تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




مشکلات با خانواده زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:banooye sharghi
آخرین ارسال:banooye sharghi
پاسخ ها 11

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

مشکلات با خانواده

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام،روزتون به خیر و شادی..من نیلوفر هستم،21 سالمه،و ساکن منطقه 1 هستم از یه خانواده ی متوسط که 4 نفریم ( مامان بابام و برادر 13 ساله ام)..
    تحصیلات والدینم دیپلمِ و خودم هم طراحی داخلی میخونم..
    موضوع اینه که من وقتی خودم رو با بقیه دوستام مقایسه میکنم حالم خیلی بد میشه!! من 21 سالمه نمیگم خیلی بزرگ شدم اما اونقدر بچه نیستم که دیگه واسه هرچیزی از مامان بابا اجازه بگیرم!! تا یه پارک که برای پیاده روی میخوام برم باید اجازه بگیرم!! یا مثلا کافیه 10 دقیقه از کلاس دیر برسم خونه...خب من دوستام رو میبینم که همش با همن،یا بیرونن یا مهمونین...اما من همش تو خونه ام!  من حتی هنوز تنها وبه سلیقه ی خودم نمیتونم لباس برای خودم بخرم..هنوز در مقایسه با هم سن و سالام خیلی از جاها رو بلد نیستم یعنی بیرون اگه تنها جایی باشم میترسم گم شم به خاطراینکه جای زیادی اجازه ندارم برم!! و تمام اینها اعتماد به نفسم رو اورده پایین..
    مامانم واقعا منو عصبی میکنه و راستش رو بخواین من کوچکترین احساس و علاقه ای بهش تو خودم نمیبینم..

    حدود 6 ماهه با پسری دوست شدم و همون هفته ی اول به مامانم گفتم بلکه شاید یه کم بتونم باهاش(با مامانم)  صمیمی تر شم!!
    اما اینکارم اوضاع رو خیلی بدتر کرد و این محدود کردناش خیلی بیشتر شد!! اون پسر رو هم اجازه داده بهم هر 10 روز یه بار یه ساعت ببینمش (اونم چون پسره از فامیلهای دور خودش بود و میشناختش!!)
    خلاصه ی مطلب اینکه الان 1 ماهی میشه احساس میکنم دارم مریض میشم..شبها خوابم نمیبره!طی روز اصلن تمرکز ندارم و کوچکترین صدای بلندی به شدت عصبیم میکنه!!دستام یه وقتایی میلرزه! همش تو اتاقمم و گریه میکنم با خانوادم غریبه شدم...واقعا تنها دل خوشیم دوست پسرمه..اما من خسته شدم از این وضع نمیدونم تا کی باید واسه هرچیزی اجازه بگیرم..منم دلم میخواد با دوستام وقت بگذرونم دلم میخواد این سالها رو که بهترین سالهای زندگیه با خوشی و هیجان و...بگذرونم نه اینجوری...دلم میخواد ارزشم به عنوان یه آدم بالغ حفظ بشه...
    ببخشید اگه زیاد نوشتم...دلم خیلی پر بود... مرسی از وقتتون
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام دوست عزیز
    به همیاری خوش اومدین

    خب فدات شم خیلی از دوستای منم با اینکه یک یا دوسال از شما کوچیکترن هنوز جایی رو بلد نیستن ک بخوان تنهایی برن...یا هنوز پدر یا مادرشون لباس براشون انتخاب میکنه
    پس این فقط مشکل شما نیست خیلی ها هم همین مشکل رو دارن...

    منم مثل شما بودم....ی مدتی هر کسی از خانواده ام هرچی میگفت با عصابیت جوابشو میدادم...بد خواب شده بودم....
    دوست من هر کسی زندگی خودشو داره...نمیگم مادروپدرن کار درستی میکنن....
    خب شما میتونی با مادرت بری پیاده روی...با مادرت بری بیرون...اینجوری میتونی اعتمادشو جلب کنی ک مادر من خودم میتونم بیرون تنها برم و هیچ اتفاقی برام نیوفته...
    اگه بنا به هر دلیلی دیر میرسی خونه بشین قشنگ براشون توضیح بده....اگه باور نکردن بگین ی روز خودتون بیاین ببینین....
    ی خواهش ازت دارم....اینو ب عنوان ی دوست بهت میگم...نصیحت نیست ..تجربه است...با اون پسر دوستیتو تموم کن...میدونم احتیاج به دیده شدن و اینکه بهت محبت و توجه کنن داری ولی این راهش نیست...

    موفق باشی
     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    rahaii آواتار ها
    سلام دوست عزيز به همياري خوش آمدين:

    از كي مادرتون اينطوري با شما برخورد ميكنند؟ با خود ايشون در اين مورد حرف زدين؟ اگر بله چه جوابي دادن؟ دوستاتون رو مادرتون از نزديك ديدن؟ قصد اين آقا از اين رابطه چيه؟ رفتار مادرتون با برادرتون چطوره؟ 
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    ممنون از خوش آمد گویی
    آخه من چقدر و تا کی با مامانم برم بیرون؟؟ واقعا از دوستام خجالت میکشم دیگه.. مامان من گفتم که از وقتی یادمه اینجوری بود..منتها قبلا خودمو توجیه میکردم میگفتم خب بچم و مثل بقیه!! اما وقتی زمان گذشت دیدم شرایط من همونطوری مونده اما بقیه خیلی فرق کردن..خیلی _بزرگترانه باهاشون برخورد میشه_..دوستامم تقریبا میشناسه اما مثلا میگه:نه!! که چی بشه حالا همو ببینین؟؟؟... انگار که اینکار خیلی غیر نرماله!
    رفتارش با برادرم  زمین تا آسمون فرق داره با من..اونو یه جور دیگه دوست داره! 
    من با خودش اصلا حرف نمیزنم ! نه تازگیا کلا ما رابطه ی خیلی سردی داشتیم و داریم! شاید باورتون نشه اما ما عید به عید همدیگرو بغل میکنیم و یه روبوسی میکنیم!!!
    آدم اهل منطق نیست تا سر حرف باز میشه همش جبهه میگیره و میخواد حرف خودشو به کرسی بنشونه!
    اون پسر هم خودم تلاش کردم تموم کنم اما ول نمیکنه میگه دوستت دارم و تو رو موقتی نمیخوام و چون شرایط من اینجوری بود حتی مادرش زنگ زد به مامانم که بیان و قضیه رو رسمی کنن اما پدرم  مخالفت کرد که حالا زوده و ... بنابراین فعلا اینجوری با من مونده به امید آینده!!
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    مامان خودم اومد جلوی چشمام....
    جبهه گرفتناش...دوست داشتن بیشتر داداشم....خودش با دوستاش میرفت بیرون ولی من نه باید می موندم خونه...

    من تنها کاری ک کردم خودم این بود خودمو با کارام بهش نزدیک کنم..
    مثلا من مامانم روی حجاب و آرایش منم سعی کردم یکم مثل اونجوری اون میخواد بشم....هرچند از اولم بیشتر حرف اونارو قبول میکردم...

    بابت اون اقا پسر..بهش بگو تا وقتی ک رسمی نشده علاقه ای نداری ک این رابطه رو  ادامه بدی...
    من خودم مامان و بابام در جریان بودن..یادم میاد بابام نمیذاشت برم بیرون...یا مامانو بابام دیدشون نسبت به من عوض شده بود....
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    من رابطه ام رو با دوست پسرم تموم کردم...
    ساعت های سختی رو میگذرونم... 2 شبه تا صبح گریه میکنم..
    برام دعا کنین خدا کمکم کنه این وضعیت رو تحمل کنم و این روزا رو پشت سر بذارم..
    سخته...خیــــــــلی سخته....
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    افرین دوستم
    خوب کاری کردی...
    اصلا نگران این نباش ک دیگه کسی نمیاد سراغت و .....از این حرفای صدمن ی غاز دخترا....
    اولش عادیه...ی مدت میگذره و بعد عادت میکنی..درست مثل وقتی ک به اون پسر عادت کردی...
    میدونم سخته....

    میتونی واسه اینکه اروم بشی نماز بخونی...قران بخونی...شعار نمیدم...واقعا تاثیر داره...

    بازم منتظر شنیدن خبرای خوبی از طرف هستم
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    banooye sharghiجان سلام:
    باتشکرازنظراتی که جنابsungift143داده من هم با این نظرات موافقم از شما میخوام راجع به پدر ومادرتون کمی بهترفکر کنید هیچ کس مثل اونا دلشون برای شما نمیسوزه بهتره شما مادرتون رو همدملحظه های تنهایی بدونی سخته ولی اگر نامه ای به مادرتون بنویسیدودر اون ازمشکلاتت باایشان صحبت کنیدوبعداینکه از ایشون بخواهید که بشینه باشما درمورد مسائلتون صحبت کنه هیچ کس مثل اون نمیتونه الان به دردت بخوره چون الان تو نیاز به محبت مادرانه داری واگر ازت انتقاد کرد سریع ناراحت نشو اول فکر کن بعد نظرت رو در این باره بهاون بگوهیچ چیز مثل صحبت کردن مشکلاتت روحل نمیکنه بلکه بدتر هم می شهسعی کن با مامان بابات به مشورت بشینی حداقلش اینه که حرفاتونو به هم زدید موفق باشی
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    دوست عزیز saraebi ممنون ولی من دخترم....جناب نیستم
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    sungift:ممنونم ازتون...چیز زیادی الان نمیتونم بنویسم حال و روز خوشی ندارم...اما حتما دوباره باهاتون صحبت میکنم...
    یه سری خاطرات از مغز آدم بیرون نمیره و دلتنگی که دیگه از همه بدتر...
    به هر حال از اینکه با "بودنتون" و صحبت هاتون بهم دلگرمی میدین واقعا ممنونم...هیچوقت فراموش نمیکنم..
    saraebi: البته که همینطوره...منتهی یه کم گنگم..! نمیدونم چرا انقدر کلافه ام... فقط میدونم به زمان احتیاج دارم..
    از راهنمایی شما هم ممنونم..رو حرفهاتون فکر میکنم...
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •