تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




یکی به من بگه با چه آدمی طرف هستم؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:خوشحال
آخرین ارسال:خوشحال
پاسخ ها 15

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

یکی به من بگه با چه آدمی طرف هستم؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام.
    یک سال و نیم پیش در یک سایت رسمی کشور عضو بودم.یک آقایی بود که به تازگی شکست عشقی خورده بود و حرف از خودکشی میزد. یک وبلاگ از خودش داشت. من برای اینکه از فکر خودکشی دورش کنم گاهی به وبلاگش سر میزدم و ازش مقاله و..میخواستم. کمکم برام درددل هم کرد. و بعد از مدتی پیشنهاد داد برای ازدواج با هم آشنا بشیم.من میخواستم قبول نکنم اما چون روحیه اش بد بود گفتم حالا بذار من دلش رو نشکنم و فعلا همراهیش کنم.
    من با خانواده ام صحبت کردم. ولی او با خانواده اش صحبت نکرد. من هم سخت نگرفتم. گفتم خب میذارم یک بار همدیگه رو ببینیم شاید اصلا از قیافه من خوشش نیومد.
    با اطلاع خانوادم و به همراه برادرم یک بار رفتم و ایشون رو دیدم و حرف زدیم. البته موقع حرف زدنمون تنها بودیم و برادرم پیش ما نبود.
    بعد از ملاقات گفت که ظاهر منو پسندیده.
    من هم ازش خواستم که از طریق خانوادش اقدام کنه.
    او گفت که باید قول بدی حتما ادامه تحصیل بدی و ارشد و دکتری بگیری. چون زن دایی هام ارشد و دکتری دارن و خانوادم میخوان همسر منم تحصیلاتش بالا باشه. خودش هم مثل من لیسانس بود ولی قصد ادامه داشت.
    من در روحیه خودم میلی به ادامه تحصیل نمی دیدم. و قول محکم ندادم. اما گفتم سعی میکنم.
    به من میگفت دوستت دارم ولی هنوز در وبلاگش از اون دختر حرف میزد.من سعی کردم حساسیتی نشون ندم و درک کنم که شکستش تازه بوده و زمان میخواد. اما حتی به همین ملحظه من هم اعتراض داشت و می گفت اگه دوستم داشتی نسبت به اون مطالب وبلاگم هم حساسیت نشون میدادی. و اینکه حساسیت نشون نمیدی یعنی دوستم نداری.منم گفتم چرا من هم حساسیت دارم ولی درکت کرده ام و زان بهت داده ام تا فراموش کنی.
    بعد از یک ماهی که از ملاقاتمون گذشت یهو گفت که از ازدواج بدش اومده و دیگه نمیخواد ازدواج کنه. ولی گفت بهم وقت بده خوب میشم.
    باز گفت خوب شدم و ادامه داد. من خواستم با خانوادش صحبت کنه و اقدام کنن.اما اقدامی نکردن.اما هنوز سر شزط ادامه تحصیل که گذاشته بود مونده بود. من هم میگفتم تو اگه منو میخوای همین جوری که هستم بخواه.
    یک بار دیگه همدیگه رو دیدیم. اینبار گفت باشه. با خانوادم صحبت میکنم برای اینکه بهت ثابت کنم تو رو همین جوری میخوام ولی باید قول بدی بعدا ادامه تحصیل بدی.
    راستش من که با اون رفتارهاش طی اون چند ماه هیچ دلخوشی ای نداشتم و دلسرد بودم بازم بهش گفتم من نمیتونم الان بهت قول ادامه تحصیل بدم و میترسم با این روحیه ام نتونم.
    اون هم همون شب که من این حرفو زدم گفت پس همه چی تموم.

    بعد دیگه تماسی نداشتیم. اما بعد مدتی من دوباره تماس گرفتم. نه برای بحث ازدواج. بلکه برای مثلا اطلاعات در مورد بعضی کلاس ها و چنین چیزهایی.
    بعدشم سر خیلی چیزا شکایتامو بهش میگفتم.
    او معمولا جوابی نمیداد.
    اما کم کم جواب داد.و میگفت دوستت دارم.
    میدونم تقصیر خودم بود که این رابطه پیش رفت.

    الان او میگه هرگز ازدواج نمیکنم ولی تا آخر مال تو می مونم. ولی بهم بی توجهی میکنه. یعنی فقط وقتی خودش بهم نیازی داره توجه هم داره. و در بقیه موارد من بمیرم هم توجهی نمیکنه و براش آخرین اولویت هستم.

    من اعصابم از این رابطه ریخته به هم. باهاش خیلی بحث میکنم. او هم به جای اینکه جواب بده که چرا این رفتارها رو میکنه میگه حوصله بحث ندارم. وقتی هم میگم تو اصلا منو دوست نداری میگه چرا دارم و تو خری که نمیفهمی.

    یکی به من بگه با کی طرفم؟ خسته شده ام.
    از طرفی میدونم اگه او رو از دست بدم دیگه هیچ کسی نیست که منو دوست داشته باشه.
    وقتی باهام خوبه و توجه میکنه آرامش دارم. اما وقتی بی محلی میکنه به شدت حالم میریزه به هم و عصبی میشم و دلم میخواد بمیره.

    میدونم رابطمون مسخره است.
    ولی واقعا اگه دوستم داشته باشه منم کمتر بهش گیر میدم و غر میزنم.

    به نظر شما واقعا دوستم داره؟
    اصلا من با چه جور آدمی طرف هستم؟

  2. یکی به من بگه با چه آدمی طرف هستم؟  سپاس شده توسط nafasebahar

  3. ارسال:2#
    نقل قول نوشته اصلی توسط خوشحال نمایش پست ها
    سلام.
    یک سال و نیم پیش در یک سایت رسمی کشور عضو بودم.یک آقایی بود که به تازگی شکست عشقی خورده بود و حرف از خودکشی میزد. یک وبلاگ از خودش داشت. من برای اینکه از فکر خودکشی دورش کنم گاهی به وبلاگش سر میزدم و ازش مقاله و..میخواستم. کمکم برام درددل هم کرد. و بعد از مدتی پیشنهاد داد برای ازدواج با هم آشنا بشیم.من میخواستم قبول نکنم اما چون روحیه اش بد بود گفتم حالا بذار من دلش رو نشکنم و فعلا همراهیش کنم.
    من با خانواده ام صحبت کردم. ولی او با خانواده اش صحبت نکرد. من هم سخت نگرفتم. گفتم خب میذارم یک بار همدیگه رو ببینیم شاید اصلا از قیافه من خوشش نیومد.
    با اطلاع خانوادم و به همراه برادرم یک بار رفتم و ایشون رو دیدم و حرف زدیم. البته موقع حرف زدنمون تنها بودیم و برادرم پیش ما نبود.
    بعد از ملاقات گفت که ظاهر منو پسندیده.
    من هم ازش خواستم که از طریق خانوادش اقدام کنه.
    او گفت که باید قول بدی حتما ادامه تحصیل بدی و ارشد و دکتری بگیری. چون زن دایی هام ارشد و دکتری دارن و خانوادم میخوان همسر منم تحصیلاتش بالا باشه. خودش هم مثل من لیسانس بود ولی قصد ادامه داشت.
    من در روحیه خودم میلی به ادامه تحصیل نمی دیدم. و قول محکم ندادم. اما گفتم سعی میکنم.
    به من میگفت دوستت دارم ولی هنوز در وبلاگش از اون دختر حرف میزد.من سعی کردم حساسیتی نشون ندم و درک کنم که شکستش تازه بوده و زمان میخواد. اما حتی به همین ملحظه من هم اعتراض داشت و می گفت اگه دوستم داشتی نسبت به اون مطالب وبلاگم هم حساسیت نشون میدادی. و اینکه حساسیت نشون نمیدی یعنی دوستم نداری.منم گفتم چرا من هم حساسیت دارم ولی درکت کرده ام و زان بهت داده ام تا فراموش کنی.
    بعد از یک ماهی که از ملاقاتمون گذشت یهو گفت که از ازدواج بدش اومده و دیگه نمیخواد ازدواج کنه. ولی گفت بهم وقت بده خوب میشم.
    باز گفت خوب شدم و ادامه داد. من خواستم با خانوادش صحبت کنه و اقدام کنن.اما اقدامی نکردن.اما هنوز سر شزط ادامه تحصیل که گذاشته بود مونده بود. من هم میگفتم تو اگه منو میخوای همین جوری که هستم بخواه.
    یک بار دیگه همدیگه رو دیدیم. اینبار گفت باشه. با خانوادم صحبت میکنم برای اینکه بهت ثابت کنم تو رو همین جوری میخوام ولی باید قول بدی بعدا ادامه تحصیل بدی.
    راستش من که با اون رفتارهاش طی اون چند ماه هیچ دلخوشی ای نداشتم و دلسرد بودم بازم بهش گفتم من نمیتونم الان بهت قول ادامه تحصیل بدم و میترسم با این روحیه ام نتونم.
    اون هم همون شب که من این حرفو زدم گفت پس همه چی تموم.

    بعد دیگه تماسی نداشتیم. اما بعد مدتی من دوباره تماس گرفتم.نه برای بحث ازدواج. بلکه برای مثلا اطلاعات در مورد بعضی کلاس ها و چنین چیزهایی.
    بعدشم سر خیلی چیزا شکایتامو بهش میگفتم.
    او معمولا جوابی نمیداد.
    اما کم کم جواب داد.و میگفت دوستت دارم.
    میدونم تقصیر خودم بود که این رابطه پیش رفت.

    الان او میگه هرگز ازدواج نمیکنم ولی تا آخر مال تو می مونم. ولی بهم بی توجهی میکنه. یعنی فقط وقتی خودش بهم نیازی داره توجه هم داره. و در بقیه موارد من بمیرم هم توجهی نمیکنه و براش آخرین اولویت هستم.

    من اعصابم از این رابطه ریخته به هم. باهاش خیلی بحث میکنم. او هم به جای اینکه جواب بده که چرا این رفتارها رو میکنه میگه حوصله بحث ندارم. وقتی هم میگم تو اصلا منو دوست نداری میگه چرا دارم و تو خری که نمیفهمی.

    یکی به من بگه با کی طرفم؟ خسته شده ام.
    از طرفی میدونم اگه او رو از دست بدم دیگه هیچ کسی نیست که منو دوست داشته باشه.
    وقتی باهام خوبه و توجه میکنه آرامش دارم. اما وقتی بی محلی میکنه به شدت حالم میریزه به هم و عصبی میشم و دلم میخواد بمیره.

    میدونم رابطمون مسخره است.
    ولی واقعا اگه دوستم داشته باشه منم کمتر بهش گیر میدم و غر میزنم.

    به نظر شما واقعا دوستم داره؟
    اصلا من با چه جور آدمی طرف هستم؟
    سلام به شما
    ازتون درخواست می کنم چندین بار جملاتی که زیرش خط کشیده ام و بلد کرده ام را عمیقا مطالعه کنید
    شروع آشنایی و رابطه شما از فضای مجازی بوده، جایی که خیلی شناختی نمیشه نسبت به طرف مقابل کسب کرد
    ایشون درگیر یک رابطه ناتمام هستند و افکار خودکشی هم دارند. که امیدوارم رابطه قبلی شون از فضای مجازی شروع نشده باشه.
    میشه حدس زد که ایشون فردی گوشه گیر و افسرده هستند و روابط اجتماعی چندان بالایی هم ندارند. چراکه معمولا چنین افرادی درگیر چنین روابطی میشند.
    بهتر هست ایشون به یک روان شناس مراجعه کنند و درصدد درمان بر بیان.
    با توجه به مطالبی که گفتید و تجربیات ام به عنوان یک روان شناس و بررسی های علمی به جرات می تونم بهتون بگم که آینده خوبی رو در این رابطه نمی بینم. ایشون تا حالا چندین بار حرف خودشون رو عوض کردن و این نشون میده که تعادل ندارند و هیچ تضمینی وجود نداره که این رابطه را مجددا بهم نزنه.
    توصیه من به شما این هست که سعی کنید خودتون رو از این رابطه بکشید بیرون. این خوبه که ما سعی کنیم به بقیه کمک کنیم(داشتن افکار خودکشی ایشون و شکست عشقی)، اما افراد متخصص را برای همین مواقع گذاشتند که افراد بهشون مراجعه کنند.
    این جمله شما هم یکم نگران کننده است:
    از طرفی میدونم اگه او رو از دست بدم دیگه هیچ کسی نیست که منو دوست داشته باشه.
    مطمئنا خیلی ها هستند که شما رو دوست دارند. مثلا خانوادتون، دوستانتون و اطرافیان
    اگر منظور از دوست داشتن، دوست داشتن به عنوان همسر هست باید بگم رابطه ایشون با شما هم دوست داشتن نیست. بلکه فقط پر کردن جای خالی کسی دیگه و یک نوع حواس پرت کردن هست.
    متاهل بودن و ازدواج کردن خیلی خوبه اما گاهی وقتها مجرد بودن بهتر از درگیر شدن در یکسری روابطی هست که سرانجام خوبی نداره.
    با توجه به قسمت دوم جمله تون که زیرش خط کشیدم یکم در رابطه با افسرده بودن و گوشه گیر بودن شما به شک افتادم.
    به نظر میرسه بهتره بیشتر روش متمرکز شد.
    شما فرد جوان و تحصیل کرده ای هستید و مطمئنا در آینده موقعیت های ازدواج زیادی خواهید داشت. اگر فردی بودید که سن خیلی بالایی داشتید، یا تحصیلات پایینی داشتید و یا نقصی داشتید این نگرانی شما طبیعی بود اما با این شرایطی که شما دارید هنوز خیلی موقعیتهای زیادتری میتونید داشته باشید.
    به نظر میرسه شما به ایشون عادت کردید و ترک عادات در ابتدا سخته اما غیرممکن نیست.
    موفق باشید
    ویرایش توسط clinical psychologist : 2015_01_13 در ساعت 18:44
    گدای عشق نباشید

    بخشنده عشق باشید

    انسانهای زیبا همیشه خوب نیستند

    اما انسانهای خوب همیشه زیبایند

  4. یکی به من بگه با چه آدمی طرف هستم؟  سپاس شده توسط anahid,nafasebahar,niloofarabi,مهرسا62,خوشحال

  5. ارسال:3#
    سلام
    در عشق و دوست داشتن شرط و اجباری نیست ...
    این فرد هیچوقت برای ازدواج اقدام نخواهد کرد به همون دلایلی که clinical psychologist عزیز فرمودن .
    موندن در این رابطه درواقع تلف کردن وقت برای شماست ایشون شمارو فقط و فقط برای وقتی می خوان که نیاز دارن این برای شما ثابت شده .
    امیدوارم تصمیمی نگیرید که بعدها افسوس بخورید .

    موفق باشید خانم خوشحال عزیز


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد


  6. یکی به من بگه با چه آدمی طرف هستم؟  سپاس شده توسط niloofarabi,مهرسا62,خوشحال

  7. ارسال:4#
    سلام.
    من حالم بده.

    من شش سال پیش یه شکست عاطفی داشتم. بعدش خیلی تحقیرم کرد. به بدترین شکل ممکن. تا حدی که بعد از ازدواجش ازم حلالیت خواست و خودشم گفت که سعی داشته به بدترین شکل منو تحقیر کنه. در صرتی که من هیچوقت اذیتش نکردم و براش حتی دعا هم میکردم.
    دو سال صبر کردم و خواستگاری نمی اومد. موارد خواستگار کمی پیش می اومد. نهایتش سالی دو بار.
    بعد از اون نمیدونم چرا انگار فقط نیاز داشتم من هم کسی رو داشته باشم.

    و کم کم خودم هم نفهمیدم که چی شد که رو اوردم به دوستی.
    دوستی ها در حد اس ام اس بوده. فکر کنم 4 نفر. من نگذاشتم به حد احساسات هم بکشه و میشه گفت با اون پسرا فقط داشتم از رنج اون قضیه درددل میکردم. تا حدی که خودشون اونقدر ازم کلافه و خسته میشدن که کات میکردن.

    من از اون دوستی ها لذتی نبردم.
    بعضی ها هستن از دوست پسر داشتن لذت میبرن. بهشون خوش میگذره. میرن دنبال عشق و حال و خوش گذرونی. اما من از هیچ کدوم لذتی نبردم.
    هیچ کدوم.
    اما نمیدونم چرا ادامه میدم.
    از همه مردها متنفر شده ام. اما بازم نمیدونم چرا میرم سراغ دوستی.

    تو رو خدا یکی به من بگه من چه مرضی دارم؟

    این آقا هم الان خیلی سرم منت میذاره. خیلی بی احترامی بهم میکنه. من خوب رفتار میکنم باهاش ولی او نه. با رفتارهاش حس میکنم به شدت تحقیر میشم. مثلا برای پستهاش توی وبلاگش نظر میذارم ولی نظر منو تایید نمیکنه. بهم کم محلی میکنه. تا یکم مثلا میگم چرا کم محلی میکنی میگه حوصله بحث ندارم. اگه یکم عصبانی بشم راحت بهم میگه عوضی. با اینکه مثلا روز قبلش داشته کلی محبت میکرده . من اهل حرفای بد و شکستن حریمها نبودم. با اون چندتا قبلی حتی بهشون تو هم نمیگفتم و میگفتم شما. اما این یکی خودش هی حرفای اونجوری رو پیش کشید. منم نمیدونم چرا از ترس از دست دادنش و اینکه نکنه این هم بره مقاومت نکردم.و گاهی اس ام اس های اونجوری دادیم. در حالی که قسم میخورم هر کدوم از اون اس ام اس ها برام زجر بود و از خودم متنفر میشدم. ولی با این حال مثلا فردای همون شبی که از اون حرفا زده یهو بهم کم محلی میکنه و یا باهام بد حرف میزنه.
    مثلا بهم گفت عکس بفرست. من گفتم عکس نمیفرستم.
    عصبانی شده و میگه تو تکلیف خودتو نمیدونی و حوصله جنگ اعصاب ندارم و پس اگه عکس نمیفرستی دیگه به من هم زنگ نزن و ... ....

    به خدا پارسال که باهاش آشنا شدم اصلا بهش نمی اومد چنین آدمی باشه.

    این چند روزه خیلی باهاش بحثم شده. خیلی بد باهاش حرف زدم. ازش متنفرم. دلم میخواد برم بکشمش. دلم میخواد خبر مرگش رو بشنوم.

    هی سعی میکنم نرم سمت گوشیم که نخوام دوباره بحث راه بندازم. ولی هی تحریک میشم که برم و بهش اظهار نفرت کنم.

    حس میکنم شدم شبیه یه آدم کینه ای عقده ای.

    حالم خیلی بده.

    حس میکنم نیاز به یه آغوش امن دارم که بگیردم توی بغلش و بگه آروم باش من هستم و مواظبتم و کسی نمیتونه اذیتت کنه و هر کی اذیتت کرده میرم دعواش میکنم.
    یه آغوشی شبیه آغوش مادر.یا پدر. یا حتی خواهر و برادر.
    حس میکنم شدم شبیه یه بچه ی سه ساله ی ترسیده ی کتک خورده ی بی پناه.

    اما بخاطر این چند سال بد شدن هام مامان و بابا و خانوادم دیگه با نفرت و غضب نگام میکنن.نه اینکه بگم اینجوری فقط فکر میکنم. نه. واقعا بهم گفته اند که حتی نمیخوایم دیگه ببینیمت.
    توی خونه هم حس طرد شدن و رانده شدن دارم.

    یه آقایی هست که یکی دو ساله باهاش اشنام. تا حالا که چیز بدی ازش ندیده ام. زن و بچه هم داره. برای پیدا کردن کار ازش کمک گرفته بودم. خانوادمم میشناسنش.
    این چند روز که حالم بد بود غذا هم نخورده بودم. دیروز با این اقا در مورد قضیه ی همون پسره حرف زدم و درددل کردم. بهم یکم دلداری داد.امروز پسیده بود غذا خوردی. منم گفتم بله.
    جواب داد: نووووووووووش جوووووووووون"
    من اصلا بعد این جوابش خیلی ازش ترسیده ام. میترسم او هم یه وقت مثل اون یکی حرف بزنه.
    چرا فقط ننوشت" نوش جان" ؟؟؟

    به خدا من اصلا در ازتباطم با دیگران تو این فازا نیستم نمیدونم چرا بقیه به خئدشون اجازه میدن این حرفا رو بزنن؟
    ویرایش توسط سجاد صالحی : 2015_02_06 در ساعت 18:57 دلیل: ترکیب پست های متوالی

  8. یکی به من بگه با چه آدمی طرف هستم؟  سپاس شده توسط anahid

  9. ارسال:5#
    خوشحال عزیزم
    تا وقتی که خودت برای خودت احترام قائل نیستی توقع احترام از دیگران نداشته باش .
    انقــــــــــــــــدر خودت رو در برابر اون ها حقیر و درمونده نشون دادی که هر کسی جرات می کنه به دلخواه خودش باهات رفتار و ازت سوئاستفاده بکنه .
    برای همینه که هزارها بار مشاورین گفتن بعد از شکست عشقی سریع به دنبال رابطه ی دیگه ای نرید . رابطه ای که الان توشی اشتباه بوده به خاطر خلا بوده که شما داشتی حسش می کردی .
    اما تو این رابطه خرد میشی فقط شما
    هیچ لزومی نداره با هر کسی که از راه می رسه دردودل کنی .
    این افراد مذکر الان می دونن که شما انقدر درمونده هستی که هر پیشنهادی بهت بدن می پذیری پس بعد این چنین رفتارهایی رو درونشون خواهی دید مثل همون نوووووش جوووووون گفتن اون آقا
    تا وقتی که قوی و باوقار باشی و غرور زنانتو حفظ کنی هیچکس حتی بهت نزدیک نخواهد شد برای سوءاستفاده و شکستنت .
    هیچ دلیلی نداره هر کسی از گذشته ی شما و شکستت آگاه باشه حتی مشاورین میگن در زمان ازدواج لزومی نداره زوجین از روابط قبلشون حرفی بزنن .
    گذشته ی تو مال تو بوده با خوبو بدش تموم شده . بهت سخت گذشته اذیت شدی درد کشیدی می دونم می فهمم اما تموم شده . ازش پند بگیر به گذشته فکر نکن فقط گاه مرورش کن تا یادت بمونه کجاها اشتباه رفتی تا دیگه اون راهو نری .
    بزار گذشته واست فقط یک تجربه باشه نه دلیلی برای توجیه مکرر اشتباه کردن تو
    فقط خودت می تونی به خودت کمک کنی و تا وقتی که غرق در گذشته ای هیچ چیزی درست نمیشه بلکه هرروز بیشتر از قبل درد خواهی کشید .

    موفق باشی عزیزم


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد


  10. یکی به من بگه با چه آدمی طرف هستم؟  سپاس شده توسط خوشحال

  11. ارسال:6#
    سلام.
    اگه کسی بعد از شکست عاطفی خواستگاری براش نیاد و شش سال تنها بمونه چه بلایی سرش میاد؟

  12. ارسال:7#
    دیگه همه چی تموم شد.
    همین الان یه قرص برنج خوردم

  13. ارسال:8#
    نقل قول نوشته اصلی توسط خوشحال نمایش پست ها
    دیگه همه چی تموم شد.
    همین الان یه قرص برنج خوردم
    امیدورام که در حد یک حرف و نوشته باشه
    بهتره به این تاپیک ها که هر روز بیشتر و بیشتر میشه نگاه کنی
    آدمهای که روزی برا هم میمردن الان دارن از جدایی و جدا شدن حرف میزنند
    قدر تنهای ت را بدان
    فکر نکن با خودکشی همه چیز تموم میشه و تو راحت میشی
    تاپیکت را ادامه بده تغییرات خوبت را بنویس
    یک وبلاگ اینجا درست کن حرفهایت دلت را بنویس

    منتظر نوشته های شما هستم
    عشق هرگز کافی نیست ، عشق سردتر از مرگ است

  14. یکی به من بگه با چه آدمی طرف هستم؟  سپاس شده توسط niloofarabi,ساراا,سجاد صالحی

  15. ارسال:9#
    نقل قول نوشته اصلی توسط خوشحال نمایش پست ها
    دیگه همه چی تموم شد.
    همین الان یه قرص برنج خوردم
    سلام

    این بدترین خبری است که ممکنه هر فردی در مورد کسی که دوستش دارد رو بشنوه....

    ما همه انسانیم ... برادر و خواهر دینی یکدیگریم...

    من احساس میکردم نیاز هست بعد از چند روز تاپیکتون آپ بشه و کم کم وارد مشاوره بشیم... از اونجایی که مشاور عزیز نتونستم ادامه مشاوره رو با شما داشته باشم خواستم مشاوره شما رو خودم ادامه بدم...

    من دوست داشتم وارد بحث بشیم...حرف بزنیم.... مشکلتون رو بررسی بکنیم...

    امیدوارم دیر نشده باشه...ولی این رو بدونین با رسیدن به اسنداد فکری و دیوار کشیدن برای خودمون و همچنین همه چیز رو بیهوده فرض کردن مشکلی حل نمیشه....

    همه مشکلات ناشی از برداشت غلط ما از زندگی و رویدادهای جاری (اتفاقات) هست...

    همین.......

  16. یکی به من بگه با چه آدمی طرف هستم؟  سپاس شده توسط joncofy,niloofarabi,ساراا

  17. ارسال:10#
    نقل قول نوشته اصلی توسط خوشحال نمایش پست ها
    دیگه همه چی تموم شد.
    همین الان یه قرص برنج خوردم
    ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    دوستان من متاسفانه مدتی نبودم کسی از این دوستمون خبری داره؟
    این پست ایشون واقعا منو نگران کرده و ظاهرا بعد از این تاریخ مجددا آنلاین نشدن
    امیدوارم مشکلی براشون پیش نیومده باشه
    گدای عشق نباشید

    بخشنده عشق باشید

    انسانهای زیبا همیشه خوب نیستند

    اما انسانهای خوب همیشه زیبایند

  18. یکی به من بگه با چه آدمی طرف هستم؟  سپاس شده توسط niloofarabi

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •