تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




ای کاش سرطان داشته باشم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:baran71
آخرین ارسال:سجاد صالحی
پاسخ ها 10

ای کاش سرطان داشته باشم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    baran71 آواتار ها
    سلام.
    می دونم عنوان این تاپیک می تونه خیلیا رو متعجب کنه.ولی داره ورد زبون من میشه.
    موضوع از این قراره که من الان ترم هشت کارشناسی هستم.ولی امسال درسم تموم نمیشه و من به خاطر مشروطی و درس نخوندن و...ده ترمه می شم.بابت این موضوع ناراحت نیستم.چون قبلا غصه هامو خوردم و الان فقط فکر جبران کردن گذشته و ساختن آینده هستم.هدفمم انتخاب کردم و دارم تلاشمو برای رسیدن بهش می کنم.اما ماجرای اصلی بر می گرده به اینکه من هنوز جرئت نکردم این مسائلو با پدر و مادرم درمیون بذارم.یه جورایی پدر و مادرم فکر می کنن من همون دختر درسخون گذشته م و جالبه که فردا آزمون ارشد می خوام بدم(امتحانی) و فکر می کنن باید قبولم بشم.البته من در مورد ارشد آب پاکی رو ریختم رو دستشون که من امسال قبول نمیشم ولی هنوز نتونستم بگم که اگر قبولم می شدم فایده ای نداره چون درسم تموم نمی شه.از برخوردشون خیلی می ترسم.چون خیلی سخت گیر هستن.مخصوصا پدرم.راستش می ترسم ازم بپرسه این چهار سال پس چیکار می کردی؟سوالی که هیچ جوابی براش ندارم.دوستای من صد تا دوست پسر عوض کردن تو این مدت و کلی شکست عشقی خوردن ولی دارن فارغ التحصیل می شن.ولی با اینکه سرم تو لاک خودم بوده درسمم نخوندم.دلیلش یه سری بی علاقگی و.. بود که الان دیگه مطرح نیست برام.من با پدر و مادرم اختلافات فکری و رفتاری دارم.هرچند سعی می کنم مراعات کنم و جلوشون عقایدمو بروز ندم.ولی می ترسم سرزنشم کنن و به خاطر عقایدم بیشتر محکوم بشم.مثلا پدرم اعتقاد داره من خدا رو قبول ندارم...حالا اگه از این موضوع باخبر بشه نمی دونم می خواد چه برچسبی بهم بچسبونه.همش فکر می کنم قراره محدودم کنه یا باور نکنه من هیچ کار اشتباهی تو زندگیم نکردم.ازش برمیاد که حتی منو به خاطر این قضایا کتک بزنه و محدودم کنه یا بخواد نظراتشو همه جوره بهم تحمیل کنه.سعی کردم خلاصه بگم نمی دونم مفهومو رسوندم یا نه.خواهش می کنم راهنماییم کنین چه جوری باید بهشون بگم؟؟؟کسی باورش نمیشه من آرزو دارم حتی شده جواب آزمایشام نشون بده سرطان دارم،شاید یکم نرم تر باهام برخورد کنن.من واقعا موندم.شب و روز دارم فکر و خیال می کنم.لاغر می شم و موهام سفید میشه.احساس می کنم دستم به هیچ جا بند نیست و هیچ دفاعی از خودم نمی تونم بکنم.
    نه شکوفه ای ،نه برگی، نه ثمر، نه سایه دارم
    همه حیرتم که دهقان به چه کار کشت ما را
    پاسخ با نقل و قول

  2. ای کاش سرطان داشته باشم  سپاس شده توسط nafasebahar,سجاد صالحی

  3. ارسال:2#
    سلام....
    عنوان تاپیکتون برام جالب بود...........

    ما سه نوع برخورد داریم در مقابل یک رویداد.....

    انسانها همیشه این سه نوع عکس العمل رو از خودشون نشون میدن.....

    فرار
    جبران
    مقابله

    من احساس میکنم در برابر حوادث شما فرار رو انتخاب میکنین

    فکر نمیکنین نیاز هست از این به بعد روند زندگیتون رو تغییر بدید؟

    اینکه والدینتون هنوز هم احساس میکنن که شما همون دختر درس خون هستین درست .....ولی خود شما چه نظری دارین؟

    سخت گیری والدین در این برهه از زندگی بچه هاشون کار اشتباهی هست و این مساله ریشه در گذشته داره.....و شاید گذشته خودشون......

    تو این مدت تحصیل میتونستین از مشاور تحصیلی هم کمک بگیرین و راهکارهاشون رو بکار بگیرین و خیلی هوشمندانه واکنش والدینتون رو کمی تغییر بدید.... به هر حال...




    کنکور رو هم دادین..............
    ان شا الله موفق باشین

    ولی بعد از این چی؟

    من احساس میکنم خودتون بیشترین تاثیر و تو این قضایا داشتین و هنوز هم دارین....
    یک سر قضیه خود شمایین.....

    اینکه والدینتون نتونستن روابط خوبی با شما داشته باشن و یا اینکه شما نتونستین رو کاری نداریم....

    درکتون میکنم....
    میدونم الان یه دختر دم بخت و دانشجوی سال آخر کارشناسی چه تنشی رو داره تجربه میکنه
    کسی که به خودش و پاکی و صداقتش اطمینان داره

    من یه تکلیف براتون دارم....

    چیزی که نیاز هست یه رابطه صمیمانه هست....
    یه جلسه با والدینتون مختص به خودتون و مشکلات و چالشهاتون بذارین...ولی باید خودتون از قبل آماده بکنین

    یه کاغذ بردارین هر ترسی دارین روش بنویسین.....با اینکار بهتر با احساساتون آشنا میشن....


    میدونم می سخت هست که به یکباره و بدون تمرین حرفهای دلتون رو بهشون بگین...

    از تکنیک صندلی خالی استفاده بکنین
    یک صندلی روبروتون بذارین و فرض کنین والدینتون مقابلتون نشستن...
    هرچی که نیاز هست که براشون بگین رو با صندلی تمرین بکنین.....
    مطئمن باشین جواب میده

    به امتحانش می ارزه

    خیلی از مسائل هستن که الان و فی البداهه نمیشه به زبان آورد..... تمرین بکنین همون ها رو بگین....

    الا بذکر الله تطمئن القلوب
    پاسخ با نقل و قول

  4. ای کاش سرطان داشته باشم  سپاس شده توسط baran71,nafasebahar,niloofarabi,مهدوی,مهرسا62,ساجده

  5. ارسال:3#
    baran71 آواتار ها
    سلام و ممنون از پاسختون
    منظورتونو از تغییر دادن روند متوجه نمی شم,اگه تغییر در روش زندگیه,من چند ماهی هست که برای خودم یه هدف دارم و نمی گم کاملا اما تا حد زیادی سعیمو کردم که زندگیم بر مبنای هدفم باشه.
    اما اگه منظورتون تغییر رابطه با والدینه,من بدتر شدم و بهتر نه.بحث های زیادی باهاشون داشتم,این اواخر برای اینکه بحثی پیش نیاد فقط حرفشونو تایید کردم و نظر خودمو بروز ندادم,اما مشکل اینجاس که اونا عقاید منو تا حدی می دونن.به خاطر صحبتهایی که از قبل داشتیم و با وجود اینکه الان من هیچی نمی گم اونا نظرات قبلی منو در نظر می گیرن و درموردم طبق همونا نظر میدن.
    من از ایجاد یه رابطه منطقی و دوطرفه با پدر و مادرم ناامید شدم,الان تنها مسئله برام اینه که چطوری مسئله تحصیلیمو مطرح کنم که کمترین تنش رو داشته باشم.چون اونا از من توقع دا ن نه تنها رفتارم,حتی فکر و عقایدم اونی باشه که اونا میخوان.
    در مورد صندلی خالی...ترس های من یکی دوتا نیستن و مسئله اینه که بیشترشون مبهمن برام .یعنی مثلا می دونم هر کدوم از حرفهایی که قراره بزنم,توجیه هام یا دلالیلم برای افت تحصیلی واکنش تندی از طرف اونا داره,ولی نمی دونم این واکنش دقیقا چیه و شدتش چقدره,من زمانی که برای دانشگله انتهاب رشته می کردم,پدر و مادرم مخالف تحصیل من توی این رشته بودن و حالا هر چی بگم میگن انتخاب خودت بوده و حرفمو باور نمی کنن.یه مشکل دیگه اینه که به شدت اونا دربند حرف دیگرانن.و تصور اینکه مدام فامیل و آشنا ازشون در مورد وضع تحصیلی من بپرسن اذیتم میکنه,در صورتی که اصلا به کسی ربطی نداره.ولی مسلما اینا میشه عامل سرکوفت زدن.اینه که من واقعا نمی دونم از کجا باید حرف زدنو شروع کنم.
    پاسخ با نقل و قول

  6. ای کاش سرطان داشته باشم  سپاس شده توسط سجاد صالحی

  7. ارسال:4#
    سلام....
    نوشتین ترس های من یکی دو تا نیستن....لطفا همه ترس هاتون رو برام بنویسین تا بتونیم اونها رو جمع بندی بکنیم....

    ظاهرا یک هدف هم داشتین اونو کمی برام شفافش بکنین.....

    من براتون یه تکلیف دادم (صندلی خالی) اگر انجامش میدادین خودتون راه بیان کردن مشکل تحصیلی تون رو پیدا میکردین....هیچ تکلیفی بدون منظور و بدون هدف نیست....
    اگر نمیتونین تکالیف رو انجام بدید لطفا بگین...
    پاسخ با نقل و قول

  8. ای کاش سرطان داشته باشم  سپاس شده توسط nafasebahar,niloofarabi,مهدوی

  9. ارسال:5#
    baran71 آواتار ها
    دوباره سلام آقای صالحی
    ترس عمده ی من روبه رو شدن با همین مسئله س که می دونم تبعات خوبی برام نداره.گفته بودم که احتمالا اولین سوال پدرم از من اینه که پس این مدت داشتم چی کار می کردم که درسم مونده و حالا داره به ترم نه و ده کشیده میشه.اون ساعت هایی که می گفتم دارم درس می خونم چیکار می کردم؟البته اینی که من دارم میگم سواله و لحن پدرم سرزنش و عصبانیت.از عصبانیتش می ترسم.از تبعات اون عصبانیت.از اینکه دیگه تو خونه حق نداشته باشم نظرمو بگم.چرا؟چون در بهترین حالت من یه آدم بی عرضه م که از عهده یه لیسانس ساده برنیومدم.از اینکه به خواهر یا برادر کوچیکترم بگم کتاب بخون،بابام بگه داری اینا رو شبیه خودت می کنی.از این که این جریانات باعث یشه پدرم به خواهر و برادرم سخت بگیره و اونا رو اذیت یا به خیال خودش تربیت کنه.چون تجربه ش رو داشتم.چهار سال پیش وقتی من تازه دانشجو شده بودم و روی انتخاب رشته م اصرار کرده بودم،پدرم خیلی از دستم ناراحت بود که حرفشو گوش نکردم و رشته ای که مد نظرش بود رو انتخاب نکردم.شروع کرده بود به سخت گیری نسبت به خواهرم.اینا میشه محدودیت.من می دونم کسی قرار نیست به خاطر این قضایا اعدامم کنه.اما تحمل این رفتارها برام سخته.گاهی فکر می کنم پدرم خیلی چیزها رو به خاطر این ماجراها به من تحمیل می کنه.
    من می شه گفت راه زندگیمو پیدا کردم.رشته ای که دلم می خواد توش ادامه تحصیل بدم و کاری که می خوام بکنم.من الان می دونم از زندگی چی می خوام.این همون هدفیه که گفتم.اما مشکل اینجاس که من زود به هم می ریزم و می ترسم این عصبانیت ها و سخت گیری ها تمرکزمو ازم بگیره.برخورد مادرم می دونم نرم تر خواهد بود.می دونم از دستم نارحت و دلخور میشه.ولی مادرم منطقی تره شایدم دلش بیشتر می سوزه.یه نگرانی دیگه م اینه که پدرم یه بخشی از این عصبانیتو سر مادرم خالی کنه.بارها دیدم که سر مسائل پیش پا افتاده به مادرم گفته تو توی تربیت بچه ها کوتاهی کردی.گذشته از این دلم نمی خواد کسی به خاطر من سرزنش بشه یا حتی یه ذره دلش بشکنه.
    از این می ترسم که غرورم جلوی خواهر و بردار کوچکترم شکسته بشه.من شاید خودم شکست خورده باشم...شاید اشتباه کرده باشم اما همیشه سعی کردم نذارم اونا اشتباهات منو تکرار کنن.
    از بی اعتماد شدن می ترسم.از اینکه پدرم دیگه بهم اعتماد نداشته باشه.
    من سعیمو می کنم که اون تکلیف رو انجام بدم.اما حتی تو خیالمم از واکنش ها می ترسم...
    نه شکوفه ای ،نه برگی، نه ثمر، نه سایه دارم
    همه حیرتم که دهقان به چه کار کشت ما را
    پاسخ با نقل و قول

  10. ای کاش سرطان داشته باشم  سپاس شده توسط سجاد صالحی

  11. ارسال:6#
    سلام..

    "من می دونم کسی قرار نیست به خاطر این قضایا اعدامم کنه.اما تحمل این رفتارها برام سخته.گاهی فکر می کنم پدرم خیلی چیزها رو به خاطر این ماجراها به من تحمیل می کنه."

    پس موضوع اونقدر ها هم سخت و حل ناشدنی نیست....
    نگران نباش....

    دوست دارم در اولین فرصت تکلیف صندلی خالی رو انجام بدی و احساساتت (هرچی که هست) رو برام بگی....

    من احساس میکنم کمی کمال گرا هستین.....حدسم درسته؟ کمی از روحیاتت بگو....

    خیلی خوشحالم که راهتون رو انتخاب کردید
    خیلی خوشحالم از اینکه با هدف هستین... احسنت

    کمی برگردیم به گذشته....
    دوران کودکیت رو برام به تصویر بکش....
    از خودت بگو.... از پدرت....مادرت....خواهر و برادرهات.....انتظاراتت ازشون....و بلعکس
    پاسخ با نقل و قول

  12. ای کاش سرطان داشته باشم  سپاس شده توسط baran71,nafasebahar,niloofarabi,مهدوی

  13. ارسال:7#
    baran71 آواتار ها
    سلام مجدد
    توی این چند روزه خیلی سعی کردم اون تکلیفی که مشخص کردین رو انجام بدم.راستش اوایل از روبه رو شدن با صندلی خالی هم هراس داشتم.
    من با صندلی خالی حرف زدم.به جای پدرم.اول از همه بهش یادآوری کردم که یادته من چقدر درس می خوندم؟یادته چقدر برای کنکور زحمت کشیدم؟توضیح دادم که وقتی رفتم دانشگاه گیج و منگ بودم.که علاقه ای به رشته م نداشتم.خیلی از کلاسامو نمی رفتم و درس نمی خوندم و... حالا این شده نتیجه ش.اینکه درسم مونده و امسال نمی تونم فارغ التحصیل بشم.گفتم که الان دیگه فرق می کنه.من یه راهی انتخاب کردم.یه رشته ای منو جذب خودش کرده و می خوام ادامه بدم.
    البته حتما تصدیق می کنید که پدر من به اندازه صندلی کم حرف نیست.و مسلما وسطش واکنش هایی نشون میده.نمی دونم...من سعیمو کردم.
    درست حدس زدین آقای صالحی.من آدم کمال گرایی هستم.همین کمال گرایی کلی کار دستم داده.من همیشه یا یه چیزی رو کامل خواستم یا اصلا نخواستم.یا بهترین رو انتخاب کردم،یا بدترین.چون هیچوقت به خوب راضی نبودم و نیستم.یه مثال بزنم.من می خواستم پزشکی بخونم.وقتی نشد،حاضر نشدم هیچ کدوم از رشته های مرتبط به اون رو انتخاب کنم.احساس می کردم سرخوردگیه برام.هنوزم همین فکرو می کنم.
    از بچگی هم،اگه ازم می خواستن یه چیزی رو با کسی شریک بشم،مثلا یه خوراکی یا اسباب بازی،می گفتم من اصلا نمی خوام.بدینش به اون!
    بچگیم...یه حسرت هایی داشتم.ولی آدم شلوغ و سرزنده ای بودم.بزرگترین ترسم که هنوزم باهامه،دعوای خانوادگیه.دعوای پدر و مادرم.الان من 22 سالمه ولی هنوز با یه جر و بحث کوچیک بین پدر و مادرم که می دونم فرداش خودشون یادشون می ره تا یه هفته بهم می ریزم و گاهی میشینم ساعتها گریه می کنم.در صورتی که خواهر و برادرم خیلی وقتا اصلا محل نمی ذارن و براشون مهم نیست.بچه ی درسخونی بودم.همیشه همه ازم انتظارات بالایی داشتن و منم تا حد زیادی می تونستم براورده شون کنم.از اون بچه هایی که بهشون می گن بچه ی مردم.از اونایی بودم که سرکوفتشو به بچه های دیگه می زدن.آدم خیالاتی بودم و هستم.خیال پردازی یکی از بزرگترین مشکلاتم بوده.من هنوزم که هنوزه ساعتها به فکر فرو می رم و خیالبافی می کنم.از بچگی هرچی که نداشتمو توی خیال ساختم.تا همین الان.
    یه مشکل خیلی بزرگی که داشتم و دارم این بوده که همیشه دلم یم خواد برگردم به گذشته و اشتباهاتمو جبران کنم.می دونم امکان نداره به گذشته رفت،اما ساعت ها می شینم و فکر می کنم که اگه برگردم به گذشته فلان کارو می کنم.بهمان کارو نمی کنم و... نمی دونم شاید اینم همون کمال گرایییه.من همش حس می کنم یه اتفاق،یه هدف،یه کار خوب یا هرچی باید از اولش خوب باشه.بی نقص باشه وگرنه نمی تونم ادامه ش بدم.اینا یه خلاصه ای از روحیات منه.
    پدرم یکم عصبیه.البته بیشتر از یکم.با کوچکترین مسئله دادش در میاد.البته زود هم فراموش می کنه و به همون نسبت توقع داره ما هم زود یادمون بره.مثلا سر یه قضیه ای عصبانی میشه و منو دعوا می کنه،فردا صبحش انگار کاملا فراموش کرده چقدر داد زده و وسط تخلیه عصبانیتش چه حرفهایی زده.کلا آدمیه که می خواد همه مطیعش باشن.ولی خب اگه نخوام بی انصافی کنم،یه وقتهایی هم حتی برای یه سری کارا به من مشورت می کنه.آدمیه که می تونه یه لحظه دیوان حافظ دستش بگیره و موسیقی گوش بده و مشاعره کنه،یه موقع هایی هم می شه یه آدم بداخلاق که هیچ منطقی نمی شناسه.پدرم آدم مذهبیه.یه خصوصیت خوبی که داره اینه که اهل حرف زدنه.اما به این شرط که به هر دلیل عصبانی نباشه.راستش من رفتارشو نمی تونم پیش بینی کنم.پدرم همه چیزو بهم ربط می ده و نتایج عجیب غریب می گیره.
    مادرم خیلی مذهبیه.معمولا به جز روزمرگی ها مسئله دیگه ای نیست که درموردش باهاش صحبت کنم.مادر من تحصیل کرده س،فرهنگیه.ولی خب اهل بحث کردن نیست.البته اخلاقش نرمه.اهل خالی کردن عصبانیتش نیست ولی سکوت می کنه و حرف نزدنش از صد تا سیلی برای من بدتره.خیلی راحت تر از پدرم می تونم باهاش کنار بیام.
    این میون باید بگم من به اندازه اونا مذهبی نیستم.ولی عقایدمو پیششون بروز نمی دم.چون ناراحت می شن.مادرم غصه می خوره و پدرم محکومم می کنه.
    خواهر و برادرم از من کوچیکترن.یه جورایی شدن تمام آرزوهای من.از هرچیزی بتونم براشون مایه می ذارم.برادرم یکم رفتارهای پرخاشگرانه داره من ساعتها وقت می ذارم و باهاش حرف می زنم.ازش قول می گیرم و خلاصه هر کاری می کنم که کمتر عصبی باشه.خواهرم آدم آرومیه.من با هر دوشون رابطه خیلی خوبی دارم و سعیمو کردم که بهم اعتماد داشته باشن و مشکلاتشونو بهم بگن.چون می بینم اونا هم مشکلات مختص سن و سال خودشونو دارن.مشکلات نوجوونی.من کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم.کسی که بفهمه چرا یه نوجوون باید یه دفعه وسط خنده هاش غصه ش بگیره.می خوام اونا لااقل حس کنن یکی می فهمه.
    من انتظار زیادی از پدر و مادرم ندارم.بخدا خیلی وقتها پول توجیبیم تموم میشه به خاطر کتاب خریدن و لوازم ضروری دیگه،ولی ازشون پول نمی خوام.هرجوری هست تا آخر ماه خودمو می رسونم.من آدم پر توقعی نیستم.اصلا پول توجیبی گرفتن تو این سن و سال اذیتمم می کنه.من فقط ازشون یکم درک می خوام.مخصوصا از پدرم.من تفاوت هامو با اونا می شناسم.سعی می کنم به عقایدشون احترام بذارم و حتی بخدا دیگه مباحثه ی مودبانه هم نمی کنم باهاشون و فقط تاییدشون می کنم چون اونا حاضر نیستن یکم به عقاید من فکر کنن حتی.اونا از من توقع دارن درس بخونم.اونجوری که اونا دوست دارن لباس بپوشم و رفتار کنم.با دوستام بیرون نرم و خیلی چیزای دیگه.کلا می خوان رو من تسلط داشته باشن.می خوان من شبیه اونا باشم.ولی من نمی تونم.
    فکر کنم خیلی طولانی شد...ببخشید.سعی کردم جواب سوالاتونو بدم.ممنونم آقای صالحی به خاطر توجهتون.
    نه شکوفه ای ،نه برگی، نه ثمر، نه سایه دارم
    همه حیرتم که دهقان به چه کار کشت ما را
    پاسخ با نقل و قول

  14. ای کاش سرطان داشته باشم  سپاس شده توسط niloofarabi,سجاد صالحی

  15. ارسال:8#
    سلام....
    میدونم سوالا زیاد میشه ولی چون محصیط مجازی هست مجبورم سوالها رو بپرسم .. بی زحمت با حوصله جواب بدید

    فرموده بودید "توی این چند روزه خیلی سعی کردم اون تکلیفی که مشخص کردین رو انجام بدم.راستش اوایل از روبه رو شدن با صندلی خالی هم هراس داشتم.من با صندلی خالی حرف زدم.به جای پدرم.اول از همه بهش یادآوری کردم که یادته من چقدر درس می خوندم؟یادته چقدر برای کنکور زحمت کشیدم؟توضیح دادم که وقتی رفتم دانشگاه گیج و منگ بودم.که علاقه ای به رشته م نداشتم.خیلی از کلاسامو نمی رفتم و درس نمی خوندم و... حالا این شده نتیجه ش.اینکه درسم مونده و امسال نمی تونم فارغ التحصیل بشم.گفتم که الان دیگه فرق می کنه.من یه راهی انتخاب کردم.یه رشته ای منو جذب خودش کرده و می خوام ادامه بدم."
    ممنون از اینکه تکلیف بنده رو انجام دادین.....
    میتونم بپرسم احساستون در اون لحظه چی بود؟
    من فکر میکنم میخواهین تغییر رشته بدید . درسته؟ در ضمن تا بحال از رشته تون چیزی به ما نگفتین میشه بفرمایین رشته تحصیلیتون چی هست؟

    "البته حتما تصدیق می کنید که پدر من به اندازه صندلی کم حرف نیست.و مسلما وسطش واکنش هایی نشون میده.نمی دونم...من سعیمو کردم."
    مثلا چه واکنش هایی احتمال داره که انجام بدن؟ چه چیزی آزارتون میده و دوست ندارین پدرتون اون عکس العمل رو انجام بده ؟

    "درست حدس زدین آقای صالحی.من آدم کمال گرایی هستم.همین کمال گرایی کلی کار دستم داده.من همیشه یا یه چیزی رو کامل خواستم یا اصلا نخواستم.یا بهترین رو انتخاب کردم،یا بدترین.چون هیچوقت به خوب راضی نبودم و نیستم.یه مثال بزنم.من می خواستم پزشکی بخونم.وقتی نشد،حاضر نشدم هیچ کدوم از رشته های مرتبط به اون رو انتخاب کنم.احساس می کردم سرخوردگیه برام.هنوزم همین فکرو می کنم."
    درکتون میکنم ... دوست ندارین کاری رو که شروع کردید رو ناتمام بذارین....در ضمن اون کار رو دوست دارین به نحو احسنت انجامش بدید درسته ؟
    در مورد رشته تون چی؟ آیا این حس رو دارین؟

    ".بزرگترین ترسم که هنوزم باهامه،دعوای خانوادگیه.دعوای پدر و مادرم.الان من 22 سالمه ولی هنوز با یه جر و بحث کوچیک بین پدر و مادرم که می دونم فرداش خودشون یادشون می ره تا یه هفته بهم می ریزم و گاهی میشینم ساعتها گریه می کنم."
    " خیال پردازی یکی از بزرگترین مشکلاتم بوده.من هنوزم که هنوزه ساعتها به فکر فرو می رم و خیالبافی می کنم"
    آیا این مساله ها در افت تحصیلیتون هم دخیل بوده ؟

    "از بچگی هرچی که نداشتمو توی خیال ساختم.تا همین الان."
    دوست دارم از همون نداشته ها برام بگی

    در مورد گذشته نوشته بودید و اینکه دوست دارین به گذشته برگردین.....
    تا حدودی به شما حق میدم که نسبت به گذشته و اشتباهاتتون فکر بکنین ولی چیزی که مهمه الان هست.....اگر ما خودمون رو محصور گذشته بکنیم به یقین محکوم به شکست میشیم....

    بسیار بسیار عالی پاسخ دادین.....
    پس تنها خواسته شما اینه که والدینتون خصوصا پدرتون درکتون بکنن ... درسته ؟
    خیلی مساله کلیدی و در عین حال ساده ای هست....پس نگران نباشین....ان شا الله به کمک هم این مشکل رو هم مرتفع میکنیم....تا بحال در این خصوص چه اقدامی کردید؟

    دوست دارم دوباره و چند باره تکنیک صندلی خالی رو انجام بدید.....تا وقتی که احساس بکنین میتونین به راحتی بشینین و بدون هراس و استرس با پدرتون حرف بزنین.....
    نظرتون چیه؟
    پاسخ با نقل و قول

  16. ای کاش سرطان داشته باشم  سپاس شده توسط nafasebahar,niloofarabi

  17. ارسال:9#
    baran71 آواتار ها
    سلام آقای صالحی
    احساسم موقع انجام اون تکلیف...خب اولش مظطرب بودم,در حین انجامش یه جور ناراحتی و سرخوردگی داشتم,اما بعدش سبک شده بودم.خالیِ خالی.انگار واقعا انجامش داده بودم.
    می دونین یه جورایی مطمئنم که پدرم سرزنشم می کنه.چون زمان انتخاب رشته م با من مخالف بود و کمترین حرفش اینه که دیدی گفتم?یکی از بحث های همیشگی بین ما این بوده.اون عقیده داره من خودخواه و مغرورم و شهامت اعتراف به اشتباهم و ندارم.و این خودش زمینه هزار تا بحث فرسایشی بین ما میشه و یه جورایی مطمئنم همه چیزو ازین به بعدبه این جریان ربط میده و نمیذاره نظراتمو ابراز کنم.
    از این پرسش می ترسم که پس این مدت چیکار می کردی?که واقعا جوابی براش ندارم چون من تو این چند سال نه کار درستی انجام دادم نه کار نادرستی,می دونین,پدر من یه وقتایی حتی تهمت منحرف شدن به من می زنه.من برای خیلی از کارام به اینترنت نیاز دارم و دیگه تا حد امکان زمانی که پدرم خونه س کانکت نمی شم,میشه حدس زد چه فکری پیش خودش میکنه.من هرچی فکر می کنم هرگز کاری نکردم که شک کنه بهم که دارم کار نادرستی انجام میدم.و واقعا هم استفاده نادرستی نکردم از نت.ولی خب این نظر پدرمه,کافیه من یه روز خواب بمونم و نماز صبحم قضا بشه تا بهم انگ انحراف بزنه.
    شاید به نظرتون این حرفا عجیب بیاد ولی واقعا میگه اینا رو.
    این دیگه یه نمونه کوچیک و ناچیزه.راستش چیزای دیگه رو نمی تونم پیش بینی کنم ولی عصبانیت هاشو که در موارد مختلف می بینم و نتیجه گیری هایی که از چیزای بی ربط میکنه کلا نوید برخورد منطقی رو بهم نمیده.حس بدی دارم واقعا.نمی دونم چه جوری باید حرف بزنم باهاش یا این فکرا رو از بین ببرم.
    درسته,من دلم نمی خواد چیزی رو ناقص انجام بدم.ترجیح میدم کلا انجامش ندم تا اینکه نصفه و نیمه باشه.من بیولوژی می خونم.تغییر رشته که نه,اما با چندتا از استادام صحبت کردم و میخوام برای ارشد تغییر گرایش بدم.چیزی که روحیاتم باهاش سازگاره و نسبتا میشه گفت اگه جدی گرفته بشه آینده بدی نداره.
    دعواهای خانوادگی همیشه کابوس من بوده.شاید بی تاثیر نبوده توی افت تحصیلی.مثلا من وقتی یه بحثی میشه دیگه واقعا تمرکزمو از دست میدم.همش حیرت اینو می خورم که چرا یه خانواده آروم و شاد ندارم?یا اینکه چیکار میتونم بکنم که جو خونه بهتر بشه?معمولا روزایی که فکرم مشغوله ترجیح میدم به جای سر کلاس رفتن پیاده روی کنم.وگرنه دیوونه میشم.راه رفتن حس خوبی بهم میده و گذشته از اون تا حدی خسته میشم و شب زودتر می خوابم و کمتر فکر و خیال میکنم.اما من حداقل هشتاد درصد خودمو مقصر می دونم.چون به جای درس خوندن و روبه رو شدن با واقعیت همش دنبال انصراف دادن بودم.
    گفتم نداشته هامو تو خیال می ساختم.محدودیت هامو با خیال جبران می کردم.باورتون نمیشه من یه دورانی اجازه نداشتم تلفنی با دوستم صحبت کنم مثلا.یا هر کارفوق برنامه ای مثل ورزش و باشگاه رفتن,کلاس موسیقی و نقاشی و یا حتی کلاس زبان هرکدوم به یه بهانه ای منتفی بود.به عقیده پدرم نقاشی و ورزش به درس لطمه میزد که بهونه مسخره ای بود و تابستونم که بود باز نمی تونستم برم.موزیک قرتی بازی بود و کلاس زبانم حتی چون چندتا خیابون اون طرف تر بود و خودش یا مادرم نمی تونستن منو ببرن و منم اجازه نداشتم تنها برم کنسل می شد.اینا برای من که هر روز توی مدرسه دخترای هم سنم رو می دیدم که با هیجان ازین برنامه هاشون یا قرارهای دوستانه با هم حرف می زدن از مرگ بدتر بود.اینا دیگه ساده ترین هاست و اگه بخوام باز بگم مثنوی هفتاد من کاغذ میشه.همین چیزا منو خیالباف کرد.به جای هر کار مفیدی من فقط فکر و خیال می کردم.
    دقیقا همینه.تنها خواسته م یکم درکه.الان دیگه حتی نمی خوام خواسته هامو نیازامو درک کنن.اینا پیشکش.فقط می خوام یه جوری این جریانو توضیح بدم که زندگیم بدتر از این نشه.من دیگه به کمترین چیزا هم راضیم.
    اینکه می گین مسئله ساده ایه..راستش در خوشبینانه ترین حالت می تونم بگم بسیار بسیار سخته و اگه بخوام بدبین باشم میگم غیر ممکنه.من کار خاصی در این رابطه نتونستم بکنم.تنها چیزی که به ذهنم رسیده پنهان کردن احساسات و نظرات واقعیم بوده.
    یه وقتایی خواستم منطقی و نرم صحبت کنم.آخرین بار حدود دوهفته پیش.ولی پدرم فکر میکنه دارم جر و بحث و زبون درازی می کنم.واقعا کم آوردم دیگه.انگار هیچ زبون مشترکی وجود نداره و به جز تایید کردن هیچ راهی برای کاهش تنش ها وجود نداره.
    بازم ممنونم.
    پاسخ با نقل و قول

  18. ای کاش سرطان داشته باشم  سپاس شده توسط سجاد صالحی

  19. ارسال:10#
    سلام...
    من درکتون میکنم...
    اینکه پدرتون نگرانتون هستن خیلی خیلی معقول و منطقی هست... همونطور که خودتون میدونین محیط کمی دستخوش تغییر شده البته نه تغییر مفید... بی بندو باری و انحراف سر به فلک کشیده ...
    کافیه یه اشتباه کوچیک بکنی کم کم به قعر چاه میفتی...
    من خوشحالم از این بابت که خودتون نسبت به این مسائل آشنایی لازم و کافی رو دارین....راه و از چاه بلدین...
    حتی تو محیط مجازی هم سهل انگاری ای انجام ندادین... ولی این مساله با لحاظ روحیات پدرتون و واقع بینی ایشون گرهی از مشکل رو وا نمیکنه و از نگرانی ایشون نسبت به شما ؛ آینده و عاقبت به خیری شما کم نمیکنه...
    بر خلاف پدر شما هستن پدرایی که با اشتباهات خودشون فرزندانشون رو هم به قعر چاه کشیدن....بد ترین شرایط ممکن برای زندگی کردن رو به فرزندانشون هدیه دادن....
    پس در مورادی هم پدرتون حق دارن که نگرانتون باشن... درسته؟
    خیلی خوشحالم از اینکه با انجام دادن تکنیک صندلی خالی تونستین احساس راحت بودن رو تجربه بکنین....
    اینبار میخوام این تکلیف رو کامل بکنین.....
    اینبار همین تمرین رو انجام بدید با این تفاوت که واقعا یک صحنه ی واقعی رو به نمایش بذارین....
    یک دقیقه شما نظر و حرفها و انتضارات خودتون رو بیان بکنین
    دقیقه بعد بشینین رو صندلی پدر و از دیدگاه ایشون به خواسته های خودتون پاسخ بدید و سوالاتشون رو از خودتون بپرسین...

    با این تمرین میدونین از شما چه سوالاتی رو خواهد پرسید..... و حتما جوابی پیدا خواهین کرد...
    میتونین با انجام این تکنیک رفتار ایشون رو به راحتی مدیریت بکنین .. کمک کنین از عصبانیتش بکاهین....ارتباط نزدیک تری با ایشون برقرار بکنین...
    زیاد به خودتون سخت نگیرین...

    جر و بحث جز لاینفک زندگی مشترک هست....به قول خودمون نمک زندگی هست...
    اگر که هیچ تفاوت عقیده ای نباشه زندگی یه حالت یکنواخت خواهد داشت.....خیلی ساده اینکه در عقاید هم گم میشیم....
    زیبایی زندگی مشترک در این هست با تفاوت های همدیگه کنار بییایم.....
    بر نکات مشترک بیشتر تاکید کنیم ....
    من به شما تبریک میگم بابت راهبرد مقابله ای شما در این چنین بحث هایی...
    اینکه پیاده روی رو انتخاب مکنین خیلی عالی هست و تاثیر بسیار زیادی در کسب آرامش روانی تون میذاره....
    ولی فکر میکنم کم کم میتونین کمک کنین تا بحث ها رو هم از لحاظ کمیت و هم از لحاظ شدت بکاهین....
    گاهی نیاز هست با مداخله بی طرفانه روابط رو مدیریت بکنین....نگران نباشین میتونین....
    یه پیشنهاد براتون دارم....
    یه وبلاگ درست بکنین.....ترسها و نگرانی ها و خیالبافی هاتون رو بصورت ناشناس بنویسین.....

    اینکه ایشون احساس کردن دارین زبون بازی میکنین شاید در ظاهر بوده و در باطن کمی به اشتباهاتشون پی بردن....میتونین از کلمات بیشترین استفاده رو بکنین.....کمی زمینه سازی بکنین.....به یک باره به سراغ مساله اصلی نرین....
    اینطور فکر نکنین که به بنبست رسیدین....
    راه های بی شماری برای امتحان کردن هست که هنوز بهشون فکر نکردید و یا اینکه در حد خیال و فکر باقی موندن....
    تکالیف یادتون نره....

    حتما به این تاپیک هم سری بزنین...
    اینم یه تکلیف دیگه براتون هست.....

    آموزش تن آرامی Relaxation
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •