تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




صد حکایت تربیتی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:ساجده
آخرین ارسال:ساجده
پاسخ ها 18

صفحه‌ها (2): صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

صد حکایت تربیتی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    24: پرورش بلند همتی در کودک
    «سعدالدين تفتازانى» از پايه‏ گذاران فن بلاغت در عالم اسلام است. روزى خواست از اندازه همت فرزند خود، آگاه شود. براى همين به او گفت: «پسرم! هدف تو از تحصيل چيست؟»
    پسر گفت: «تمام همت من اين است كه از نظر معلومات به پايه شما برسم.»
    پدر از كوتاهى فكر فرزند، متأثر شد و با تأسف گفت: «اگر همت تو همين است، هرگز به نيمى از مراتب علمى من نخواهى رسيد، زيرا افق فكر تو بسيار كوتاه است. من سعدالدين كه پدر تو هستم آوازه علمى امام صادق(ع) را شنيده و از مراتب دانش او آگاه بودم. در آغاز تحصيل تمام هّم من اين بود كه به پايه علمى اين شخصيت بى‏ همتا برسم. من‏ بااين همه همت بلند، به اين درجه از علم رسيده ‏ام كه مشاهده مى‏ كنى و مى‏ بينى كه هرگز در خور قياس با مقام علمى آن پيشواى‏ بزرگ نيست. تو كه اكنون چنين همت كوتاهى دارى به كجا خواهى‏ رسيد؟
    رمز پيروزى مردان بزرگ، ص58
    پاسخ با نقل و قول

  2. صد حکایت تربیتی  سپاس شده توسط niloofarabi,مهدوی,محسن عزیزی

  3. ارسال:12#
    25:اثر یک تذکر
    بانوى جوانى مى‏ نويسد: «در دوران كودكى، بسيار حساس و خجالتى بودم. از طرفى وزنم بيش از حد معمول بود و گونه‏ هايم مرا بيش از آنچه بودم، چاق نشان مى‏داد. هرگز به مجالس ميهمانى نمى‏ رفتم و تفريحى نداشتم. در مدرسه حتى در ورزش شركت نمى‏ كردم. حس مى‏كردم با ديگران فرق دارم و موجودى نامطلوب و زايد هستم. وقتى بزرگ شدم، با مردى كه چند سال از خودم بزرگ‏تر بود ازدواج كردم و باز به همان وضع روحى باقى ماندم. بستگان شوهرم افرادى با وقار و داراى اعتماد به نفس بودند و من هر چه كوشش مى‏ كردم مانند آنها شوم نمى‏ توانستم. تمام اين مسائل دست‏ به‏ دست هم داد و مرا به يأس و نااميدى كشاند تا جايى كه به فكر خودكشى افتادم. اما يك تذكر، مرا دگرگون ساخت و نجات داد. روزى‏ مادر شوهرم درباره طرز پرورش بچه ‏هاى خود صحبت مى‏ كرد و مى‏گفت: «من هميشه اصرار دارم بچه‏ هايم آن گونه كه هستند و براى آن آفريده شده ‏اند باشند.»
    اين سخن در من به سختى اثر كرد و دانستم كه هنوز خود را نشناخته ام و همه بدبختى‏ هايم براى همين است كه مى‏ خواهم خود را در قالبى بريزم كه براى آن ساخته نشده‏ ام.
    (محمدجعفر امامى، بهترين راه غلبه بر نگراني ها و نااميدي ها، ص182)

    بيان: با ساختن الگوى مناسب از شخصيت‏ها براى كودكان مى ‏توان طرز فكر آنها را جهت داد تا امثال اين خانم از راضى نبودن وضع ظاهرى، به فكر خودكشى نيفتند.

    ادامه دارد...
    پاسخ با نقل و قول

  4. صد حکایت تربیتی  سپاس شده توسط niloofarabi,sanaz1368,مهدوی,محسن عزیزی,تبسّم,شبنم

  5. ارسال:13#
    26: نتیجه بداخلاقی معلم
    معلمى بود كه شاگردان زيادى داشت، اما وى از نظر اخلاقى فردى تندخو بود و بچه ‏ها را اذيت مى‏كرد. بچه ‏ها به همين علت دلخوشى‏ شان اين بود كه ولو براى يك روز هم كه شده از دست وى خلاص شوند و درس را تعطيل كنند. لذا با هم نشستند و نقشه كشيدند. روز بعد كه به كلاس آمدند، هنگامى‏ كه معلم وارد شد، يكى از بچه‏ ها به معلم سلام‏ كرد و گفت: «جناب معلم، خدا بد ندهد. مثل اين كه كسالتى داريد؟»
    معلّم جواب داد: «نه كسل نيستم. برو بنشين.»
    شاگردى ديگر آمد و گفت: «جناب معلم رنگ و رويتان امروز پريده، خداى نكرده كسالتى داريد؟»
    اين دفعه معلّم يكه خورد و آهسته گفت: «برو بنشين سر جايت.»
    بعد يكى ديگر از شاگردها آمد و همان حرف‏ها را تكرار كرد. معلم ترديد كرد كه شايد من مريض هستم. سرانجام وقتى چند شاگرد ديگر همان حرف‏ها را با ثأثّر و تأسف تكرار كردند، امر بر معلم مشتبه شد و گفت: «بله، گويا امروز حالم خوش نيست.»
    بچه‏ ها وقتى كه اقرار گرفتند كه او ناخوش است گفتند:«آقا معلم، اجازه بدهيد تا امروز شوربايى برايتان تهيه كنيم و از شما پرستارى‏نماييم.»
    كم‏كم معلم واقعاً مريض شد، رفت دراز كشيد و شروع كرد به ناله‏كردن و به بچه‏ ها گفت: «برخيزيد و به منزل برويد. امروز ناخوش‏ هستم و نمى‏ توانم درس بدهم.»
    بچه‏ ها كه همين را مى‏ خواستند، مكتب را رها كردند و به دنبال تفريح و بازى خودشان رفتند.
    مرتضى مطهرى، تعليم و تربيت در اسلام، ص 28 -29

    27:تاثیر شیر
    مرحوم شهيد «آيةالله حاج شيخ فضل‏الله نورى» را در زمان مشروطه به دار زدند. اين مجتهد عادل انقلابى، عليه مشروطه غيرمشروعه آن زمان قد علم كرد. با اين كه اول مشروطه خواه بود، امّا چون مشروطه در جهت اسلام نبود، با آن مخالفت كرد. عاقبت او را گرفتند و زندانى كردند. شيخ پسرى داشت. اين پسر، بيش از بقيه اصرار داشت كه پدرش را اعدام كنند. يكى از بزرگان گفته بود، من به زندان رفتم و علّت را از شيخ فضل اللّه نورى سؤال كردم. ايشان فرمود: «خود من هم انتظارش را داشتم كه پسرم چنين از كار درآيد.»
    چون شيخ شهيد، اثر تعجّب را در چهره آن مرد ديد، اضافه كرد: «اين بچه در نجف متولد شد. در آن هنگام مادرش بيمار بود، لذا شير نداشت. مجبور شديم يك دايه شيرده براى او بگيريم. پس از مدتى كه آن زن به پسرم شير مى‏ داد، ناگهان متوجه شديم كه وى زن آلوده ‏اى است؛ علاوه بر آن از دشمنان اميرالمومنين(ع) نيز بود...».
    كار اين پسر به جايى رسيد كه در هنگام اعدام پدرش كف زد. آن‏ پسر فاسد، پسرى ديگر تحويل جامعه داد به نام كيانورى كه رئيس حزب توده شد.
    تربيت فرزند در اسلام، ص89
    بيان: كودك وقتى كه خون و پوست و گوشت و استخوانش پرورش‏ يافته مادر است، روحيات فرزند نيز جداى از روحيات مادر نخواهد بود.

    ادامه دارد...
    پاسخ با نقل و قول

  6. صد حکایت تربیتی  سپاس شده توسط niloofarabi,sanaz1368,مهدوی,محسن عزیزی,شبنم

  7. ارسال:14#
    28:منشا جسارت به پدر
    شخصى از جايى عبور مى‏ كرد. پسرى را ديد كه پدر خود را كتك‏ مى ‏زند. به او اعتراض كرد. پسر در پاسخ گفت: «مگر نه اين است كه فرزند بر گردن پدر حقوقى دارد، از جمله اين كه نام نيك برايش انتخاب كند و او را تربيت نمايد و به او قرآن بياموزد؟»
    آن شخص در پاسخ گفت: آرى.
    پسر گفت: پدرم نام مرا برغوث (كك) گذاشته و در تربيتم كوچك‏ترين كوششى نكرده است، به گونه‏اى كه با وجود رسيدن به‏ سن بلوغ يك كلمه از قرآن را نمى‏ دانم.
    محمد جعفرامامى و محمد رضا آشتيانى، ترجمه گويا و شرح فشرده ‏اى بر نهج‏ البلاغه، ج‏3، ص557
    بيان: والدينى كه در تربيت فرزندانشان اهتمام نمى ‏ورزند و فرزندانشان به صورت گياهانى هرز و خودرو بار مى آيند، نبايد از آنها انتظار داشته باشند كه به ايشان احترام و خدمت كنند.

    29:احترام به کودک
    شبى مرحوم آيةالله «محمد تقى خوانسارى» در حال بازگشت از نماز جماعت، در خيابان اطراف حرم مطهر حضرت معصومه(س) كودكى را در حال گريه كردن مى‏بيند. وقتى علّت گريه‏ اش را مى‏پرسد، كودك جواب مى‏دهد: «پولى را كه براى گرفتن نان به همراه داشتم گم‏ كرده ‏ام.»
    بى‏ درنگ آن مرجع بزرگ به حالت نيمه نشسته، مشغول جستجو مى‏ شود تا اين كه آن دو ريال گمشده را پيدا مى‏كند و به كودك مى‏ دهد. ايشان به راحتى مى‏ توانستند چند برابر آن پول را به كودك بدهند، امّابراى اين كه او احساس شرمندگى نكند، به اين شكل به او كمك‏ كردند.
    درس اخلاق آيةاللّه مكارم شيرازى، 72/3/7، مدرسه اميرالمؤمنين

    30:نتیجه تحمیل عبادت
    مردى با آن كه پدرش از مؤمنان بود، خدا و معاد را انكار مى‏ كرد وبه‏ هيچ يك از اصول و فروع مذهبى پاى‏بند نبود. شخصى از او پرسيد: «چه شده است كه با داشتن چنين پدر مؤمن و با تقوايى، توچنين از آب در آمدى؟»
    مرد جواب داد: «اتفاقاً پدرم باعث شده است كه چنين باشم. يادم‏ مى ‏آيد زمانى كه هنوز كودك نوپايى بودم، هر سحر، پدرم با زور مرا از خواب بيدار مى‏كرد تا وضو بگيرم و مشغول نماز و دعا شوم. اين‏كار او آن قدر بر من سنگين و طافت فرسا مى‏ آمد كه كم ‏كم از عبادت و نماز متنفّر گرديدم و با آن كه سال‏ها از آن ماجرا مى‏گذرد، هنوز به هيچ‏يك از مقدسات و معتقدات مذهبى، علاقه ‏اى ندارم.»
    سيد مهدى شمس ‏الدين، اخلاق اسلامى، ص 78

    ادامه دارد...

    پاسخ با نقل و قول

  8. صد حکایت تربیتی  سپاس شده توسط niloofarabi,sanaz1368,مهدوی,محسن عزیزی,روشن,شبنم

  9. ارسال:15#
    31:احترام به شاگرد نوجوان
    يكى از علماى وارسته، كلاس درسى داشت و از ميان شاگردانش به‏ نوجوانى بيشتر احترام مى‏گذاشت. روزى يكى از شاگردان از آن عالم پرسيد: «چرا بى‏ دليل، اين نوجوان را آن‏ همه احترام مى‏ كنيد؟»
    آن عالم دستور داد چند مرغ آوردند. آن مرغ‏ها را بين شاگردان تقسيم نمود و به هر كدام كاردى داد و گفت: «هريك از شما مرغ خود را در جايى كه كسى نبيند ذبح كند و بياورد.»
    شاگردان به سرعت به راه افتادند و پس از ساعتى هر يك از آنها، مرغ ذبح كرده خود را نزد استاد آورد؛ اما نوجوان مرغ را زنده آورد. عالم به او گفت: «چرا مرغ را ذبح نكرده ‏اى؟»
    او در پاسخ گفت: «شما فرموديد مرغ را در جايى ذبح كنيد كه كسى نبيند؛ من هر جا رفتم ديدم خداوند مرا مى‏ بيند.»
    شاگردان به تيزنگرى و توجه عميق آن شاگرد برگزيده پى بردند، اورا تحسين كردند و دريافتند كه آن عالم وارسته چرا آن قدر به او احترام مى‏ گذارد.
    مجموعه ورّام، ص235

    ادامه دارد...
    پاسخ با نقل و قول

  10. صد حکایت تربیتی  سپاس شده توسط niloofarabi,مهدوی,محسن عزیزی,شبنم

  11. ارسال:16#
    32. نتیجه دوستی با نادان
    پهلوانى از بيابانى مى‏ گذشت. خرسى را ديد كه در تله ‏اى گرفتار شده بود. پهلوان خرس را نجات داد. خرس نيز با او دوست شد و پس ‏از آن، همه جا همراه او بود. روزى حكيمى به پهلوان گفت: «خرس يك حيوان نااهل است. دوستى با نااهلان نيز روا نيست. به‏ دوستى خرس دل مبند.»
    پهلوان سخن حكيم را گوش نكرد. تا آن‏كه روزى خرس و پهلوان در گوشه ‏اى خوابيده بودند. از قضا مگسى به سراغ خرس آمد. خرس‏ هر چه با دستش آن مگس را رد مى‏ كرد، باز مگس مى‏ آمد و اوراآزار مى‏ داد. سرانجام خرس برخاست و رفت از كنار كوه، سنگى‏ بزرگ برداشت و آورد. چون ديد آن مگس روى صورت پهلوان نشسته است، آن سنگ بزرگ را با خشم روى آن مگس انداخت تا اورابكشد؛ در نتيجه سر پهلوان، زير آن سنگ بزرگ كوفته شد و او جان داد. اين بود نتيجه دوستى با خرس كه به «دوستى خاله خرسه» معروف است.
    داستانهاى مثنوى مولانا، دفتر دوم، ص 85

    33.اهمیت درس
    «شيخ مرتضى انصارى» كه از بزرگ‏ترين اساتيد و فقهاى شيعه است، از يكى از شاگردانش پرسيد: «چرا ديروز در جلسه درس حاضرنبودى؟»
    شاگردگفت: «كار داشتم.»
    شيخ فرمود: «بعد از اين به درس مگو كار دارم، به كار بگو درس ‏دارم.»
    گنجينه لطايف، ص 36

    34.شخصی که درس خوان نمی شود
    وقتى «سيد حسن مدرس» در مدرسه «سپهسالار» درس مى‏داد و مسؤول مدرسه بود، يكى از نزديكان وى، شخصى را به عنوان محصل به مدرسه آورد؛ به وى معرفى نمود و گفت: «ايشان مى‏خواهد درخدمت شما درس بخواند.»
    مدرس نگاهى به داوطلب كرد و گفت: «ايشان درس‏خوان نمى‏ شود.»
    مرحوم مدرس وقتى تعجّب آن مرد را ديد، ادامه داد: «به دكمه ‏هاى قيطانى پيراهنش نگاه كن. تا بخواهد دكمه‏ هايش را بيندازد، وقتش تمام شده. دكمه‏ هاى قيطانى نمى‏ گذارد دانش‏ آموز درس بخواند. وقتى درس نخواند درايت پيدا نمى‏كند، زندگى‏ اش به رفاه طلبى آغشته مى شود و روحيه شجاعت و آزادگى را نيز از دست مى‏ دهد
    غلامرضا گلى زواره، داستان هاى مدرس، ص 123

    ادامه دارد...
    پاسخ با نقل و قول

  12. صد حکایت تربیتی  سپاس شده توسط niloofarabi,مهدوی

  13. ارسال:17#
    35.امیدواری شرط پیروزی
    «ابوجعرانه» از دانشمندان و علماى بزرگ اسلام است كه در ثبات و استقامت زبانزد مى‏باشد. وى مى‏ گويد: «من درس استقامت را از يك حشره به نام جعرانه فرا گرفتم. در مسجد جامع دمشق، كنار ستونى نشسته بودم. ديدم كه اين حشره، قصد دارد از روى سنگ صاف بالا برود و بالاى ستون كنار چراغى بنشيند. من از سر شب تا نزديكى‏ هاى صبح، در كنار ستون نشسته بودم و تلاش آن جانور را زير نظر داشتم. ديدم هفتصد بار تا ميانه ستون بالا رفت و هر بار لغزيد و سقوط كرد. درحالى كه از تصميم و اراده آهنين اين حشره، بسيار تعجب كرده بودم برخاستم، وضو ساختم و نماز خواندم. بعد نگاهى به آن حشره كردم وديدم بر اثر استقامت به آرزوى خود دست يافته و بالاى ستون، كنار آن‏ چراغ نشسته است.
    بيان: اگر كودكان، در راه رسيدن به اهداف، با شكست‏ هايى مواجه مى‏ شوند، بايد اميد خود را از دست ندهند تا به پيروزى دست يابند.
    رمز پيروزى مردان بزرگ، ص36

    36.تفاوت استعدادها
    1. «گاليله» در بچگى به ساختن ماشين آلات ساده علاقه داشت. پدرش بر خلاف ميل او، وادارش كرد كه طب بخواند. او در اين راه ترقى نكرد. سپس به آموختن رياضيات و فيزيك پرداخت. در نتيجه نبوغ خود را در نجوم و چيزهايى كه عقربك استعداد او را به حركت درمى ‏آورد، ابراز نمود. گاليله نخستين كسى بود كه اثبات كرد زمين به دور خورشيد مى‏گردد و نخستين كسى بود كه پاندول ساعت را ساخت.
    2. «تولستوى» هنوز بچه بود كه به مطالعه علاقه پيدا كرد و كتاب‏هاى فلسفى زيادى را خواند. او در اين دوران، سعى مى‏كرد مسائل مهم زندگى را مطرح سازد و تا پايان عمر، اين مسائل در قلمرو فكر او جريان داشت.
    3. «جرج مورلند» نقاش حيوانات، از شش سالگى، علاقه خود را به‏ نقاشى بروز داد. او با اين كه در سن 41 سالگى زندگى را بدرود گفت، آثار گرانبهايى در نقاشى از خود به يادگار گذارد.
    همان، ص7

    ادامه دارد...
    پاسخ با نقل و قول

  14. صد حکایت تربیتی  سپاس شده توسط niloofarabi,مهدوی

  15. ارسال:18#
    37.برخورد با فرزندان شهدا
    على(ع) در رهگذر، زنى را ديد كه مشك آبى بر دوش گرفته بود وبه خانه مى‏ برد. براى كمك پيش رفت و مشك آب را از او گرفت و به‏ خانه‏ اش رساند. در ضمن از وضع او سؤال كرد. زن گفت: «على‏ بن‏ ابى‏ طالب، شوهرم را به مأموريتى فرستاد كه در طى آن او كشته‏ شد. اينك چند كودك يتيم براى من مانده است و قدرت اداره زندگى آنها را ندارم. فقر باعث شده است كه خدمتكارى كنم...».
    على(ع) بازگشت و آن شب را با ناراحتى گذراند. صبح روز بعد، ظرف غذايى را برداشت و به سوى خانه آن زن رفت. در بين راه عده ‏اى خواستند كه ظرف غذا را حمل كنند، امّا هر بار حضرت مى‏ فرمود: «روز قيامت چه كسى اعمال مرا به دوش مى‏كشد؟»
    به خانه آن زن كه رسيد، در زد. زن پشت در آمد و پرسيد: «چه كسى هستيد؟»
    حضرت جواب داد: «كسى كه تو را كمك كرد و مشك آب را برايت آورد. اينك براى كودكانت خوراكى آورده ‏ام.»
    زن در را گشود و گفت: «خداوند از تو راضى باشد و روز قيامت بين من و على‏ بن ‏ابى ‏طالب حكم كند.»
    حضرت وارد شد و به زن فرمود: «نان مى ‏پزى يا كودكانت را نگاه ‏مى ‏دارى؟»
    زن گفت: «من در پختن نان تواناترم. شما كودكان مرا نگاه داريد.»
    زن آرد را خمير كرد و على(ع) گوشتى را كه همراه آورده بود كباب كرد و با خرما به اطفال خوراند. به هر كودكى در كمال مهربانى و باعطوفت پدرى لقمه‏ اى مى ‏داد و مى‏ فرمود: «فرزندم، على را حلال كن.»
    خمير حاضر شد. على(ع) تنور را روشن كرد. اتفاقاً زنى كه على(ع) را مى‏ شناخت به آن منزل وارد شد. به محض آن كه حضرت را ديد با عجله خود را به زن صاحبخانه رساند و گفت: «واى بر تو! اين پيشواى مسلمانان على بن ابى ‏طالب است.»
    زن كه از كلمات گله آميز خود سخت شرمنده و پشيمان شده بود، باشرمندگى به آن حضرت گفت: «يا اميرالمؤمنين، از شما خجالت ‏مى‏كشم، مرا عفو كنيد.»
    حضرت فرمود: «از اين كه در كار تو و كودكانت كوتاهى شده ‏است، من خجالت مى‏ كشم.»
    بحارالانوار، ج 9، ص536

    38.دخترک دروغگو
    «ريموند بيچ» مى‏ گويد: دختر جوانى را مى‏شناسم كه اكنون يك دروغگوى درمان ناپذير است. او هنگامى كه هفت سال داشت، هر روز به كلاس درسى مى‏رفت كه در آن بيست و پنج نفر از بچه‏ ها تحصيل مى‏كردند. پرستارى هر روز او را به مدرسه مى‏ برد و در پايان درس نيز او را به خانه باز مى‏گرداند.
    اين پرستار در ضمن، وظيفه داشت كه از دخترك مراقبت كند تا تكاليفش را انجام دهد و درس‏هايش را بياموزد. خلاصه اين زن مسؤول تربيت اين كودك بود. در آن زمان، بر حسب روش مرسومى كه آموزش و پرورش امروز آن را به كلى بى ‏مصرف مى‏داند، شاگردان كلاس هر روز بر حسب نمره‏ هاى امتحانات كتبى، طبقه ‏بندى مى‏ شدند. دخترك هر روز همين كه كيف به دست از كلاس خارج مى‏شد، باپرسش يكنواخت و حريصانه پرستارش كه مى‏گفت: «چندم شدى؟» روبه رو مى‏شد. هر گاه او مى‏ توانست بگويد: «اول» يا «دوم»، كار درست بود. اما سه نوبت پى در پى، اين دختر بى‏ گناه شاگرد سوم شد كه البته اين رتبه ميان 25 نوآموز، شايان تحسين است؛ با وجود اين، پرستارش از كسانى نبود كه اين حقيقت را درك كند. او دو نوبت اول بردبارى كرد، اما بار سوم ديگر نتوانست خوددارى كند و فرياد زد: «فردا بايد شاگرد اول شوى!»
    دخترك روز بعد با تمام تلاشى كه كرد، باز رتبه سوم را به دست آورد. زنگ آخر كه خورد، پرستار جلو در كلاس در كمين ايستاده بود. همين كه چشمش به او افتاد فرياد زد: «چه خبر؟»
    دخترك كه جرأت گفتن حقيقت را در خودش نمى‏ديد، پاسخ داد: «اول شدم.» و اين چنين دروغگويى او آغاز شد
    بيان: بسيارى از پدر و مادرها به همين گونه رفتار مى‏ كنند و به ‏اين‏ ترتيب، بار سنگين گناهكارى و مسؤوليت دروغگويى فرزندان‏ خويش را به دوش مى‏ گيرند.
    ريموند بيچ، ما و فرزندان ما، ص61

    ادامه دارد...
    پاسخ با نقل و قول

  16. صد حکایت تربیتی  سپاس شده توسط niloofarabi,مهدوی

صفحه‌ها (2): صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •