بررسي انتقادي «روي‌آورد يادگيري به رشد اخلاقي» از منظر قرآن

سال هفتم، شماره دوم، پياپي 25، تابستان1393


صادق كريم‌زاده / استاديار گروه علوم تربيتي مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره) skarimzadeh178@yahoo.com
دريافت: 16/12/1392- پذيرش:30/4/1393
چکيده
هدف اين مقاله، توصيف جنبه‌هاي مختلف فرايند رشد اخلاقي در روي‌آورد يادگيري و بررسي انتقادي آن، به‌ويژه از طريق تعاليم اسلامي و به روش اسنادي است. روي‌آورد مزبور، رشد اخلاقي را «يادگيري انجام رفتار اجتماعي مورد ‌پذيرش جامعة خاص، که از طريق پيامدهاي آن تقويت مي‌شود» توصيف مي‌کند. گستره اين فرايند، «رفتار اجتماعي پذيرفته‌‌شده» و مؤلفه اصلي آن «رفتار اخلاقي»، در برابر شناخت و هيجان اخلاقي، بوده و تقويت، به‌ويژه شکل اجتماعي آن، سازوکار عمده به‌شمار مي‌رود. عدم‌ پذيرش ارزش‌هاي ذاتي و نيز ارزش‌هاي اخذ‌شده از منابع فرااجتماعي، عدم تسري مرز اخلاق به رفتارهاي اخلاقي ناسازگار با هنجارهاي موجود، ناديده‌گرفتن مؤلفه‌هاي شناختي و هيجاني اخلاق و غفلت از سازوکارهايي غير از تقويت، کاستي‌هاي عمده‌اي است که از ديدگاه اسلامي مواضع اين روي‌آورد را به چالش مي‌کشد.

کليدواژها: قرآن، روي‌آورد يادگيري، چيستي، گستره، مؤلفه، سازوکار.


مقدمه

مطالعه جنبه هاي مختلف رشد اخلاقي از آغاز شكل گيري روان شناسي نوين در كانون توجه پژوهشگران (براي نمونه فرويد، 1923؛ هارت شورن و مي، 1928) تاكنون (براي نمونه آيسنبرگ و همكاران، 2002؛ توريل، 2002) بوده است. در طول يك قرن گذشته، روي آوردهاي روان شناختي و نظريه هاي متعددي در باب اين موضوع شكل گرفته است. روي آوردهاي يادشده، با تمركز بر پرسش هاي اصلي اين حوزه و عمدتاً با تأكيد بر مؤلفه هايي همچون عواطف و شناخت ها، به بررسي اين پديده مهم برخاستند. با وجود اين، يكي از راه هاي مطالعه رشد اخلاقي اين است كه مطالعه رفتار و كردار را، به عنوان ملاك اصلي اخلاق، قرار داده است. رفتار و كردار، همان مؤلفه اي است كه بيشتر مردم به هنگام بحث از اخلاق و با استفاده از درك عمومي خود از آن سخن مي گويند. بحث از رشد اخلاقي بسنده فرد يا گروه، بحث از يك شيوه رفتار شايسته مثل كمك به همنوع است. همچنين، بحث از كاستي هاي فرد يا گروه خاصي در زمينه اخلاق، استناد به شيوه رفتاري نامناسب است. براي مثال، تقلب در امتحان، دروغ گويي براي حفظ آبرو، فريب دادن ديگران، كمك كردن به افراد فقير و تنگدست، همگي از جمله اموري هستند كه عنوان خوب يا بد را در ذهن تجسم مي كند. با وجود اين، هيچ يك از موارد يادشده از سنخ انديشه يا احساس اخلاقي، كه محور اصلي بسياري از پژوهش هاي مربوط به رشد اخلاقي است، نمي باشد.
يكي از روي آوردهاي حوزه رشد اخلاقي از سوي پژوهشگران، سنت يادگيري است كه بر مبناي پژوهش هاي افرادي همچون جان بي واتسون، در مورد شرطي سازي رفتار، بي اف اسكينر، در مورد شرطي شدن كنشگر به وجود آمده است. اساس اين ديدگاه، بر پذيرش نقش بي بديل اكتسابات و يادگيري ها در فرايند شدن انسان است. رشد در درجه اول، از تجربه ناشي مي شود. كودكان با ورود به دنياي مادي و اجتماعي، رفتارهاي جديد را ياد مي گيرند، شيوه هاي رفتاري گذشته را تغيير مي دهند و با تراكم روزافزون تجربه هاي خاص، رشد مي كنند (ميلر، 2011، ص 224). بررسي موضع خاص اين رويكرد روان شناختي در زمينه اخلاق، به ويژه از اين جهت اهميت دارد كه در چارچوب نظام انديشه خاص مي كوشد روان شناسي را از اينكه يك شاخه فلسفي به حساب آيد، به علم تبديل كند. همچنين، رويكرد مزبور از نظم خاصي برخوردار بوده و در ادبيات روان شناختي حاضر زنده است و ما را به درك بهتر رفتار ياري رسانده است (بونژه و آرديلا، 1987، ص 51).
روي آورد يادگيري، همانند ساير روي آوردهاي رشد اخلاقي، علاوه بر اينكه توضيحات سودمندي در مورد رشد اخلاقي، عوامل، همبسته ها و چگونگي تحقق آن در مقاطع گوناگون رشدي ارائه مي دهند، از برخي ديدگاه هاي كلي نسبت به اخلاق بهره مي برد كه بنيان نظرية رشد اخلاقي را تشكيل داده و اجزاي مختلف نظريه را تحت تأثير قرار مي دهند. يكي از اين ديدگاه هاي اساسي، به چگونگي تفسير اخلاق و رشد آن در فرد مربوط مي شود. موضوع دوم، گستره اي است كه اين نظريه براي فرايند رشد اخلاقي در نظر گرفته و امور فراتر از آن را خارج از قلمرو آن فرض مي كند. همچنين، مؤلفه اصلي كه در تحقق رفتار اخلاقي نقش دارند، موضوع سومي است كه نظريه آن را توصيف مي كند.
اين پژوهش، با بازخواني مواضع روي آورد يادگيري، بررسي مواضع آن در سه مسئله يادشده را بر عهده مي گيرد. علاوه بر اين، داوري در مورد مواضع مرتبط با اين ديدگاه، به ويژه با استفاده از مضامين انديشه اسلامي، هدف ديگر اين مقاله است. به دليل موقعيت كليدي نظريه رفتارگرايي اسكينر و اهميت فراوان آن در اين سنت پژوهشي، و نيز پرهيز از تطويل بحث، موضوع مقاله بر توصيف و نقد انديشه هاي ايشان متمركز خواهد بود. توصيف و نقد نظريه هاي ديگر، كه در دامنه اين روي آورد قرار مي گيرند، به مقاله ديگري موكول مي شود. در برخي موارد، تلاش شده است با ارائه تصويري گويا از جنبه هاي روش شناختي و روان شناختي موضوع، به استنتاج ديدگاه يادشده بپردازد.

پيشينه روان شناسي رشد اخلاقي در سنت يادگيري

رفتارگرايي، به عنوان يك نظريه پيشگام در سنت يادگيري، اندكي پيش از جنگ جهاني اول در آمريكا به وجود آمده و به سرعت به گرايش غالب روان شناختي در آن كشور تبديل شد و بر دانش هاي اجتماعي، تأثير سودمند و قاطعي گذاشت. واتسون، بارزترين چهرة طرفدار رفتارگرايي، از اين موضع طرفداري مي كرد كه مطالعة انسان بايد بر پايه ويژگي هاي رفتاري قابل مشاهده او صورت پذيرد. مشاهده دروني و توصيف حالات ذهني يا درون نگري، نمي تواند به پيش بيني و كنترل رفتار كمك كند. در روان شناسي پيشنهادي او، همة رفتارها، حتي رفتارهاي پيچيده، براساس داده هاي تعريف شدة دقيق مشاهده اي، تحليل و تبيين مي شد. با استفاده از انديشه بازتاب هاي شرطي پاولف، امكان تحليل هيجانات و افكار به الگوها يا مجموعه هايي از بازتاب هاي فطري يا اكتسابي، كه از طريق شرطي سازي به دست آمده و يكپارچه شده اند، وجود داشت. از اين رو، روان شناسي تطبيقي، كه مطالعة گونه هاي پايين تر از انسان است، به دليل امكان دقت علمي زياد در طراحي آزمايش ها، مورد توجه بيشتر قرار گرفت. روش آزمايشي به صورت روش اصلي و از برخي جهات، به عنوان تنها روش تحقيق علمي پذيرفته شده، معرفي شد (مك كبي، 1992، ص 11).
اين رويكرد، رفتار اخلاقي را به مجموعه اي از بازتاب هاي خودكار، كه از طريق فرايند شرطي سازي به دست آمده اند، تقليل داد. رفتارهاي پيچيده اخلاقي، به اجزا و واحدهاي كوچك تر و متمايز از يكديگر تحليل برده مي شود تا شناخت آن آسان تر شود. از آنجا كه رفتارگرايي، رفتار انسان را تعيين شده مي داند، جايگاهي براي خودفرماني يا گزينش آزاد اخلاقي وجود ندارد. نقش اصلي به محيط اختصاص دارد، به هنگام تولد، تفاوت هاي فردي وجود ندارند و اينكه افراد چه بشوند، حاصل تجربه آنان از تقويت هاي مختلف است.
اسكينر بيش از واتسون، بر ارزش مشاهدة تجربي رفتار، اصرار مي ورزيد. وي تأكيد افراطي بر عوامل محيطي را حفظ كرده و عوامل جسماني و مسائل شناختي يا فرايندهاي دروني ديگر را كم اهميت شمرد. از اين رو، شرطي سازي عامل به صورت ابزار تبيين تقريباً همة رفتارهاي جهت دار معرفي شد و وظيفة تحقيقات، تنها يافتن الگوهاي تقويت بود. در حوزة رشد اخلاقي، فنون شرطي سازي عامل، در شكل دهي رفتار مورد استفاده قرار مي گيرند. فرض بر اين است كه رفتارها، محصول الگوهاي تقويت اند، و به هيچ ويژگي اخلاقي برنمي گردند (همان، ص 16).
از ميان موضع گيري هاي نظري متأثر از رفتارگرايي، نظريه هاي اجتماعي شناختي به مسئله رشد اخلاقي بيشتر پرداخته اند. با رشد برخي نظام هاي يادگيري همچون نظام هاي هال و تولمن، محققان به تدريج توجه خود را به الگوهاي پيچيده تر رفتار انساني، از قبيل شناخت، تعامل اجتماعي، و شخصيت، معطوف نمودند. آراء روان تحليل گيري در اين فرايند بسيار مؤثر بودند. امروزه بسياري از پژوهش هاي تجربي مرتبط با رفتار اخلاقي از سوي پژوهشگراني انجام مي شود كه مي توان آنها را تحت عنوان نظريه پردازان شناختي اجتماعي طبقه بندي نمود. اين گروه، بيش از اينكه بر اساس تأكيدهاي نظري شناسايي شوند، از طريق مفروضه هاي روش شناختي مشخص مي شوند . در يك نگاه كلي، ايشان نظرية اخلاقي را به عنوان محصول يادگيري مي پذيرند و ساخت هاي شناختي را غيرضروري تلقي مي كنند. نظريه پردازان اين سنت پژوهشي، رويكردهاي آزمايشي را در تحقيقات به كار مي گيرند و مطالعاتشان از لحاظ طرح تحقيق كاملاً دقيق و بر رفتارهاي خاص متمركز است (همان). اين تحقيقات، طيف وسيعي از موقعيت ها را از جمله تصميم گيري هاي اخلاقي مرتبط با گول زدن ديگران، دزدي، يا دروغ گفتن شامل مي شود. افزون بر اين، مطالعات زيادي در مورد رفتار اجتماعي نيز انجام شده است كه بيشتر بر روي كودكان اجرا شده و براساس رويكرد رشدي، به بررسي عوامل تعيين كنندة رفتار ياري گرانه مي پردازد.

رفتارگرايي و رشد اخلاقي

به اعتقاد اسكينر، به عنوان يك رفتارگراي بنيادي، تقريباً همه مشكلات اصلي به رفتار ما انسان ها مربوط مي شود. به همين دليل، تغيير و اصلاح رفتار مي تواند اوضاع ما را بهبود بخشد. آنچه كه مي تواند در اين زمينه به ما كمك كند، طراحي دانشي است كه بتوان از آن يك فناوري رفتار را استخراج كرد (اسكينر، 1971، ص 29). او در اين باره مي نويسد:
ما به ايجاد تغييرات گسترده در زمينه رفتار انسان نياز داريم، اما اين كار را نمي توانيم به كمك دانش فيزيك و زيست شناسي انجام دهيم. آنچه ما به آن احتياج داريم، فناوري رفتار است. يك فناوري رفتاري كه از توان و دقت فناوري فيزيكي و زيست شناختي بهره ببرد، وجود ندارد (همان، ص 10-11).
اسكينر بر اين باور بود كه دانش هايي همچون فيزيك و زيست شناسي جديد، مسائلي را روشن ساخته اند كه از برخي ابعاد از رفتار انسان ساده تر نيستند (همان، ص 12-13). با وجود اينكه رفتار انسان يك زمينه دشوار در حوزه مطالعات علوم است، تفاوت دانش مربوط به شناخت رفتار انسان و دانش فيزيك و زيست شناسي در اين نيست كه شناخت رفتار انسان و توليد فناوري مربوط به آن، از اولويت كمتري برخوردار بوده، بلكه به دليل اين است كه در كانون توجه علاقه ما قرار نگرفته و همه امكانات آن مورد بررسي واقع نشده است.
به اعتقاد اسكينر، ضعف عمده در بيشتر مباحث جاري در مورد رفتار انسان، به تفسير ما از علل رفتار مربوط مي شود (همان، ص 13). در گذشته، ما انسان ها اگر علت يك واقعه را مي ديديم، در تبيين يك رويداد به همان واقعيت ديده شده استناد مي كرديم. اما اگر علت آن قابل ديدن نبود، به اموري كه قابل رسوخ در درون پديده ها باشد، متوسل مي شديم. حتي در دانش هايي نظير روان شناسي نيز براي پيدا كردن علل رفتار به اموري از قبيل اراده، عاطفه، احساس، قصد و ساير صفاتي كه در درون ما قرار دارند، ارجاع مي دهيم؛ چيزي كه شايد بتوان آن را شخصيت دادن به اشيا و پديده ها نام نهاد. اسكينر در اين زمينه مي گويد:
(دانش هايي همچون) فيزيك و زيست شناسي به زودي تبيين هاي دروني را رها كرده و به علل سودمندي متوسل شدند، اما در زمينه مطالعه رفتار انسان، چنين حركت مهمي رخ نداد. اما رفتار انسان هنوز هم به طور عام به عللي كه در درون او جاي گرفته اند، نسبت داده مي شود. براي نمونه (هنوز هم) گفته مي شود يك نوجوان بزهكار از شخصيت آشفته خود رنج مي برد (همان).
به نظر اسكينر (1971) سپرده ارثي شخص، كه محصول تكامل نوع اوست، بخشي از امور ذهني را تبيين مي كند و پيشينه فرد هم بخش ديگر را توضيح مي دهد. ساختارهاي ژنتيكي، گسترة كلي پاسخ هايي را كه از فرد سر مي زند، مشخص مي كنند. پرخاشگري به ميليون ها سال تاريخ تكامل انسان بازمي گردد و اضطرابي كه در سال هاي كودكي حاصل شده است تا زمان پيري باقي مي ماند. با وجود اين، تنها محيط است كه بايد در كانون توجه ما باشد؛ زيرا بر اين فرايند كنترل داشته و خواهد داشت (همان، ص 16). از اين رو، براي شناخت علل رفتار، لازم نيست به جست وجوي درون و ذهن آدمي و فرض حالات ذهني يا انگيزش هاي دروني براي تعين رفتار، اقدام نمود. بدين ترتيب، اسكينر در راه حل نهايي براي شكوفايي دانش ما در مورد رفتار و ايجاد فناوري آن، به رابطه مستقيم و بدون واسطه محيط و رفتار مي رسد:
ما زماني مي توانيم همان مسير دانش هاي فيزيك و زيست شناسي را دنبال كنيم كه به طور مستقيم به رابطه ميان رفتار و محيط روي آوريم و حالت هاي ميانجي ذهني فرضي را ناديده بگيريم. دانش فيزيك از طريق نگاه دقيق تر به شادماني يك جسم در حال سقوط يا زيست شناسي با توجه به ارواح زندگي بخش، به پيشرفت نائل نشدند، بنابراين، ما هم در رسيدن به يك تحليل علمي از رفتار، محتاج اين نيستيم كه چند و چون واقعيت شخصيت، حالت هاي ذهني، احساسات، صفات شخصيت، مقاصد، نيات يا ساير لوازم انسان خودمختار را كشف كنيم (همان، ص 20).
به اعتقاد اسكينر (1971)، ريشه يابي رفتار انسان تاكنون از طريق تبيين هاي ذهني و خيالي صورت پذيرفته است. اين خود بر مشكلات فهم رفتار افزوده و جايگاه محيط را بيش از پيش با ابهام روبه رو مي كند:
اگر ما تبيين هاي غيرذهني را مي خواهيم ظاهراً بايد آنها را در محيط بيرون جست وجو كنيم، اما مسئله اين است كه نقش محيط هم به هيچ روي روشن نيست. مشكل اين است كه محيط به شيوه اي عمل مي كند كه توجه ما را جلب نمي كند: محيط نه دفع مي كند و نه جذب مي كند، بلكه انتخاب مي كند (همان، ص 21-22).
هرچند شناخت نقش محيط در شكل دهي و نگهداري رفتار آسان نيست، اما با تلاش زياد مي توان به آن دست يافت: اگر كنش متقابل ميان موجود زنده و محيط فهميده شود، تأثيراتي كه زماني به حالت هاي ذهني، احساسات و صفات اسناد داده مي شد، به شرايط در دسترس (و قابل فهم) ربط داده خواهد شد و احتمالاً به فناوري رفتار دست پيدا خواهيم كرد (همان، ص 30).
رويكرد فوق در رفتار انسان، توصيفي است كه از خلقت نوزاد انساني بر مبناي دو پيش فرض ارائه مي شود: الف. نوزاد انسان با مجموعه اي بازتاب كه ويژه نوع اوست، به دنيا مي آيد؛ ب. او همچنين، با ذهني متولد مي شود كه همچون لوح سفيدي است. اما اين وضع خيلي زود تغيير مي كند و بر اثر برخورد با محيط و تحريكات حسي ناشي از آن و تعامل هاي مستمر، تداعي ها تشكيل و انباشت مي شوند و اين لوح نانوشته قبلي، نقش و نگار خاص خود را پيدا مي كند (محسني، 1390، ص 68).
با وجود اين، اينكه گفته مي شود نيروهاي محيطي ريشه هاي اساسي رفتار، اعم از اخلاقي و غير آن هستند، معنايش اين نيست كه رفتار از همان آغاز پيدايي، واكنشي در برابر شرايط و محرك هاي پيراموني است. بعكس، اسكينر كودك را موجودي مي داند كه فطرتاً فعال است و سرشت او بدين گونه نيست كه تنها به محرك ها واكنش نشان دهد، بلكه او داراي توانايي دادن و گرفتن پاسخ است. اين پيش فرض، به ويژه براي او اهميت بسيار دارد و در مورد آن مي گويد: خلاصه كلام اينكه رفتار عاملي بيش از آنچه از فرد گرفته شده باشد، از طرف او صادر شده است (اسكينر، 2005، ص 107). او از رفتاري حرف مي زند و آن را مبناي نظرية خود قرار مي دهد كه روي محيط عمل مي كند تا نتيجه اي به بار آورد. در حالي كه رفتارهاي واكنشي، تحت مهار مستقيم و بي واسطة محرك هاي پيش رفتاري است، رفتار عاملي، در اصل توسط موجود زنده و در غياب محرك برانگيزاننده اي كه به آساني قابل تشخيص نيست، صادر، و با نتايجي كه به بار مي آورد، كنترل مي شود. از آنجاكه اين نوع رفتار در ابتدا با محرك هاي شناخته شده همراه نيست و از سوي فرد آغاز مي شوند، خودبه خودي به نظر مي رسند. وقتي كه رفتار شروع شد و در محيط به مرحلة ظهور رسيد، نقش محيط هم جلوه مي كند. اگر اين رفتار براي جنبه اي از محيط به گونه اي بود كه نتايج مثبت يا ناگواري را در مقابل آن آشكار كند، رفتار موردنظر دوباره تكرار شده يا ديگر ظاهر نمي شود. اگر يك رفتاري از محيط دريافتي تقويت شود، خود آن رفتار يا رفتار مشابهي كه احتمالاً همان نتايج را به دنبال دارد، دوباره رخ مي دهد. اگر محيط نسبت به يك رفتار واكنش منفي نشان داده و عامل را با يك محرك آزار دهنده مجازات كند، يا يك امر مطلوب را از دسترس او دور كند، احتمال تكرار آن رفتار كاهش مي يابد. بنابراين، محيط در تعيين رفتار، شكل دهي و نگهداري آن نقش آفرين است.
بدين ترتيب، مي توان گفت: اصلي ترين جنبه اي از محيط كه هرگونه رفتارـ و از جمله رفتار اخلاقي- را تحت تأثير خود قرار مي دهد، فرايند تقويت، يعني جرياني است كه از طريق پيامدهاي آن، نيرومندي پاسخ را افزايش مي دهد. اگر يك رفتار پيامد خاصي به دنبال داشته باشد، به احتمال زياد اين رفتار تكرار مي شود. تقويت هميشه به معناي سير شرايط فرد در جهت افزايش احتمال بازگشت رفتار خاص است، اما اين حركت ممكن است با افزودن يك عنصر مطلوب به موقعيت فرد (تقويت مثبت) يا خارج كردن يك محرك آزارنده يا ناخوشايند از موقعيت (تقويت منفي) صورت پذيرد. تقويت منفي از هر لحاظ مي تواند به اندازة تقويت مثبت، رفتار را نيرومند سازد.
تقسيم ديگري كه اسكينر در مورد تقويت ارائه مي دهد، به اجتماعي بودن و غيراجتماعي بودن اين فرايند مربوط مي شود. منظور از تقويت اجتماعي، هر فرايند اجتماعي است كه موجب افزايش احتمال يا فراواني رفتاري مي شود كه مقدم بر آن انجام شده است (ربر و ربر، 2001، ص 619). تقويت اگر اجتماعي باشد، از ناحية گروه يا جامعة گسترده تر اجرا مي شود، ولي نوع دوم در موقعيت هاي فردي به كار مي رود. توجه دوستان، تأييدهاي گوناگون آنها از رفتار خاص و احتمالاً پذيرفتن ديدگاه هاي فرد و پيروي از آنها، تقويت هايي هستند كه از سوي جامعه عملي مي شوند. تقويت اجتماعي را نبايد از هر جهت، شبيه به تقويت غيراجتماعي دانست، دليل آن هم ويژگي هايي است كه در تقويت هاي غيراجتماعي، كمتر يافت مي شود. اسكينر در اين باره مي نويسد:
تقويت اجتماعي از ابعاد مختلف با شرايط مكانيكي و ماشين وار تفاوت مي كند. تقويت اجتماعي از لحظه اي به لحظة ديگر تغيير مي كند و به شرايط عامل تقويت كننده بستگي دارد. بنابراين، به خاطر وجود شرايط مختلف، پاسخ هاي گوناگون ممكن است به نتيجه يكساني منجر شود و يك پاسخ مي تواند به نتايج متفاوت ختم شود. در نتيجه، دايره شمول رفتار اجتماعي گسترده تر از رفتار قابل مقايسة آن در محيط غيراجتماعي، مي باشد. آن، همچنين، از انعطاف بيشتري برخوردار است، به اين معنا كه وقتي رفتار موجود زنده مؤثر نباشد، امكان دارد خيلي سريع آن پاسخ را كنار گذاشته و پاسخ ديگري بدهد (اسكينر، 2005، ص 299).
با وجود اينكه نوعي نسبيت در تقويت، به شكل كلي آن، وجود دارد، به نظر مي رسد نسبيت در تقويت اجتماعي گسترده تر باشد. اسكينر در اين باره مي گويد:
در يك نظام اجتماعي، يك تقويت ممكن است براي يك فرد مثبت باشد و براي فرد ديگر منفي. وقتي از غنايم جنگي به عنوان يك تقويت براي رزمنده فاتح جنگ ياد مي شود، به اين خاطر است كه اثر ناخوشايندي در رزمنده مغلوب ايجاد مي كند. كودكي كه يك اسباب بازي را از يك كودك مي گيرد، از اين طريق تقويت شده است، اما كودكي كه آن را از دست داده است، از اين وضعيت متنفر است. خواستگاري كه با موافقت طرف مقابل روبه رو شده است، به طور حتم شرايط نامساعدي را براي خواستگاران ديگر فراهم مي كند (همان، ص 323).
افراد به دليل كسب تقويت هاي موجود در گروه، به تشكيل گروه و عضويت در آن، اقدام مي كنند. همين ويژگي سبب مي شود مهار اجتماعي جايگاه عمده اي در تكوين رفتار مطلوب و اصلاح رفتارهاي نادرست پيدا كند. به باور اسكينر، رفتار فرد از طريق وابستگي هايي مهار مي شود كه مي تواند به وسيلة جامعه، فرد ديگر يا حتي خود او ايجاد شده باشد. با وجود اين، همه صور مهار رفتار، با مهار اجتماعي رابطه مستقيمي دارد و اراده آزاد نقش چنداني در آن ندارد.
براساس آنچه گفته شد، منشأ رفتارهاي اخلاقي و سازوكار شكل گيري آنها را بايد در قوانين و اصول كلي رفتار دنبال نمود. رفتار اخلاقي را نمي توان از طريق گنجاندن برخي مفاهيم ذهني- از قبيل اراده يا انتخاب فرد- بين رفتارها و رويدادهاي علّي پيش از آن توجيه نمود. به اعتقاد اسكينر، استفاده از اين امور در تبيين رفتارهاي اخلاقي، به علت آنكه توجه ما را از علل واقعي رويدادها دور مي كند، تنها موجب گمراهي و ابهام مي شود. در واقع چيزي را هم تبيين نمي كنند. رفتار اخلاقي هر فرد را حوادث و رويدادهايي كه در گذشته و حال برايش اتفاق افتاده است، رقم مي زند. در ميان اين رويدادها، فرايندهاي ناشي از محيط پيراموني، يعني تقويت، به ويژه تقويت اجتماعي، نقش اصلي را در تعيين رفتار اخلاقي بر عهده دارند.
مهار از طريق جامعه: افراد، گروه هاي اجتماعي را تشكيل مي دهند؛ زيرا چنين رفتاري تقويت كننده است. گروه ها به نوبة خود با تدوين قوانين، مقررات و رسوم مدون يا غيرمدوني كه موجوديت مادي فراتر از زندگي اعضا دارند، اعضاي خود را مهار مي كنند. قوانين يك ملت، مقررات يك سازمان و سنت هاي يك فرهنگ از روش هاي مهار متقابل هر فرد فراتر مي روند و متغيرهاي مهاركنندة قدرتمندي مي شوند كه در زندگي اعضا نقش ايفا مي كنند (فيست و فيست، 2008، ص 463).
نيروها و فنون اجتماعي بسياري وجود دارند كه رفتار ما را مهار مي كنند. يكي از اين عوامل را مي توان با عنوان كلي فرايندهاي شرطي سازي كنشگر توصيف كرد (اسكينر، 2005، ص 66). جامعه از طريق سه روش اصلي، اعضاي خود را كنترل مي كند. اين شيوه ها، كه از اصول شرطي سازي كنشگر اخذ شده اند، عبارتند از: تقويت مثبت، تقويت منفي و تنبيه. والدين ممكن است براي تلاش زياد فرزند خود در فعاليت هاي نوع دوستانه در فرصت هاي مناسب او را مورد تحسين قرار دهند (تقويت مثبت)، يا وقتي كودك به دليل يك رفتار نامطلوب از والدين خود پوزش مي طلبد، محروميت او براي شركت در ميهماني خانوادگي را كاهش دهند (تقويت منفي). همچنين، والدين ممكن است به دليل رفتار ناشايست كودك، تكليف پرزحمتي مثل شستن ظروف آشپزخانه را به او واگذار كنند (تنبيه). در اين موارد، والدين تقويت يا تنبيه را با رفتار كودك پيوند مي زنند. اثربخشي سازوكارهاي تكوين، يا تغيير رفتار خاص به شيوه اجراي آنها، موقعيت زيستي فرد و پيشينه تقويت او بستگي دارد. به هر حال، آنچه كه به رفتار فرد شكل يا ثبات مي بخشد، نتايج عمل او مي باشد.
تنبيه براي حذف رفتار زشت، خطرناك يا هر شكل از رفتار نامطلوب از خزانه رفتار فرد در نظر گرفته مي شود. تنبيه با اين فرض تجويز مي شود كه اگر كسي را به دليل رفتار خاصي تنبيه كنند، او در آينده به احتمال كمتري به انجام آن كار مبادرت خواهد كرد. با وجود اين، اسكينر چنين ديدگاهي را ساده لوحانه دانسته و اثربخشي تنبيه براي تقليل احتمال رفتار نادرست را نمي پذيرد. كودكي كه به دليل بازي جنسي به سختي تنبيه مي شود، الزاماً رغبت كمتري به ادامه اين رفتار نخواهد داشت (اسكينر، 1971، ص 64-65)؛ زيرا بعد از آنكه وابستگي هاي تنبيهي از بين بروند، رفتار تنبيه شده دوباره ظاهر مي شود.
بيان وابستگي هاي تقويت روش دوم براي مهار اجتماعي رفتار مي باشد (اسكينر، 2005، ص 319). در صورتي كه فنون مهار رفتار مبتني بر تقويت يا تنبيه را به گونه اي به كار ببريم كه وابستگي هاي تقويت روشن نباشد، حاصلي جز عدم توانايي فرد در مهار رويدادهاي مورد نظر نخواهد داشت. اما اگر رابطه ميان رفتار و پيامدهاي آن را به روشني براي فرد توصيف كنيم، امكان توفيق در مهار رفتار به ميزان چشمگيري افزايش خواهد يافت. توصيف اين وابستگي ها، اغلب از طريق كلمات، الفاظ و علائم براي فرد صورت مي پذيرد و از طريق آن، وابستگي هاي رفتاري، كه هنوز از فرد صادر نشده است، به او ياد داده مي شود. پيام هاي مندرج در رسانه هاي عمومي و محيط هاي مدارس، به ما يادآور مي شوند كه چگونه رفتار كنيم تا نتايج خوشايند را دريافت كرده، از عواقب ناخواسته اجتناب كنيم. يك پيام اخلاقي از ما مي خواهد از خطاي مردم بگذريم تا ديگران از اشتباهات ما چشم پوشي كنند و پيام ديگر نتايج بي اعتنايي به قانون را به ما گوشزد مي كند. توصيه ها و تهديدهاي والدين نيز نوعي وابستگي توصيفي هستند: اگر از خواهرت معذرت خواهي نكني، از ديدن فلان برنامة تلويزيوني محروم خواهي بود. البته، در هر يك از اين موارد، امكان دارد مهار رفتار فرد به شيوه موفقيت آميزي صورت نپذيرد، اما هر يك از آنها اين احتمال را كه رفتار مطلوب از او صادر شود، افزايش مي دهند. اين تلاش ها براي تغيير دادن احساسات يا شرايط ذهني فرد صورت نمي پذيرند، بلكه هدف آنها تغيير شرايط محيط او مي باشد. به اعتقاد اسكينر، اين محيط است كه مسئول رفتار نادرست است و بايد تغيير داده شود (اسكينر، 1971، ص 77).
محروم كردن افراد از تقويت كننده هاي مثبت بخشي از شيوه سوم كمك به مهار رفتار آنها و كاستن از رفتار نامطلوب مي باشد (همان، ص 319). محروم كردن به دو صورت انجام مي شود: اينكه فرد را از شرايطي كه در آن تقويت ارائه مي شود، دور كنيم. دوم اينكه منشأ تقويت را از دسترس فرد، خارج سازيم. به هر حال، افرادي كه محروم شده اند، بيشتر امكان دارد به شيوه اي رفتار كنند كه براي كاستن از محروميت ترتيب يافته اند. سيركردن فرد نيز مي تواند به عنوان بخش ديگري از روش سوم به مهار رفتار منجر شود. سيري يا اشباع به كاهش رفتاري گفته مي شود كه ناشي از فقدان تقويتي است كه آن رفتار را استمرار مي بخشد. سيري زماني اتفاق مي افتد كه زمينه وقوع رفتار با هيچ مانعي روبه رو نمي شود و امكان ارتكاب آن به صورت گسترده وجود دارد. كسي كه سير مي شود، به احتمال كمتري به گونه اي رفتار مي كند كه براي ديگران نامطلوب است. والدين مي توانند احتمال نق زدن كودك را با دادن اسباب بازي هاي جالب به آنها كاهش دهند.
خودمهارگري: يكي از عناصر اصلي رشد اخلاقي در رويكرد يادگيري، رشد توانايي فرد در زمينه خودمهارگري است. اسكينر معتقد است: همان گونه كه جامعه مي تواند متغيرهايي را در محيط ايجاد كند، افراد نيز مي توانند متغيرهايي را در درون محيط خودشان تغيير دهند و نوعي خودمهارگري را اِعمال كنند. اين فرايند زماني روي مي دهد كه فرد متوجه شود يك رفتار معين به پيامدهاي متضادي منجر مي شود؛ يعني جايي كه رفتار هم تقويت مثبت دريافت كند و هم تقويت منفي. در چنين مواردي، اين دو تقويت به كمك يكديگر، مي توانند يك گرايش بينابين را نسبت به رفتار ايجاد كنند، اما آنچه در واقع رخ مي دهد، تمايل شديد به همان رفتاري است كه تقويت مثبت مي شود. به اعتقاد اسكينر (2005) حتي رفتار خودمهارگري هم تا حد زيادي محصول مهارهاي اجتماعي است:
اگر رفتار خاصي همانند مصرف الكل تنبيه شود، زمينه تقويت خودكار رفتاري كه نوشيدن الكل را مهار مي كند، فراهم مي شود، به علت آنكه چنين رفتاري محرك آزارنده را از ارگانيزم دور مي كند. برخي از اين نتايج رفتار را نيروهاي طبيعت تأمين مي كنند. اما در غالب موارد، اين جامعه انساني است كه تنظيم و ترتيب آنها را بر عهده دارد. اگر اين ادعا درست باشد، تعداد اندكي از مهارهاي اصلي براي فرد باقي مي ماند. ممكن است يك انسان، زمان بسيار زيادي را براي طراحي شيوه زندگي خود صرف كند. فعاليتي كه يك خودتعيني سطح بالا تلقي مي شود، اما اين هم يك رفتار است و ما آن را از طريق متغيرهاي محيطي و پيشينه (تقويت) فرد توجيه مي كنيم. در واقع همين متغيرهاي محيطي هستند كه مهار عمده رفتار را صورت مي دهند (همان، ص 240).
به اعتقاد اسكينر، فرايند مهار رفتار افراد جامعه با تقويت رفتار خوب و تنبيه رفتار بد صورت مي گيرد. وقتي فرد مرتكب رفتار زشتي مي شود، از سوي جامعه با مجازات و واكنشي روبه رو مي شود كه به ايجاد تحريك آزارنده در او منجر مي شود (اسكينر، 2005، ص 325). اگر اين رفتار تكرار شده و جامعه آن را تنبيه كند، فرد نسبت به اين تحريك ناگوار شرطي مي شود. اين شرطي شدن، با يك پديده هيجاني همراه است كه گاهي آن را احساس گناه يا شرم مي ناميم، اما ماهيت آن را بايد در همان تحريك آزارنده بيروني ناشي از واكنش جامعه جست وجو كرد. ازآنجاكه اين شرايط به طور مستقيم يا غيرمستقيم آزاردهنده است، فرد به دنبال تغيير آن حركت مي كند. بدين ترتيب، موقعيتي پيش مي آيد كه رفتار جانشين مورد تقويت قرار مي گيرد و احتمال بروز رفتاري را كه تنبيه فرد را به دنبال دارد، كاهش مي دهد. اسكينر خودمهارگري را نمونة گويايي از اين رفتار معرفي كرده، مي نويسد: بهترين مثال براي رفتاري كه زير كنترل گروه قرار مي گيرد، مهار خود است. گروه، همچنين اعمال مربوط به مهار خود را به طور مستقيم تقويت مي كند (همان، ص 325). هنگامي كه فرد رفتار خود را مهار مي كند، اين كار را با دستكاري كردن همان متغيرهايي انجام شود كه براي مهار رفتار افراد ديگر، در سطح گروه يا جامعه به كار مي برد. پس مهار خود تا حدود زيادي نتيجة مهار اجتماعي است.
اسكينر به روش هاي متعددي اشاره مي كنند كه با استفاده از آنها مي توان به مهار خود اقدام نمود؛ شيوه هايي كه برخي از آنها در كنترل اجتماعي نيز به كار مي روند (همان، ص 231-240). براي نمونه، محدوديت جسماني به كنترل اجتماعي محدود نمي شود، بلكه مي توان از آن براي مهار خود نيز استفاده نمود. ما انسان ها بسياري از رفتارهاي خود را از طريق ايجاد محدوديت هاي جسماني، مهار مي كنيم. بستن درب خانه ها و قفل كردن درب مغازه ها، نمونه هايي از محدودكردن فضاي فيزيكي است. بستن زانو با زانوبند، يا گچ بستن دست آسيب ديده، مصاديقي از محدودكردن اعضاي بدن در هنگام حركت است. افراد هم با شيوه هاي مشابه رفتار خود را مهار مي كنند. براي نمونه، او ممكن است در يك جلسه رسمي با قراردادن دست ها در جلوي دهان، حالت خنده صورت را پنهان كند. در تبيين اين رفتارها مي توان به شرايط تقويتي خاصي اشاره كرد كه پس از محدوديت جسماني براي فرد حاصل مي شود. فرد ممكن است با برقراري اين محدوديت، از پيامدهاي منفي رفتار خنده از قبيل سرزنش ديگران اجتناب ورزد؛ پيامدهايي كه شرايط اجتماعي آن را به وجود آورده است. اگر اقتضائات محيط اجتماعي نباشد، فرد نمي تواند از بروز رفتار خاص جلوگيري كند، اما توجه به پيامدهاي اجتماعي آن سبب مي شود كه او بتواند وابستگي هاي محيطي را گونه اي ترتيب دهد كه رفتارش را محدود كند.
شيوه ديگري كه براي مهار رفتار با شرايط تحريكي ارتباط بيشتري دارد، تغيير دادن محرك نام دارد. در اين شيوه، به لحاظ موقعيت محرك ها، شرايطي به وجود مي آيد كه پاسخ را ايجاد كرده يا موقعيتي براي بروز آن فراهم مي سازد. يك نمونه مهار رفتار با اين روش در جايي كه خودمهارگري مطرح نيست، مصرف دارويي است كه در بيمار حالت تهوع ايجاد مي كند. در اين مثال، سازنده آن دارو ممكن است محتواي دارو را در محفظه يك كپسول قرار دهد تا از بروز اين عارضه جلوگيري كند. بدين ترتيب، او محركي را كه پاسخ آزارنده را فرامي خواند، از ميان برداشته است. هر فردي مي تواند با استفاده از شيوه مشابهي، بازتاب هاي محرك ها در خود را مهار كند. فردي كه با ديدن منظره اي احساس ناخوشايندي مي كند، ممكن است براي پرهيز از مشاهده محرك آزارنده، درب را بسته يا پرده را بكشد، و يا چشم ها را بسته يا دست ها را روي چشم ها قرار دهد. چنين شيوه اي، به ويژه زماني كه براي پرهيز از پيامدهاي آزارنده اي كه از سوي جامعه تدارك ديده شده است، مورد استفاده واقع شود، اجتناب از وسوسه هم ناميده مي شود.
فرد، همچنين، ممكن است با استفاده از شيوة تغيير محرك ها، احتمال وقوع رفتار مطلوب را افزايش دهد. فرد ورزشكار بخشي از اوقات خود را در محيط هاي ورزشي سپري مي كند. كسي كه مايل است ساعات مطالعه خود را افزايش دهد، ممكن است محرك هاي مزاحم را از اتاق مطالعه دور سازد.
يكي ديگر از فنون خودمهارگري اين است كه فرد نيروي خود را به طور جدي و فعالانه به انجام كار ديگري، غير از كاري كه منجر به تنبيه مي شود، معطوف كند. فن انجام دادن كاري ديگر، صرفاً براي كنترل خود به كار مي رود و نمي توان آنها را در مورد كنترل اجتماعي به كار برد. در اين حالت، فرد براي خودداري از رفتار نامطلوب، كار ديگري انجام مي دهد. اين روش بر پايه اصل غلبه استوار است. به همين دليل، تنها زماني مؤثر واقع مي شود كه رفتار جايگزين از رفتار ناخواسته نيرومندتر باشد.
اين برداشت از مهار خود بر مبناي نتايج مطلوب يا نامطلوب رفتارها استوار است؛ فرد همان گونه كه ديگران را مهار مي كند، خود را هم مهار مي كند. اسكينر در مورد اين پرسش كه شخص در رفتار كردن به نفع ديگران چه احساسي دارد؟، به تقويت ها و وابستگي هاي مربوط به آنها استناد مي كند و احساسات را محصولات جانبي آنها معرفي مي كند:
ما نبايد رفتار به نفع ديگران را به عشق به آنها نسبت دهيم. شخص به علت داشتن احساس تعلق خاطر به ديگران به نفع آنان كار نمي كند و به دليل احساس بيگانگي با آنان از كار به نفع آنها اجتناب نمي ورزد. رفتار او مبتني بر مهاري است كه محيط اجتماعي آن را به كار گرفته است (اسكينر، 1971، ص 110).
به همين دليل، اين فرايند را نبايد به اموري همچون احساس مسئوليت و قدرت اراده نسبت داد، بلكه بايد آن را به متغيرهاي محيطي و نيز سابقة رفتارهاي تقويت شدة فرد مربوط كرد. چنين برداشتي از خودمهارگري با تلقي سنتي از آنكه آن را نمونه بارز عمل شخص معرفي مي كند، ناسازگار است. براساس ديدگاه سنتي، خودمهارگري نمونه بارز عمل شخص مي باشد. به همين دليل، فرض وجود يك عامل دروني و تعيين كننده نظير اراده آزاد فرد، ضروري است. به اعتقاد اسكينر، چنين برداشتي نه از نظر علمي قابل دفاع است و نه طرح و نقشه تربيتي در موقعيت هاي عملي تربيتي ارائه مي كند (اسكينر، 2005، ص 241).
با روشن شدن نقش تقويت، به ويژه شكل اجتماعي آن، مي توان رفتار اخلاقي و پايه هاي آن را در ديدگاه اسكينر شناخت. آنچه كه اساس رفتار اخلاقي را تشكيل مي دهد، تقويت و پيشينة تقويتي، به ويژه بخش اجتماعي آن است؛ چيزي كه مي تواند راز درك رفتار اخلاقي تلقي شود. حاصل اينكه، تجربه هاي يادگيري از طريق تقويت، رفتار را تغيير داده و در نتيجه، رشد اخلاقي را ايجاد مي كنند.

ابعاد رشد اخلاقي

رشد اخلاقي به منزله يادگيري سازگاري با وابستگي هاي مهار اجتماعي: از اظهارات اسكينر بر مي آيد كه رفتار يك فرايند پيچيده اي است (همان، ص 15) كه ميان شكل اخلاقي و انواع ديگر آن تفاوتي نبوده و همه از قواعد مشخصي پيروي مي كنند. وي زماني كه از ارزش ها سخن مي گويد، از همان ضوابطي ياد مي كند كه در مورد ساير رفتارها به كار مي روند (اسكينر، 1971، ص 101-125). ازآنجاكه اصلي ترين مؤلفه در تكوين و نگهداري رفتار، تقويت، به ويژه شكل اجتماعي آن است، مي توان گفت: رفتار اخلاقي در نگاه او به آن دسته از رفتارهايي اطلاق مي شود كه بر حسب اقتضا يك نظام اجتماعي خاص با ارزش بوده و پذيرفته شده اند. رفتارهاي اخلاقي از طريق وابستگي هاي محيطي ايجاد و كنترل مي شوند. اين وابستگي ها مي توانند توسط جامعه، فرد ديگر، يا خود شخص ايجاد شده باشند، اما محيط و نه ارادة آزاد و فردي، سبب بروز و حفظ رفتار مزبور هستند. به اعتقاد اسكينر، نمي توان رفتارهاي غيراخلاقي نظير بزهكاري را با افزايش حس مسئوليت حل كرد، محيط زندگي ماست كه مسئول چنين رفتاري است، محيط است كه بايد تغيير داده شود، نه برخي از صفات فرد (همان، ص 76-77).
از نگاه اسكينر، ارزش ها پيامدهايي براي رفتار هستند كه مردم آنها را خوب مي دانند (همان، ص 103). خوب و بد بودن، تعبير ديگري از وجود و عدم تقويت كننده هايي است كه مردم را به پيروي از قانون (اخلاقي) وادار مي كنند (همان، ص 117). رفتار بر حسب شيوه اي كه معمولاً به وسيله ديگران تقويت مي شود، خوب يا بد ناميده مي شوند (همان، ص 110). درستي يا نادرستي رفتار، معمولاً با توجه به وابستگي هاي ديگر تعيين مي شود (همان، ص 110). به بيان ديگر، اينكه چه چيز خوب است و چه چيز بد است، از طريق وابستگي هاي حياتي تعيين مي شود كه نوع انسان تحت آنها تكامل يافته است (همان، ص 104)، يا در وابستگي هاي اجتماعي كه براي كنترل برقرار شده اند، يافت مي شوند (همان، ص 112). با اين تحليل، طبيعي است كه اسكينر (همان، ص 104)، به اين نتيجه برسد كه داوري ارزشي كردن عبارت است از: طبقه بندي كردن رفتارها بر حسب اثرهاي تقويتي آنها. بنابراين، محيط اجتماعي و وابستگي هاي كنترل هم اخلاقي بودن و اخلاقي نبودن يك ارزش رفتاري مشخص را تعين مي بخشد و هم سازوكار ياددادن ارزش هاي اخلاقي را پيش بيني مي كند.
اگر اخلاقي بودن يا نبودن يك رفتار، يا ارزش خاص را محيط اجتماعي و وابستگي هاي كنترل تعيين مي كند، فرايند رشد اخلاقي هم با تمركز بر ارزش هاي تعريف شده، در محيط اجتماعي توصيف مي شود و از طريق فرايند تقويت، به عنوان عنصر اصلي يادگيري، آموخته مي شود. بنابراين، يك بُعد رشد اخلاقي، آن دسته از ارزش هاي رفتاري است كه فرد نبايد آنها را نقض كند و بُعد ديگر آن، فرايند انتقال و اكتساب آنها مي باشد. هر دو جنبه را محيط اجتماعي بر عهده دارد. جامعه، ارزش هاي اخلاقي را مي سازد، براي آنها وابستگي هايي را ايجاد مي كند، رفتار سازگار و ناسازگار با آن را تقويت مي كند و ياددادن آنها به مردم را بر عهده مي گيرد. به همين دليل، از نظر اسكينر (همان، ص 112) داوري اخلاقي به شيوة تفكر، آداب و رسومي اشاره مي كند كه به روش هاي معمول يك گروه مربوط مي شود. بنابراين، رشد اخلاقي براي اسكينر، چيزي بجز يادگيري ارزش هاي مربوط به رفتارهاي منطبق با هنجارهاي جامعة خاص نمي باشد. سازوكار ايجاد يا تغيير آن هم از طريق ابزارهايي است كه عمدتاً جنبة اجتماعي دارند.
قلمرو رشد اخلاقي: آنچه كه در باب هستة اساسي رشد اخلاقي گفته شد، در مورد قلمرو آن هم تعيين كننده خواهد بود. اگر فرد با يادگرفتن اينكه در موقعيت هاي مختلف چگونه بر طبق ارزش هاي پذيرفته شده محيط اجتماعي رفتار كند، به رشد اخلاقي نائل مي شود، مي توان نتيجه گرفت كه دامنه اين سنخ از رشد روان شناختي فرد هم ارزش هاي رفتاري خاصي است كه جامعه يا گروه آنها را به رسميت شناخته است و به بيان دقيق تر، آنها را مورد تقويت قرار داده است. البته خود رفتار هم از پيشينه فرد، كه ريشه در دوره تكامل دارد، و هم از محيط كنوني تأثير مي پذيرد. بايد توجه كرد كه عامل اول همان تجربه هاي انباشته فرد در گذشته است كه حاصل برخورد او با شرايط و محيط اجتماعي بوده است.
يكي از نتايج اين ديدگاه در مورد اخلاق، اين است كه صفات، فضايل و منش هاي اخلاقي، همانند ساير صفات انساني، در عامل اخلاقي مورد انكار قرار مي گيرد؛ چيزي كه شايد بتوان آن را حالت اصلي حيات اخلاقي به شمار آورد و سبب مي شود در موقعيت هاي اخلاقي درست عمل كنيم. اسكينر مي نويسد: شخص به خاطر آنكه يك فرد با ايمان است از دين حمايت نمي كند، بلكه به علت وابستگي هايي كه سازمان ديني ترتيب داده است، از دين جانبداري مي كند (اسكينر، 1971، ص 116). هر چند داوري او در اينجا در مورد يك مقوله كلي است كه شامل رفتار اخلاقي هم مي شود، اما او بالاترين رفتار اخلاقي، كه متضمن رهايي از خودخواهي است؛ يعني نوع دوستي يا ازخودگذشتگي را با استناد به وابستگي هاي تقويت و مهار رفتار توجيه مي كند: چيزي كه بتوان به آن اعتقاد داشت و خود را وقف آن كرد، در ميان وابستگي هايي يافت مي شوند كه براي دعوت مردم به انجام رفتار به نفع ديگران در نظر گرفته شده اند (همان، ص 117). معناي اين سخن اين است كه مردم به دليل اينكه آدم هاي خوبي هستند، ديگران را بر خود مقدم نمي كنند، بلكه به دليل تقويت هايي كه از محيط دريافت مي كنند، به نفع ديگران رفتار مي كنند.
اسكينر در جايي هم كه فرد دچار كاستي هايي در زمينه رفتار اخلاقي است، همان توصيفي را ارائه مي كند كه در مورد رفتارهاي خوب و جامعه پسند ارائه مي كند:
زماني كه فرد از يك وضعيت دروني-- به نام بي ارزشي رنج مي برد، ممكن است فكر كنيم با تغيير دادن آن حالت (مثلاً با زنده كردن نيروي اخلاقي يا نيرومند ساختن تعهد معنوي) مي توانيم مشكل را برطرف كنيم. اما در واقع آنچه كه بايد تغيير كند، وابستگي ها هستند (همان، ص 117-118).
تبيين رشد اخلاقي از طريق رفتار: نتيجه ديگر ديدگاه يادشده اين است كه نگاه تك مؤلفه اي به فرايند رشد اخلاقي به ما ارائه مي كند و آن همان رفتار بيروني است كه قابل مشاهده و اندازه گيري است. بنابراين، ساير اموري كه ممكن است از نگاه نظريه پردازان ديگر در زمرة مؤلفه هاي فرايند رشد اخلاقي باشند، اهميت چنداني نخواهند داشت. براي نمونه، اسكينر (1971) احساس و هيجاني را كه ممكن است عامل محرك فاعل اخلاقي در انجام رفتار باشد، تقريباً ناديده گرفته و آن را امري فرعي معرفي مي كند:
اينكه شخص در هنگام رفتار كردن به نفع ديگران چه احساسي دارد، به تقويت كننده هاي مورد استفاده مربوط مي شود. احساس ها محصولات فرعي وابستگي ها هستند. شخص به علت احساس علاقه به ديگران، به نفع آنان رفتار نمي كند، يا به دليل احساس بيگانگي با آنان، از اين كار اجتناب نمي ورزد، رفتار او از كنترلي كه محيط اجتماعي بر او روا داشته است، ناشي مي شود (همان، ص 110).
اين نتيجه به همان جنبه رفتاري رشد اخلاقي اشاره دارد كه هترينگتون و پركي در هنگام دسته بندي نظريه هاي رشد اخلاقي به آن اذعان كرده اند. اين امر دغدغه خاطر برخي پژوهشگران اين حوزه، كه عمدتاً از پيروان رويكرد يادگيري هستند، مي باشد (هترينگتون و پركي، 1983، ص 666). مجموعه اي از گزاره هاي مرتبط با معرفت شناسي و انسان شناسي در نظام اعتقادي اسكينر، او را به اين نتيجه رهنمون كرده است كه در پژوهش بر موضوع اخلاق، بر اين پرسش تأكيد كند كه افراد در موقعيت هاي اخلاقي چگونه رفتار مي كنند و چه عوامل بيروني آنها را به رفتار خاص مي كشاند. به بيان ديگر، در اين ديدگاه، نيازي به اين ديده نشده است كه لايه هاي زيرساز رفتار يا و به تعبير بهتر، مؤلفه هاي ديگري كه براساس ديدگاه جامع تر در كنار هم رفتار اخلاقي را رقم مي زنند، فرض شوند (باقري، 1387، ص 86).
اين نظريه، همچنين به فعاليت شناختي فرد اهميت نمي دهد و سازمان يافتگي دروني ارزش هاي اخلاقي كسب شده را ناشي از سازمان يافتگي بيروني آنها مي داند. اسكينر (1971)، فرايندها و تغييرات شناختي فرد را، همانند دو مؤلفه ديگر، تعبير ديگري از عوامل و شرايط محيطي مي داند كه در وابستگي هاي آن تجلي مي يابند. هيچ كس مستقيماً انديشه و ذهن كسي را تغيير نمي دهد. با تغييردادن وابستگي هاي محيط، تغييراتي ايجاد مي شود كه گفته مي شود حاكي از تغييرات ذهن است (همان، ص 92).
چنين برداشتي از اخلاق، در تقابل با اين ديدگاه است كه رشد اخلاقي انسان را متضمن رشد انديشه فرد در مورد درست و نادرست مي داند. بر اساس اين ديدگاه، مفهوم سازي افراد از درست و نادرست، براساس درك و فهم آنان از مقولات اخلاقي از قبيل عدالت، انصاف و خوشبختي مردم رقم مي خورد و دگرگوني هاي مراحل رشدي، كيفيت تغييرات رشدي آنها در حوزه اخلاق را شكل مي دهد. معناي سخن اين است كه اخلاق در درجه اول، از انديشه و افكار عامل اخلاقي ناشي مي شود. از اين رو، چنين نظريه پردازاني در بررسي رشد اخلاقي به طور عمده بر داوري اخلاقي تكيه مي كنند و استدلال در مورد مفاهيم اخلاقي را به عنوان تابعي از تغييرات رشدي نظام داري مي دانند كه به ايجاد ساخت هاي شناختي در مورد اخلاق منتهي شده و با عنوان مراحل توصيف مي شوند (لاپسلي، 2006، ص 39). در مقابل، اسكينر به پيروي از سنت تجربه گرايي مبني بر اينكه افراد تصورات خود از واقعيات را در نتيجه تأثيرات محيطي كسب كرده و از بافت خارج، الگو مي گيرند، باورها، ادراك ها، قصدها و عقايد را اموري نمي داند كه با ايجاد تغيير در ذهن، تغيير پيدا كنند، يا خود آنها در عمل اخلاقي نقشي داشته باشند. او مي نويسد:
در مورد (باورها، ادراك ها و عقايد) آنچه كه تغيير مي كند، احتمال عمل است. انواع چيزهايي كه به عنوان باور يا اطمينان درك مي شوند، حالت هاي ذهني نيستند. آنها در بهترين حالت، محصولات فرعي رفتار هستند كه با رويدادهاي پيش از رفتار ارتباط دارند. وقتي با تقويت رفتار احتمال يك عمل را افزايش مي دهيم، باور را مي سازيم. ما با تغيير دادن وابستگي ها، شيوة نگاه فرد به شيء و آنچه كه مي بيند، را تغيير مي دهيم؛ ما چيزي را كه ادراك ناميده مي شود، تغيير نمي دهيم. ما با انجام تقويت تفكيكي اعمال گوناگون، توان نسبي پاسخ ها را تغيير مي دهيم. ما قصد يا هدف را براي شخص به ارمغان نمي آوريم، (بلكه) شيوة خاصي از رفتار را تقويت مي كنيم. ما رفتار شخص را نسبت به چيزي تغيير مي دهيم، نه نگرش نسبت به آن. ما رفتار كلامي را نمونه گيري كرده و آن را تغيير مي دهيم، نه عقايد را (اسكينر، 1971، ص 94-95).
بر اين اساس، افراد از كودكي با تمهيداتي كه مراجع قدرت در جامعه فراهم مي سازند، نسبت به مسائل اخلاقي، اجتماعي مي شوند. احساس تعهد اخلاقي كودكان، حاصل تقويت هاي مثبت و فشار الزام هاي محيط خانوادگي و جامعه مي باشد كه اگر به خوبي طراحي و اجرا شود، به جامعه پذيري اخلاقي آنها منتهي مي شود.

بررسي انتقادي

1. داوري در مورد ديدگاه اسكينر نسبت به اخلاق، بدون توجه به جنبه هاي معرفت شناختي و راهبرد او براي سامان دهي و قانون مند كردن پژوهش هاي روان شناختي، كار آساني نيست. رويكرد رفتارگرا، از يك سو، به دليل موضع واكنشي در برابر روان شناسي ذهن گرا، يك انگيزه روش شناختي را دنبال كرده و سعي مي كرد از انديشه نيروهاي ذهني و روش درون نگري پرهيز كرده و روان شناسي را به يك دانش كاملاً عيني و تجربي علوم طبيعي تبديل كند. به نظر اسكينر، مشكل بزرگ اين است كه دنياي ذهن، تمام توجه را به خود جلب كرده، و رفتار به صورت موضوعي مستقل ديده نمي شود (همان، ص 17). از سوي ديگر، به علت سيطره و جاذبه معرفت شناسي اثبات گرا به انديشه پديده گرايي، كه مدعي بود تنها پديده ها يا ظواهر وجود دارند، تن داد (بونژه و آرديلا، 1987، ص 116).
اسكينر براي هماهنگي با وضعيت جديد، به راهبرد جعبه سياه پناه مي برد. بر طبق اين راهبرد، نظام ارگانيزم به منزله يك جعبه خالي تلقي مي شود كه صرف نظر از ميزان پيچيدگي آن، داراي درون داد و برون داد است. اشيا همان گونه هستند كه ظاهر آنها نشان مي دهد و تلاش براي كشف آنچه در درون آن و در تركيب و ساختار آن مي گذرد، كاري بيهوده است (همان، ص 117). اما كار به اينجا ختم نمي شود و اسكينر بايد براي حالات دروني نفي شده، به تعيين جايگزين مناسبي اقدام كند كه با مباني معرفت شناختي و چارچوب فلسفي نظام نوظهور هماهنگ باشد. او با وجود اذعان به اهميت كشف الگوي محرك- پاسخ پاولف، و نيز الگوي خبرپردازي، تصور مي كرد چنين الگوهايي هرگز قانع كننده نيستند؛ زيرا يك موجود دروني (براساس الگوي پاولف) يا يك پردازش گر دروني (بر مبناي پردازش خبر) لازم بود تا محرك را به پاسخ تبديل كرده، يا درون داد را به برون داد تبديل كند (اسكينر، 1971، ص 23). بنابراين، دو ديدگاه جانشين هم گرفتار همان مشكلي شده اند كه ذهن گرايي در آن فرو رفته بود. اسكينر براي حل مسئله ارتباط فرايندهاي دروني با رفتار به محيط گرايي دل بست؛ ديدگاهي كه در برابر نهادگرايي است كه انسان را حاصل شكوفايي برنامه هاي ژنتيك خود مي داند.
محيط گرايي اسكينر به طور خاص، در انديشه تقويت تجلي پيدا كرد. در اين الگو، جايي براي استناد به غرايز يا هوش يا هر انديشه ذاتي وجود ندارد، بلكه هر آنچه كه رفتار فرد را شكل مي دهد، از طريق ارائه تقويت هايي است كه از محيط دريافت مي شود. با وجود اينكه اسكينر از استعمال برخي واژه ها، به دليل بار معنايي ناسازگار با اصول ديدگاه او، اجتناب مي ورزد، اما از اظهارات او به خوبي به دست مي آيد كه آموزه تقويت در نظام رفتاري او، تعبير ديگري از لذت گروي است: چيزهاي خوب اموري هستند كه به طور مثبت تقويت كننده هستند. چشيدن غذايي كه مزه آن خوب است، ما را تقويت مي كند و لمس كردن چيزي كه احساس خوبي به ما مي دهد، ما را تقويت مي كند (همان، ص 103).
آنچه كه ما از اين گفته هاي اسكينر مي فهميم، همان واقعيت مورد اذعان گروسيك است كه مفهوم تقويت در نظريه اسكينر را به آساني مي توان چيزي معادل مفهوم اصل لذت در نظريه روان تحليل گري فرويد دانست (گروسيك، 1992).
شواهد تجربي و منابع ديني با اين موضع مبنايي اسكينر، كه انسان را يك ارگانيزم خالي تصوير مي كند و رفتار او را تنها محصول تأثير تقويت هاي بيروني مي داند، مخالف است. برخي آزمايش هاي كلاسيك لشلي، حاكي از اين است كه كارآيي يك محرك به شدت به ساختار- اموري از قبيل آمادگي دروني داشتن، نگرش، مهيابودن براي دريافت محرك- ارگانيزم وابسته است (بونژه و آرديلا، 1987، ص 123). همچنين پژوهش ها، نشان مي دهند كه افراد ممكن است محرك يكساني را ببينند، اما هر كدام با توجه به آخرين شرايط و بافت فعلي خود، آن را به طور متفاوت درك كنند. يك نفر كه o را مي بيند، آن را حرف o الفباي زبان انگليسي بداند و ديگري آن را صفر بخواند.
افزون بر اين، تأثير نامحدود محرك هاي خارج از فرد در حوزه رشد اخلاقي، آن هم براي كودك، به شدت مورد ترديد است. براي نمونه، به يك خط پژوهشي در زمينه مطالعات تجربي اخلاق اشاره مي كنيم كه به بررسي تأثير شيوه هاي نظم دهي والدين در رشد رفتارهاي اخلاقي مطلوب كودكان مربوط مي شود. پژوهش هاي متعددي نشان داده اند كه شيوه هاي انضباطي مبتني بر اِعمال زور، تنبيه و ترس از مجازات، پيروي موقت و موقعيتي كودك از ارزش هاي اخلاقي والدين را موجب مي شود. اما در بلندمدت اسباب ناكامي و سركشي آنان را فراهم مي كند (گروسيك، 2006، ص 284). در مقابل، استفاده از شيوه هاي مبتني بر رهنمود دادن، استدلال كردن، توجيه و آگاه سازي كودك نسبت به نتايج رفتار، براي حصول رشد اخلاقي او سودمندتر بوده، به پرورش ارزش هاي دروني شده كمك بيشتري مي كند. با وجود اين، پژوهش هاي بعدي، نشان دادند كودكان، نه تنها در انتخاب شيوه نظم دهي والدين، بلكه در ايجاد ارزش هاي اخلاقي، كه از طريق رويدادهاي انضباطي اكتساب مي كنند، نيز تأثيرگذار هستند (همان، ص 285). يافته هاي تحقيقات ديگر، حاكي از اين است كه نگرش هاي مادران و اعمال انضباطي آنان از واكنش كودكان در برابر رفتار آنها متأثر بوده و تغيير مي كند. افزون بر اين، برخي ديگر از پژوهش ها، نشان دادند كه ارزش ها و قواعدي را كه كودكان از روش هاي انضباطي والدين اكتساب مي كنند، به طور معناداري تحت تأثير شيوه ارزيابي و تفسير كودكان از كيفيت انتقال ارزش ها و معيارها از سوي والدين قرار دارد (همان). يافته هاي يادشده همگي در اين نكته اشتراك دارند كه نمي توان معتقد شد، نيروهاي بيرون از فرد به طور مطلق و نامحدود، عمل مي كنند.
در منابع اسلامي شواهدي وجود دارد كه با مبناي رشد اخلاقي، به صورت سازگاري با وابستگي هاي تقويتي محيط، هماهنگ نيست. براي نمونه، قرآن مجيد در آيات 13 تا 26 سوره كهف، به يك رويداد تاريخي و عبرت آموز مي پردازد كه حكايت از اين دارد كه گروه اندكي از مردم جوان با انديشه ها و رسوم جاري و مسلط بر جامعه زمان خود همراه نشده، بالاتر اينكه به مخالفت با آن برخاستند. آن گونه كه گفته شده است، اين حادثه مربوط به زمان يك فرمانرواي قدرتمند به نام دكيوس، كه معرب آن دقيانوس است، مي باشد كه همه شرايط را براي اهل ايمان دشوار و غيرقابل تحمل كرده و براي اهل كفر و شرك آماده نموده بود (مكارم شيرازي، 1353، ص 329). نيروها و شرايط اجتماعي مؤثر به گونه اي بر رويدادهاي كلي و جزيي جامعه و فرد مسلط بودند كه انديشه مخالفت با آن هم دشوار بوده است. به همين دليل، وقتي افراد انگشت شماري به سستي انديشه هاي رايج پي مي برند، آشكار نمودن آن را كاري بزرگ و پرمخاطره مي پنداشتند، به گونه اي كه قران كريم اظهار عقيده آنان را نوعي به پاخاستن و اقدام غيرمتعارف معرفي مي كند: اذْ قامُوا، زماني كه آن چند نفر به پا خاستند (كهف: 13). شاهد ديگر اينكه مقابله با اين اوضاع، آنچنان اضطراب آور بوده است كه مقاومت اين افراد، تنها با ياري ويژه خداوند امكان پذير بوده، لذا قرآن از آن با ربط بر دل ها ياد كرده است: و رَبطْنا عَلى‏ قُلُوبِهِم (كهف: 14)؛ و ما دل هايشان را محكم كرديم.‏ شاهد سوم اينكه آنان در اولين اظهار عقيده با چنان فشاري از سوي مردم روبه رو شدند كه راهي به غير از كناره گيري از جامعه و پناه بردن به بيابان و سكونت در غار و انتخاب شيوه زندگي ابتدايي سراغ نداشتند: وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ إِلَّااللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ (كهف: 16)؛ چون از ايشان و آنچه كه به غير خدا مى‏پرستيدند كناره‏گيرى نموديد، به غار پناهنده شويد.
نكته اي كه شرايط محيطي را بيشتر آشكار مي كند، اينكه از روايات به دست مي آيد اين چند نفر، از نزديكان پادشاه حاكم بوده اند و حاكم در امور خود با آنان مشورت مى‏كرده است (طباطبائي، 1417ق، ج 13، ص 253). معناي اين سخن اين است كه آنان از زندگي راحت و اموال زياد برخوردار بوده و همه گونه نعمت ها را در اختيار داشته اند. با وجود اين، با شرايط موجود مخالفت كرده و آن زندگي بي دردسر را رها كرده و به زندگي انسان هاي اوليه رو آورده اند.
هدف از بيان اين شاهد قرآني، اين است كه با ديدگاه اسكينر در باب رشد اخلاقي و مبناي روان شناختي، از دو جهت نمي توان همراهي نمود. اول، اينكه، رفتارگرايي اسكينر با انتخاب موضع محيط گرايي امكان هر گونه انتخاب موضع فرد، در برابر سازوكارهاي قدرتمند محيط را نفي مي كند. لازمة اين مبناي كلي، اين است كه از نظر او، تنظيم وابستگي هاي تقويت و مهار بر پايه اصل لذت، مبناي اصلي رشد ارزش ها، اعم از اخلاقي و غير آن، باشد. به همين دليل، اسكينر رفتاري را كه به طور متعارف در دفاع از اعتقاد خاصي باشد، به جنبه هاي دروني او نسبت نمي دهد. به اعتراف اسكينر، شخص به دليل اينكه اهل ايمان است، از دين حمايت نمي كند، بلكه به دليل وابستگي هايي كه سازمان ديني ترتيب داده است، اين كار را مي كند (اسكينر، 1971، ص 116). معناي اين سخن اين است كه هيچ گاه خود ايمان ديني، منشأ تلاش و فداكاري شخص متدين نيست، بلكه رمز جانب داري او از دين را بايد در نظام تقويت ارائه شده از سوي سازمان ديني جست وجو كرد.
در مقابل اين سخن اسكينر، از آيات مرتبط با رويداد بالا فهميده مي شود كه همه آنچه منشأ حركت آن گروه اندك بوده است، دو واقعيت مرتبط به هم مي باشد: اول، اعتقاد راسخي كه به مبدأ جهان داشتند: إِنَّهُمْ فِتْيَهٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ (كهف: 13)؛ به درستي كه آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آوردند. اين تعبير نشان مي دهد چيزي كه اين جوانمردان را به دفاع از آيين حق ترغيب كرد، ايمان دروني آنان بود، نه تقويت هايي كه در جامعه ترتيب داده شده بود. واقعيت دوم، درك درستي است كه آنان از بطلان عقيده مردم جامعه خود داشتند: فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً هؤُلاءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَهً لَوْلا يَأْتُونَ عَلَيْهِمْ بِسُلْطانٍ بَيِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً (كهف: 14) (آنان گفتند: پروردگار ما همان پروردگار آسمان ها و زمين است، ما به غير او معبود ديگرى را نمى‏خوانيم، چرا كه اگر بخوانيم در اين هنگام از راه حق تجاوز كرده‏ايم. ببين كه مردم ما چگونه غير خدا خدايانى گرفته‏اند، اينها اگر دليل قاطعى بر ربوبيت ايشان نياورند، ستم كارترين مردمند، زيرا ستمكارتر از كسى كه بر خدا افتراء و دروغ ببندد، كيست؟)؛ يعني هم نتيجه تأمل در آفرينش آسمان و زمين و هم سستي و نيز فقدان دليل معتبر از سوي آن قوم منحرف، آنان را به اعتقاد حق نائل كرده بود.
واقعيت اول، يعني اعتقاد راسخ، نشان مي دهد كه از نگاه قرآن، افراد دريافت كنندة محرك هاي محض از محيط نيستند، بلكه آنچه را از محيط دريافت مي كنند، به صورت فعال مورد بازنگري و تحليل قرار داده، آن گونه كه ادراك مي كنند، مي پذيرند يا رد مي كنند. واقعيت دوم هم حاكي از اين است كه تأمل در آفرينش آسمان و زمين و نيز فقدان دليل معتبر از سوي آن قوم منحرف، اين گروه را به اعتقاد حق نائل كرده بود و هر دو نكته، به حاصل فرايندهاي شناختي مربوط مي شوند، نه وابستگي هاي تقويت. از سوي ديگر، اگر ارزش هاي پذيرفته شدة انسان، محصول وابستگي هاي تقويتي و كنترلي جامعه باشد، نتيجه آن نبايد چيزي باشد كه در اين حادثه مي بينيم. در مورد اين رويداد، مي توان گفت: بخشي از وابستگي هاي محيطي آن گروه را تقويت هاي مثبتي تشكيل مي دهد كه از گروه حاكم به وفور دريافت مي شود. نمونه آن، تقويت هايي است كه قران به روشني از گروه ساحر دربار فرعون نقل مي كند: وَ جاءَ السَّحَرَةُ فِرْعَوْنَ قالُوا إِنَّ لَنا لَأَجْراً إِنْ كُنَّا نَحْنُ الْغالِبينَ (اعراف: 113) (ساحران نزد فرعون آمدند و گفتند: آيا اگر ما پيروز گرديم، اجر و پاداش مهمى خواهيم داشت؟)؛ البته همان گونه كه علّامه طباطبائي مطرح مي كند، ساحران در اين عبارت، تقاضاى اجرت نكرده اند، بلكه به منظور تأكيد، آن را به صورت خبر ابراز كردند (طباطبائي، 1417ق، ج 8، ص 215). جالب اينكه فرعون در ادامه كار تنظيمات تقويتي را توسعه مي دهد و تقويت مثبت قوي تري را ارائه مي كند: قالَ نَعَمْ وَ إِنَّكُمْ لَمِنَ الْمُقَرَّبِين‏ (اعراف: 114)؛ چنين است، و به درستي كه در اين صورت شما از نزديكان من خواهيد بود.
بخش ديگري از سازوكار تقويتي محيطي را تقويت هاي منفي موجود و ريشه دار در محيط جامعه و حكومت تشكيل مي داد؛ يعني همان تهديدهايي كه اين گروه به دليل اجتناب از آنها، زندگي خانوادگي و حضور در اجتماع را رها كرده و به غار پناه بردند. افزون بر اين، شاهد ديگر براي وجود اين تقويت كننده هاي منفي، بيان يكي از همين گروه رستگاران است كه مي گويد: إِنَّهُمْ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِم (كهف: 20)؛ اگر آنها از وضع شما آگاه شوند سنگسارتان مى‏كنند، يا به آئين خويش شما را باز مى‏گردانند. به نظر مي رسد، هم لذت هاي حاصل از انواع امكانات مادي و زرق و برق آن، و هم يقين به كشته شدن به بدترين شكل ممكن، و هم فضاي آلوده موجود در جامعه، بخشي از وابستگي هاي تقويتي عمده را تشكيل مي دهند. در نتيجه، انتظار مي رود رفتارهاي سازگار با نظام تقويتي رايج، با احتمال بسيار بالايي از اين گروه، همانند ديگران، صادر شود. از سوي ديگر، هيچ شاهد مشخصي وجود ندارد كه نظام تقويتي ديگري در مقابل وضع جاري نظام تقويت اجتماعي آن روز وجود داشته است كه بتواند مبناي شيوه عمل اين گروه باشد. اگر مبناي رفتار را وابستگي هاي تقويتي وضع شده از سوي جامعه بدانيم، آن گونه كه اسكينر مي پندارد، روشن است كه وابستگي هاي موجود در جامعه آن روز، اين اقتضا را داشته است كه گروه مزبور با هنجارهاي اجتماعي هماهنگ باشند (اسكينر، 1971، ص 77). در نتيجه، انتظار مي رود براي كسب تقويت هاي مثبت و پرهيز از پيامدهاي ناخوشايند، با وضع موجود مبارزه نكنند.
2. جنبه ديگر موضوع، به نارسايي تفسير اخلاق از طريق سازگاري با هنجارهاي اجتماعي، مربوط مي شود. براساس نظريه اسكينر، هنجارهاي رايج در محيط اجتماعي، كه رفتار بر طبق آنها از سوي جامعه تقويت مي شوند، ملاك اصلي فرايند رشد اخلاقي هستند. برك، بخصوص به اين مطلب اشاره مي كند كه هنجارهاي معمول در جامعه، گاه با اصول اخلاقي و غايت هاي والاي اجتماعي، تعارض پيدا مي كند. در چنين موقعيت هايي، سرپيچي از هنجارها، كاري غيراخلاقي نمي باشد، بلكه ممكن است در مواردي شجاعانه و منطبق بر فضائل اخلاقي باشد (محسني، 1371). كار كساني كه به بهاي از دست دادن جان خود، با نابرابري ها و بي عدالتي مبارزه مي كنند، نشان مي دهد كه نمي توان اخلاق و رشد آن در افراد را با تمركز بر هنجار اجتماعي، يكسان دانست.
افزون بر اين، اگر چه اخلاق به تنظيم روابط اجتماعي افراد كمك مي كند، اما تمام قواعد اجتماعي را نمي توان اخلاقي دانست. در طول چند دهه اخير، پژوهش هاي زيادي به بررسي اين موضوع پرداخته اند كه آيا كودكان سنين مختلف، در هنگام داوري و توجيه امور، ميان فعاليت هاي اخلاقي و عرفي تفكيك قائل هستند، يا خير. آن گونه كه كيلن و ديگران اشاره مي كنند، نتايج بيش از صد پژوهش به طور قاطع تأييد مي كنند كه كودكان از همان سال هاي اول عمر خود، اخلاق و عرف اجتماعي را از يكديگر جدا مي كنند (كيلن و اسمتانا، 2006، ص 122). از اين رو، تمايز ميان دانش اخلاقي كودكان و درك آنها از روابط اجتماعي، هسته اصلي رشد اخلاقي در برخي نظريه ها، از قبيل نظريه قلمرو اجتماعي- شناختي، شده و از همين نقطه، از ساير نظريه هاي ساختاري - تحولي جدا شده است.
در منابع اسلامي هم به مواردي برمي خوريم كه مخالفت با يك هنجار اجتماعي رايج، عمل اخلاقي مطلوبي تلقي شده است. خداوند متعال در قرآن، از جامعه خيره سري ياد مي كند كه در رفتار جنسي خود دچار انحراف شده و به همجنس گرايي رو آورده بودند: وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِينَ أَإِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبِيلَ وَ تَأْتُونَ فِي نادِيكُمُ الْمُنْكَرَ (عنكبوت: 28-29)؛ و لوط را فرستاديم هنگامى كه به قوم خود گفت: شما كار بسيار زشتى انجام مى‏دهيد كه هيچ يك از مردم جهان پيش از شما آن را انجام نداده است. آيا شما به سراغ مردان مى‏رويد، و راه تداوم نسل انسان را قطع مى‏كنيد، و در مجلس خود كار ناپسند انجام مى‏دهيد؟ با وجود اينكه از خطاب پيامبر خدا فهميده مي شود كه ارتكاب اين عمل تقرباً عموميت داشته است، قرآن با تعبيراتي از قبيل فحشا و منكر، آن را يك عمل غيراخلاقي معرفي كرده است و بر طبق اِخبار قرآن مجيد، خداوند هم مرتكبين آن را دچار عذاب نموده است: إِنَّا مُهْلِكُوا أَهْلِ هذِهِ الْقَرْيَة (عنكبوت: 31)؛ ما اهل اين شهر را نابود خواهيم كرد. روشن است كه عذاب خدا شامل حال قومي نمي شود كه عمل آنها فسق به شمار نمي رود. از اينجا معلوم مي شود كه از نگاه قرآن، يكي شمردن هنجار اجتماعي و قانون اخلاقي باطل است. به همين دليل، نمي توان رشد اخلاقي را با محوريت هنجار مورد پذيرش جامعه تعريف كرد.
راز اينكه چگونه ممكن است هنجار رايج در يك جامعه، با اصول اخلاق ناسازگار باشد؟، اين است كه توافق يك گروه يا جامعه بر پذيرش يك شيوه عمل مشترك، هميشه بر پايه رعايت مصالح واقعي، كه به استكمال مستمر آنان منجر شود، واقع نمي شود. هم در گذشته و هم امروزه، چه بسيار جوامعي يافت شده است كه ارزش اجتماعي خاصي را تن داده اند، اما مصلحت واقعي و كمال اخلاقي را رها كرده اند. شاهد اين معنا، استدلال خداوند در مورد سرنوشت همين قوم است: إِنَّ أَهْلَها كانُوا ظالِمِينَ (عنكبوت: 31)؛ به درستي كه اهل اين شهر مردم ظالمي بودند. همان گونه كه علّامه طباطبائي اشاره مي كند، اين آيه علت استحقاق نابودي آنها، يعني ريشه دارشدن ظلم در آنها، را بيان مي كند (طباطبائي، 1417ق، ج 16ص 124). در اينجا مقتضاى ظاهر اين بود كه بفرمايد: انهم كانوا ظالمين، ولى به جاى ضمير، اسم ظاهر را به كار برده، اين اشاره است به اينكه ظلم اين قوم، ظلم مخصوصى بوده، كه آنان را مستوجب نابودي كرده است، نه مطلق ظلم كه آن روز مردم به آن مبتلا بودند.
3. از آنچه گفته شد، موضع قرآن در بحث از گستره رشد اخلاقي هم روشن شد؛ به اين معنا كه از نگاه قرآن، قلمرو رشد اخلاقي را نمي توان رفتارهاي آشكار مبتني بر هنجارهاي اجتماعي محض دانست. اينكه از نظر قرآن، يك رفتار جنسي نظير لواط، به رغم داشتن پذيرش اجتماعي در ميان يك جامعه، يك رفتار غيراخلاقي تلقي مي شود، به دليل اين نيست كه هنجار اجتماعي از آن پيروي نمي كند، بلكه براساس ظاهر يا تصريح قرآن به علت آن است كه از يك سو، به توليد و تكثير نسل انسان آسيب مهمي وارد مي كند و شايد به همين دليل، قرآن در تعليل استحقاق آنها براي عذاب آسماني، به ظالم بودن آن قوم به معناي جامعه اي كه بر انجام كار باطل و ناصواب اصرار دارند، استناد مي كند. به بيان ديگر، رفتار اين قوم به اين دليل غيراخلاقي است كه از مصلحت هاي واقعي مرتبط با حيات انساني پيروي نمي كند. از سوي ديگر، رفتار مزبور يك رفتار منكر و نافرماني اراده خالق انسان به شمار مي رود. بنابراين، يك فرض ديگر اين است كه قلمرو رشد اخلاقي به حوزه اي فراتر از رفتار آشكار منطبق بر هنجار اجتماعي، گسترش يافته و اموري همچون مصالح واقعي مرتبط به كمال اخلاقي و نيز اراده تشريعي آفريننده فاعل اخلاقي، يعني انسان، را هم شامل شود.
4. اسكينر با تأكيد افراطي بر رفتار به عنوان كليد اصلي مسائل رشد اخلاقي، از مؤلفه هاي ديگر رفتار اخلاقي، يعني عاطفه اخلاقي و شناخت اخلاقي، غفلت كرده است (اسكينر، 1971، ص 29). نتيجة اين برداشت از عمل اخلاقي، اين است كه هيچ مؤلفة ديگري، به غير از آنچه كه ما پيكرة قابل مشاهدة رفتار مي ناميم، به رسميت شناخته نشود. همين اندازه كه فرد در يك موقعيت خاص، كه امكان رفتار غيراخلاقي براي او فراهم است، رفتار منطبق بر ارزش هاي اجتماعي را انجام دهد، براي اخلاقي بودن كار او كفايت مي كند. براي داوري در مورد رفتار اخلاقي، به چيزي بيش از رعايت چارچوب رفتار صحيح آن در شرايط گوناگون، نياز نيست. به نظر مي رسد، توصيف رشد اخلاقي از طريق رفتار محض، به تصوير جامعي از اين فرايند روان شناختي انسان منجر نمي شود. هيچ رفتاري، اعم از اخلاقي و غير آن، وجود ندارد هر قدر هم شناختي باشد، نمي تواند واجد مؤلفه عاطفي به عنوان محرك و انرژي دهنده نباشد. همچنين، نمي توان شاهد حالات عاطفي بود، بدون آنكه ادراك يا فهم، به عنوان ساخت شناختي آن حالات، در آن مشاركت نداشته باشد. رفتار، يكي است و دو جنبه شناختي و عاطفي در عين حال جدايي ناپذير و تحويل ناپذيرند (پياژه، بي تا، ص 39). به همين دليل، يك نظريه جامع در مورد رشد اخلاقي نمي تواند از ساير عناصر مؤثر در تكوين اين فرايند پيچيده غفلت كند. با وجود اينكه برخي خطوط عمده پژوهشي ديگر- از قبيل سنت شناختي تحولي، كه دو كنش عمده و مكمل جذب تجارب به ساخت شناختي و نيز انطباق آن ساخت ها با اقتضائات محيط را مسئول تنظيم رفتار اخلاقي فرد مي داند، و نيز روان تحليل گرها، كه رشد اخلاقي را از طريق عواطفي نظير احساس گناه، ترس و اضطراب و نيز دلبستگي هاي كودك به والدين توجيه مي كنند- هم بر مؤلفه خاصي در رشد اخلاقي تأكيد مي ورزند، اما همين تمركز از چند بُعدي بودن پديده اخلاق در انسان حكايت مي كند.
در منابع اسلامي هم مؤلفه هاي بسياري براي رشد اخلاقي به رسميت شناخته شده است. در بررسي آيات قرآن معلوم مي شود كه در ايجاد اين رويداد روان شناختي، پنج مؤلفة اساسي نقش دارند: معرفت، گرايش، اراده، عزم بر كار و تحقق عمل. به يك بيان روان شناختي، مي توان گفت: رفتار آشكار يا رفتار دروني و ناپيدا، كه براساس شناخت نسبت به جهات مختلف آن، گرايش به سوي آن و ارادة تحقق آن صورت بگيرد، عمل خواهد بود و نشان گر تحقق رشد اخلاقي خواهد بود. براي نمونه، در اينجا به دو مؤلفه عمل اخلاقي در قرآن اشاره مي كنيم.
قرآن در هنگام سخن گفتن از اعمال آدميان به گونه اي آن را توصيف مي كند كه مبناي عمل بيشتر آنان را حدس ها و گمان هاي بي اساس تشكيل مي دهد: إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَخْرُصُون‏ (انعام: 65)؛ آنان جز گمان و پندار را پيروى نمى‏كنند و جز به گزاف و تخمين سخن نمى‏گويند. گاهي عمل با علم توجيه مي شود. در برخي آيات هم، هرگونه پيروي از غيرعلم مورد نهي واقع شده است: وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ (اسراء: 36)؛ و چيزى را كه بدان علم ندارى دنبال مكن. لازمه اين سخن اين است كه عمل انساني مي تواند بر پايه علم صورت پذيرد. حاصل اينكه، از نظر قرآن، عمل با اوصاف و ويژگي هايي تبيين مي شود كه هر چند با يكديگر تفاوت دارند، اما همة آنها جلوه هاي يك واقعيت هستند و آن هم عنصر شناخت؛ يعني تصويري كه فرد نسبت به عمل و پيامدهاي مطلوب و نامطلوب آن در ذهن دارد.
در برخي موارد، قرآن براي اشاره به منشأ عمل آدمي، از مفاهيمي استفاده مي كند كه در نگاه اول، از نوع مفاهيم شناختي نيستند. براي نمونه، در يك آيه وقتي از عمل قوم بني اسرائيل ياد مي كند، اين گونه از رفتار ناشايست آنها در مورد پيامبران ياد مي كند: أَفَكُلَّما جاءَكُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى‏ أَنْفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَريقاً كَذَّبْتُمْ وَ فَريقاً تَقْتُلُونَ (بقره: 89)؛ آيا چنين نيست كه هر زمان، پيامبرى چيزى بر خلاف هواى نفس شما آورد، در برابر او تكبر كرديد و از ايمان آوردن به او خوددارى نموديد، پس عده‏اى را تكذيب كرده، و جمعى را به قتل رسانديد؟. هوي، آن گونه كه راغب در مفردات مي گويد، گرايش نفس به شهوت ها و خواسته هايش است (راغب اصفهاني، 1412ق، ص 849). البته اين گرايش، شامل هر دو نوع ميل مذموم و ممدوح مي شود، اما در قرآن بيشتر در گرايش هاي مذموم به كار رفته است. بنابراين، آيه در مقام توجيه شيوة عمل مخاطب به مفهومي استناد مي كند كه گويا اگر چنين ويژگي در عمل آنها نبود، تبيين عمل آنها دشوار بود. چنين مفهومي، هر چه باشد، به طور مستقيم يك مقولة شناختي نيست، بلكه از سنخ ديگري است كه در اصطلاح روان شناختي، از آن به عاطفه يا هيجان ياد مي شود.

رفتار اخلاقي، انگيزه و سازه هاي رابط

اسكينر اعتقاد داشت كه بشر در طول قريب به دو هزار و پانصد سال، توجه خود را به زندگي ذهني معطوف كرده است (اسكينر، 1971، ص 18). حال آنكه ما نيازي به اين نداريم كه چگونگي شخصيت، نقشه ها، مقاصد، نيات يا ساير پيش نيازهاي انسان مستقل را كشف كنيم (همان، ص 20). زماني مي توان رفتار، اعم از اخلاقي و غير آن، را به درستي شناخت و تحليل كرد كه از اسناد شخصيت و حالات آن، به فاعل اخلاقي پرهيز كنيم. همان گونه كه دانش فيزيك با سلب ويژگي هايي همانند اراده، عاطفه، احساس و قصد از اشيا به پيشرفت هاي جهشي نائل شد، ما هم در تصوير صحيح رفتار بايد نيت، قصد، هدف و غايت را از رفتار انسان پاك كنيم (همان، ص31). به اعتقاد او، دليل ناكامي ما در تحليل درست رفتار اين است كه به شرايط پيشايند و نيز پيامدهاي رفتار بي توجهي كرده و به جاي آن، به عاملي دروني، استناد مي كنيم (همان، ص 13). وقتي نتوان دليل شيوة عمل خاص فردي را فهميد، رفتار او را به شخصي كه نمي توان ديد و رفتار او را نمي توان توجيه كرد، نسبت مي دهيم و در عين حال تمايلي به پرسيدن در مورد او نداريم (همان، ص 19). به نظر ايشان، بهترين راه جايگزين اين است كه با شناسايي تقويت كننده ها و اصول و قوانين تقويت، به فهم بهتر رفتار و شكل دادن آن نائل شويم.
به نظر مي رسد، نه مي توان نقش اهداف رفتار و جايگاه آن را در رفتار واقعي ناديده گرفت و نه عنصر تقويت مي تواند جانشين بي بديلي براي فهم بهتر همه رفتارها باشد و نه همه واقعيت هاي مربوط به رفتار را مي توان در شرايط پيشايند و رويدادهاي پيامد قابل مشاهده جست وجو كرد. ديدگاه اسكينر در باب انكار متغيرهاي رابط و سازه هاي ناپيداي رفتار، حتي در ميان خود رفتارگرايان هم مقبول عام نيافت. شاهد آن هم، آموزه رفتار هدفمند در نظريه ادوارد چيس تولمن است. از نگاه تولمن، تداوم رفتار جست وجوگرانه نشان مي دهد كه فاعل آن متوجه هدف است، يا هدفمند است (السون و هرگنهان، 2009، ص 372). تولمن تأكيد مي كرد كه همه انواع رفتار هدف دارند؛ هر رفتاري به وسيله شناخت ها يا متغيرهاي رابط به سمت هدف هاي مشخص هدايت مي شوند (لفرانسوا، 1999، ص 171). البته توجيه تولمن از هدفمندي كاملاً با ديدگاه غيررفتارگرايانه هماهنگ نيست، اما همين كه او كوشيده است رفتارهاي هدفمند را تبيين كند، حكايت از وجود يك شكاف تئوريك در تحليل رفتار در سنت رفتارگرايي مي كند.
تأمل در مضامين منابع اسلامي هم نشان مي دهد كه رفتار اخلاقي را نمي توان بدون جنبه هدفمند آن و نيز سازه هاي دروني رابط در نظر گرفت. همچنين، لذت گرايي اسكينري، كه مبناي آموزه تقويت است، نمي تواند مبناي كاملي براي توجيه رفتار اخلاقي باشد. چنين برداشتي، به ويژه در آن كارهايي كه نمود قوي تري دارد از سطح انگيزه هاي عادي، كه در چارچوب سازوكار تقويت تفسير مي شود، عبور مي كند. قرآن مجيد در مواردي، رفتار اخلاقي گروهي از مردم را با مفاهيمي تبيين مي كند كه به روشني بر اهداف خاصي دلالت مي كند كه تبيين متكي بر تقويت، نمي تواند آن را توجيه كند. براي نمونه، در برخي آيات از خانواده اي سخن مي گويد كه با وجود گرسنگي و نياز شديد، غذاي خود را به ديگران بخشيده و كار خود را اين گونه توصيف كردند: انما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لانُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً (دهر: 9)؛ به درستي كه ما شما را به خاطر خدا اطعام مى‏كنيم و هيچ پاداش و سپاسى از شما نمى‏خواهيم. معناي اينكه عملي براي وجه خدا باشد، اين است كه عمل انسان به اين انگيزه كسب خشنودي او باشد، براى اينكه تنها او شايسته معبود بودن است. به همين جهت، خانواده اطعام گر در ادامه اضافه كردند: لانُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً؛ ما از شما نه پاداشى مى‏خواهيم، و نه سپاس گزاري. البته ممكن است معناي اين سخن اين باشد كه در آن صورت، خواسته‏اند به مسكين و يتيم و اسير اطمينان بدهند كه ما از احسان خود با ديگران سخن نخواهيم گفت و بر شما منت نمى‏گذاريم. اين احتمال هم وجود دارد كه جمله يادشده، زبان حال ايشان باشد و خداوند مى‏خواهد ايشان را به آن اخلاصى كه از باطن آنان خبر دارد، ستايش كند و به ما بفهماند كه كار اين گروه تنها به دليل خشنودي خدا بود (طباطبائي، 1417ق، ج 20، ص 127).
در مقابل اين گروه، افرادي قرار دارند كه عمل اخلاقي، يعني كمك به ديگران را به شكل ديگري انجام مي دهند: الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ رِئَاءَ النَّاسِ وَ لَايُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لَا بِالْيَوْمِ الاَْخِر (نساء: 38)؛ كساني كه دارايي هاي خود را براي نشان دادن به مردم انفاق مي كنند و به خداوند و روز قيامت ايمان ندارند. اين افراد، دادن بخشي از دارايي خود را با انگيزه خوب جلوه دادن خود در نگاه ديگران انجام مي دهند؛ يعني عملي را كه در ظاهر به يك شكل صورت مي گيرد، با استناد به قصد فاعل دو گونه مي شود.
تأمل در مفاد اين آيات، نشان مي دهد كه رفتار اخلاقي اولاً، مي تواند هدفمند باشد. ثانياً، هدف مزبور، كه به لحاظ نظام ارزشي خوب يا بد تلقي مي شود، از فرايندهاي دروني ناديدني متأثر است. به همين دليل، در دو گروه كه با رويداد محيطي يكساني، يعني مشاهده افراد نيازمند، روبه رو شده اند، واكنش هاي متفاوتي مشاهده مي كنيم. يك گروه، در اين موقعيت كاري مي كند كه برترين مصداق توحيد عملي است، ولي رفتار گروه ديگر مصداق واقعي كفر و عدم ايمان است.
اسكينر، به منظور نفي عوامل دروني، علاوه بر طرح آموزه تقويت، جايگزين ديگري را نيز معرفي مي كند كه در گذشته از آن به خودمهارگري ياد شد. به اعتقاد او، خودمهارگري هم جلوة ديگري از تأثير تقويت هاي اجتماعي است كه با ارائه وابستگي هاي محيطي به فرد و به صورت پنهان عمل مي كند. او مي گويد: وقتي ناظر بيروني نباشد، به سادگي از آن سوء تعبير مي شود. در اين موارد، معمولاً گفته مي شود كنترل به صورت دروني درآمده است. اما آنچه روي مي دهد اين است كه كنترل جنبه آشكار خود را از دست داده است (اسكينر، 1971، ص 70).
بي ترديد برخي رفتارها از نظارت پيدا و ناپيداي عوامل اجتماعي متأثر مي شود، اما نمي توان خودمهارگري را به طور كامل به نفع رويدادهاي آشكار بيروني، مصادره كرد. در اين زمينه، مي توان به تبيين بندورا از مهار رفتار فرد در غياب منابع بيروني اشاره كرد (السون و هرگنهان، 2009، ص 409). به اعتقاد او، افراد از طريق مشاهده رفتارهايي كه ديگران به دليل ارتكاب آنها تقويت يا تنبيه مي شوند، اما خود او به دليل آن رفتار تقويت نشده است، معيارهاي عملكرد را مي آموزند. اين ملاك ها، انتظارات فرد از خود را شكل داده، مبنايي براي ارزشيابي شخصي فرد فراهم مي كنند. اگر عملكرد فرد در يك موقعيت معين، با معيارهاي او همخوان باشد، او آن را مثبت ارزيابي كرده و معمولاً هنجار سطح بالاتري را در نظر مي گيرد. اما اگر عمل پايين تر از معيارها باشد، آن را منفي ارزشيابي كرده و عمل را در جهت كاهش ناهمخواني هدايت مي كند.
بونژه و آرديلا، معتقدند كه اگر ما به حالت هاي دروني فرد توجه نكنيم، يافتن الگوي عيني ثابت براي ارتباط پاسخ ها به محرك ها، كار بسيار دشواري خواهد بود (بونژه و آرديلا، 1987، ص 130). به دليل همين حالت هاي دروني، درون داد، در برخي موقعيت ها (يا براي برخي افراد) تأثير خاصي دارد كه در زمان ديگر و يا براي افراد ديگر چنين تأثيري ندارد. اين حالت دروني، ممكن است متغير فرضي رابط ميان محرك و رفتار باشد و امكان دارد سازه هاي فرضي باشد. اولي تنها به ارتباط ميان درون داد و برون داد كمك مي كند، ولي متضمن هيچ فرضيه اي در مورد وجود هويت هاي مشاهده نشده يا تحقق فرايندهاي غيرمشكوك نيست. اما دومي هم كار وساطت را انجام مي دهد و هم بر وجود هويت ها يا فرايندهاي ناديدني، مانند انگيزه و حافظه، دلالت مي كند (همان، ص 132). به اين ترتيب، با پيروي از اين الگوي تحليل رفتار، مي توان اميدوار بود كه اطلاعات موجود بتواند ما را به پيش بيني هاي لازم در مورد رفتار و نتايج آن قادر كند.
علاوه بر آنچه از قرآن نقل شد، منابع روايي هم به طور صريح تري از برخي رويداد هاي دروني سخن گفته اند كه به مهار عمل اخلاقي فرد مربوط مي شوند. براي نمونه، امام باقر† در مورد عامل تعيين كننده رفتار اخلاقي مي فرمايد: مَنْ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ واعظاً فَاِنَّ مَواعظَ النَّاسِ لَنْ تُغْنِيَ عَنه شَيئاً؛ كسي كه از درون او پنددهنده اي نباشد، پندهاي مردم به او سودي نخواهد داشت (مجلسي، 1413ق، ج 78، ص 173). در اين روايت، از واقعيتي گزارش شده است كه به روشني در يك دسته بندي نخستين، در برابر واقعيات قابل مشاهده بيروني قرار مي گيرد. بالاتر اينكه، نه تنها وجود اندرز دهنده دروني، خواه به عنوان يك واقعيت عيني يا يك سازه، مورد اذعان است، بلكه كاركرد آن بالاتر و مؤثرتر از برخي عواملي تلقي شده است كه به مهار رفتار فرد از بيرون كمك مي كنند.
اشكال ديگر به الگوي جانشين مربوط مي شود. به نظر مي رسد، مشكل پيشنهاد جايگزين اين نيست كه رفتار اخلاقي انسان را به مبناي لذت گروانه آن برگردانده است، براي اينكه ممكن است بتوان ادعا كرد انگيزه اصلي فعاليت ها و خواسته ها، رسيدن به لذت و پرهيز از درد و رنج است (مصباح، 1387، ص 177)، بلكه مسئله جايي است كه اسكينر با اصل قراردادن نيازهاي جسماني از تقويت هاي نخستين سخن مي گويد و ساير لذت ها را به دليل تأمين اين نيازها، تقويت كننده مي داند (اسكينر، 2005، ص 70-80؛ همو، 1971، ص 109). بر همين اساس، از تقويت كننده نخستين و ثانوي يا تعميم يافته سخن مي گويد. بدين ترتيب، از نظر اسكينر گستره تقويت از مرزهاي نيازهاي جسماني پايه، از قبيل غذا، آب، امنيت و نياز جنسي، و اموري كه جانشين اين نيازها باشد، توسعه مي يابد.
اصرار اسكينر بر حفظ چارچوب روش شناسي رفتارگرا، او را به ناديده گرفتن گستره وسيع تر لذت كشانده است. ممكن است بتوان پذيرفت كه همه رفتارهاي اختياري براي كسب لذت يا اجتناب از ناملايمات است، اما دامنة اين غايت به لذت هاي معنوي و رسيدن به پاداش هاي غيرمادي و حتي لذت هاي موهوم هم كشيده مي شود. فردي كه به دليل محروميت قهري از جهاد در راه خدا اشك مي ريزد، به لذت هايي دل بسته است كه با لذت هاي جسماني رايج مقايسه نمي شود. قرآن در يكي از آيات، به توصيف حال گروهي مي پردازد كه از عدم امكان حضور در جهاد، غمگين بوده و اشك مي ريزند: وَ لا عَلَى الَّذِينَ إِذا ما أَتَوْكَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لا أَجِدُ ما أَحْمِلُكُمْ عَلَيْهِ تَوَلَّوْا وَ أَعْيُنُهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً اَلّايَجِدُوا ما يُنْفِقُون (توبه: 92)؛ ايرادى نيست بر آنها كه وقتى نزد تو آمدند كه آنان را بر مركبى (براى جهاد) سوار كنى، گفتى: مركبى كه شما را بر آن سوار كنم، ندارم، بازگشتند در حالى كه چشمان آنان از اندوه اشكبار بود؛ زيرا چيزى نداشتند كه در راه خدا انفاق كنند (و با آن به ميدان بروند). اندوه اين گروه هفت نفره، به دليل اين بود كه امكان تلاش طاقت فرسا و جانفشاني در راه خدا را از دست داده بودند. به نظر مي رسد، اينان به درجه اي از معرفت رسيده اند كه براي كسب لذت هاي معنوي برتر و پايدارتر، حاضرند اين رنج مختصر چند روزه را تحمل كنند و از اينكه اين فرصت رنج كشيدن را از دست مي دهند، به اندوه شديد دچار مي شوند؛ رويدادي كه فهم آن در چارچوب فناوري رفتار اسكينر، كاري بس دشواري است.

بحث و نتيجه گيري

آنچه از اسكينر در زمينه رشد اخلاقي گذشت، پيامدهاي منطقي پذيرش معرفت شناسي اثبات گرا، و اعتقاد به ارگانيزم خالي و عنصر مكمل آن، يعني محيط گرايي مي باشد. تأكيد فراوان او بر نقش محيط و وابستگي هاي كنترل رفتار و اصول تغيير آن و تأكيد بر جنبه هاي كاربردي در تربيت اخلاقي، از وجوه قوت اين روي آورد مي باشد. با وجود اين، تقليل گرايي، به معناي تمركز بر يك گروه از عوامل و اعتقاد به كفايت آنها در حوزه اخلاق، كاستي عمده اين ديدگاه شناخته مي شود. محيط گرايي نهفته در رفتارگرايي، از يك سو، سبب شده است ذاتي بودن برخي ويژگي هاي ذهني و رفتاري را از اساس نپذيرد و از سوي ديگر، اين پيش فرض را مطرح مي كند كه روند طبيعي رشد اخلاقي در جهت ازدياد همنوايي اجتماعي مي باشد. در نتيجه، چنين نظريه اي نمي تواند رشد صورت هاي جديد رفتار اخلاقي را، كه الزاماً قراردادي نبوده و راه هاي ديگر انطباق با شرايط هستند، توضيح دهد.
تأكيد اسكينر بر نقش كليدي مفهوم تقويت در كنار آموزه محيط گرايي، سبب شده است كه در توجيه چگونگي پديدآيي ويژگي تقويت كنندگي پديده ها هم به مشكل بخورد و به نقش آن در ازدياد بروز رفتار يا پيامدهاي تقويت استناد كند. چنين توصيفي، نمي تواند به درك نقش ويژگي هاي دروني امور و از جمله فاعل اخلاقي كمك كند. به نظر مي رسد، بررسي دقيق تر اين آموزه مي تواند نقش فرايندهاي شناختي و هيجاني در رفتار اخلاقي و تداخل و تعامل جنبه هاي گوناگون آن را پررنگ كند.
شايد يكي از مهم ترين چالش هاي اين نظريه، به دلالت هاي آن در زمينه تربيت اخلاقي مربوط شود. فرايند تقويت، كه هسته اصلي آن را اصل لذت تشكيل مي دهد، هم سازوكار اصلي رشد اخلاقي است و هم عامل عمده تربيت اخلاقي تلقي مي شود. بدون اينكه بخواهيم از اهميت تقويت در شكل كامل آن بكاهيم، تأكيد بر سازوكارهاي ديگر تربيت اخلاقي از قبيل مشاهده و تقليد، به ويژه در دوره كودكي و نوجواني هم كارساز است. اين جريان، اگر با تأييد افراد مهم در زندگي فاعل اخلاقي باشد، الگوهاي رفتاري، اعم از هنجارهاي اجتماعي يا ارزش هاي برگرفته از منابع فراانساني، را در او تثبيت مي كند. شكل كامل تر اين فرايند در الگوگيري و الگودهي يافت مي شود كه وقتي با فعاليت هاي شناختي همراه شود، نوعي همسان سازي با ارزش هاي اخلاقي نقض شده، يا رعايت شده را به دنبال دارد. در سطح ديگر، فرايند يادشده از يك سو، مي تواند به كنش هاي عالي، از قبيل مهارت ها و آداب اخلاقي، تعميم پيدا كند و از سوي ديگر، به چگونگي عمل در موقعيت ها و شرايط ناديده و ناشنيده، گسترش يابد.
كاستي هاي مورد اشاره در بررسي اين نظريه، يك دلالت مهم در عرصه اخلاق پژوهي تجربي را هم به دنبال دارد. اگر رشد اخلاقي را نمي توان تنها در چارچوب همنوايي با هنجارهاي اجتماعي موجود توصيف نمود، يا قلمرو آن را به رفتار مشاهده پذير و مؤلفه آن را به رفتار و سازوكار آن را به تقويت، محدود كرد، طرح هاي پژوهشي مرتبط با رشد اخلاقي و روش هاي مورداستفاده و ابزارهاي گردآوري داده ها هم بايد از اين جنبه ها فراتر رفته و بر مبناي نظري جامعي تنظيم شوند كه داده هاي حاصل از آنها، بتواند چشم انداز روشن تر و كامل تري از اين فرايند جذاب ارائه كند.

منابع

السون، ام، اچ و هرگنهان، بى، آر، 2009، مقدمه اى بر نظريه هاى يادگيرى، ترجمة علي اكبر سيف، تهران، دوران.
باقري، خسرو، 1377، مباني شيوه هاي تربيت اخلاقي، تهران، سازمان تبليغات اسلامي.
پياژه، ژان، بي تا، ديدگاه پياژه در گستره تحول رواني، ترجمة محمد منصور و پريرخ دادستان، تهران، بعثت.
راغب اصفهاني، حسين بن محمد، 1412ق، المفردات في غريب القرآن، بيروت، دارالعلم.
طباطبائى، سيدمحمدحسين، 1417ق، الميزان فى تفسير القرآن، قم، جامعه مدرسين.
مجلسي، محمدباقر، 1413ق، بحارالأنوار، بيروت، داراحياء التراث العربي.
محسني، نيك چهره، 1371، ارزش هاي اخلاقي در نظريه هاي مختلف روان شناسي، علوم تربيتي، ش 4-3، ص 1-29.
ـــــ، 1390، نظريه ها در روان شناسي رشد، تهران، آگاه.
مصباح، محمدتقي، 1387، خودشناسي براي خودسازي، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني€.
مكارم شيرازي، ناصر، 1353، خفتگان شهر افسوس، درس هايي از مكتب اسلام، سال پانزدهم، ش 5، ص 4-7.
Bonjeh, M, & Ardila. R, 1987, Philosophy of Psychology, New York: Springer-Verlag.
Feist, J, & Feist. G, 2008, Theories of personality, New york: McGraw-Hill.
Freud, S, 1923, The ego and the id, New York: Norton.
Grusec, J, E, 1992, Social learning theory and developmental psychology: The legacies of Robert Sesrs and Albert Bandura, Developmental psychology, v. 28, p. 776-786.
Grusec, J. E, 2006, The development of moral behavior and conscience from a socialization perspective, In M. Killen & J. Smetana, (Eds.), Handbook of moral development, London: Lawrence Erlbaum Associates, Publishers.
Hetherington, E. M, & Parke, R. D, 1986, Child psychology: A contemporary viewpoint, London: MC Graw- Hill Book Company.
Killen, M, & Smetana, J, 2006, Handbook of moral development, London: Lawrence Erlbaum Associates, Publishers.
Lapsley, D. K, 2006, Moral stage theory, In M. Killen, & J. Smetana, Handbook of moral development, London: Lawrence Erlbaum Associates, Publisher.
Lefranco, R, G, 1999, Theories of learning, CA: Belmont.
McCabe, S. P, 1992, Historical background of the psychology of moral development, In T. R. Knowles and G, F. McLean (Eds), Psychological Foundations of Moral Education and Character Development: An Integrated Theory of Moral Development, Washington, CRVP.
Miller, P. H, 2011, Theories of developmental psychology, New York: Worth Pub.
Piaget, J, 1932, The Moral Judgment of The Child, London: Routledge and Kegan Paul.
Reber, A. S, & Reber. E, 2009, The penguin dictionary of psychology, London, Penguin Books.

Skiner, B. F, 1971, Beyond freedom and dignity, London: Penguin Books.
Skinner, B. F, 2005, Science and human behavior, New York: Free Press.
Smetana, J. G, & Turiel, E, 2003, Morality during adolescence, In G. R. Adams & M. Berzonsky (Eds.), The Blackwell Handbook of Adolecence, Oxford, UK: Blackwell.
Turiel, E, 2002, The culture of morality: Social development, Context and conflict, Cambridge, England: Cambridge University Press.





-- يادآوري اين نكته سودمند خواهد بود كه تعبير اسكينر به حالت دروني بر پايه شيوه رايج است، اما خود او به آن اعتقادي ندارد.

مجله روانشناسی و دین، بهار 1393

منبع اینترنتی