تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




اشتباهم داره زندگیمو نابود میکنه...دیگه واقعا نمیدونم چیکار کنم؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:Faryad azar
آخرین ارسال:سجاد صالحی
پاسخ ها 23

صفحه‌ها (3): صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اشتباهم داره زندگیمو نابود میکنه...دیگه واقعا نمیدونم چیکار کنم؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    رابطه ای که هفت سال طول کشیده، خود به خود یک سری مشکلات توش ایجاد می شه. بهتر بود زودتر به فکر رسمی کردن رابطه و ازدواج می بودین.

    اما در مورد این اتفاق، به نامزدتون فرصت بدید.
    التماس و اصرار شما بیشتر دورش می کنه. یه کم بهش وقت بدید که فکر کنه.
    اگر توی یک شهر هستید می تونید با هم برید مشاوره. مشاور حضوری کمک خوبی برای نامزدتون هست که بتونه پشیمانی شما را بپذیره و عاقلانه تصمیم بگیره.

    می تونی یک بار صادقانه و قاطعانه با نامزدت صحبت کنی.
    همه چیز را براش تعریف کنی و به سوالهاش جواب بدی
    خیلی ریز نشو. جوری تعریف کن که نه دروغ گفته باشی که بعدا اون دختر دستت را رو کنه و نه جزییاتش روح نامزدت را زخمی کنه
    بعد بهش بگو که حالا می تونه یک هفته، ده روز ( هر چقدر که خودش فرصت می خواد) فکر کنه و تصمیم نهاییش را بگیره.
    تو این مدت هم بگو مزاحمش نمی شی تا در کمال آرامش تصمیمش را بگیره.

    از یه طرف به خاطر خیانت شما ناراحته
    از یه طرف تحت فشار صحبتهای دوستش هست
    از یه طرف هم تحت فشار خواهش های شما ...

    یه کم فشار روانی را کمتر کنید
    ازش فاصله بگیرید تا دلتنگ شما بشه و علاقه اش را به شما به شکل صحیح ارزیابی کنه
    و نهایتا ببینید تصمیمش چی هست.
    ادکلن های گرون قیمت را بی خیال!
    مرد باید بوی اعتماد بده
    پاسخ با نقل و قول

  2. اشتباهم داره زندگیمو نابود میکنه...دیگه واقعا نمیدونم چیکار کنم؟  سپاس شده توسط anahid,niloofarabi,sara2,سجاد صالحی,طباطبایی

  3. ارسال:12#
    هر دومون 25 سالمونه. خوب بعد ار اعتراف من خانوادش مخالفت کردن و تموم که نمیشه اما خوب اون حل شدنیه بالاخره، من شغلم هنر و آزاده ایشون هم کارشناسی. چیزی که نمونده من خیانتم و اینجوری توصیف کردم که حد واندازش با خودت چون نفر سوم ممکنه خر روز یه حرف بزنه منم نميتونم تا ابد انکار کنم دروغاشو.

    سارا خانوم ممنون. با این حال یکم پیچیده شده همه چیز، من با دوریم به دوستش میدون میدم با بودنم فشار بیشتر میشه. منطق چی میگه؟ اما از یه طرف من نمیخوام این مسیر یه طرفه باشه، یا تحمیل بشم. الان تواین وضعیت همهچیز تو بدترین لحظه قرار دداره.
    ویرایش توسط سجاد صالحی : 2015_01_19 در ساعت 22:06 دلیل: ترکیب پست های متوالی
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:13#
    درکتون میکنم....
    هر چند همونطوری که خودتون هم فرمودین ایشون خودشون هم از این قضیه متضرر شدند.

    از اینکه حوصله کردید و به سوالات بنده و همیار عزیز سارا خانم پاسخ دادین تشکر میکنم...

    لازمه مطالبی رو خدمتتون عرض بکنم.

    خود وقایع به شخصه هیچ تاثیر خاصی نمیتونن روی ما بذارن؛ نحوه درک و برداشت ما از وقایع هستن که روی تصمیم گیری ما تاثیر میذارن.

    افکار و تفکرات مختلف در مورد یک موقعیت خاص ؛ انتظارات و رفتارهای متفاوتی رو ایجاد میکنند.

    من مشکل و موضوع شما رو با رویکرد شناختی رفتاری مورد بررسی قرار میدم.

    خلاصه این مساله اینه که با افکار و رفتار های ما سر و کار داره

    ما بنده افکار خود هستیم ؛ هر جور که فکر کنیم همون طور هم عمل خواهیم کرد.

    ما با گذشته و وقایعی که اتفاق افتاده کاری نداریم

    ما زمان حال رو بررسی میکنیم....

    اگر حس میکنی من میتونم براتون کمکی کرده باشم مشتاقم نظرتون رو در مورد خودم و این رویکرد درمانی ( شناختی رفتاری) بدونم....

    چیزی که برای من اهمیت داره سلامت روانی شماست....
    هر چند خیلی دوست داشتم نامزدتون و اون خانم رو هم وارد این ماجرا بکنم. و بهشون کمک بکنم....

    ولی اولویت کاری ما خود شمایین....

    نامزدتون بیش از هر چیزی مردی رو دوست خواهند داشت که سلامت روانی داشته باشه و بتونه بهش دل ببنده و از همه مهمتر بهش اعتماد بکنه
    کاری نداریم به اینکه چه کسی در آینده همسر شما خواهد بود....

    لازم نیست سر خودمون رو کلاه بذاریم.
    امکان داره که خانواده نامزدتون اجازه ازدواج شما رو صادر نکنن !

    پس عاقلانه اینه که شما اول مهارت های زندگی رو یاد بگیرین و بتونین در مقابل مسائل مختلف بهترین تصمیم رو اتخاذ بکنین

    اگر دوست داشتین ادامه بدیم لازمه انتظاراتتون از بنده؛ شیوه درمان ؛ و از همه مهمتر انتظاراتتون رو از خودتون بفرمایین
    پاسخ با نقل و قول

  5. اشتباهم داره زندگیمو نابود میکنه...دیگه واقعا نمیدونم چیکار کنم؟  سپاس شده توسط niloofarabi,sara2,ساراا,طباطبایی

  6. ارسال:14#
    واقعا ممنونم از لطف و کمکتون دوستان. بله صد در صد اول از همه خودم درگیر تحت تأثیر و از طرفی هم تأثیر گذار و میشه گفت درمانگر این داستانم. اما چیزی که من و از همه چیز داره بیشتر آزار میده این بلاتکلیفی و از طرفی تأثیر گذاری نفر سومه. گرچه سلامت روانیه من کاملا روبه نابودیه نه فقط از بابت این اتفاق. دوست دارم بدونم چه راهکاری و پیشنهاد میکنید. سکوت میتونه خوب باشه اما عواقبی هم برای من داره، از طرفی روبرو شدن با نفر سوم و جنگ و جدال هم بنظرم دور از عقله. این وسط یه راهی بایثد باشه. و حداقل راهی واسه اینکه بتونم یه شب بخوابم و خودم رو یادم بیاد. یه مشکل اساسی هم دارم که از خودم خیلی ناراحتم و همین مسبب این شده به خودم به هیچ شکلی بها ندم. واسه مثال الان 2 ماهه شاید اتفاقی تو آیینه نگاه کرده باشم، یا حرکتایی که دست خودم نیست، شاید اگه در طول روز یه لیوان یا یه چیزه کوچیک نشکنم نتونم یجا بشینم. ناخن خوری و کندم موهای پشت سرم، شاید خنده دار باشه ولی همشون و دارم به سختی تجربه میکنم. الان هم چند شبیه شرطی شدم و از دوستم میخوام بیاد من و تو کل شهر بچرخونه بلکه ساعت 3-4 نصف شب که اومدم حداقل تا 6 بخوابم و واقعا ازش خجالت میکشم. من به عمرم این رفتار هارو نداشتم. متأسفانه هیچ قرص و مسکنی هم جواب نداد، به سرحد گیجی میرسم حتی خوابم میبره اما با فاصله 5 دقیقه به 5 دقیقه با استرس شدید از خواب میپرم. یعنی همیشه تاوان انقدر سخته که من از پشیمونی هم فرار کنم؟
    پاسخ با نقل و قول

  7. اشتباهم داره زندگیمو نابود میکنه...دیگه واقعا نمیدونم چیکار کنم؟  سپاس شده توسط سجاد صالحی

  8. ارسال:15#
    sara2 آواتار ها
    سلام به همیاری خوش اومدین
    1.چند وقته از این اتفاق میگذره؟
    2.قبل از این اتفاق رابطتون با نامزدتون چطور بود؟
    3.خانواده ها از دوستی شما اطلاع دارند؟
    4.خانواده ها از این موضوع خبر دارند؟
    5.رابطه شما با نفر سوم تا چه حدی پیشرفت داشت؟فقط به عنوان یه برادر و همدرد یا دوست یا عشق و ...
    6.در حال حاضر نامزدتون چه رفتاری با شما دارند؟
    لطفا به سوالات پاسخ کامل بدین
    بر چهره مسیح روی صلیب و بر لبان چاپلین روی صحنه لبخندیست
    دردهای بزرگ را نمیتوان گریست...
    پاسخ با نقل و قول

  9. اشتباهم داره زندگیمو نابود میکنه...دیگه واقعا نمیدونم چیکار کنم؟  سپاس شده توسط niloofarabi,ساراا,سجاد صالحی,طباطبایی

  10. ارسال:16#
    حدودا یک سال ونیم پیش رابطم با نفر سوم نزدیک تر شد و صمیمیت بیش از اندازه و تا 3 ماه پیش که همه چیز تموم شد. رابطه من و نامزدم خیلی خوب بود. بله خانواده ها می دونن هم رابطمون رو هم این اتفاق رو. رابطم با نفر سوم تا جایی پیش رفت که من خیلی کمک های بی مورد و کارای زیاد از حدی انجام میدادم. و این واسه همون حس رفاقت معمولی بود. ولی کم کم اون تونست خودشو تو رابطه ی من و نامزدم جا کنم. ازون میآورد میگفت من عصبانی میکرد زیرابش و میزد خوب تو شرایطی که مثلا من با نامزدم کم و بیش قهر بودم این خانوم شروع میکرد من و به تحریک علیه نامزدم که واقعا دست خودم نبود اما منم دیگه ادامش نمیدادم چون به نامزدم اعتماد داشتم. عشق نبود اما با اشتباه من تهدید اونم شروع شد نه با گویش بد اما می گفت میره میگه و ازین حرفا که منم مجبورم نقش آدمی که دوست داررو بازی کنم تا بتونم کم کم تمومش کنم. اما اون نذاشت.و فهمید داره تموم میشه همه چی با خودش عهد کرد نذاره من و ناحزدم هم باهم باشیم. رفتار نامزدم الان که تو جدایی هستیم و اصلا حرف نمیزنم خودش یه شبابب یهو اس ام اس میده حالا بسته به حالش یا نفرین یا دلتنگی یا عکس یا خاطرمون یا ببخشید فحش شاید. اما هنوز با اون خانم در ارتباطه و تقصیری هم نداره... بالاخره حس خانماست فکر کنم چون من از استارت دوباره میگم اون از فتنه و گذشته اما به حرفای بیشتربها میده.
    پاسخ با نقل و قول

  11. اشتباهم داره زندگیمو نابود میکنه...دیگه واقعا نمیدونم چیکار کنم؟  سپاس شده توسط sara2,سجاد صالحی

  12. ارسال:17#
    نقل قول نوشته اصلی توسط Faryad azar نمایش پست ها
    واقعا ممنونم از لطف و کمکتون دوستان.
    یه مشکل اساسی هم دارم که از خودم خیلی ناراحتم و همین مسبب این شده به خودم به هیچ شکلی بها ندم.
    واسه مثال الان 2 ماهه شاید اتفاقی تو آیینه نگاه کرده باشم، یا حرکتایی که دست خودم نیست، شاید اگه در طول روز یه لیوان یا یه چیزه کوچیک نشکنم نتونم یجا بشینم.
    ناخن خوری و کندم موهای پشت سرم،
    متأسفانه هیچ قرص و مسکنی هم جواب نداد، به سرحد گیجی میرسم حتی خوابم میبره اما با فاصله 5 دقیقه به 5 دقیقه با استرس شدید از خواب میپرم. یعنی همیشه تاوان انقدر سخته که من از پشیمونی هم فرار کنم؟
    سلام...
    دوست دارم اسم کوچیکتون رو بدونم ! البته اگر ممکن هست...
    من تو پست قبلی هم گفتم که اولویت کاری و هدف من صرفا "سلامت روانی خود شماست"
    من تعدادی از کلمات و جملاتی رو که گفتین به نوعی برجسته کردم...

    گفتین که یه مشکل اساسی هم دارین . درسته؟
    حس میکنم این مشکل بیشترین تاثیر رو تو رفتار و افکار و هیجانات و احساستون داره
    دوست دارین این مساله رو با هم بررسی کنیم؟


    به روان شناس و یا روانپزشک مراجعه کردید یا نه؟ این قرص هایی رو میخوردین چه چیزی بودند و کی بهتون تجویز کرده بود؟
    پاسخ با نقل و قول

  13. اشتباهم داره زندگیمو نابود میکنه...دیگه واقعا نمیدونم چیکار کنم؟  سپاس شده توسط niloofarabi,sara2,طباطبایی

  14. ارسال:18#
    اسمم فریاد هستش. بله فکره خوبیه اینم مشکل بدیه. برای خواب آلپروزولام و طول روز هم کلردیازپوکساید و یه سری آرامشبخش گیاهی. دکتر دوبار اقدام کردم، اما بیشتر از شرایط روحیم شرایط مادی و دوره های یکسال و دوسال درمان براشون مطرح بود که من بازم قبول کردم اما طی جلاست اول تا سوم فقط حرف زدم و هیچ راهی جلوم نذاشتن. و میگفتن فعلا خودتو خالی کن. من مشکل خودم رو کامل میدونم و الان پی درمانم نه تشخیص. و اینکه من نیاز به کسی داشتم که فقط گوش نکنه. اما همین امروز مسئله یکم سبک تر شد من به نامزدم گفتم دیگه کشیدم عقب تا خودش گذشتم و رفته رفته پاک کنه و برگرده و فرصت بده نه اینکه با گذشته ی من زندگی کنه.
    پاسخ با نقل و قول

  15. اشتباهم داره زندگیمو نابود میکنه...دیگه واقعا نمیدونم چیکار کنم؟  سپاس شده توسط سجاد صالحی

  16. ارسال:19#
    نقل قول نوشته اصلی توسط Faryad azar نمایش پست ها
    اسمم فریاد هستش. بله فکره خوبیه اینم مشکل بدیه. برای خواب آلپروزولام و طول روز هم کلردیازپوکساید و یه سری آرامشبخش گیاهی. دکتر دوبار اقدام کردم، اما بیشتر از شرایط روحیم شرایط مادی و دوره های یکسال و دوسال درمان براشون مطرح بود که من بازم قبول کردم اما طی جلاست اول تا سوم فقط حرف زدم و هیچ راهی جلوم نذاشتن. و میگفتن فعلا خودتو خالی کن. من مشکل خودم رو کامل میدونم و الان پی درمانم نه تشخیص. و اینکه من نیاز به کسی داشتم که فقط گوش نکنه. اما همین امروز مسئله یکم سبک تر شد من به نامزدم گفتم دیگه کشیدم عقب تا خودش گذشتم و رفته رفته پاک کنه و برگرده و فرصت بده نه اینکه با گذشته ی من زندگی کنه.
    سلام...
    احسنت به شما فریاد جان...
    اینکه درمانگرانتون 2-3 جلسه رو صرفا به بررسی مشکل پرداختن و شما خودتون رو کاملا خالی کردید و به اصطلاح تخلیه هیجانی شدید کاملا منطقی و معقول هست....

    در درمان شناختی رفتاری درمانگر تا 2-3 جلسه تشخیصی انجام نمیده ... همونطور که بنده هم فعلا تشخیصی انجام ندادم و فعلا دارم مشکلتون رو بررسی میکنم.... ولی بعد 2-3 جلسه ایشون هم باید رویکرد درمانشون رو کاملا براتون تشریح میکردن و هم اینکه مشکلتون رو با تشخیص اولیه براتون بیان میکردن و هم اینکه براتون میگفتن که مدت درمان محدود هست و شما با این مشکل نیاز به چند جلسه مشاوره دارین....


    البته چیزی که مهم هست اینه که تدام جلسات درمان به چند تا مولفه وابسته است...
    مثلا نوع مشکل ؛ عمق مشکل و مهمتر از همه میزان همکاری مراجعه کننده

    چیزی که من برداشت کردم شما همکاری بسیار بالایی دارین و مشتاق هستین که مشکلتون واقعا و ریشه ای بررسی بشه . درسته؟

    در مورد اقدامتون من با شما موافقم...
    میخواستم همین جلسه بهتون پیشنهاد بدم که با نامزدتون صحبت بکنین
    بهشون بگین که ما هفت ساله که به همدیگه وابسته شدیم.
    همدیگه رو دوست داریم
    و مهم تر از همه اینکه همدیگه رو برای ازدواج انتخاب کردیم....

    ولی مشکلات و اتفاقاتی که افتاده من مقصر بودم و به نوعی ناخواسته وارد یک بازی شدم که الان هم از خودم دلگیر و ناراحتم....

    باهاش به یک توافق کلی برسی تا یک ماه به همدیگه وقت بدید تا کاملا آگاهانه و منطقی همدیگه رو آنالیز بکنین و ببینین که آیا واقعا به درد هم میخورین یا نه!!!
    و مهمتر از همه اینکه تو این مدت شما هم سعی کنین که مشکلاتی رو که باهاش سردرگریبان هستین رو از جلوی راهتون بردارین.....
    خودتون رو بشناسین و در آینده مرد خوبی برای همسرتون باشین....

    همین....
    نظر خودتون چیه؟

    آقا فریاد منظورتون از مشکل اساسی تون رو من متوجه نشدم.... دوست دارم بیشتر توضیح بدید...
    پاسخ با نقل و قول

  17. اشتباهم داره زندگیمو نابود میکنه...دیگه واقعا نمیدونم چیکار کنم؟  سپاس شده توسط anahid,niloofarabi,طباطبایی

  18. ارسال:20#
    بله صد البته که روش اون عزیزان درست بوده، اما تو شرایط روحی من کار ساده ای نبود که بخوام با صبر به جلسات ادامه بدم. اما اگه دکتر مناسبی پیدا کنم حتما مشاوره میگم اما شرایط رفت و آمد تا دکتر قبلی رو هم ندارم. امروز کلا گوشیم و آف کردم و حدودا دو روزه چندتا پیام از نامزدم دارم که جواب ندادم، نه ازین بابت که قصدی داشته باشم و با هدف، واقعا کشش ندارم و یکمی دلخورم. اما این شرایط برای من خیلی سخت تره. کاملا دنیام داره جا به جا میشه.
    پاسخ با نقل و قول

  19. اشتباهم داره زندگیمو نابود میکنه...دیگه واقعا نمیدونم چیکار کنم؟  سپاس شده توسط سجاد صالحی

صفحه‌ها (3): صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •