تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




آورده اند که... زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:آدم برفی
آخرین ارسال:آدم برفی
پاسخ ها 10

آورده اند که...

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    آدم برفی آواتار ها

    url-jpg
    شکارچی و گنجشک


    آورده اند که در روزگاران قدیم...



    یک شکارچی، پرنده‌ای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده‌ای و هیچ وقت سیر نشده‌ای. از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی‌شوی. اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می‌دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی. پند اول را در دستان تو می‌دهم. اگر آزادم کنی، پند دوم را وقتی که روی بام خانه‌ات بنشینم به تو می‌دهم. پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم. مرد قبول کرد. پرنده گفت:

    پند اول اینکه: سخن محال را از کسی باور مکن.

    مرد بلافاصله او را آزاد کرد. پرنده بر سر بام نشست...

    گفت پند دوم اینکه: هرگز غم گذشته را مخور. برچیزی که از دست دادی حسرت مخور.

    پرنده روی شاخ درخت پرید و گفت: ای بزرگوار! در شکم من یک مروارید گرانبها به وزن ده درم هست. ولی متأسفانه روزی و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت می‌شدی. مرد شکارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و ناله‌اش بلند شد. پرنده با خنده به او گفت: مگر تو را نصیحت نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟ یا پند مرا نفهمیدی یا کر هستی؟ پند دوم این بود که سخن ناممکن را باور نکنی. ای ساده لوح! همه وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممکن است که یک مروارید ده درمی در شکم من باشد؟ مرد به خود آمد و گفت ای پرنده دانا پندهای تو بسیار گرانبهاست. پند سوم را هم به من بگو.
    پرنده گفت: آیا به آن دو پند عمل کردی که پند سوم را هم بگویم؟

    پند گفتن با نادان خواب‌آلود مانند بذر پاشیدن در زمین شوره‌زار است



    هر وقت که این تاپیک به روز رسانی شد با یک حکایت شیرین میهمان اینجا باشید ...

    .

    تصاوير پيوست شده تصاوير پيوست شده
    • نوع فایل: jpg url.jpg (21.0 کیلو بایت, 59 نمايش)
    آدم هايي هستند در زندگي, که "چگالي" وجودشان بالاست

    افکار، حرف زدن، رفتار، محبت...

    و هر جزئي از وجودشان "
    امضادار" است.

    "ردپا" حک مي کنند روي دل و جانت

    اينها را بايد قدر بداني.. وگرنه دنيا پر است از

    آن ديگرهاي بي امضايي که

    "شيب منحني" حضورشان

    هميشه ثابت است...

    پاسخ با نقل و قول

  2. آورده اند که...  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,elnaz.t,mohamad422261,niloofarabi,sara2,مهدوی,مهرسا62,محسن عزیزی,کوثر حبیبی,yas64,تیرا,شروین

  3. ارسال:2#
    آدم برفی آواتار ها
    شایعه

    زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد. بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند. شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار صدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد. بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش را دید از کار خود پشیمان شد و سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرید بلکه بتواند این کار خود را جبران کند.حکیم به او گفت: «به بازار برو و یک مرغ بخر آن را بکش و پرهایش را در مسیر جاده ای نزدیک محل زندگی خود دانه به دانه پخش کن.» آن زن از این راه حل متعجب شد ولی این کار را کرد.فردای آن روز حکیم به او گفت حالا برو و آن پرها را برای من بیاور آن زن رفت ولی 4 تا پر بیشتر پیدا نکرد.
    مرد حکیم در جواب تعجب زن گفت
    انداختن آن پرها ساده بود ولی جمع کردن آنها به همین سادگی نیست همانند آن شایعه هایی که ساختی که به سادگی انجام شد ولی جبران کامل آن غیر ممکن است. پس بهتر است از شایعه سازی دست برداری
    آدم هايي هستند در زندگي, که "چگالي" وجودشان بالاست

    افکار، حرف زدن، رفتار، محبت...

    و هر جزئي از وجودشان "
    امضادار" است.

    "ردپا" حک مي کنند روي دل و جانت

    اينها را بايد قدر بداني.. وگرنه دنيا پر است از

    آن ديگرهاي بي امضايي که

    "شيب منحني" حضورشان

    هميشه ثابت است...

    پاسخ با نقل و قول

  4. آورده اند که...  سپاس شده توسط alonegirl,elnaz.t,mohamad422261,niloofarabi,مهرسا62,کوثر حبیبی,yas64,تیرا,شروین

  5. ارسال:3#
    آدم برفی آواتار ها
    حکایتی از کلیله و دمنه

    انتخاب دوست

    آورده اند که...

    لاک پشتی بود که با عقربی در نزدیکی همدیگر زندگی می کردند . آن دو به هم عادت کرده بودند . روزی از روزها در محل زندگی آنها اتفاقی افتاد و زندگی آنها را به خطر انداخت . آنها مجبور شدند به محل دیگری کوچ کنند . لاک پشت و عقرب با هم حرکت کردند و بعد از طی مسافتی طولانی به رودخانه ای رسیدند . تا چشم عقرب به رودخانه افتاد ، در جای خود آرام ایستاد و به لاک پشت گفت : " می بینی که چقدر بد شانس هستم ؟ " لاک پشت گفت : " مگر چه شده ؟ موضوع چیست ؟ " عقرب گفت : " من الان نه راه پیش دارم و نه راه پس / اگر جلو بروم ، در رودخانه غرق می شوم ، اگر هم برگردم از تو جدا می شوم . "لاک پشت گفت : " ناراحت نباش . ما با هم دوست هستیم ، پس باید در غم و شادی به یکدیگر کمک کنیم . من می توانم به آسانی از رودخانه عبور کنم . بنابراین تو می توانی بر پشت من سوار شوی و با هم از رودخانه عبور کنیم . مگر نمی دانی که بزرگان گفته اند :
    دوست آن باشد که گیرد دست دوست / در پریشان حالی و درماندگی

    عقرب گفت : " خدا خیرت دهد دوست وفادارم . باید بتوانم روزی محبت تو را جبران کنم . "سپس عقرب بر پشت لاک پشت سوار شد و لاک پشت شنا کنان حرکت کرد . پعد از چند لحظه لاک پشت احساس کرد که چیزی دارد پشتش را خراش می دهد . لاک پشت از عقرب پرسید : " آن بالا چکار می کنی ؟ این سر و صداها از چیست ؟

    عقرب پاسخ داد : " چیز مهمی نیست . سعی می کنم جای مناسبی پیدا کنم تا بتوانم تو را نیش بزنم . "
    لاک پشت که متعجب شده بود ، با ناراحتی گفت : " ای موجود بی رحم و بی انصاف ! من زندگی ام را برای نجات تو به خطر انداخته ام و تو را بر پشتم سوار کردم تا جانت را نجات دهم ، با این وجود ، تو می خواهی مرا نیش بزنی ؟ هرچند که نیش تو بر پشت من هیچ اثری ندارد . نه به آنکه دم از دوستی می زنی و نه به آنکه می خواهی جان مرا بگیری . دلیل این همه خیانت و بدخواهی ات چیست ؟ "
    عقرب گفت از تو انتظار این حرفها را نداشتم . من در حق تو هیچ خیانتی نکردم و بدخواه تو نیستم . حقیقت این است که طبیعت آتش ، سوزاندن است . آتش همه چیز را حتی نزدیکترین دوستانش را می سوزاند . طبیعت من هم نیش زدن است ، وگرنه من با تو دشمن نیستم ، بلکه با تو دوست هستم و خواهم بود . نشنیده ای که گفته اند :

    نیش عقرب نه از ره کین است
    اقتضای طبیعتش این است

    لاک پشت حرفهای عقرب را تأیید کرد و گفت : " تو راست می گویی . تقصیر من است که از بین این همه حیوان ، تو را به عنوان دوست انتخاب کرده ام . هرچقدر به تو خوبی کنم ، باز هم طبیعت تو وحشیانه است . من نمی خواهم با تو دوست باشم .
    تنها بودن بهتر از آن است که دوستی مانند تو داشته باشم .
    لاک پشت این حرفها را گفت و عقرب را از پشتش به داخل رودخانه انداخت و به راه خود ادامه داد .

    .
    آدم هايي هستند در زندگي, که "چگالي" وجودشان بالاست

    افکار، حرف زدن، رفتار، محبت...

    و هر جزئي از وجودشان "
    امضادار" است.

    "ردپا" حک مي کنند روي دل و جانت

    اينها را بايد قدر بداني.. وگرنه دنيا پر است از

    آن ديگرهاي بي امضايي که

    "شيب منحني" حضورشان

    هميشه ثابت است...

    پاسخ با نقل و قول

  6. آورده اند که...  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,elnaz.t,mohamad422261,niloofarabi,مهدوی,مهرسا62,تیرا,شروین

  7. ارسال:4#
    آدم برفی آواتار ها
    شتر دیدی، ندیدی

    آورده اند که...

    مردی در صحرا بدنبال شترش می گشت تا اینکه به پسر با هوشی برخورد . سراغ شتر را از او گرفت .


    پسر گفت : شترت یک چشمش کور بود؟ مرد گفت: بله .


    پسر پرسید : آیا یک طرف بار شیرین و طرف دیگرش ترش بود ؟ مرد گفت : بله .


    حالا بگو شتر کجاست ؟ ‌پسر گفت من شتری ندیدم .


    مرد ناراحت شد و فکر کرد که شاید این پسر بلائی سر شتر او آورده و پسرک را نزد قاضی برد و ماجرا را برای قاضی تعریف کرد .


    قاضی از پسر پرسید . اگر تو شتر را ندیدی چطور مشخصات او را درست داده ای ؟


    پسرک گفت : در راه ، روی خاک اثر پای شتری دیدم که فقط سبزه‌های یک طرف را خورده بود . فهمیدم که شاید شتر یک چشمش کور بود .


    بعد دیدم در یک طرف راه مگس بیشتر است و یک طرف دیگر پشه بیشتر است.


    و چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی را نتیجه گرفتم که شاید یک لنگه بار شتر شیرینی و یک لنگه دیگر ترشی بوده است .


    قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت : درست است که تو بی گناهی ولی زبانت باعث دردسرت شد .


    پس از این به بعد شتر دیدی ، ندیدی !!


    این مثل هنگامی کاربرد دارد که پرحرفی باعث دردسر می شود.

    تا حکایتی دیگر بدرود.

    .
    آدم هايي هستند در زندگي, که "چگالي" وجودشان بالاست

    افکار، حرف زدن، رفتار، محبت...

    و هر جزئي از وجودشان "
    امضادار" است.

    "ردپا" حک مي کنند روي دل و جانت

    اينها را بايد قدر بداني.. وگرنه دنيا پر است از

    آن ديگرهاي بي امضايي که

    "شيب منحني" حضورشان

    هميشه ثابت است...

    پاسخ با نقل و قول

  8. آورده اند که...  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,elnaz.t,mohamad422261,niloofarabi,seresht,مهدوی,مهرسا62,yas64,تیرا,حسینی,شروین

  9. ارسال:5#
    آدم برفی آواتار ها
    سلام...

    داستان امروز ....

    فوت کوزه گری

    آورده اند که کوزه گری بود که شاگردی داشت. کوزه گر در حرفه ی خود بسیار توانا بود و شاگرد نیز از او بهره فراوان می برد و تجربه ها کسب می کرد.
    پس از مدتی شاگرد به این نتیجه رسید که می تواند مستقل باشد و بنابراین استاد کوزه گر را ترک کرد و خود کوزه گری را شروع کرد.
    او هر چه کوزه درست میکرد نمی توانست آن را لعاب بزند و در کار خود متحیر مانده بود...

    بسراغ استاد کوزه گر رفت و گفت:
    استا! من کوزه های بسیار ساختم اما نمیتوانم آنها را لعاب بزنم و رنگ روی آن نمی ماند، من که تمام مراحل کوزه گری را آموختم !چگونه رنگ لعاب روی کوزه شما می ماند ولی روی کوزه من نه!

    استاد گفت تو گمان کردی که تمام فن کوزه گری را از من آموخته ای اما نماندی تا فوت کوزه گری را نیز بیاموزی.

    شاگرد گفت فوت کوزه گری چیست؟
    استاد گفت زمانی که کوزه آماده لعاب میشود روی آن گردی از خاک می نشیند که زمان لعاب کاری آن خاک را فوت میکنم و سپس لعاب میزنم.

    انسان زمانی ادعای مستقل شدن می کند که بتواند برای هر مشکلی چاره ای عاقلانه بیاندیشد و از پَس سختی های زندگی با تجربه و دانسته هایش بر بیاید.

    تا حکایتی دیگر بدرود.

    .
    پاسخ با نقل و قول

  10. آورده اند که...  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,elnaz.t,hojjat,niloofarabi,مهدوی,مهرسا62,yas64,شروین

  11. ارسال:6#
    آدم برفی آواتار ها
    قصه ما مثَل شد...

    آش نخورده و دهان سوخته


    در زمان‌هاي‌ دور، مردي در بازارچه شهر حجره اي داشت و پارچه مي فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبي بود وليكن كمي خجالتي ..
    مرد تاجر همسري كدبانو داشت كه دستپخت خوبي داشت و آش هاي خوشمزه او دهان هر كسي را آب مي انداخت.
    روزي مرد بيمار شد و نتوانست به دكانش برود. شاگرد در دكان را باز كرده بود و جلوي آنرا آب و جاروب كرده بود ولي هر چه منتظر ماند از تاجر خبري نشد.
    قبل از ظهر به او خبر رسيد كه حال تاجر خوب نيست و بايد دنبال دكتر برود.
    . پسرك در دكان را بست و دنبال دكتر رفت . دكتر به منزل تاجر رفت و او را معاينه كرد و برايش دارو نوشت
    پسر بيرون رفت و دارو را خريد وقتي به خانه برگشت ، ديگر ظهر شده بود. پسرك خواست دارو را بدهد و برود ، ولي همسر تاجر خيلي اصرار كرد و او را براي ناهار به خانه آورد
    همسر تاجر براي ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و كاسه هاي آش را گذاشتند . تاجر براي شستن دستهايش به حياط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بياورد
    پسرك خيلي خجالت مي كشيد و فكر كرد تا بهانه اي بياورد و ناهار را آنجا نخورد . فكر كرد بهتر است بگويد دندانش درد مي كند. دستش را روي دهانش گذاشتش.


    تاجر به اتاق برگشت و ديد پسرك دستش را جلوي دهانش گذاشته به او گفت : دهانت سوخت؟ حالا چرا اينقدر عجله كردي ، صبر مي كردي تا آش سرد شود آن وقت مي خوردي ؟
    زن تاجر كه با قاشق ها از راه رسيده بود به تاجر گفت : اين چه حرفي است كه مي زني ؟ آش نخورده و دهان سوخته ؟ من كه تازه قاشق ها را آوردم.

    تاجر تازه متوجه شد كه چه اشتباهي كرده است


    از آن‌ پس، وقتي‌ كسي‌ را متهم به گناهي كنند ولي آن فرد گناهي نكرده باشد ، گفته‌ مي‌شود :‌ آش نخورده و دهان سوخته...

    .
    آدم هايي هستند در زندگي, که "چگالي" وجودشان بالاست

    افکار، حرف زدن، رفتار، محبت...

    و هر جزئي از وجودشان "
    امضادار" است.

    "ردپا" حک مي کنند روي دل و جانت

    اينها را بايد قدر بداني.. وگرنه دنيا پر است از

    آن ديگرهاي بي امضايي که

    "شيب منحني" حضورشان

    هميشه ثابت است...

    پاسخ با نقل و قول

  12. آورده اند که...  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,elnaz.t,niloofarabi,مهدوی,مهرسا62,شروین

  13. ارسال:7#
    آدم برفی آواتار ها
    بشنو و باور نكن

    آورده اند که...

    در زمان‌هاي‌ دور، مرد خسيسي زندگي مي كرد. او تعدادي شيشه براي پنجره هاي خانه اش سفارش داده بود . شيشه بر ، شيشه ها را درون صندوقي گذاشت و به مرد گفت باربري را صداكن تا اين صندوق را به خانه ات ببرد من هم عصر براي نصب شيشه ها مي آيم .
    از آنجا كه مرد خسيس بود ، چند باربر را صدا كرد ولي سر قيمت با آنها به توافق نرسيد. چشمش به مرد جواني افتاد ، به او گفت اگر اين صندوق را برايم به خانه ببري ، سه نصيحت به تو خواهم كرد كه در زندگي بدردت خواهد خورد.

    باربر جوان كه تازه به شهر آمده بود ، سخنان مرد خسيس را قبول كرد. باربر صندوق را بر روي دوشش گذاشت و به طرف منزل مرد راه افتاد.
    كمي كه راه رفتند، باربر گفت : بهتر است در بين راه يكي يكي سخنانت را بگوئي.
    مرد خسيس كمي فكر كرد. نزديك ظهر بود و او خيلي گرسنه بود . به باربر گفت : اول آنكه سيري بهتر از گرسنگي است و اگر كسي به تو گفت گرسنگي بهتر از سيري است ، بشنو و باور مكن.
    باربر از شنيدن اين سخن ناراحت شد زيرا هر بچه اي اين مطلب را مي دانست . ولي فكر كرد شايد بقيه نصيحتها بهتر از اين باشد.

    همينطور به راه ادامه دادند تا اينكه بيشتر از نصف راه را سپري كردند . باربر پرسيد: خوب نصيحت دومت چه است؟
    مرد كه چيزي به ذهنش نمي رسيد پيش خود فكر كرد كاش چهارپايي داشتم و بدون دردسر بارم را به منزل مي بردم . يكباره چيزي به ذهنش رسيد و گفت : بله پسرم نصيحت دوم اين است ، اگر گفتند پياده رفتن از سواره رفتن بهتر است ، بشنو و باور مكن.
    باربر خيلي ناراحت شد و فكر كرد ، نكند اين مرد مرا سر كار گذاشته ولي باز هم چيزي نگفت.

    ديگر نزديك منزل رسيده بودند كه باربر گفت: خوب نصيحت سومت را بگو، اميدوارم اين يكي بهتر از بقيه باشد. مرد از اينكه بارهايش را مجاني به خانه رسانده بود خوشحال بود و به مرد گفت : اگر كسي گفت باربري بهتر از تو وجود دارد ، بشنو و باور مكن
    مرد باربر خيلي عصباني شد و فكر كرد بايد اين مرد را ادب كند بنابراين هنگامي كه مي خواست صندوق را روي زمين بگذارد آنرا ول كرد و صندوق با شدت به زمين خورد ، بعد رو كرد به مرد خسيس و گفت اگر كسي گفت كه شيشه هاي اين صندوق سالم است ، بشنو و باور مكن

    از آن‌ پس، وقتي‌ كسي‌ حرف بيهوده مي زند تا ديگران را فريب دهد يا سرشان را گرم كند ، گفته‌ مي‌شود كه‌ بشنو و باور نکن!
    آدم هايي هستند در زندگي, که "چگالي" وجودشان بالاست

    افکار، حرف زدن، رفتار، محبت...

    و هر جزئي از وجودشان "
    امضادار" است.

    "ردپا" حک مي کنند روي دل و جانت

    اينها را بايد قدر بداني.. وگرنه دنيا پر است از

    آن ديگرهاي بي امضايي که

    "شيب منحني" حضورشان

    هميشه ثابت است...

    پاسخ با نقل و قول

  14. آورده اند که...  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,elnaz.t,mohamad422261,niloofarabi,مهدوی,مهرسا62,شروین

  15. ارسال:8#
    alonegirl آواتار ها
    روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنارپایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود:
    من کور هستم
    لطفا کمک کنید.
    روزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت.فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
    عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به
    آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که برروی آن چه نوشته است؟
    روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی
    نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد:
    امروز بهاراست، ولی من نمی‌توانم آنرا ببینم !!!
    وقتی کارتان را نمی‌توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید.خواهید دید بهترین‌ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
    حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر،
    هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است....
    خــــــــــــدایا ...
    سپـــــــــــــــــــــاس ...



    من ایمان دارم که سرانجام همه چیز درست خواهد شد ...

    آری ، روزهای خوبتر خواهند آمد ...


    معجزه خبر نمی کند ، با احتیاط ناامید شوید !

    پاسخ با نقل و قول

  16. آورده اند که...  سپاس شده توسط anahid,elnaz.t,niloofarabi,مهدوی,مهرسا62,آدم برفی,شروین

  17. ارسال:9#
    آدم برفی آواتار ها
    عروس خودپسند و برنج با طعم خشت!

    (یک خشت هم بگذار در دیگ)

    آورده اند که در ازمنه قدیم...


    عروس خودپسندي ، آشپزي بلد نبود و نزد مادرشوهرش زندگي مي كرد . مادرشوهر پخت و پز را بعهده داشت . يك روز مادرشوهر مريض شد و از قضا آن روز مهمان داشتند . عروس مي خواست پلو بپزد ولي بلد نبود ، پيش خودش فكر كرد اگر از كسي نپرسد پلويش خراب مي شود و اگر از مادرشوهرش بپرسد آبرويش مي رود و او را سرزنش مي كند .

    پيش مادر شوهرش رفت و سعي كرد طوري سوال كند كه او متوجه نشود كه بلد نيست آشپزي كند .
    از مادرشوهر پرسيد : چند پيمانه برنج بپزم كه نه كم باشد ، نه زياد ؟
    مادر شوهر جواب سوال را داد و پرسيد : پختن آنرا بلدي ؟
    عروس گفت : اختيار داريد تا حالا‌ هزار بار پلو پخته ام . ولي اگر شما هم بفرمائيد بهتر است .
    مادرشوهر گفت : اول برنج را خوب بايد پاك مي كني .
    عروس گفت : ميدانم .
    مادرشوهر گفت : بعد دو بار آنرا مي شوئي و مي گذاري تا چند ساعت در آب بماند .
    عروس گفت : ميدانم .
    مادرشوهر گفت : برنجها را توي ديك مي ريزي و روي آن آب مي ريزي و كمي نمك مي ريزي و مي گذاري روي اجاق تا بجوشد .
    عروس گفت : اينها را مي دانم .
    مادرشوهر گفت : وقتي ديدي مغز برنج زير دندان خشك نيست ،آنرا در آبكش بريز تا آب زيادي آن برود . بعد دوباره آنرا روي ديك بگذار و رويش را روغن بده .
    عروس گفت : اينها را مي دانم .
    مادر شوهر از اينكه هي عروس مي گفت خودم مي دانم ناراحت شد و فكر كرد به او درسي بدهد تا اينقدر مغرور نباشد ، براي همين گفت : يك خشت هم در ديك بگذار و روي آنهم آتش بريز و بگذار تا يك ساعت بماند و برنج خوب دم بكشد .
    عروس گفت : متشكرم ولي اينها را مي دانستم .
    عروس به تمام حرفها عمل كرد وآخر هم يك خشت خام در ديك گذاشت . ولي بعد از چند دقيقه خشت بر اثر بخار ديك وا رفت و توي برنجها ريخت .
    عروس كه رفت پلو را بكشد ديد پلو خراب شده و به شوهرش گله كرد . شوهرش پرسيد : چرا خشت روي آن گذاشتي ؟
    عروس گفت :‌ مادرت ياد داد . راست كه ميگن عروس و مادرشوهر با هم نمي سازند .
    مادر شوهر رسيد و خنده كنان گفت : دروغ من در جواب دروغهاي تو بود ، من اينكار را كردم تا خودپسندي را كنار بگذاري و تجربه ديگران را مسخره نكني .
    عروس گفت : من ترسيدم شما مرا سرزنش كنيد .
    مادر شوهر گفت : سرزنش مال كسي است كه به دروغ مي خواهد بگويد كه همه چيز را مي دانم . هيچ كس از روز اول همه كارها را بلد نيست ولي اگر خودخواه نباشد بهتر ياد مي گيرد . حالا هم ناراحت نباشيد ، من جداگانه برايتان پلو پخته ام و حاضر است برويد آنرا بياوريد و سر سفره ببريد.

    زمانی که مطلبی را نمی دانید یا کاری را بلد نیستید و کسی قصد راهنمایی شما را دارد مشاوره و راهنمایی او را با کلمه «میدانستم» کوچک و کم ارزش نکنید...


    .


    آدم هايي هستند در زندگي, که "چگالي" وجودشان بالاست

    افکار، حرف زدن، رفتار، محبت...

    و هر جزئي از وجودشان "
    امضادار" است.

    "ردپا" حک مي کنند روي دل و جانت

    اينها را بايد قدر بداني.. وگرنه دنيا پر است از

    آن ديگرهاي بي امضايي که

    "شيب منحني" حضورشان

    هميشه ثابت است...

    پاسخ با نقل و قول

  18. آورده اند که...  سپاس شده توسط alonegirl,niloofarabi,seresht,مهرسا62

  19. ارسال:10#
    آدم برفی آواتار ها
    بهلول و مرد شیاد


    آورده اند که...

    بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی میکرد . شیادی چون شنیده بود بهلول
    دیوانه است جلو آمد و گفت :
    اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو میدهم . بهلول چون سکه
    های او را دید دانست که آنها از مس هستند و ارزشی ندارند به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم
    اگر سه مرتبه با صدای بلند صدای الاغ را در بیاوری !!!
    شیاد قبول نمود و مانند الاق صدا زد . بهلول به او گفت :
    خوب تو که با این فهم الاغیت میدانی سکه ای که در دست من است از طلا می باشد ، من نمی فهمم
    که سکه های تو از مس است . آن مرد شیاد چون کلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود...
    .
    آدم هايي هستند در زندگي, که "چگالي" وجودشان بالاست

    افکار، حرف زدن، رفتار، محبت...

    و هر جزئي از وجودشان "
    امضادار" است.

    "ردپا" حک مي کنند روي دل و جانت

    اينها را بايد قدر بداني.. وگرنه دنيا پر است از

    آن ديگرهاي بي امضايي که

    "شيب منحني" حضورشان

    هميشه ثابت است...

    پاسخ با نقل و قول

  20. آورده اند که...  سپاس شده توسط niloofarabi

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •