است‌ كه‌ اگر به‌ دو برابراندازه‌ فعلي‌ خود برسد تمام‌ موجودات‌ از شدت‌ گرما از ميان‌ مي‌روند و يااگر مقدار تشعشع‌ حرارت‌ آن‌ نصف‌ شود همه‌ جانداران‌ زمين‌ از سرماهلاك‌ خواهند شد. ه . روويرر h. rouviere در كتابي‌ كه‌ پيرامون‌ هدفداري‌ حيات‌نگاشته‌ چنين‌ مي‌نويسد: «هر فردي‌ متعلق‌ به‌ يك‌ نوع‌، با شروع‌ از نقطه‌هايي‌ كه‌ مولد آن‌بوده‌اند به‌ طرف‌ يك‌سرنوشت‌ پيش‌بيني‌ شده‌ تكامل‌ پيدامي‌كند. اين‌سير، به‌ طوري‌ كه‌ كلمه‌ مراحل‌ انتوژنر و از جمله‌ بلوغ‌ نشان‌مي‌دهند، برحسب‌يك‌روش‌منظم‌ويكنو اخت‌پيش‌مي‌رود.» «اعتقاد به‌ هدفداري‌ جهان‌ با واقعيتهاي‌ غير قابل‌ انكارش‌، مخالف‌عقيده‌ جزمي‌ مادي‌ است‌». جان‌ ادلف‌ بوهلر adolphbuehler مي‌گويد: «در طبيعت‌، به‌ هر سو كه‌ بنگري‌، نظام‌ و مشيت‌ نمايان‌ است‌. گويي‌دنيا به‌ سوي‌ مقصد مشخصي‌ سوق داده‌ مي‌شود. اين‌ معني‌ در عالم‌اتم‌ كاملاً روشن‌ است‌. تمام‌ اتمها، از هيدروژن‌ گرفته‌ تا اورانيوم‌، ازروي‌ يك‌ مدل‌ و نمونه‌ به‌ وجود آمده‌اند. هر اندازه‌ اطلاعات‌ ماراجع‌ به‌ الكترونها و پروتونهايي‌ كه‌ عناصر مختلف‌ را تشكيل‌داده‌اند بيشتر مي‌شود متوجه‌ انتظام‌ و هماهنگي‌ عالم‌ ماده‌مي‌شويم‌.» اولاً موجودات‌ جهان‌ آفرينش‌ از روي‌ نظم‌ و برنامه‌ آفريده‌ شده‌اند وميان‌ تمامي‌ اجزاي‌ جهان‌هستي‌ ارتباط‌ و هماهنگي‌ موجود است‌. ثانياً نظم‌ و هماهنگي‌ موجود در عالم‌ آفرينش‌ نشانه‌ آن‌ است‌ كه‌پديده‌ها وعناصر جهان‌ براي‌ هدف‌ و غرضي‌ خاص‌ خلق‌ شده‌اند، زيرا بدون‌وجود غرض‌ معنا ندارد كه‌ موجودات‌ از روي‌ حساب‌ و برنامه‌ و هماهنگي‌آفريده‌ شده‌ باشند. همچنين‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ نظم‌ و هماهنگي‌ جهان‌نمايشگر اين‌ حقيقت‌ است‌ كه‌ قدرتي‌ مافوق‌ و اراده‌اي‌ حكيمانه‌ آن‌ راآفريده‌ كه‌ لازمه‌ اين‌ شعور و اراده‌، هدفداري‌ عالم‌ آفرينش‌ است‌. دونالدرابرت‌ كار donaldrobertcarr مي‌گويد: «نظم‌ و تربيت‌ عالم‌ كه‌ مورد نياز دانشمند است‌ نه‌ تنها از نظرخلقت‌ وجود خدا را ايجاب‌ مي‌كند، بلكه‌ براي‌ ادامه‌ اين‌ نظم‌ وتربيت‌ و هدايت‌ عالم‌ وجود يك‌ حكمت‌ عاليه‌ لازم‌ مي‌آيد و اين‌همان‌ سخنان‌ كتب‌ مقدسه‌ آسماني‌ است‌، و جهان‌ بي‌نظم‌ و تربيت‌موجودي‌ لغو و باطل‌ است‌.» از سوي‌ ديگر اگر با دلايل‌ گوناگون‌ علمي‌ و فلسفي‌ بر ما ثابت‌ شود كه‌جهان‌ طبيعت‌ براساس‌ تصادف‌ پيدا نشده‌، بلكه‌ اراده‌اي‌ حكيمانه‌ و قدرتي‌مافوق‌ عالم‌ ماده‌ را آفريده‌ است‌، بر ما ثابت‌ خواهد شد كه‌ جهان‌ داراي‌هدف‌ وغرض‌ است‌، زيرا چگونه‌ ممكن‌ است‌ تصور كرد كه‌ خداوند هستي‌بخش‌ اين‌ همه‌ نقشهاي‌ گوناگون‌ را كه‌ در عالم‌ وجود به‌ چشم‌ مي‌خوردبيهوده‌ و بي‌هدف‌ آفريده‌ باشد؟ آيا مي‌توان‌ تصور كرد كه‌ اين‌ همه‌ گل‌ وگياه‌ و سياره‌ و كهكشان‌ و حيوانات‌ گوناگون‌، عبث‌ و بيهوده‌ خلق‌ شده‌باشند؟ آيا اين‌ همه‌ تدبير و نظمي‌ كه‌ در پيدايش‌ موجودات‌ به‌ كار رفته‌ دليل‌بر هدفداري‌ آنها نيست‌؟ آيا اين‌ مخالفت‌ حكمت‌ الهي‌ نيست‌ كه‌ بگوييم‌خداوند جهان‌ را بيهوده‌ خلق‌ كرده‌ است‌؟ گفتيم‌ كه‌ الهيون‌ طرفدار اصالت‌ غايت‌ هستند. يعني‌ معتقدند كه‌ نظام‌عالم‌ از روي‌ قصد و اراده‌ و براي‌ غرض‌ و غايتي‌ خاص‌ تنظيم‌ شده‌ است‌، اماماده‌گراها طرفدار مكانيسم‌ هستند و جريان‌ عالم‌ را ماشين‌وار مي‌دانند، بدون‌آنكه‌ به‌ اصل‌ غايت‌ معتقد باشند. طرفداران‌ مكانيسم‌، تنازع‌ بقا را دليل‌ بر ردغايت‌ مي‌دانند؛ آن‌ هم‌ به‌ دو معنا: 1. تنازع‌ بقا مي‌تواند از عهده‌ توجيه‌ و تبيين‌ پيدايش‌ موجودات‌ برآيد وبخوبي‌ انطباق موجودات‌ را با شرايط‌ حيات‌ حل‌ كند،بدون‌ آنكه‌ نيازي‌ نه‌پذيرش‌ خالق‌ جهان‌ باشد تا بر اساس‌ آن‌ معتقد شويم‌ كه‌ نظام‌ آفرينش‌ درجهت‌ نيل‌ به‌ غايتي‌ خاص‌ آفريده‌ شده‌ است‌. 2. طرفداران‌ مكانيسم‌ تصور مي‌كنند كه‌ اگر غايتي‌ در كار مي‌بود،نمي‌بايست‌ تغييراتي‌ كه‌ براساس‌ نظريه‌ تكاملي‌ داروين‌ در موجودات‌ پيدامي‌شود، بعضي‌ از آنها براي‌ موجودات‌ سودمند باشد و بعضي‌ ديگر مضر وبي‌اثر. به‌ بيان‌ ديگر اگر غايتي‌ در كار مي‌بود نمي‌بايست‌ تغييرات‌ بي‌اثر ومضر در موجودات‌ رخ‌ مي‌داد، بلكه‌ از همان‌ ابتدا تغيير لازم‌ و اساسي‌ درموجود ايجاد مي‌شد و در مسير تكامل‌ اثري‌ از برخي‌ موجودات‌ ــ كه‌نمي‌توانند انطباق با محيط‌ پيدا كنند ــ يافت‌ نمي‌شد. بنابراين‌ بايد نظريه‌تكامل‌ را پذيرفت‌ تا در كنار آن‌ تنازع‌ بقا را هم‌ پذيرفت‌ وگرنه‌ با پذيرش‌خدا ديگر نمي‌توان‌ تنازع‌ بقا را توجيه‌ كرد و چون‌ تنازع‌ بقا يك‌ اصل‌ علمي‌و غير قابل‌ انكار است‌، به‌ ناگزير بايد دست‌ از ايمان‌ به‌ خدا و غايت‌ انگاري‌برداشت‌. حقيقت‌ اين‌ است‌ كه‌ اگر نظريه‌ تكامل‌ تدريجي‌ را به‌ عنوان‌ يك‌ اصل‌مسلم‌ علمي‌ بپذيريم‌، خود اين‌ اصل‌، دليل‌ بر هدفداري‌ موجودات‌ جهان‌آفرينش‌ است‌. اينكه‌ موجودات‌ عالم‌ با محيط‌ خود هماهنگي‌ و سازگاري‌پيدا مي‌كنند، نشان‌دهنده‌ آن‌ است‌ كه‌ نيرويي‌ در درون‌ آنها قرار گرفته‌ و آنهارا به‌ انطباق با محيط‌ وا مي‌دارد و اساساً بدون‌ پذيرش‌ نيرويي‌ كه‌ موجودات‌را به‌ سمت‌ غايت‌ خاصي‌ بكشاند، تكامل‌ موجودات‌ قابل‌ توجيه‌ نيست‌ و خودداروين‌ هم‌ نظر به‌ همين‌ موضوع‌ داشته‌ كه‌ خدا را پذيرفته‌ است‌. اينكه‌طرفداران‌ مكانيسم‌ مي‌كوشند تا نظام‌ متقن‌ پديده‌هاي‌ آفرينش‌ و انطباق موجودات‌ آلي‌ را با محيط‌، براساس‌ تصادف‌ توجه‌ كنند كاري‌ خطاست‌، چراكه‌ براساس‌ حساب‌ احتمالات‌ و با در نظر گرفتن‌ حدوث‌ عالم‌ نمي‌توان‌ براي‌تصادف‌ نقشي‌ در عالم‌ وجود قايل‌ شد. اصل‌ تكامل‌ تدريجي‌ موجودات‌ هم‌ كه‌ مي‌گويد موجودات‌ ناقص‌ به‌جهت‌ عدم‌ انطباق‌ با شرايط‌ محيطي‌ از ميان‌ مي‌روند و موجوداتي‌ كه‌ بتوانندبا محيط‌ سازگار شوند باقي‌ مي‌مانند، توجيه‌گر بقاي‌ موجودات‌ است‌. اما درمورد كمالاتي‌ كه‌ در موجودات‌ به‌ كار رفته‌ و هريك‌ غايت‌ خاصي‌ را به‌عهده‌ دارند، نقش‌ مؤثري‌ ندارد. به‌ طور مثال‌، خطوطي‌ كه‌ در كف‌ دست‌قرار گرفته‌ و از سُر خوردن‌ اشياء در دست‌ جلوگيري‌ مي‌كند، يا مژگان‌ چشم‌كه‌ از ورود گرد و غبار در داخل‌ چشم‌ جلوگيري‌ مي‌كند و يا اختلاف‌انگشتان‌ دست‌ كه‌ هر كدام‌ كار بخصوصي‌ را انجام‌ مي‌دهند، و هر كدام‌ ازكمالات‌ وجود آدمي‌ هستند نه‌ از شرايط‌ بقاي‌ انسان‌، با انطباق‌ موجود بامحيط‌ و تكامل‌ تدريجي‌، توجيه‌پذير نيستند. اينكه‌ گفتيم‌ اينها نقشي‌ در بقاي‌موجودات‌ ندارند به‌ اين‌ معناست‌ كه‌ اگر هم‌ اين‌ كمالات‌ نمي‌بودند، اختلالي‌در بقاي‌ موجودات‌ زنده‌ ايجاد نمي‌شد، ولي‌ وجود آنها نشانگر هدف‌ وغايتي‌ است‌ كه‌ در حقيقت‌ موجودات‌ براي‌ آسايش‌ و پيشرفت‌ و تكامل‌ آنهابه‌ كار رفته‌ است‌.

    ادامه دارد...
    ویرایش توسط ساجده : 2015_01_07 در ساعت 11:28
    پاسخ با نقل و قول

  8. فلسفه خلقت انسان  سپاس شده توسط مهدوی,محسن عزیزی,روشن

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •