تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




کمک به همسرم؛ به نظرم افسرده هست زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:آزاده69
آخرین ارسال:محسن عزیزی
پاسخ ها 11

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کمک به همسرم؛ به نظرم افسرده هست

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    باسلام من شوهرم و من هردو هم سن هستیم۲۴ساله ۳ساله ازدواج کردیم و یه دختر۳ماهه داریم جدیدا شوهرم خیلی گوشه گیر و ساکت و بی ذوق و نا اممید هست . هنوز سربازیشو نرفته وتا الان درس میخوند پسر زحمتکشی هست از اوایل بچگی کار میکرطه و الان خونه و ماشین داره و درآمد خوبی هم.داریم . کلااز زندگی میگه لذت نمیبرم فکر میکنه اونقدر که در حق بقیه خوبی میکنه کسی تو موقعیتش که بشه فقط به منافع خودشون فکر میکنن و نامردن. در صورتیکه خودش واقعا آدم دست بخیر و از ناراحتیه بقیه خیلی داغون و ناراحت میشه. قبلا میگفت میخوامبرم تو نظام . الان که لیسانسشو گرفتته و زمان رفتن به سربازیش هست میگه دووست دارم برم سربازی و بمونم تا همونجا بمیرم.میخوام اونجور مرگی داشته باشم تا نام خوبی ازم بجا بمونه و کل خانوادم و اطرافیانم از مرگم سود ببرنو منفعتش به اونا برسه . زندگی کردن رو میگه یعنی گناه کردن . میگه دوست دارم هرچی زودتربمیرم.چون موندنمون بیشتر گناه کردنه. هیچ وقت درددل نمیکنه با من تا۱۰شب که سرکاره تا میاد تا وقت خوابش پایه آهنگ و کامپیوتره بهدشم که میخوابه خیلی کم پیش میاد با بچش حرف بزنه و بغلش کنه درصورتیکه همه اطرافیانم از بامزه بودن دخترم کلی باذوققق میان دخترم رو بغل میکنن و راش میبرن . منم اوایل از کم توجهیهاش ازش گله کردم اینکه اصلا بعد.زایمان یه دسته گل نخرید و یه کادو برام نگرفت و تو بچه داری خیلی بی تفاوته و کمکم نمیکنه. هرچند خودم اوایل زایمان به خاطر این کاراش خیلی دلگیر و ناراحتم . لطفا راهنماییم کنید با همسرم چطور رفتار کنم تا حالش بهتر بشه کلا خیلی کم صحبت شده با منم سرد شده و رابطه جنسیمون کمه. نسبت به مجردیش خیلی کم خوراک و لاغر هم شده.خودش دیروز باهاش میحرفیدم میگفت کلا از هیچ چیز زندگی لذت نمیبرم .حتی وقتی بچه رو بغلش میدم انگار لذت نمیبره و زود میخواد بده بغلم . راستی اون بچه نمیخواست و میگفت خلع بچه رو تو زندگیم احساس نمیکنم اما بعد اینکه دکتر رفتیم واسه جلوگیری و چکاپ گفتن جلوگیری بیشتر رو صلاح نمیدونن و این شد که تصمیم به بچه دار شدن گرفتیم اما ته دل شوهرم بهنظر زود بود واسه اومدن بچه. الانم واسه رفتن به سربازی داره اقدام میکنه. منتظر راهنماییاتون هستم
    ویرایش توسط محسن عزیزی : 2015_02_01 در ساعت 13:04 دلیل: عنوان
    پاسخ با نقل و قول

  2. کمک به همسرم؛ به نظرم افسرده هست  سپاس شده توسط nafasebahar,ساجده

  3. ارسال:2#
    yas64 آواتار ها
    سلام آزاده خانم به همياري خوش اومديد
    عزيزم به چندتاسوال جواب بدين تا بهتر دوستان راهنمايي كنند
    نحوه آشنايي و ازدواجتون چطور بوده؟
    آيا ابتداي ازدواج هم همين حالت روحي رو داشتن؟
    روحيه شما چطوره ؟
    به مشاور يا پزشكي مراجعه كردين؟
    رابطش با افراد خانوادش و دوستان و آشنايان چطوره؟
    با اينكه سربازي نرفتن منبع درامد ايشون چي هست؟
    آيا مشكلي پيشامد كرده كه ايشون دچار اين حالات روحي شدن؟
    چقدر از وقتتون رو صرف تفريح و مسافرت ميكنيد و يا قبلا چقدر تفريح و سرگرمي داشتيد؟
    ویرایش توسط yas64 : 2015_01_28 در ساعت 13:07
    همیشه سخت ترین نمایش به بهترین بازیگر داده میشود
    شاکی نباش شاید تو
    بهترین بازیگر خدایی ...!
    پاسخ با نقل و قول

  4. کمک به همسرم؛ به نظرم افسرده هست  سپاس شده توسط nafasebahar,niloofarabi,samin s&s,محسن عزیزی,ساجده

  5. ارسال:3#
    سلام عزیزم. ما باهم دخترعمو پسرعمو هستیم اما اوایلش اون از من خوشش میومد بعد باهم تایه سالی با هم پیام میدادیم بعد یه سالی به اسم بودیم و یه سال عقد و الانم سه سال میشه باهم زندگی میکنیم. کلا اون دوران خیلی آدم شوخ و اجتماعی بود و تو فامیل همگی با دیدنش شاد میشن کلا آدم بامعرفت و نجیب و خوبی تو ذهن همه هست تا حرف مسافرت و تفریح هست اولین نفر منو همسرم هستیم که موافق و آماده هستیم. منم تقریبا آدم شادیم زیاد پر حرف نیستم اما واسه شوهرم همیشه شادم و اون همیشه میگه خوشبحالت هیچ غمیی نداری من خودمو شاد میگیرم چون میگم.اونم شاد باشه اما نمیشه. میگه غصه خرج و مخارج و سربازی و شغل آیندشو میزنه . الان با پدرش مغازه تره بار دارن و درآمدش خوبه . اما چون مغازه خست بیشتر وقتش مغازه هست. من بهش میگم با برادرت فوتبال برو نمیره .به کامپوترو گوشی و اینجور چیزا خیلی علاقه داره میگه دوست دارم شغلم دراین موورد بود خیلی سرش میشه. خونه هم هست تا موقع خواب پایه گوشی و کامپیوتره. اصلادکتر و مشاوره نرفته من تازگی احتمال میدم افسردست همیشه بهش گله میکردم چرا منو بچتو نادیده میگیری اصلا توجه نداره با اینکه کل روز رو تنها بچه داری میکنم وقتی خونست بخاطر دل منم که شده ۵دقیقه هم بچه رو نمیگیره . البته الان سعی میکنه بچه رو یکم نگه داره. وقتی میگم دوست دارم بهم بگی درست دارم و یه هدیه ازت بگیرم میگه من ازین کارا خوشم نمیاد و ظاهرسازی بلد نیستم . در صورتیکه اوایل آشنایی این کارارو میکرد. منم همیشه این کارارو براش میکنم تا بفهمه به یادشم و منم انتظار توجه دارم اما از کادو گرفتنمزیاد شاد نمیشه و تشکر میکنه در حالیکه من همیشه ذوق مرگ میشم. اما همیشه پول بهم میده نه کادو. . تازگی میخواد دفترچه سربازیشو پست کنه . اول سال پدرش تصادف کرد اما خداروشکر چیزی نشد اما همیشه غصه یکی از خواهراش که از همه بیشتر دوسش داره رومیخوره اون چند سالیه که ازدواج کرده و نمیتونه بچه دار بشه و بیشترین دلیلی که نمیخواست بچه بیاریم همین بود. چون خواهرش بچه دار نمیشه . الانم که چندماهیه خواهرش تصادف کرده یه دستشو نمیتونه حرکت بده شاید بخاطر اونم باشه که غصه بخوره. راستی کلا آدم کینه ای هم هست . واسه مجلسمون پدرم سختگیری کرد و هنوز که هنوزه شوهرم کینشو به دلش پرفته. هرچند ازون به بعد بابام خیلی خوبی ها کرد و پشیمون شد اما این محبتا اصلا تو چشم همسرم نمیره . منم که زمان عروسی نمیشد رو حرف پدرم حرف بزنم و چیزی نمیگفتم شوهرم میگه تو هم آدم فروشی توهم با معرفت نیستی در حالیکه من نمیتوستم قبول کنم تو رویه پدرم که این همه سال بزرگم کرده بایستم. رابطش با افرادو آشنایان همگی خوبه کلاهمگی ازش تعریف میکنن. اما کلا الان خیلی دلسرد و زده شده. به احتمال زیاد سال بعد برج۲.۳میره سربازی بنظرتون بره سربازی بهتر میشه؟ راستی همیشه پیش همه میگه من از وقتی زن گرفتم هیچی واسه خودم نگرفتم نه لباسی نه چیزی . مجردی خیلی لباسایه مارک میپوشید اما الان نه . البته منم زن ولخرجی نیستم و خودم چیزی بخوام بخرم ارزونشو و از حراجی ها میخرم .
    لطفا راهنماییم کنید خیلی عذاب میکشم که همسرم غمگینه . بگید چیکار کنم
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:4#
    سلام
    از اینکه این سایت رو برا حل مشکتون انتخاب کردید ممنونیم و انشالله به نتیجه خوبی برسید
    رابطه شما با خانواده ایشون چطوره؟رابطه ایشون با سایر اعضای خونوادتون چطور؟
    غیر از انتقاد مستقیم تا حالا شده جواب بی میلی های ایشون رو با محبت بدید؟چند وقت یکبار بدون چشمداشت و بدون دلسرد شدن به ایشون از ته دلتون محبت میکنین؟
    شغلی که در حال حاضر با پدرشون دارن رو اوایل ازدواج هم داشتن؟یا به تازگی مشغول شدن؟
    چند وقته دانشگاهشون تموم شده؟به نظر خودتون بعد اتمام دانشگاه روحیه شون بدتر شد؟
    تا حالا در مورد مشاور رفتن باهاشون صحبت کردید/اگه بله نظرشون چی بوده؟
    پاسخ با نقل و قول

  7. کمک به همسرم؛ به نظرم افسرده هست  سپاس شده توسط niloofarabi,محسن عزیزی

  8. ارسال:5#
    با سلام رابطه من با خانوادش خیلی خوبه .اما اون بخاطر اتفاقات عروسی اوایل خیلی خوب نبود حتی رفت و امد نمیکردیم اما بعد چند مدتی الان رفتو امدامون رو داریم ووقتی پدرو مادرمون خونمون میاد استقبال خوبی داره اما ته دلش بخاطر اون اتفاقات زیاد خوب نیست. راستی من از خانوادم دور هستم و این شهری که زندگی میکنیم فقط خانواده همسرم هستن و هر چندمدت یه بار میریم مشهد پیش خانوادم.
    درباره انتقادم من بیشتر دوست دارم خودش بفهمه بیشتر کارایی که خودم دوست دارم باهام بشه رو باهاش میکنم که اونم متوجه بشه کادو میگیرم یه شب رمانتیک و شام مورد علاقه و طرز صحبت کردن. همیشه سعی میکنم درکش کنم . حتی زمان بارداری و بعد زایمانم که دچار افسردگی میشدم اصلا کاری واسه بهبودحالم نمیکرد خودم هر روز گریه و آه میکشیدم و خودم خودم و دلداری میدادم تا حالم خوب بشه.تو خانوادش هر وقت اعصابش خورد بشه و به این اهمیت نمیده کسی باشه یا نه جلو همه یا کتکم میزنه یا توهین میکنه. اما بازم من باهاش بد حرف نمیزنم که بقیه یاد نگیرن و احترامشو نگه دارن . از خودم تعریف نمیکنم اما واز نظر بقیه زن صبور ی هستم و خودمم فکر میکنم شاید اشکال کارم اینه که با هر شرایط شوهرم کنار اومدم . بنظرم تو کتک زدن چون هم سن هستیممیخواد زور و بزرگ بودنشو نشونم بده واسه همین بعضی اوقات دست بزن داره .یه سالی میشه با پدرش مغازه گرفته ااما الان میگه فکرش راحت تره چون از قبل اون دستفروش بود و تو هفته بازار میرفت و مشغله فکریش خیلی بیشتر بود . از دانشگاهش هم دو سه ماهی میشه تموم میشه اما ازینکه تموم شده خیلی راضی بود چون استاداشون خیلی سختگیر بودن همسرمم وقت نمیشد زیاد درس بخونه و هر روز سر کلاس بره . کلا تا شرایط یکم نامساعدمیشه به هم میریزه اونقدر غم تو قیافش مشخصه که همه متوجه میشن این یه چیزیش شده. در صورتیکه برادرش با وجود مشکلات زیادی که داره خیلی خونسرد و شاد هست. همیشه میگم اگه جایه اون بودیی چیکار میکردی میگه سکته میکردم . بیشتر اوقات سردرده .راستش منم دوست دارم وقتی دلم میگیره شوهرم آرومم کنه و بهش بگم و باهاش قهر کنم و اون بیاد آشتی کنه و سورپرایزم کنه . اما تا گله کنم و حرفی بزنم میگه توکه غمی نداری و اونقدر میگه که من حریف زبونش نمیشم. بعد قهر میکنه و دیگه تا من نرم آشتی اون اصلا آشتی بکن نیست. بخاطر همین اخلاقشم بیشتر غم و غصه هام رو تو خودم نگه میدارم چون میبینم گفتنش بیشتر بدهکار شدن منه. شاید خودمم افسرده باشم اما اونقدر برام مهمه که وقتی شب میاد ناراحته منم دپرس میشم که چه بد اینشبمونم با غصه تموم میشه. واسه زایمانم یه کادو نگرفت در صورتیکهوتا خواهرش تصادف کرد با پدرش پول رو هم گذاشتن و کادو گرفتن میگفت چون خیللی واسش زحمت کشید . من واقعا ناراحت شدم یعنی اونقدر واسش مهم نبودم که واسم حتی یه گل بگیره. بعد زایمان که گفتم حتی یه گلم واسم نگرفتی اول گفت یادم رفت بعدا باهام قهر کرد کهتو دنبال پول من هستی . در صورتیکه من واسه روحیم که شاد بشم که واسه شوهرم مهمم و گل بهم میده . همش به خودم میقبولونم که اون دوسم داره اگه زبونش بده تو دلش منو دوست داره . اما مسگه تو میخوای چیزی که من نمیخوام رو الکی بهت بگم؟اینا واقعا داغونم میکنه . دوست دارم شاد باشه چون اگه شاد باشه منم شادم. تو بحثا و دعواها تا چیزی میشه میگه همینیکه هست نمیخوای برو خونه بابات طلاق بگیر این خونه و ماشین رو جایه مهریت اگه میخوای میدم برو.بچه رو هم ببر. کلا از همه چیز بریده . مطمعنم ادمیم نیست که با زن و کسه دیگه ای باشه . کلا میگه از هیچ چیز زندگیم لذت نمیبرم . خداروشکر خونه و ماشین داریم و یه دختر سالم داریم . اما بازم از شرایط ناراضیه . همیشه حسرت ددوران مجردیشو میخوره اونموقع اصلا فکر و دغدغه ای نداشته و شاد بوده و هر جور میخواسته خرج میکرده. اما الان نه. منم یه جور احساس سربار بودن و اضافه بودن بهم دست میده با این حرفش .هربار خواستم یه کاری واسه خودم دست و پا کنم تو خونه خیاطی و نقاشی کنم اما میگه من تازندم نمیخواد کار کنی من مردم هر کاری بکن . چون میبینم هی جووش میزنه و منم احساس سربار بودن میکنم اما اون نمیخواد کاری کنم.

    درباره مشاور هم.چندباری بهش گفتم.موافق نبود میگن.اونا فقط حرفایه بزرگ میزنن
    ویرایش توسط niloofarabi : 2015_02_01 در ساعت 14:28 دلیل: ترکیب پست ها
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:6#
    کسی نیست کمکم کنه و راهنمایی کنه و نظر بده؟
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:7#
    Mamad.H آواتار ها
    دوست عزیز مشکل شما اینجا حل نمیشه. مشکلات شوهرتون باید توسط یه روانکاو حاذق ریشه یابی بشه تا بفهمه ریشه ی این همه نا امیدی در چی هست و از کجا نشات میگیره. مطمئنا اگر مشکل شوهرتون ریشه یابی بشه قابل حل شدن هستش. پس نگران نباشید. تنها کاری که باید انجام بدید اینه که ایشون رو راضی کنین تا حداقل 1 جلسه توسط یک روانکاو معاینه بشن. همین.
    پاسخ با نقل و قول

  11. ارسال:8#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    به همیاری خوش آمدید

    اول اینکه باید بگم ویژگی های مثبت خوبی در شما وجود داره که قابل تحسین هست. یکی از آنها صبوری و استقامت شماست، دیگری حفظ آبرو و حیثیت شوهرتون، سومی اش مثبت اندیشی و ... . این ویژگی ها برای داشتن یک زندگی زناشویی موفق، بسیار ارزشمند هستند و بنابراین شکرگزار باشید که چنین خصلت های خوبی رو دارید و سعی کنید تقویتشون کنید.

    اما برخی مواردی که به شما میتونه کمک کنه رو بیان می کنم.

    اولین کاری که به شما کمک میکنه، درک ماهیت افسردگی، انواع آن، علائم، و روش های مقابله با اون هست. بدین منظور مطالعه در زمینه افسردگی و شناخت آن، به شما کمک میکنه تا هم بهتر افکار، نگرش ها، عواطف و رفتارهای همسرتون رو درک کنید و هم چگونگی مواجهه خودتون با فردی که درگیر هست رو بهتر یاد بگیرید.

    دومین مورد مهمی که لازمه بهش توجه کنید، افکار خودکشی هست. اگر همسرتون درگیر افکاری از این قبیل که «این زندگی ارزش زیستن رو نداره» و امثال آن هستند، اون رو با افراد نزدیک معتمد در میان بگذارید تا بتوانید ایشان رو به سمت دریافت مشاوره حرفه ای سوق بدید.

    سوم اینکه به فکر خودتون باشید. حالات همسرتون ممکنه بر روحیات شما نیز اثرگذار باشه، و بنابراین شما برای خودتون برنامه ریزی هایی داشته باشید. مثلا صحبت با دوستان، صله ارحام، فعالیت هایی مثل خیاطی، قلاب بافی، و هنرهای دیگر، مطالعه، و ... . اینگونه فعالیتها بسیار موثر هستند و علاوه بر اینکه بر روحیه شما تاثیرگذار هستند، کمک می کنند تا کمتر درگیر افکار مربوط به ناراحتی همسرتان بشید و کمتر تاثیر بپذیرید. فعالیتهایی چون خیاطی و ... رو لازم نیست به صورت کاری انجام بدید که حساسیت همسرتون رو برانگیزه، بلکه به صورت تفریحی و یادگیری و کسب لذت می توانید انجام بدید.

    چهارم، اینکه بدانید زمانی که فرد افسرده هست، همسرش ممکنه به دلیل ناآگاهی از وضعیت روانی او، ناامید بشه و یا سرزنش گری و انتقاد رو انتخاب کنه، و اینها دقیقا مواردی هستند که می توانند مشکل را بدتر کنند. مردها به طور کلی با انتقاد میانه خوبی ندارند، و اگر در وضعیت ناراحت کننده ای باشند، اوضاع بدتر است. پس، در این باره دقت داشته باشید. به جای انتقاد، می توانید خاطراتی از گذشته را بیان کنید که همسرتان شادتر بوده و بگویید امیدوارید همسرتان روحیه خودش را پیدا کند.

    پنجم، اینکه توجه کنید همسرتان چه نگرانی هایی دارد. مثلا اگر نگران خواهر خودش است، خود شما به او پیشنهاداتی بدهید و نشان دهید که شما هم خواهرش را دوست دارید و نگرانش هستید. مثلا می توانید درباره درمان مشکلشان، پزشک های حاذق را معرفی کنید(در استان یزد پزشکان بسیار خوبی درباره مشکل نازایی هستند)، یا اینکه پیشنهاد دهید از پرورشگاه ها فرزندی بیاورند و ... .

    ششم، اینکه همسرتان را با برادرش و یا هر فرد دیگری مقایسه نکنید. این مقایسه ها گرچه با نیت خوبی از جانب شما انجام می شود، ولی بر ذهن همسرتان اثرات خوبی بر جای نمی گذارد، چراکه همسرتان ممکن است خود را نسبت به فرد دیگر کمتر ارزیابی کند، یا تصور کند که شما او را دوست ندارید و در عوض رفتار فرد مورد مقایسه را می پسندید و اینها اثرات منفی بر او برجای می گذارند. هر فردی ویژگی های خاص خود را دارد و بنابراین سعی کنید او را درک کنید. مثلا زمانی که بیان میکنه که من از هیچ چیز لذتی نمیبرم و ...، شما احساس ناراحتی و خشمش رو درک کنید و بهش بگید که: « خیلی دردناکه وقتی اتفاقاتی بیفته که به این نتیجه برسی. مایلی در موردش بیشتر صحبت کنیم؟ »

    هفتم، اگر بتوانید با ظرافت زنانه خود، همسرتان را درباره اندوه و غمی که دارد به حرف بیاورید، به او کمک کرده اید. گرچه برخی مردان ممکن است در هنگام افسردگی تمایلی به صحبت کردن نداشته باشند، اما اگر علاقه خود را به شنیدن دردها و ناراحتی هایش، بدون قضاوت و تحقیر و سرزنش و کوچک شمردن ناراحتی هایش، نشان دهید، احتمال بسیار بیشتری هست که او مایل به صحبت کردن شود و این صحبت درباره غم و اندوه و تخلیه و مویه ایشان می تواند به مرور به او کمک کند.

    هشتم، اینکه بدانید مردان علم غیب ندارند. اینطور نیست که مثلا مردی با دیدن رفتارهای همسرش درباره تولد او، یاد بگیرد که همسرش چه چیزی را می پسندد. با بیان درست باید درباره این جور موارد صحبت کرد. مطالب انجمن کارگاه آموزشی ویژه همسران را در همین سایت دنبال کنید.

    نهم، اینکه توجه داشته باشید ابراز علاقه کلامی برای برخی مردان دشوار است. اگر در شرایط ناراحتی باشند، سخت تر هم می شود؛ بنابراین به جای اصرار بر این امر، سعی کنید خودتان ابراز کلامی تان را بیشتر کنید(مثلا من به تو افتخار می کنم...) و توجه خود را بر زحمت هایی که او می کشد معطوف کنید. زبان عشق مردان می تواند بسیار متفاوت از زنان باشد.

    دهم، اینکه به همسرتان مطلقا نگویید که او افسرده هست و بنابراین نیاز به درمان دارد. بلکه به زبان دیگری مساله را مطرح کنید. مثلا می توانید بگویید:« من تو رو خیلی دوست دارم شوهر خوب و مهربانم. اصلا دلم نمی خواد ناراحتی ات رو ببینم. برام سخته تحمل کنم همسرم رنج میکشه و از من کاری برنمیاد. احساس می کنم واقعا داری اذیت میشی و دوست ندارم رنجت رو ببینم. تمایل داری در این باره با مشاور صحبت کنی؟ میتونیم پرس و جو کنیم مشاور خوب پیدا کنیم. من دوست ندارم همسرم اذیت بشه... »

    یازدهم، اینکه سعی کنید با همراهی سایر اعضای خانواده، برای همسرتون حمایت اجتماعی لازم رو فراهم کنید. به طور مثال، به گونه ای که همسرتون متوجه نشه، از خانواده خودتون و همچنین خانواده خودش درخواست کنید که رفت و آمدها رو بیشتر کنند. این رفت و آمدها کمک میکنه از حالت تنهایی و افسردگی تدریجا خارج بشه(البته زیاده روی نکنید در این مورد)

    دوازدهم، یک سری بایدها و نبایدها هست که همسر فرد افسرده اگر آنها را رعایت کند، می تواند مفید واقع شود. به این موارد توجه نمایید...

    نبایدها:

    1. به همسرتون نگید که هیچ دلیلی وجود نداره که افسرده باشه
    2. بهش نگید که همه چیز درست میشه
    3. بهش نگید که «بسه دیگه، پاشو» یا «به جای اینکه زانوی غم بغل بگیری، یه ت---- به خودت بده»
    4. بهش نگید ریشه مشکلت در خانواده ته
    5. بهش نگید تو افسرده ای و باید درمان بشی
    6. نصیحتش نکنید و به جای آن تشویقش کنید به مشاوره بره و حرف مشاور رو گوش کنه

    بایدها:

    1. در صورتی که موافقت کرد مشاوره بره، خوشحالی تون رو ابراز کنید.
    2. بگذارید متوجه بشه که اگه خواست حرف بزنه، شما سرزنشش نمی کنید، مقلیسه اش نمی کنید، قضاوت نمی کنید، مشکلش رو کوچک جلوه نمیدید، و به جاش گوش می دید و درکش می کنید.
    3. احساساتش رو محکوم نکنید. مثلا اگه گفت«احساس خلا می کنم»، بگید«میخوای درباره اش صحبت کنیم؟»
    4.مراقبت از بچه و کارهای منزل رو همچنان ادامه بدید.
    5. مراقب افکار خطرناکی چون خودکشی باشید و در صورت بیان آنها، سعی کنید با مشاور صحبت کنید و وقت بگیرید.
    6. به همسرتون بگید که قبولش دارید و می دانید که بهبود خواهد یافت و امید رو در او زنده کنید.
    7. تشویقش کنید به تصمیم گیری ولی مجبورش نکنید.

    با فراهم کردن زمینه ای مناسب، می توانید همسرتان را ترغیب کنید تا برای دریافت مشاوره اقدام کند.
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  12. کمک به همسرم؛ به نظرم افسرده هست  سپاس شده توسط nafasebahar,niloofarabi,samin s&s,yas64,ساراا

  13. ارسال:9#
    با سلام ممنون از راهنماییتون که با صبر حوصله ودلسوزانه جواب دادید. منم تو خودم اشتباهاتی میبینم که ازینکه گفتید خیلی مممنونم . حتما حتما سعی میکنم همسرم رو پیش مشاور ببرم .البته این چند روزه بیشتر باهاش میحرفم و بیشتر سعی میکنم خالصانه و از دلم ابراز عشق کنم و دیگه توقعی نداشته باشم . و یه اشتباه که خودم پی بردم این بود که هر وقت کاری میکرددم در قبالش منتظرش عکس العمل و علاقه از جانب همسرم بودم اما الان فقط میخوام همسرم شاد باشه چون اگه خوب باشه منم خوبم درباره انتقاد و بقیه چیزا هم قبول دارم من خیلی تند رفتم . ممنون که پاسخ دادید . یه دنیا ممنون.
    پاسخ با نقل و قول

  14. کمک به همسرم؛ به نظرم افسرده هست  سپاس شده توسط niloofarabi,samin s&s

  15. ارسال:10#
    سلام . من از پا افتادم خستم و نا امید و ددلسرد شاید الان دیگه خودمم یه مریض باشم. تو این مدت پدر و مادرم دیدنم اومدن شوهرم اوایل رفتارش خوب بود اما بعدا بیتوجه و ساکت بود دیشب رفتن و شوهرم کلی ناراحت بود . چون هردفعه خانوادم رو میبینه یاد اون اتفاقات میوفته .بهم گفت دوسمم نداره و متنفره . خیلی دلم شکسته. دیگه رمغی واسه ادامه ندارم. دوست دارم بمیرم. میگه اگه میخوای عشق و علاقتو بهم ثابت کنی زنگ بزن به پدرت بگو ددیگه همچین پدری ندارم و دیگه نه من و نه شما و رابطت رو قطع کن.اما من نمیخوام دل پدرو مادر پیرم رو بشکنم . اگه واسه عروسیم کوتاهیشد بخشیدمشون اما شوهرم کینع داره نمیبخشه. زندگی برام بی معنی شده . بهش میگم دوست دارم اما میگه اینا همه حرفه درصورتیکه خیلی کارا براش میکنم اما محبتام واسش ارزشی نداره اصلشو همون زمان موقع عروسی میدیده که خانوادم سخت میگرفتن من سکوت میکردم اما من آدم ترسویی هستم جراتاون کارارو نداشتم که به پدرم متوهین بکنن و اصلا خوب نمیدونم . با کمال ناامیدی این پیام رو مینویسم شاید فرجی بشه
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •