تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




نا امیدی از خودم! از زندگی! زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:مرسده نیایش
آخرین ارسال:سجاد صالحی
پاسخ ها 38

صفحه‌ها (4): صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 234

نا امیدی از خودم! از زندگی!

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:31#
    نقل قول نوشته اصلی توسط سجاد صالحی نمایش پست ها
    سلام
    فکر نمیکردم به این زودی خودتون رو ببازین....

    واقعا نمیدونم چی بگم...
    پاسخ با نقل و قول

  2. نا امیدی از خودم! از زندگی!  سپاس شده توسط سجاد صالحی

  3. ارسال:32#
    سلام
    خوب شد تشریف آوردین....

    میخواستم بدونم تکالیفی رو که بهتون داده بودم رو انجام میدین؟
    رفتین پیش روانپزشک؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. نا امیدی از خودم! از زندگی!  سپاس شده توسط nafasebahar,niloofarabi

  5. ارسال:33#
    سلام
    نه،نرفتم......
    پاسخ با نقل و قول

  6. نا امیدی از خودم! از زندگی!  سپاس شده توسط سجاد صالحی

  7. ارسال:34#
    سلام...

    یه سوال؟
    امکانش هست بفرمایید علت عدم مراجعتون به روانپزشک چی هست؟
    ویرایش توسط سجاد صالحی : 2015_02_21 در ساعت 09:46 دلیل: با تشکر از clinical psychologist عزیز
    پاسخ با نقل و قول

  8. نا امیدی از خودم! از زندگی!  سپاس شده توسط niloofarabi

  9. ارسال:35#
    سلام
    شما اوایل به من میگفتین افسردگی ندارم،با اینکه من خودم اینو احساس میکردم.....ولی هنوز یک قدم از تکالیف رو بر نداشتیم که گفتین من اینطور نتیجه نمیگیرم و حتما باید دارو درمانی داشته باشم....شما جای من بودین قبول میکردین؟دوست دارم بدونم توی افکاری که براتون نوشتم چی فهمیدین که نظرتون تغییر کرد؟
    من تصور میکردم توی این تکالیف قدم به قدم واقعا یک چیزایی تغییر میکنه و به نتیجه میرسم...شایدم یک آزمون بود که نظر نهاییتون رو بدین؟!!!من از شنیدن واقعیت ناراحت نمیشم...
    همزمان داشتم دنبال یک روانشناس خوب میگشتم که حضوری پیشش برم ولی کلا این تصور برام به وجود اومد که اونم نمیتونه کمکم کنه؟یعنی روانشناسان صرفا نمیتونن کمک کنن و دارو کمک میکنه؟من که اینطور فکر نمیکنم!
    جدا از این حرفا من با دارو درمانی مخالفم... این چیزا به نظرم قدم آخر برای هر کسی میتونه باشه...

    ممنونم...
    پاسخ با نقل و قول

  10. نا امیدی از خودم! از زندگی!  سپاس شده توسط سجاد صالحی

  11. ارسال:36#
    سلام...

    من از اینکه تصمیم گرفته بودید به روان شناس مراجعه کنین خیلی خوشحال شدم...
    مرسده نیایش عزیز....بهتر بود بجای اینکه بی نتیجه مشاوره رو ترک کنین احساسات و انتظاراتتون رو به من میگفتین....در اینصورت پیمودن راه برای هر دوی ما راحت میشد...

    ولی در مورد افکارم پرسیدید...
    من از اول هم بهتون گفتم هدف ما صرفا کمک به شماست...
    اینکه شما در انجام تکالیف رغبت لازم رو نداشتین دلیل اصلی من برای پیشنهاد دارو درمانی بود....

    تا جایی که یادم هست من نگفتم که راه حل مشکل شما صرفا دارو درمانی هست....
    در ضمن بنده نگفتم که شما افسردگی دارین.....اینکه شما در این برهه زمانی با مشکلات مختلفی دست و پنجه نرم کردید و خواسته یا ناخواسته درگیر برخی مسائل شدید قطعا در روحیات شما تاثیر گذار بوده و هست....
    هدف اینه که شما بتونین از پس مشکلات بر بیاین و سلامت روانی خودتون رو حفظ بکنین.....
    شما وقتی که از لحاظ روانی در شرایط خوبی باشین میتونین به پدرتون انرژی لازم رو برای بهبودی بدید....بتونین ادامه تحصیل بدید... بتونین روابط اجتماعی تون رو بهبود ببخشین...

    من هنوز از شما تست افسردگی نگرفتم....
    من هنوز از نزدیک با شما مراوده نداشتم تا رفتارتون رو بررسی بکنم....

    امکانش هست برام علت مخالفتتون با دارو درمانی رو توضیح بدید ؟
    پاسخ با نقل و قول

  12. نا امیدی از خودم! از زندگی!  سپاس شده توسط nafasebahar,niloofarabi

  13. ارسال:37#
    سلام
    شما خودتون مشاوره رو بی نتیجه دیدید و گفتید باعث سردرگمی میشه ..
    دلیل درست انجام ندادن تکالیف رو درست متوجه نشدید .. من تمام سعی خودم رو کردم..واقعا دست خودم نیست .. از من چطور انتظار دارید!! من فکر میکردم دارم درست انجام میدم..


    ...بگذریم...
    از دارو درمانی خوشم نمیاد وقبولش ندارم..همین..به نظرم آخرین گزینه برای افرادیه که به آخر خط رسیده..من اینطور نیستم!!
    پاسخ با نقل و قول

  14. نا امیدی از خودم! از زندگی!  سپاس شده توسط سجاد صالحی

  15. ارسال:38#
    سلام...خوبین؟
    مساله ای نیست... هر طور که راحتین....
    پس دوباره این ارسال بنده رو بخونین و نظرتون رو در مورد تکالیفی که بهتون داده بودم رو بطور خلاصه بفرمایین تا باهم در مورد نحوه انجام تکالیف به نکته مشترکی برسیم...

    نقل قول نوشته اصلی توسط سجاد صالحی نمایش پست ها
    سلام....

    اینکه اینجا محیط مجازی هست و مشکلات خاص خودش رو داره معقول هست و ضمنا هیچگاه نمیشه با مشاوره حضوری قیاس کرد. پیشنهاد میکنم حتما مشاوره حضوری هم داشته باشین.
    در مورد کلیپ جمله ای نوشته بودید که من متوجه منظور شما نشدم....دوست دارم نظرتون رو در مورد کلیپ کمی بازتر بکنین...و همچنین چه برداشتی از منظور بنده داشتین...

    از اینکه بالاخره افکارتون رو نوشتین خیلی خوشحالم...
    مسیر رو برای بنده و خودتون مشخص کردید...

    من میخوام یه پل بزنم به تاپیک های گذشته و یه جمع بندی داشته باشیم از نتیجه...
    اینها کلیاتی از شکایات شما هستند...
    " از خیلی چیزا میترسم ؛الان اینقدر بی دغدغه شدم که احساس میکنم تو این دنیا گم شدم؛ مریضی بابا روز به روز داره پیشرفت میکنه، فکر نکنم تا یکسال دیگه دوام بیاره؛همیشه بجز درس خوندن کار دیگه ای نداشتم٬به خاطر همین سردرگمم٬نمیدونم به چی علاقه دارم؛میترسم در مورد کلاسهای علمی ذهنم کشش سابق رو نداشته باشه٬چون واقعا هیچی یادم نمیاد؛تو این هفته یک سرگرمی هنری برای خودم پیدا کردم ولی گذاشتمش کنار٬ تنها چیزی که حس میکنم بلدم ولی حوصلش رو ندارم؛هر موقع میخوام از خونه بیرون برم٬ آماده میشم ولی همش استرس دارم٬نمیدونم چی باعث میشه٬ممکنه تا یک ساعت همونطور آماده یک گوشه بشینم و فکر کنم که برم یا نرم٬ اکثرا تصمیم میگیرم نرم چون استرس مانعم میشه٬ همش دلم شور میزنه؛اون لحظه میترسم اگه برم از یه چیزی پشیمون بشم؛هر موقع بیرون باشم لحظه شماری میکنم برگردم خونمون٬همش دلم شور میزنه٬ میترسم اگه نباشم یک چیزی رو از دست بدم؛وقتی بیرونم همش این فکر باهامه که الان میافتم زمین و یه جاییم میشکنه٬ میترسم یکی خودم یا کیفم رو بدزده
    احساس میکنم رفتار اطرافیان همه از روی ترحمه٬ همه پشت سرم حرف میزنن٬ احساس میکنم هیچکس دوستم نداره؛احساس میکنم من تو رویا زندگی میکنم ؛احساس میکنم از این رویا بیرون آمدم و دارم زندگی واقعی رو میبینم و بهم شک وارد شده"


    ولی این قسمت از حرفاتون به نظر من یه کور سوی امیدی رو جلو پامون میذاره...
    دوست دارم اینها رو با دقت و ظرافت خاصی بخونین....
    چرا که اهداف درمان و تمام انتظاراتتون در همین جملات نهفته است....
    "دیگه از بی دغدغه بودن خسته شدم دوست دارم سراغ یک چیزی برم که از این حالت بیرونم بیاره؛ دوست دارم شاد زندگی کنم....بالاخره منم باید با مشکلات پیش برم...زندگی همینه میدونم....؛با خودم میگم یعنی سهم من از زندگی چی بود٬ دهه ی بیست زندگیم و اوج جوونیم رو دارم از دست میدم٬ از این دهه چند سال بیشتر نمونده٬ دوست دارم از این سالا خوب استفاده کنم٬ دوست ندارم الکی از دست برم٬ دوست دارم بعدها راضی باشم و افسوس نخورم"

    من اگر بخواهم همه مشکلات تون رو در یک کلمه بگنجونم چیزی جز بد تنظیمی هیجان نیست!!!!
    همه ما در طول زندگی با مسائل مختلفی رو برو میشیم که به نوعی ما و ذهنمون رو برای مدت ها درگیر خودشون میکنن...
    استرس ؛ اضطراب؛ ترس ؛ نگرانی ؛ خوشحالی ؛ افسوس ؛ غم ؛ ناراحیت؛ شوق؛ شور ؛ نا امیدی؛ امید و ....اینها همه اون چیزی هستن که برامون بدست میاد....(هیجان)

    انسان همه هیجان ها رو در موقعیت های مختلف بکار میگیره ولی چیزی که مهم است اینه که این هیجان ها باید با استرسور یا اتفاقی که افتاده تناسب داشته باشه....

    اگر برای دوستت هدیه بخری انتظار نمیره که بشینه و گریه بکنه ؛ همچنین انتظار نمیره که برای روزها از شعف و خوشحالی نتونه بخوابه...

    تکلیفی که بهتون میدم اینه که به مدت دو روز صرفا در لحظه زندگی بکن....
    وقایع رو با جزئیاتش تو یه دفترچه یاداشت بکن و قبل از خواب مرورشون بکن...

    مثال
    ساعت 10 صبح رفتم بیرون........همزمان دلشوره داشتم ولی اجازه ندادم روی تصمیم بیرون رفتنم تاثیر بذاره.....خریدهامون کردم و برگشتم....

    در پس تکلیفی که بهتون میدم مسائلی مخفی است...
    اینکه شما نسبت به احساستون آگاه تر خواهین شد و ضمنا با این تکلیف در لحظه زندگی میکنین....
    بهترین احساس ها و هیجانها اونهایی هستن که در لحظه اتفاق بیفتن و ذهنمون رو درگیر خودشون نکنن...

    اگر هیجانها کنترل نشن میتونن بر حوادث بعدی و مسائل دیگر هم تاثیر بذارن...........فقط ازتون میخوام که اجازه ندید احساس و هیجانتون که به یک مساله به وجود اومده بود برای مسائل دیگه تاثیر بذاره...

    دومین تکلیف من به شما اینه که در طی این دو روز قبل از اینکه بخواهین کاری رو بکنین حتما موقعیت رو به نفع خودتون تغییر بدید؛ طوری که هیجان و احساس دلخواهتون رو بتونین بروز بدید...
    مثلا اگر از بیرون رفتن میترسین هدفتون رو از بیرون رفتن مشخص بکنین و مسیر مشخصی رو طی بکنین...ترسهاتون رو بنویسین و یک نمره از 0 تا 100 به اون ترس بدید تا بدونین که قدر معقول و منطقی هستند
    اون موقع همه هیجانهای شما در سطحی که دلتون میخواهد تراز میشن...

    ترس های غیر منطقی رو نا خودآگاه پس میزنین و در مورد اونهایی که معقول هستن ، پیشگیری های لازم رو انجام میدین

    سومین پیشنهاد بنده هم اینه که سعی کنین خودتون رو ملزم بکنین تا به جامعه برگردید....
    فعالیت های ورزشی ؛ میهمانی ها ؛ صله رحم و دور هم جمع شدن ها و ....



    ولی یه مساله مهم که لازمه تاکید بشه اینه که همه این مسائل و مشکلات به یکباره و یک شبه براتون به وجود نیومدن که بخواهند به یکباره حذف بشن....
    پس کمی حوصله به خرج بدید
    تلاشتون و همچنین امید به بهبودی تون رو بیشتر بکنین

    من مدت زمان لازم برای انجام تکالیف شما رو کاهش دادم تا بتونین با شور و شوق بیشتری اونها رو انجام بدید
    درسته که مشاوره حضوری این امکان رو میده که با جزئیات بیشتری مسائل رو عنوان بکنین ولی این رو بدونین این جزئیات سر نخ های مهمی هستن...
    شاید اگر مشاوره حضوری بود و شما با تمایل بیشتری مسائل رو عنوان میکردید این فاصله زمانی به یک جلسه محدود میشد و ما چند روز جلوتر بودیم....

    در لحظه زندگی کن.
    پاسخ با نقل و قول

  16. نا امیدی از خودم! از زندگی!  سپاس شده توسط niloofarabi

صفحه‌ها (4): صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 234

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •