تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




بی انگیزگی شدید برای ادامه زندگی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:tanhaei
آخرین ارسال:tanhaei
پاسخ ها 18

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

بی انگیزگی شدید برای ادامه زندگی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با سلام به همهه اعضای انجمن ومشاورای عزیز
    راستش من چند سالی میشه که با انجمن آشنام وتاپیک های بقیه رو میخونم تا اینکه تصمیم گرفتم مشکل خودمو اینجا مطرح کنم ازتون خواهش میکنم کمکم کنید
    من 23سالمه وفارغ التحصیل دانشگاه و1هفته دیگه امتحان ارشد دارم،شرایط زندگیم اصلا خوب نیس از نظر مالی شدیدا تحت فشاریم پدرومادرمم تحصیلات ابتدایی دارن و چیزی که همیشه باهام بوده تحقیراشونه که واقعا از بچگی تاثیر منفی روم داشت اینقد روزا تحقیر میشم و افکار قدیمیشون آزارم میده اصلا دوس ندارم خونه باشم.حدود 3،4ماهی میشه که نسبت به همه چی بی انگیزه شدم وهیچی شادم نمیکنه تا حالا نمیگم دقیق ودرست اما واسه ارشد خوندم اما واقعا خسته شدم وضع مالی بد خیلی اذیتم میکنه از وقتی یادم میاد حتی از بچگی حسرت همه چی به دلم بوده خونواده ما اصلا صمیمی نیستن رابطم با پدرو مادرم مثل غریبه هاس هیچکسو ندارم حتی باهاش حرف بزنم ازطرفی خودم سعی کردم که کارکنم با 1موسسه همکاری کردم واسه انجام پروژه با اینکه کارم به قول خودشون عالی بود اما موقع تسویه که میشه به هزارو یک بهانه پول تلاشمو نمیدن.هرکاری میکنم نتیجه نمیده اعتماد به نفسم یه صفر رسیده روزا فقط دوس دارم 1گوشه بشینم افسرده شدم به گذشتم که نگاه میکنم تنها اتفاق مثبت زندگیم قبولی دانشگاه بود جو خونمون شدیدا افسردس مادرم از صبح تا شب به هر بهانه ای داد میزنه بابام اینقد عصبیه که نمیشه باهاش حرف زد ازدختر بودنم و اینهمه محدودیت متنفرم واقعا افسرده شدم خواهش میکنم کمکم کنید
    پاسخ با نقل و قول

  2. بی انگیزگی شدید برای ادامه زندگی  سپاس شده توسط nafasebahar,ساجده

  3. ارسال:2#
    رشته تحصیلی مقطع لیسانستون چی بوده؟آیا برای ارشد هم قصد دارید همین رشته رو ادامه بدید یا نه؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. بی انگیزگی شدید برای ادامه زندگی  سپاس شده توسط niloofarabi,ساجده

  5. ارسال:3#
    ممنون ازینکه ج دادیدمن معماری خوندم بله ارشدم میخوام رشته خودمو ادامه بدم
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:4#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    به همیاری خوش آمدید

    کار خوبی کردید که مساله تون رو مطرح نمودید. امیدواریم به یاری خدا و با اقدامات موثر خودتان، مساله به مرور زمان برطرف شود.

    مایلم تعدادی سوال درباره شرایط فعلی شما مطرح کنم تا درک بهتری از مساله پیدا کنیم. موافقید؟

    آنگونه که من متوجه شدم، شرایط مالی نامناسب و تحقیرها از مدت ها قبل وجود داشته اند و شما و خانواده را تحت فشار قرار داده بودند. اما نکته جالب این است که نوشتید سه چهار ماه است که احساس بی انگیزگی می کنید، و احساس می کنید نمی توانید از هیچ چیز لذت ببرید، و اصطلاحا بی رمق شده اید. درست متوجه شدم؟

    فکر می کنید پیش از این مدت اخیر، روند زندگی تان چه چیزهایی را داشت که امید را در شما بیش از حالا زنده نگه می داشت؟ در آن دوران چه چیزهایی بود، و چه چیزهایی نبود، که باعث می شد شما احساس بهتری داشته باشید؟

    مایلم بدانم خانواده شما چند نفری است؟ آیا خواهر و برادرهای دیگری دارید؟ وضعیت زندگی آنها چگونه است؟

    به خصوص مایلم بدانم روابطتان با آنها چطور است؟

    آیا در شهر خود دوستانی دارید که با آنها بتوانید ارتباط داشته باشید؟

    همچنین مایلم درباره افکار منفی و آزاردهنده ای که شما را تحت تاثیر قرار می دهند، بیشتر بدانم. آیا متوجه برخی افکار ناراحت کننده، مثلا افکار سرزنش کننده خود یا تحقیرآمیز درباره خود، شده اید؟ می توانید درباره این افکار توضیح بدید که مثلا چقدر در روز به سراغ شما می آیند؟ چقدر شما را اذیت می کنند؟ دوست دارید درباره آنها چگونه عمل کنید؟

    شیوه ارتباطی تان با پدر و مادر را بیشتر باز کنید. چقدر سعی کرده اید با آنها ارتباط صمیمی برقرار کنید؟ واکنش آنها چه بوده؟ آیا فکر می کنید مشکلات زندگی یا شیوه فکری آنها منجر به چنین برخوردهایی می شود؟

    چه زمان هایی برخوردهایشان به نسبت بهتر است؟ چگونه با آنها ارتباط برقرار می کنید و چه تعاملاتی بین شما رد و بدل می شود؟

    لطفا با دقت به سوالات پاسخ دهید.
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  7. بی انگیزگی شدید برای ادامه زندگی  سپاس شده توسط nafasebahar,niloofarabi,ساجده

  8. ارسال:5#
    با سلام وتشکر فراوان از آقای عزیزی که وقتتونو در اختیار من گذاشتید
    چشم من سعی میکنم همه سوالاتونو با دقت ج بدم
    1-بله من اخیرا این مشکل برام پیش اومده راستش قبلا تو دوران مدرسه ارتباط با همسنام واینکه نصف روز خونه نبودم بقیه روزم سرم به درسام گرم بود وهمینطور دوره دانشگاه که چون خوابگاه بودم کمتر اذیت میشدم من کلا آدم پر شرو شور وامیدواری بودم طوری که هیچکس فکر نمیکرد مشکلی داشته باشم.اما حدود1سالی هست که فارغ التحصیل شدم دوران کارشناسیم یکی از بهترین دانشگاه ها بودم اما چون بعد از فارغ التحصیلی خونوادم انتظار داشتن برم سر کار وکمکشون باشم ونتونستم تحقیرابیشتر شد که 4سال الکی خرجت کردیم حالا بیکار اومدی خونه وچون من کلا تو خونه بودم از طرفی هیچ سرگرمی نداشتم بیشتر روم تاثیرگذاشت
    2-بله حس میکنم تو گذشته چون مدرسه و دانشگاه میرفتم با بقیه در ارتباط بودم وحس میکردم به گروه مثلا دانشجو تعلق داشتم شادتر بودم از طرفی تا حدودی از مشکلات دورتر بودم.البته تو دانشگاهم بخاطر اعتماد به نفس ضعیفم که نتیجه تحقیرا ومحدودیتا بودوچون 1استاد شبیه مادرم!!!!!!!!داشتیم 1سری مشکلات برام پیش اومدکه اونموقع راحتتر تونستم به مشاور مراجعه کنم و خوشبختانه حل شد
    3-ما5نفریم البته با مادربزرگم زندگی میکنیم 1خواهر کوچیکتر دارم که دانشجو وتوخوابگاه رابطمون با هم خیلی خوبه البته اخیرا اونم تا حدودی ازین تحقیرا وهمینطور وضع مالی اذیت میشه
    4-راستش من دوران مدرسه دوستای زیادی داشتم اما اینکه الان باهاشون در ارتباط باشم نه،چون شهر ما خیلی کوچیکه اصلا نمیتونم بیرون برم از طرفیم باsmsوتماسم در ارتباط نیستم چون مادرم اگه گوشیمو دستم بگیرم دادو بیداد راه میندازه که تو آبرومونو میبری و با کسی در ارتباطی.البته 1 دوست دوران دانشگاه دارم که واقعا مهربون وخوبه چون چند بار اومده خونمون و خونوادم میشناسنش به رابطم باهاش کمتر گیر میدن
    5-بله راستش تمام ذهنم پر شده از افکار منفی مثلا اینکه شرایط من هرچقدرم تلاش کنم درست نمیشه،کنکور قبول نمیشم،سر کار نمیرم و تازگیام چون مدام مامانم بهم میگه چون درس خوندی همه میگن ادعات زیاده یا چون خونه داری بلد نیستی کسی نمیاد بگیردت حس میکنم حتی هیچوقت ازدواج نمیکنم.درحالی که از دید بقیه مثلا خاله هام،دوستم،اقوام حتی مشاوری که میرفتم پیشش من هم زیبایی ظاهریم بالاس هم هوش اجتماعی ومدیریت زندگیم از نظر خونه داریم مشکلی ندارم اما اینقد تحقیرای مادرم مداومه که باورم شده هیچی نیستم حتی تازگیام حس میکنم اگه با دوستم حرف میزنم مزاحمشم در حالیکه اون هیچ رفتاری نکرده که اذیتم کنه و همیشه میگه تو کنارم بودی تو سختیام منم میخوام باشم جوری که خودش کمکم کرد واسه ارشد بخونم.این افکار خیلی روزا به ذهنم میاد وعذابم میده مخصوصاوقتی بیشتر تحقیر میشم،راستش در برابر این افکار منفی کاری نمیتونم بکنم اما گاهی با نوشتنشون و با توجه به راهنمایی های مشاورم و با کمک کتاب"از حال بد به حال خوب"یکم تاثیرش کمتر میشه
    6-من ارتباطم با پدرومادرم در حد هم خونه بودنه البته ناگفته نمونه که پدرم تحقیر نمیکرد اما الان تحت تاثیر حرفای مادرم قرارگرفته اما چون صبح تا شب خونه نیس وشبا از خستگی و فشار مالی سکوت میکنه یا عصبیه یازود میخوابه زیاد در ارتباط نیستیم در مورد مادرمم که حتی ابراز محبتش با دعواس مثلا اگه مریض باشیم نگران میشه اما شروع میکنه به دادو بیداد که تقصیر خودتونه!
    7-راستش رفتار بهتر تو زندگی ما یعنی روزی که جنجال نداریم مادرم با مادر شوهرش مشکل داره وچون 30 ساله با همیم و مدام مادر بزرگم همه رو اذیت کرده واینکه مدام تو زندگیمونه هروقت مادرم اذیت بشه بدتره!راستش من از رفتار مادرم اذیت میشم اما واقعا بهش حق میدم زندگیه سختی داشته
    ببخشید که طولانی شد من سعی کردم همه سوالاتتونو با دقت ج بدم مجددا از توجهتون ممنونم
    پاسخ با نقل و قول

  9. بی انگیزگی شدید برای ادامه زندگی  سپاس شده توسط nafasebahar,ساجده

  10. ارسال:6#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    از پاسخ های مناسب و کاملتون سپاسگزارم. حالا بهتر می توانیم مساله را صورت بندی کنیم.

    در این ارسال قصد دارم مساله ای که بیان کردید را ارزیابی کنم و درباره اهداف درمانی با هم صحبت کنیم. موافقید؟

    من ارزیابی اولیه را بیان می کنم. شما در ارسال بعد می توانید این ارزیابی را تکمیل کنید، هر کجا اشتباه متوجه شده بودم اصلاح کنید، و مواردی که بیان نشده را به آن اضافه نمایید.

    به دلیل شرایط خاص مالی، و نیز شرایط خاص زندگی تان(نظیر دخالت های دیگران در زندگی خانواده شما)، به خصوص از جانب مادرتان مورد تحقیر و سرزنش واقع شده اید. این مساله از گذشته مطرح بوده و احتمالا بر اعتماد به نفس شما اثرگذار بوده است. در این بین، قبولی شما در یک دانشگاه خوب، و جدا شدن شما از شرایط قبل، این فرصت را برای شما فراهم کرده بود که استعدادهای نهفته خود را بهتر شکوفا نمایید، به گونه ای که در دانشگاه هم دانشجوی موفقی بوده اید، هم روابط دوستی خوبی داشته اید، و هم مورد تحسین دوستان و کسانی که شما را می شناخته اند نیز بوده اید. در عین حال، استادی داشته اید که به دلیل شخصیت سرزنش گری که داشته، شما را به یاد خاطرات قدیمی می انداخته، اما توانسته اید با مشاوره گرفتن با این مساله سازگار شوید. هم اکنون با بازگشت به شرایط قبل، و با اضافه شدن مساله ای با عنوان اینکه 4 سال دانشگاه رفتن شما هنوز نتوانسته برای خانواده موثر واقع شود، تحقیرها و سرزنش ها بیشتر شده است. همچنین نگرانی خانواده در خصوص ازدواج شما هم مزید بر علت شده تا سرزنش هایی احتمالا غیرمنطقی(نظیر اینکه تو خانه داری بلد نیستی!) هم قوت بگیرند. قطع ارتباط شما با دوستان و تنهایی شما هم بر شدت مساله افزوده است و بنابراین شما درگیر افکار منفی درباره خود و آینده تان شده اید و حتی درباره ازدواج هم نگران شده اید. با این توضیحات، فرمول بندی مساله شما می تواند به شکل زیر باشد(که البته با نظرات اصلاحی شما قابل تغییر است):

    نشانه ها: شامل نشانه های افسردگی در زمینه های زیر می شود...

    رفتاری: مثلا افت در فعالیت ها، گوشه گیری
    انگیزشی: مثلا از دست شوق و علاقه، به تعویق انداختن کارها
    عاطفی: مثلا احساس دلتنگی، اضطراب، خشم، خجالت
    شناختی: مثلا کاهش تمرکز حواس، عیب جویی از خود
    جسمی: مثلا کاهش اشتها، تغییر چرخه خواب

    مسائل زندگی شامل موارد زیر می شود:

    مشکلات مالی
    مشکلاتی که مادرتان با دخالت های دیگران در زندگی شان دارند.
    کمبود اعتماد به نفس
    اشکالاتی در برقراری ارتباط با دیگران(مثلا با والدین یا دوستان)

    شروع/سیر/زمینه: سه چهار ماه است که مساله آزاردهنده شده و زمینه هایی از ابتدای زندگی نیز وجود داشته است.

    افکار منفی و ناامیدی: افکاری درباره خود و آینده و موقعیت تان، نظیر این فکر که آینده روشنی برای خود نبینید، یا نگرانی از ازدواج نکردن، یا قبول نشدن در ارشد و ...


    برای مشخص کردن هدف درمان مشکل، از شما سوالاتی را میپرسم:

    دوست دارید در این زمینه چه چیزهایی عوض شود؟

    اگر درمان مؤثر باشد، چه چیزهایی فرق خواهد کرد؟

    پیشرفت و بهبودی را با چه معیارهایی می توانید بسنجید؟

    تکلیف شما: ابتدا درباره صورت بندی مساله، موارد اصلاحی و یا تکمیل کننده را بیان کنید تا اضافه و یا حذف کنیم. سپس، به سوالات در رابطه با هدف پاسخ بدهید و اگر مواردی دیگر به ذهنتان می رسد بیان نمایید.
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  11. بی انگیزگی شدید برای ادامه زندگی  سپاس شده توسط nafasebahar,niloofarabi,ساجده

  12. ارسال:7#
    با سلام وتشکر از پیگیریتون
    بله ارزیابی هاتون کاملا درست ودقیق بود ممنونم.چیزیو که بد نیست بیان کنم اینه که مادرم یه جور وسواس تو انجام کارها داره یعنی حتی اگه بخوایم خرید کنیم وچیزی رو انتخاب میکنیم مدام میگه این خوب نیست و 1جورایی نکات منفی رو برجسته میکنه ناگفته نمونه که من که الان 23 سالمه و خواهرم 20 سالشه حق انتخاب حتی لباس هامونو نداشتیم.اما تازگیا من سعی میکنم رو تصمیمم وایسم وحق انتخابمو حفظ کنم
    همونطور که گفتم مادرم اصلا نظراتمونو قبول نداره وخودشم خیلی اعتماد به نفس ضعیفی داره توانتخاباش وسواس میگیره و راستش همیشه سعی کرده ما رو اونجوری بزرگ کنه که دیگران می پسندن حتی تو جمع فامیل واسمون ارزش قائل نمیشه همیشه ترس از اتفاق بد داره همیشه میگه فلان رفتارو نکنید که نکنه دیگران فلان فکر بد رو بکنن.اینقد افکارش منفیه که رو تمام زندگیمون تاثیر گذاشته.مدام شک داره حتی میگفت اگه تو تو شهری که درس خوندی بگی فلان جا رو بلدم بقیه فک میکنن مدام ول بودی!!!!!راستش این روزام مدام میگه ازدواج سخته هرکسی بیاد خواستگاریتون حتما دروغ میگه وتظاهر میکنه اما بعدش اون روشو نشون میده!!!!!!!نمیدونم بگم خوشبختانه یا متاسفانه تاحالا خواستگار رسمی نداشتم خوشبختانه چون با این وسواس مادرم هرکسی بیاد اینقد ازش بد میگه که آدم میترسه وهمینطورم معیارای من واسه ازدواج کاملا با مادرم متفاوته مثلا من استقلال مالی در حدکارمناسب و زندگی مستقل وهمینطور هم سطح بودن از نظر تحصیلات و...واسم مهمه ومادرم اینا رو قبول نداره ومیگه فقط پسره خوب باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!وسعی داره حرف خودشو به کرسی بنشونه،اگرم مخالفت کنم بازم تحقیره که موقعیتاتو از دست دادی وتا ابد موندی!چون مادرم بعد از تموم شدن 1مسئله خوبیا ونکات مثبتو بزرگ میکنه وحسرت و سرکوفت واسه از دست دادنش شروع میشه!متاسفانه هم چون شده دست آویز واسه سرکوفت بیشتر.
    درمورد درس خوندنم هم مادرم مدام ازینکه برم تو شهر بزرگی مثل تهران وحشت داره وسعی داره از خوندن پشیمونم کنه.تازگیام جوری شدم که وقتی به ویژگی هام فکر میکنم احساس میکنم هیچ موفقیت یا نکته مثبتی ندارم و واقعا 1فرد بی مصرفم وهمینطور خیلی زود عصبی میشم.
    در سایر مواردم ارزیابیتون کاملا دقیق ودرست بوددرمورد سوالاتون باید بگم
    1-راستش خیلی دوست دارم زندگیمون مستقل باشه و شرایط مالی یکم بهتر بشه منظورم از مستقل اینه که چون ما با مادربزرگم زندگی میکنیم تو تمام مناسبت ها همه ی مهمونیا خونه ماست وهزینه ها به عهده پدرم واین از نظر مالی فشار بیشتریه.و همینطور اینکه واقعا در حد بقیه فامیل ارزشی واسمون قائل نمیشن.درمورد خودمم واقعا استقلال مالی واسم مهمه چون احساس میکنم اونوقت میتونم اعتماد به نفس بهتری داشته باشم،همینطور دلم میخواد تو جامعه باشم راستش تو خونه موندن و گوشه گیری اصلا با روحیاتم سازگار نیست
    2-چیزهایی که فرق میکنه مهمترینش اینه که از این نا امیدی خلاص میشم واعتماد به نفسم بالا میره خودمو باور میکنم درسته شرایط مالی یا استقلال زندگیمونو شاید نتونم عوض کنم اما حس میکنم اگه ازین نا امیدی وفکرای منفی رها بشم واسه آینده و زندگیم بهتر میتونم تصمیم بگیرم و مشکلات قابل تحمل تر میشه
    3-به نظرم پیشرفت و بهبودی اینه که بتونم فکرمو درباره خودم و شرایط مثبت کنم واینکه دوباره بتونم کارامو با پشتکار انجام بدم زود عصبی نشم وصبرم بیشتر بشه
    پاسخ با نقل و قول

  13. بی انگیزگی شدید برای ادامه زندگی  سپاس شده توسط niloofarabi

  14. ارسال:8#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    بسیارخوب

    ممنون بابت توضیحات تکمیلی تون. پس، با این حساب، ما علاوه بر مواردی که در ارسال قبل گفتیم، مساله وسواس مادرتون در انتخاب، افکار منفی ایشون و تاثیراتش بر جو خانواده و شما، ترس ها و نگرانی های ایشون که بر نوع تفکر شما درباره خودتون هم اثراتی بر جای گذاشته، و اختلاف نظرهاتون در پاره ای زمینه ها، باید اضافه کنیم.

    درباره هدف و معیارهای بهبودی به موارد خوبی اشاره کردید. همانگونه که به درستی متوجه شدید، رهایی از این افکار منفی، می تواند زمینه ساز تغییرات بسیار حائز اهمیتی شود، و در واقع آماج اصلی حل مساله هم همین افکار منفی هستند.

    من لازم میدونم منطق کار رو توضیح بدهم و نظر شما رو هم در این باره بدانم. می توان حالات افسردگی را بر حسب دور باطلی بین افکار منفی و خُلق پایین در نظر گرفت. یک سری تجارب اولیه در زندگی انسانها، می تواند منجر به ایجاد برخی مفروضه های ذهنی ناکارآمد شود. این فرض ها معمولا حول محور مواردی چون پذیرش(ارزشمند بودن و مورد قبول واقع شدن)، کنترل(داشتن کنترل بر مسیر زندگی)، و پیشرفت(احساس کفایت و ...) می شوند. یک روداد حساس در زندگی، می تواند این مفروضه ها را فعال سازد. زمانی که مفروضه ها فعال شدند، افکار خودآیند منفی(افکار مزاحم) به سمت انسان می آیند و خُلق او را پایین می آورند. زمانی که خُلق پایین آمد، آمادگی برای پذیرش افکار منفی بیشتر می شود و این افکار بیشتر سرازیر می شوند، به همین ترتیب دوباره خلق پایین تر می آید و دوباره افکار خودآیند بیشتر و الی آخر.

    پس، این دور باطل را باید از جایی قطع کرد. کار ما هم در این خصوص است و ما قصد داریم این چرخه معیوب را بشکنیم. وقتی این چرخه شکسته شود، به مرور زمان و با جایگزینی افکار بهتر، خُلق هم تغییر پیدا می کند. اگر کاری کنیم که فرض های ناکارآمد را هم بتوانیم به چالش بکشیم و فرض های بهتری را جایگزین کنیم، برای آینده هم نوعی پیشگیری تدارک دیده ایم.

    جلسات محدودی برای حل مساله در اختیار ماست. همچنین در هر جلسه تکالیفی ارائه می شود، و شما گزارش تکالیف را در جلسات بعدی باید اینجا ارائه دهید.

    نظر شما درباره اینکه افکار افسرده ساز، امکان تداوم افسردگی را بیشتر می کند چیست؟

    به نظر شما چطور می توان اینگونه اصول را در رابطه با شما به کار گرفت؟

    تصور می کنید کاربردشان تا چه حد می تواند مفید واقع شود؟

    تکالیف شما:

    1. مروری بر کل تاپیک، و حصول اطمینان از اینکه موارد بیان شده در تاپیک، نشان دهنده مشکلات جاری شماست.

    2. بازنگری فعالیت ها

    3. بازنگری افکار خودآیند منفی

    منظور از بازنگری فعالیت ها اینه که اعمال شبانه روز خودتون رو ساعت به ساعت گزارش کنید. آنچه در این بین بسیار مهم هست، گزارش شما از میزان خوشحالی و لذت، و همینطور میزان تسلط شما درباره اون فعالیت هاست. در واقع برای هر یک از این فعالیتها، دو نمره رو هم گزارش کنید. نمره ای بین 0 و 10. این دو نمره بیانگر میزان خوشحالی و لذت شما و میزان تسلط شما و موفقیت آمیز بودن آن فعالیت برای شما(با توجه با احساسی که از انجام آن فعالیت تجربه می کنید) هستند(می توانید به صورت مخفف نمرات خ و ت رو بنویسید).

    منظور از بازنگری افکار خودآیند منفی هم تشخیص آنهاست. روند زیر رو برای تشخیص طی کنید. اگر در تشخیص آنها با مشکلی برخورد کردید، گزارش دهید.


    تاريخ:

    موقعيت: وقتي ناراحت شديد كجا بوديد و چه اتفاقي افتاد؟

    هيجان‌ها: در آن موقع چه هيجاني احساس مي‌كرديد (مثلاً اضطراب، غم، خشم و غيره). شدت احساس و هيجان خود را از صفر تا صد درجه‌بندي كنيد (100%-0%).

    افكار اتوماتيك(خودآیند منفی): چه فكر يا تصويري در ذهنتان بود؟ به چه فكر مي‌كرديد؟ تا چه اندازه اين فكر يا تصوير را باور داريد و به آن معتقديد. ميزان باور خود را از صفر تا صد درجه‌بندي كنيد (100%-0%).

    به مدت دو روز کامل خود رو مورد بازنگری قرار بدهید و گزارش رو ارائه کنید(مثلا روزهای فردا و پس فردا)
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  15. بی انگیزگی شدید برای ادامه زندگی  سپاس شده توسط nafasebahar,niloofarabi

  16. ارسال:9#
    سلام مجدد و عذر خواهی بابت این مدت که جواب ندادم از پیگیری دلسوزانتون ممنونم.از آخرین پستم تا حالا به نت دسترسی نداشتم و نتونستم ج سوالاتتون رو بدم.
    لازمه قبل هرچیز بگم امتحان ارشد تموم شد احتمال میدم قبول بشم(اما بلافاصله با فکر قبولی افکار منفی به سراغم میان که اگه قبول نشدی چی؟راستش شدیدا ازینکه امیدوار بشم و بعد نشه می ترسم)1 مدتی میشه که کار ترجمه انجام میدم تا حدودی توی جلوگیری از افکار منفی تاثیر گذاشته و کمی حالمو بهتر کرده اما الان مشکلم اینه اولای کارام خوب پیش میرم اما وسطای کار نمی تونم ادامه بدم احساس بی مصرف بودن می کنم و 1حالتی از تنبلی بهم غلبه می کنه . واما جواب سوالاتتون:
    1-در مورد افکار افسرده ساز اگه درست منظورتون رو متوجه شده باشم باید بگم توی حال من این افکار به وجود آورنده افسردگی نیستند اما 100درصد می تونم بگم تداومشون باعث بدتر شدن حالم میشه
    راستش سوال دومتونو دقیق متوجه نشدم فکر میکنم سوال سومم تا حدودی به قبلی مربوط باشه پس اجازه میخوام وقتی جواب بدم که برام روشن تر شده باشه.
    در مورد باز نگری فعالیت ها و افکار منفی : تنها کاری که الان در طول روز انجام میدم همون ترجمس که از 9 صبح تا 10 شب طول میکشه فعالیت های روزانه هم که کمک تو کارای خونه و انجام دادن کارای شخصیمه . اولای کارم خیلی با علاقه و ذوق پیش می رفتم اما 1مدت که از کار میگذره تنبل می شم و دیگه علاقه ای به ادامه ندارم نه فقط تو این کار واسه اکثر کارام این حالتو دارم.مثلا تو 2 روز گذشته کارم که فقط ترجمه بود و روزام زیاد فرقی با هم نداشت به کارمم(ترجمه چون بخش زیادی از وقتم صرفش میشه) از لحاظ خوشحالی نمره 6 میدم باید بگم خوشحالم ازینکه مثل بعد امتحانم بی کار نیستم اما تسلطم بالا نیست ونمره 3. زود خسته می شم درحالی که قبلا آدمی بودم که تمرکز وتسلط بالایی داشتم
    در مورد ناراحتیمم خب تو این در روز از داد زدنا و مشکلات همیشگی خونواده اذیت میشدم بیشتر احساسم در اون موقع غم و خشم بود غم بخاطر شرایط زندگیم و خشم از دست رفتارای پدر و مادرم که سر هر موضوع بی اهمیتی داد و بیداد راه میندازن.
    همچنین وقتی تو انجام کارام تنبل و بی انگیزه میشم احساس ناتوانی میکنم و این فکر مدام باهامه که عرضه هیچ کاری ندارم
    البته 1موضوع دیگه هم شدیدا ناراحتم کرد که واقعا لازمه بدونید اما اگه اجازه بدید به صورت خصوصی مطرح بشه
    افکار منفیم که به ذهنم میاد بیشتر احساس بی مصرف بودن,افکار منفی قبلی مثل نجات پیدا نکردن ازین وضع،و یک سری افکار بد در رابطه با موضوعی که اجازه خواستم خصوصی بگم در مورد اینکه چقد به این افکار باور دارم راستش خیلی زیاد حدود70 درصد
    امیدوارم درست جواب داده باشم مجددا از تاخیرم عذر می خوام وبابت راهنماییاتون ممنونم.
    پاسخ با نقل و قول

  17. ارسال:10#
    سلام مجدد به همه عزیزان به خصوص آقای عزیزی
    با توجه به توصیه هاتون این 2 روزم به کارام دقت کردم و چند نکته وجود داره که باید بگم
    1- تو این 2 روز هروقت مورد تحقیر قرار می گرفتم اذیت می شدم و افکار و احساسات بد به سراغم میومد بد ترین افکارم این بود که حق با مادرمه من هیچی بلد نیستم ویژگی ها و شرایط ازدواج ندارم تو محل زندگیمم کار واسم نیست،هیچ کس منو نمی بینه من هیچ کاری نمی تونم واسه شرایطم بکنم و هیچ وقت زندگیم عوض نمیشه
    2- تنبلی و بی حوصلگیم زیاد شد دیگه حتی از انجام کار ترجمه هم لذت نمی برم
    3-دوستم که واقعا برام عزیزه و شادیش آرزومه این روزا یه مشکلی داره که حتی نمی تونم کنارش باشم و کاری ازم بر نمیاد این باعث میشه بیشتر احساس بی مصرفی کنم
    4-گاهی حس می کنم آرزو هام واسه زندگی آیندم و ازدواجم همه پوچن چون فکر میکنم زیبایی ظاهری که ندارم و وقتی توانایی ندارم خودمو آروم کنم پس مسلما ازدواج موفقیم نخواهم داشت ضمن اینکه گاهی فکر میکنم وقتی چند ماه دیگه 24 سالم میشه و حتی 1 خواستگار نداشتم پس حتما مشکل از منه که دیده نمیشم
    5-فکر میکنم ارشد قبول نمیشم و باید تا همیشه تو این شرایط بد بمونم
    این افکار خیلی آزارم میده حس می کنم تا حالا الکی امیدوار بودم که آیندم خوبه خیلی تواناییا دارم در حالی که هیچی نیستم ناراحتی و شرایط دوستمم واقعا برام عذاب آوره و ازینکه نمیتونم کمکش کنم واقعا اذیت می شم .
    ممنون میشم اگه راهنماییم کنید
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •