تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




دیگه تعادل روانی ندارم،زندگیم عین یخ سرد شده.چیکارکنم؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:mahta.s.n
آخرین ارسال:مهرسا62
پاسخ ها 14

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

دیگه تعادل روانی ندارم،زندگیم عین یخ سرد شده.چیکارکنم؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام . امیدوارم پست های قبلیم رو خونده باشین. حالم اصلا خوب نیست. اس ام بازی های شوهرم بعد از این همه ماجرا بازم منو دیووونه کرد . یه لحظه اونقدر عصبانیم که خودمو تا حد مرگ میزنم . یه لحظه دوست دارم به زندگی ادامه بدم.نمیدونم چه حسیه ولی فکر میکنم یه جورایی نتیجه ی یه شکست عشقیه. من عاشق شوهرم بودم اما با کاری که کرد ضربه ی محکمی به روح و روانم خورد. خودمو یه ادم نابود شده می بینم. هنوز نمیدونم میخام با شوهرم زندگی کنم یا نه. ولی فکر میکنم هنوزم دوستش دارم و چون از دستش دادم روانی شدم.به خاطر عشقم میرم سمتش که بازم با هم زندگی کنیم.اما حتی با شنیدن یه صدای اس ام اس (چون منو یاد شکستم میندازه) به حدی عصبانی میشم که شروع میکنم به داد و بیداد و خودمو میزنم. 24 ساعت شبانه روز دارم خاطرات این چند وقت رو مرور میکنم.یه عالمه تناقض تو حرفاش میبینم . دوباره بهم میریزم.دوباره میخام فرار کنم.اما یاد بچم میوفتم و یاد خونواده هامون و یاد خاطرات شیرینمون اونوقت دوباره میخام زندگی کنم. تا اونجایی که میدونم این یعنی نداشتن تعادل روانی. یه مشکل دیگه اینه که هیچ حرفی برام جدی نیست . واسه همین سریع یادم میره که چی گفتیم و چی شنیدیم.تو عصبانیت بدترین حرفارو میزنم اما بعد میبینم که حرفم تاثیر بد گذاشته پشیمون میشم.
    بعد از تمام این اتفاقات همسرم میگه به زندگی دلسرد شدم و نیاز دارم که فکر کنم تا برگردم به زندگی.اما چون من حالم خوب نیست و شبانه روز با افکارم درگیرم با یه عصبانیت یا حرف بیخود همه چیو بدتر میکنم.
    دوس دارم بی تفاوت باشم .میخام ازین به بعد فقط به این فکر کنم که من الان یه مادرم . چون دیگه نه افکارم و نه کارای شوهرم این اجازه رو بهم نمیدن تا یه زن باشم برای همسرم. وقتی به فکر زن بودن میوفتم کلی مانع میبینم و دلسرد میشم. از طرفی دوس دارم برم یه شهر دیگه وبا دخترم یه زندگی جدید شروع کنم اما نمیشه.جدایی هم امکانش نیست. من موندم و یه دنیا افکار مخرب.
    میخام فقط به مادر بودنم فکر کنم.میخام شوهرم برام مهم نباشه تا اونم ازاد باشه. میخام هرکی زندگی خودشو بکنه.میخام دل بکنم.چطوری میتونم این کارا رو بکنم؟
    پاسخ با نقل و قول

  2. دیگه تعادل روانی ندارم،زندگیم عین یخ سرد شده.چیکارکنم؟  سپاس شده توسط alonegirl,anahid

  3. ارسال:2#
    سلام
    مشاور نیستم اما دلم نیومد برات حرفای دلم رو ننویسم گلم.
    عزیزم اول ارامش خودت رو حفظ کن
    میدونم روزای سختی رو میگذرونی خودم یه زنم و با همه وجودم درکت میکنم چه حس بدی رو داری تحمل میکنی.
    دختر کوچولوت الان تو چه سنیه؟
    همسرت چه عکس العملی نسبت بهت داره؟
    سعی میکنه ارومت کنه ؟
    با زدن خودت و خودخوری نه تنها دردی کم نمیشه بلکه به دردات هم اضافه میشه تو باید اروم باشی تا دختر گلت هم این ارامش رو از تو بگیره.
    اگه شیر میخوره خیلی مواظب باش این شیر براش از سم هم بدتره به خاطر اونم شده ارامش خودت رو حفظ کن.
    باهاش بازی کن براش کتاب بخون کاری کن که به وجد بیاد مطمئن باش اگه اون شادی کنه تو روحیه تو هم خیلی تاثیر میذاره.
    اگه میتونی با یه مشاور خوب در ارتباط باش نذار شیرازه زندگیت دستخوش احساسات آنی بشن.
    زمان حلال خوبیه برای بعضی دردا .
    من و تو تو این جامعه زنیم و اولین و اخرین ضربه تو این مسائل ماییم.
    پس قوی باش و نذار مشکلات از پا درت بیاره.
    برات خیلی دعا میکنم و آرزو میکنم یه روز بیایی و از روزای قشنگ زندگیت برامون بگی.
    به امید اون روز عزیزم
    موفق باشی

    مگه میشه تو نباشی
    تو مثل نفس میمونی
    دستای گرمتو کاشکی تو بدستم برسونی
    بی تو قلبم بی پناهه
    میمیرم وقتی که نیستی
    مگه میشه باورم شه
    که تو پیشم دیگه نیستی
    پاسخ با نقل و قول

  4. دیگه تعادل روانی ندارم،زندگیم عین یخ سرد شده.چیکارکنم؟  سپاس شده توسط alonegirl,ساجده

  5. ارسال:3#
    نقل قول نوشته اصلی توسط مهرسا62 نمایش پست ها
    سلام
    مشاور نیستم اما دلم نیومد برات حرفای دلم رو ننویسم گلم.
    عزیزم اول ارامش خودت رو حفظ کن
    میدونم روزای سختی رو میگذرونی خودم یه زنم و با همه وجودم درکت میکنم چه حس بدی رو داری تحمل میکنی.
    دختر کوچولوت الان تو چه سنیه؟
    همسرت چه عکس العملی نسبت بهت داره؟
    سعی میکنه ارومت کنه ؟
    با زدن خودت و خودخوری نه تنها دردی کم نمیشه بلکه به دردات هم اضافه میشه تو باید اروم باشی تا دختر گلت هم این ارامش رو از تو بگیره.
    اگه شیر میخوره خیلی مواظب باش این شیر براش از سم هم بدتره به خاطر اونم شده ارامش خودت رو حفظ کن.
    باهاش بازی کن براش کتاب بخون کاری کن که به وجد بیاد مطمئن باش اگه اون شادی کنه تو روحیه تو هم خیلی تاثیر میذاره.
    اگه میتونی با یه مشاور خوب در ارتباط باش نذار شیرازه زندگیت دستخوش احساسات آنی بشن.
    زمان حلال خوبیه برای بعضی دردا .
    من و تو تو این جامعه زنیم و اولین و اخرین ضربه تو این مسائل ماییم.
    پس قوی باش و نذار مشکلات از پا درت بیاره.
    برات خیلی دعا میکنم و آرزو میکنم یه روز بیایی و از روزای قشنگ زندگیت برامون بگی.
    به امید اون روز عزیزم
    موفق باشی
    سلام مهرسا جان.ممنونم ازت .واقعا ممنونم.خیلی دوست دارم به این آرامشی که میگی برشم.اما مگه یه ادم روانی میتونه آروم باشه؟دخترم 6 ماهشه.میدونم که این شیر چقدر براش بده.اما چیکار کنم؟ وقتی نگاش میکنم خیلی دلم براش میسوزه که بی گناه داره قربانی میشه.وقتی عصبانی میشم خب همسرم سعی میکنه ارومم کنه اما تمام این گرفتاریهای من از اونه.میگه این کارارو نکن همه چیزو بدتر میکنی اما مگه من میتونم بی تفاوت باشم؟ با یه زن دیگه داره حرف میزنه خودش میگه مشاوره.اما جند وقت پیش داشت میرفت اطراف شهر دیدم اس داده بهش که من حرکت کردم.اونم گفته مواظب خودت باش. الان شما میدونین این حس چقدر برام زجرآوره.خودش که میگه نه چون مثل مشاور داره بهم کمک میکنه بهش گفته بودم میخام برم یه جا تنها باشم بهش خبر دادم که دارم میرم.به نظر شما دلیلی داره که از زمان حرکت کردنش اون باخبر باشه یا نه؟بهش میگم خب چرا داری اینکارو میکنی تو هنوزم داری با این حرف میزنی؟میگه اره حرف میزنم .سنگ صبورمه. اگه من الان جای خودم نبودم و یکی دیگه اینارو مینوشت میگفتم تو یه دیوونه ای که داری هنوز با این مرد زندگی میکنی طلاق بگیر برو راحت شو.اما الان که خودم دارم این موقعیت رو تجربه میکنم میبینم که طلاق چقدر سخته اونم با وجود بچه.وقتی نگاش میکنم هم حالم ازش بهم میخوره هم ته قلبم به خاطر خاطراتمون علاقه دارم بهش.بخدا من روانی شدم.دلم میخاد جدا نشم اما برای خودم زندگی کنم.میگه فرصت میخام تا نبودن شما رو حس کنم و برگردم به زندگی تازه معلومم نیس چقدر طول بکشه. اما من چی؟ منی که اینقد حالم بده چی؟ منم نمیدونم ایا میخام زندگی کنم یا نه. میگه میخام فکر کنم تا این میل به ایجاد رابطه رو تو خودم بخشکونم تا بعدازین اذیت نشی.میگه میخام فکر کنم که اگه میتونم اینکارو بکنم برگردم به زندگی اگه نه برم و عذابت ندم بیشتر ازین.این افکار ولم نمیکنن.نمیتونم به بچم برسم.همه داریم نابود میشیم.نمیدونم چی در انتظارمونه.ولی الان که اومدم اینجا هدفم یه چیزه.اونم درست کردن رفتار خودم.میخام به ارامش برسم.میخام به همسرم بی تفاوت باشم منظورم اینه که ازش دل بکنم که اگه خاستیم جدا شیم اذیت نشم.میخام به مادر بودنم فکر کنم. به کمکتون نیاز دارم.فعلا میخام رو خودم کار کنم. مشکلاتم اینا هستن:
    زود عصبانی میشم(کارگاه مقابله با عصبانیت و دنبال کردم اما زیاد نتونس کمکم کنه)،به هیچی توجه نمیکنم . به نوعی هیچ چیز رو جدی نمیگیرم .و این تو حرف زدنم و رفتارام هم تاثیر گذاشته. هرحرفی میاد تو ذهنم همون لحظه میگم و به تبعاتش فکر نمیکنم.
    میخام ازین به بعد به خودم فکر کنم .
    پاسخ با نقل و قول

  6. دیگه تعادل روانی ندارم،زندگیم عین یخ سرد شده.چیکارکنم؟  سپاس شده توسط ساجده

  7. ارسال:4#
    سلام بانو
    اگر واقعا دنبال هوس بازی است و توهم شما نیست
    با خانوادت صحبت کن
    از حالت بگو
    مرگ یک بار شیون یک بار
    عشق هرگز کافی نیست ، عشق سردتر از مرگ است
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:5#
    نقل قول نوشته اصلی توسط joncofy نمایش پست ها
    سلام بانو
    اگر واقعا دنبال هوس بازی است و توهم شما نیست
    با خانوادت صحبت کن
    از حالت بگو
    مرگ یک بار شیون یک بار
    سلام دوست عزیزم .دیگه نمیدونم چی درسته چی غلط . بچمو چیکار کنم؟ شش ماه بیشتر نداره. اگه الان بخام اینکارو بکنم مشکلاتم ازینم بیشتر میشه . فعلا میخام رو خودم کار کنم و بی تفاوت باشم تا هم جدایی برام راحت تر شه و هم بچم یکم از آب و گل دربیاد.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:6#
    یک دوستی داشتم دل به زندگی نمیداد
    خانمش یک روز گفت وقت آرایشگاه گرفتم مواظب بچه باش تا بیام/بچه هم یک سالش نشده بود
    خانمش هم از قبل با خانوادش صحبت کرده بود و از یک شهر دیگه بود/ پدرش میاد و دست دخترشو میگیره میبره
    خانمش مادر نامهربانی نبود فقط میخواست شوهرشو زیر فشار بزاره تا سرعقل بیاد
    یک مرد و یک بچه کوچک/ سه ماه مرد با یک بچه و دردسرهای بچه سر کرد و دید نمیتونه و اون موقع بود که فهمید زن نعمت بزرگی است
    الانم باهم هستند و مطیع زنش هست
    به نظر من شما هم کمی گاز انبری عمل کن تا بدونه یک من ماست چقدر کره داره / باز نظر خودت شرطه
    عشق هرگز کافی نیست ، عشق سردتر از مرگ است
    پاسخ با نقل و قول

  10. دیگه تعادل روانی ندارم،زندگیم عین یخ سرد شده.چیکارکنم؟  سپاس شده توسط مهرسا62

  11. ارسال:7#
    نقل قول نوشته اصلی توسط joncofy نمایش پست ها
    یک دوستی داشتم دل به زندگی نمیداد
    خانمش یک روز گفت وقت آرایشگاه گرفتم مواظب بچه باش تا بیام/بچه هم یک سالش نشده بود
    خانمش هم از قبل با خانوادش صحبت کرده بود و از یک شهر دیگه بود/ پدرش میاد و دست دخترشو میگیره میبره
    خانمش مادر نامهربانی نبود فقط میخواست شوهرشو زیر فشار بزاره تا سرعقل بیاد
    یک مرد و یک بچه کوچک/ سه ماه مرد با یک بچه و دردسرهای بچه سر کرد و دید نمیتونه و اون موقع بود که فهمید زن نعمت بزرگی است
    الانم باهم هستند و مطیع زنش هست
    به نظر من شما هم کمی گاز انبری عمل کن تا بدونه یک من ماست چقدر کره داره / باز نظر خودت شرطه
    ممنونم از توجهت دوست عزیزم.اگه میتونستم حتما این کارو میکردم.نتیجه میده.اما برم به خونوادم چی بگم؟ واسه رفتن پیش اونا باید دلیل محکم داشته باشم.این روشی که شما میگین واسه خوب شدن رابطست.دنتیجه اگه موضوع رو همه بفهمن دیگه عمرا اگه اوضاع خوب شه.درثانی من هنوز نمیدونم میخام جدا شم یانه.بخدا موندم.نمیدونم چیکارباید بکنم.
    پاسخ با نقل و قول

  12. ارسال:8#
    نقل قول نوشته اصلی توسط الهام67 نمایش پست ها
    اما برم به خونوادم چی بگم؟ واسه رفتن پیش اونا باید دلیل محکم داشته باشم. .
    دلیل بی وفای همسر
    دلیل اینکه شما یک بار به دنیا آمدید و یک بار هم زندگی میکنید
    به همه هم نگفتی نگو ولی به مادرت بگو یا خواهرت یک همفکری بکنی بد نیست
    با اذیت کردن و حرص جوش خوردن چیزی درست نمیشه هم برا خودت خوب نیست هم برا پرنسس کوچولو خوب نیست
    عشق هرگز کافی نیست ، عشق سردتر از مرگ است
    پاسخ با نقل و قول

  13. دیگه تعادل روانی ندارم،زندگیم عین یخ سرد شده.چیکارکنم؟  سپاس شده توسط مهرسا62

  14. ارسال:9#
    سلام عزیزم
    اول روی خودت کار کن تا میتونی موقعیتهایی رو که دوست داری ایجادکن تا روحیت خوب بشه.
    بعد هم همونطوری که گفتی یه مدت بذار همسرت تو غار تنهایی خودش باشه سعی نکن خیلی به پروپاش بپیچی.
    بذار اونم با خودش تکلیفش روشن شه .
    گاهی مردا به این جو نیاز دارن.
    از شیرینیها و شیطنتهای دخترت لذت ببر چشم هم میذاری بزرگ شده نذار حسرت این روزای قشنگ رو بعدا داشته باشی
    بذار زمان بگذره تا میتونی به خودت برس و به چیزایی فک کن که دوسشون داری گلم.
    بذار یه مدت بگذره و توهم اروم بشی بعد تصمیم بگیر .
    با حرص و عصبانیت موقعیتت بدتر میشه .
    منتظر خبرای خوبت هستم عزیزم

    مگه میشه تو نباشی
    تو مثل نفس میمونی
    دستای گرمتو کاشکی تو بدستم برسونی
    بی تو قلبم بی پناهه
    میمیرم وقتی که نیستی
    مگه میشه باورم شه
    که تو پیشم دیگه نیستی
    پاسخ با نقل و قول

  15. دیگه تعادل روانی ندارم،زندگیم عین یخ سرد شده.چیکارکنم؟  سپاس شده توسط joncofy

  16. ارسال:10#
    نقل قول نوشته اصلی توسط joncofy نمایش پست ها
    دلیل بی وفای همسر
    دلیل اینکه شما یک بار به دنیا آمدید و یک بار هم زندگی میکنید
    به همه هم نگفتی نگو ولی به مادرت بگو یا خواهرت یک همفکری بکنی بد نیست
    با اذیت کردن و حرص جوش خوردن چیزی درست نمیشه هم برا خودت خوب نیست هم برا پرنسس کوچولو خوب نیست
    ممنونم ازت دوست عزیزم من میخام درست ترین راه رو انتخاب کنم تا یه وقت بعدا پشیمون نشم.الان هم میخام دقیقا کاری کنم که فشارایی که رومه کم شن.دیگه اذیت نشم و حرص نخورم.واسه همین میگم اول میخام رو خودم کار کنم . میخام ایرادای رفتاریمو درست کنم و خودمو اصلاح کنم.فعلا نمیخام به شوهرم فکرکنم.میخام به اونم فرصت بدم.هرموقع بخام میتونم خیانتشو همه جا جار بزنم و خودمو راحت کنم.واسه همین منتظر فرصت مناسب هستم.ممنونم از راهنماییت.
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •